1. چيستي، چرايي و سرانجام جنگ عليه تروريزم در افغانستان
حدود هشت سال پيش در يك حادثه تكاندهنده و پيچيده، برجهاي دوقلوي مركز تجارت جهاني در نيويورك فرو ريختند و درحالي كه خشم رهبران امريكا مهارناپذير جلوه مي كرد، انگشت اتهام بسمت سازمان القاعده و رهبر آن بن لادن نشانه رفت. امريكا عليه نيرويي اعلام جنگ كرد كه فاقد سرزمين، جمعيت و مراكز اقتدار معين براي حكومت كردن بود. به همين دليل در غرب و از جمله در امريكا بسياري از نويسندگان و حقوقدانان نتوانستند توجيهي دلپذير براي عنوان «جنگ» در تعريف اين نبرد بيابند زيرا از نظر آنان، القاعده نه يك دولت بوده و نه كشوري است كه به خاك امريكا تعرض كرده بلكه شبكه اي است مركب از اعضاي پراكنده بين المللي كه هستههاي اصلي و اوليه آن نيز غالبا در غرب و در كشورهايي چون امريكا، آلمان و انگليس شكل و بسط يافته و نيروهاي پيرو آن نيز در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم پراكنده اند. بااينحال، جورج بوش نبرد جديد با القاعده را «جنگ عليه تروريزم» نام نهاد كه در ترمينولوژي حقوق جنگ ابداع جديدي بشمار رفت و در باره پيامدهاي آن و بعدها، چگونگي رفتار با اسراي اين نبرد بر مبناي موازين معين حقوق جنگ و پيروي از تعهدات و الزامات آن، مباحث دنباله داري در محافل حقوقي و سياسي غرب در گرفت. از آنجمله مي توان به چگونگي رفتار با اسراي طالبان و القاعده در خليج گوانتانامو اشاره كرد كه محافل حقوق بشري وحقوق بشردوستانه معتقد بودند رفتار با اسراي اين جنگ بايد مطابق كنوانسيون رفتار با اسراي جنگي صورت گيرد زيرا نام اين نبرد از واژه جنگ (war) ساخته شده اما دولت امريكا در آنزمان اين استدلالها را نپذيرفت. در هرصورت، امريكا با پشتيباني متحدان خود با اين استدلال كه القاعده به عنوان مسبب اصلي حادثه يازده سپتمبر در افغانستان پناه گرفته و طالبان از تقاضاي تحويل بن لادن به امريكا امتناع كرده، به افغانستان حمله نظامي كرد. به اين ترتيب كشوري كه بيش از سه دهه در درياي خون دست وپا مي زد و كابوس كشتارهاي گسترده- تجاوز ارتش سرخ شوري، نبردهاي داخلي و خشونت بيمانند طالبان- پيوسته گلوگيرش مي كرد، به استقبال جنگ ديگري رفت كه انتهاي آن همچنان ناپيداست.
اينك پس از گذشت هشت سال از جنگ عليه تروريزم در افغانستان، زمان آن رسيده كه دلايل و اثرات اين جنگ را با دقت، تأمل و دورنگري، سنجش كرد. نه تنها از انتقاد از غرب هراس نبايد كرد بلكه بسيار سزاوار است غرب را به عنوان سهامدار و بازيگر اصلي ميدان بردوباخت بازي در افغانستان، به چالش كشيد. به حاشيه راندن غرب و نقش آن در معادلات منطقه و افغانستان، كاهش دادن سهم آن در رويدادهاي منفي دوران پساطالبان و برجسته ساختن مسؤوليت واحدي مجزا از آن بعنوان «دولت افغانستان» و سپس كاسه و كوزه شكستن بر سر آن، مهمترين خواستهي غربيان نيز هست. آنان بدينگونه مي خواهند سايهي تعهدات و حضور و سهم و نقش خود را در آنچه در اين هشت سال در افغانستان برجاي گذاشته اند، زيركانه كم رنگ كنند تا هنگام ترك افغانستان، تمام بار فجايع گذشته و آتي بر دوش موجود سياسي بيفتد كه ظاهرا صبغه افغاني دارد. بنابراين نقد ناكارآمدي و سؤمديريت در دولت افغانستان به نسبت ظرفيت واقعي آن يك ضرورت انكار ناپذير و بلكه يك مسؤوليت سنگين بردوش تمام كساني است كه خواهان اصلاح ساختارهاي منجمد، ناكارآمد و ظرفيت سوز داخلي است اما فراموش نبايد كرد كه تهاجم ناسخته و سنجش ناشده نسبت به ظرفيتهايي كه محصول و پيامد مستقيم حضور غرب در افغانستان بوده است مانند آن خواهد بود كه بجاي مبارزه با ويروسي كه كامپيوتر مان را آلوده مي كند، مدام به كامپيوتر خود لعنت بفرستيم! ما اگر ميخواهيم واقعا از شر ويروسي شدن كامپيوتر برهيم ناگزير بايد به علل آلوده شدن آن نيز نگريست و راههاي مبارزه با آن را يافت. تا زماني كه ريشههاي اصلي بحران را رها كرده صرفا به تبعات و عوامل فرعي آن بپردازيم، وضع بدتر ازاين كه هست خواهد شد.
اينك پرسشهاي مهمي فراروي هر افغان دردمند قرار گرفته است: چگونه مي توان متقاعد شد كه القاعده و طالبان پديدههاي صرفا شرقي، افغاني و اسلامي باشند؟ آيا غرب در نظر دارد چيزي بنام طالبان و القاعده وجود نداشته باشد؟ آيا چنان اراده اي از ابتدا وجود داشته است؟
در گذشته بسيار گفته مي شد كه غربي ها خود القاعده را ساخته اند و طالبان نيز بنا به اعترافات بي نظير بوتو نخست وزير فقيد پيشين پاكستان كه در افغانستان به "مادر طالبان" شهرت يافته بود، تنها محصول پاكستان نبود بلكه محصول مشترك پاكستان و انگليس و... بود. اكنون اگر حتي براي لحظه اي به انگارهها، پندارها، دگم ها و محفوظات كليشه اي خود تأمل كنيم خواهيم دريافت كه جاي درنگ كردن در اين مسئله هم وجود دارد. چرا كشورهاي زورمند جهان هشت سال است - بنا بتعبيرات نخستين شان- در مقابل يك مشت "تروريست فراري" درمانده اند؟! آيا واقعا اين قدرتهاي افسانه اي در برابر مشتي فراري كه نه سازمان و تشكيلات دارند، نه مركز فرماندهي، نه سرزمين، نه جمعيت، نه زرادخانه اتمي، نه ناو، نه كشتي، نه هواپيما و نه تكنولوژي... واقعا عاجز شده اند و زور شان نمي كشد يا نخواسته و نمي خواهند از زور و نيروي واقعي شان استفاده كنند؟ جواب از دوحال خارج نيست: يا مي خواهند و واقعا نمي توانند كه در اين صورت بايد پرسيد: وقتي اين قدرتها بعد از هشت سال تعيين جايزه هاي ميليوني براي سر ملاعمر و بن لادن، اكنون حاضر هستند نام شان را با افتخار از ليست خود پاك كنند و سپس در برابر شان زانو بزنند، پس چرا در مقابل قدرتهاي به مراتب قويتر مانند كورياي شمالي كه مجهز به اتم هم شده است و ايران كه بزودي خواهد شد، پيوسته رجز مي خوانند؟ درحالي كه چيزي در انبان ندارند و عراق را به بهانه توليد سلاح هسته اي در موجي از خون رها كرده اند. حالت دوم اين است كه مي توانند ولي واقعا كه نمي خواهند از زور و نيروي خود استفاده كنند. واين همان چيزي است كه اين اعتقاد را تقويه مي كند كه طالبان همچون القاعده و هردو همچون اسرائيل، فراوردهي غربيان در سرزمين شرقيان است و بدين جهت است كه هنوز باقي مانده اند. تاريخ مصرف اين محصولات گويا چنان تعيين شده كه بعد از يك وقفهي كوتاه مدت، دوباره به بازار آيد. فراورده هايي كه براي ردگم كردن، در نا امن ترين، مستعدترين و متروك ترين نقطه از كرهي زمين يعني افغانستان كاشته شده اند تا در وقت مناسب در اختيار اهداف واقعي شان قرار گيرند. اين گمانه را رويكرد جديد غرب نسبت به افغانستان و تبليغات وسيع رسانهاي آن كه به صورت هماهنگ آغاز كرده اند، به نيكي به تصوير مي كشد.
مطبوعات و رسانه هاي غرب از همان آغاز تشكيلات جديد در افغانستان نيز به طور محسوس به بزرگسازي حضور يك "نيروي غيبي مخالف دولت" در افغانستان پرداختند و اين روند را در زماني كه اثر اندكي از اين نيروي غيبي وجود داشت و آوازهي طالبان از سر زبانها افتاده بود، با فضاسازي مناسب گسترش دادند و اذهان را براي رويارويي با يك ترديد دشوار ذهني مساعد ساختند كه: "ممكن است مبارزه با تروريزم در افغانستان مطابق با اهداف اوليه به سرانجام نرسد." بنابراين به موازات اين توهم و ترديد، تصورات زيادي نيز پي هم ايجاد شد از جمله اينكه آيا واقعا رسالت غرب در افغانستان اين بوده است كه در اين كشور"تحول بنيادي" بوجود بياورد و "دموكراسي" مستقر كند؟ اين تحول چيست و مؤلفههاي مهم آن چيستند؟ و دمكوراسي مورد نظر از كدام اصول و قواعد پيروي خواهد كرد و تا كجا پيش خواهد رفت؟ آيا مؤلفههاي آن ثابتند يا متغير و ثبات و تغيير آنها در دست غربيان است يا در دست شرقيان(مثلا افغانان)؟
رسانههاي غرب خصوصا رسانه هاي بريتانيا نقش بسي برجسته در پروسه «مقبول سازي طالبان» در افغانستان و بزرگسازي حضور شان به عنوان يك نيروي شكست ناپذير و بومي و شورشياني كه صرفا دعواي مشاركت سياسي دارند، بازي كردند. عنوان "تروريست" توسط اين رسانه ها به "شورشيان افغان" تغيير ماهيت داد. نگارنده سالها پيش و مكرر اين تغيير رويكرد رسانهاي غرب و بريتانيا را در يادداشتهاي متعدد هشدار دادم و تعبير "شورشيان" را درآمدي بر مشروع سازي خشونت طالبان دانستم كه از سوي رسانه هاي غرب آغاز شده بود ولي مورد توجه تحليلگران وطني ما قرار نگرفت. كوچك ترين پيروزي نظامي طالبان در اين رسانه ها چنان بازتاب گسترده و اغراق آلود مي يافت كه گمان مي رفت نوعي همسويي ميان كساني كه در افغانستان انتحار مي كنند و كساني كه گزارش شان را به افكار عمومي غرب منتقل مي كنند وجود دارد. اين بدگماني به مدد نشانههاي برجسته تر كنوني آشكارتر نيز شده است.
در همان اوايل جنگ عليه تروريزم، گزارشهايي در برخي رسانههاي خبري جهان- بخصوص كشورهايي چون ايران كه مخالف حضور امريكا در افغانستان بودند- انتشار يافت مبني براينكه نيروهاي امريكا در سال 2001 در كوههاي توره بوره تنها چند دقيقه با دستگيري بن لادن و ملاعمر فاصله داشتند و هيچ مانعي وجود نداشت كه اينكار را به انجام برسانند اما با وجود اينكه اين موضوع به فرماندهان ائتلاف گزارش شد، به دليلي نامعلوم تهاجم به محل اختفاي رهبران تروريست ها با تأخير چندساعته مواجه شد تا زماني كه گزارش رسيد غارهاي توره بوره از وجود افراد فراري، خالي شده اند. درآن زمان اينگونه گزارشها از آنجا كه مخالفان حمله امريكا به افغانستان و اعضاي «محور شرارت» برآنها بيشتر تأكيد داشتند، به حساب دشمني و خصومت با حضور امريكا در منطقه و ستيز با روند استقرار دموكراسي در افغانستان تلقي گشت. اينك اين گزارشها از سوي نهادها و مقامات رسمي در دولت امريكا صراحتا تأييد شده است. براساس اظهارات مكرر شاهدان عيني، سربازان ارتش افغانستان بارها و بارها شهادت داده اند كه نيروهاي انگليس و امريكا را در مناطق مختلف جنگي درحال توزيع سلاح و مهمات به طالبان ديده اند. چندي پيش از زبان اعضاي مجلس سناي افغانستان نيز شنيده شد كه نيروهاي خارجي در حال نقل و انتقال شبانه طالبان به سمت شمال مي باشند. رييس جمهور كرزي نيز براين گمانه زني در يك اظهار نظر رسمي، مهر تأييد زد. اين گمانه راست باشد يا دروغ ولي نشانه هايي وجود دارد كه بر واقعي بودن اين اتهامات گواهي مي دهند. در سمت شمال تا چندي پيش امنيت نسبي كاملي برقرار بود اما اينك رفته رفته اين مناطق نيز به حلقه مناطق ناامن وصل مي شود. اين درحالي بود كه پيش ازاين گفته مي شد تنها مناطق جنوبي كشور محل فعاليت طالبان است. هواداران طالبان و پشتونيستهاي فعال در دولت افغانستان اكراه ندارند از اينكه دامنه فعاليت هاي خشونت آميز به شمال و مناطق مركزي گسترش يابد. اين درحالي است كه نيروهاي خارجي متهم شده اند چند ماه است طالبان را شبانه از حاشيه مرزي پاكستان با هليكوپتر به نقاط شمالي منتقل مي كنند. اين موضوع اينك تنها در حد يك شايعه نيست بلكه چنان متواتر شده كه كمتر كسي در صحت آن ترديد مي كند. يك مثال عيني از تباني نيروهاي خارجي با طالبان را مي توان در ولايت غزني كه يكي از ولايات طالبان خيز است ارائه كرد. در اين ولايت همه مي دانند كه طالبان چگونه اكمال مي شوند و منابع اصلي تغديه آنان كجاست. اگر واقعا ارادهي جدي براي پاكسازي طالبان در اين ولايت وجود داشته باشد، اين خواسته با تخصيص كمترين هزينه و نيرو و در زماني كوتاه، ممكن خواهد شد اما در طول هشت سال گذشته چنين اقدامي هرگز صورت نگرفته و حملات و راهگيريهاي طالبان تا كنون جان و مال افراد بيگناه زيادي را برباد داده است. آنچه بنام نماينده دولت افغانستان در اين ولايت وجود دارد، شبكه اي است از اعضاي حزب اسلامي و نيروهاي وفادار به طالبان و گروههاي مافيايي مسلح احزاب و قوماندانان پيشين كه صرفا عنوان اداره ولايت غزني را يدك مي كشند. اين درحالي است كه نيروهاي خارجي نيز پشتيبان شان است و صداي اعتراضات مردمي را نمي شنوند. بنابرين، ناامني و شبيخون طالبان در اين ولايت مدت هشت سال است همچنان قرباني مي گيرد و مسافران و اشخاص بيگناه طعمه تباني نيروهاي خارجي با طالبان مي شوند. وضعيت اين ولايت را مي توان يك نمونهي بارز از عملكر نيروهاي غربي در سراسر افغانستان بخصوص مناطق حادثه خيزي چون هلمند، قندهار، پكتيا و... شمرد. پس با وجود اين شواهد و درك اين همه مقتضيات، نبايد در اين امر ترديد كرد كه آيا غرب براستي از ابتدا در پي نابودي طالبان بوده است؟ آيا غرب مي خواسته در افغانستان نظم نوين و دموكراتيك مستقر شود كه شالوده هاي آن را حقوق شهروندي شكل دهد نه تقسيم قدرت ميان زورمندان قبايل و اقوام و احزاب و جتگسالاران و تكنوكراتهاي فرصت طلب و جيب سالار؟ غرب، حالا در پي چيست؟
ادامه دارد...