قسمت نخست:
16/5/1388 هرات:
تابستان سال جاری همانند تابستان های گذشته هوای افغانستان به سرم زد. سال های گذشته به خاطر پیگیری برخی مسایل مانند قضیه احوال شخصیه و یا زمینه سازی برای تاسیس کتابخانه مرکزی دایکندی و بالاخره تجدید دیدار با خاندان پدری و دوستان، به کشورم می رفتم. امسال در عین خستگی از کارهای ناچیزی انجام شده و ناراحتی از انجام نشدن کارهای بسیاری که باید تحقق می یافت؛ دیر وقت عازم افغانستان شدم. غروب روز شانزدهم اسد خود را در میان خیابان های هرات یافتم. شب در منزل دوستی اقامت گزیده شد و ناخواسته به صبح رسید.
دوستان من از مشهد با طیاره به کابل رفته بودند؛ ولی من مجبورم بودم به خاطر انجام کاری به هرات بروم. در طی سه سال گذشته در عین موش و گربه بازی ماموران گمرک اسلام قلعه، معطلی های بیخود چهار ساعته برای تفتیش حتی یک جعبه کتاب که تعداد شان کمتر از انگشتان یک دست بود؛ همکارانم کتابهای پرشماری را به عشق آبادی وطن، به افغانستان رسانده بودند. خدا می داند تا به مقصد رسیدن یک محموله کتاب شبانگاهان چندین بار،کابوس ریخته شدن به هلمند و هریرود را تجربه میکردیم. یک بار در گمرک به کتاب های ساینس و کامپیوتر و حتی شرح هدایة النحو مارک کتب ضاله زده بودند، این اتهامات که واقعا از جمع ما و کتابهای ما بری بود، تنها با بسته های پول شسته می شد. بگذریم. به هر حال اکنون ما در هرات بیش از دوصد کارتن کتاب داشتیم که باید درعین تب و تاب و نا آرامیها و سختگیری های انتخاباتی، به ولایت دایکندی منتقل میشد. من تنها برای تمهیدات انتقال این کتاب ها در هرات سرگردان بودم.
هفتهای در پریشانی خیابان های هرات سپری شد. مردی که بعدها معلوم شد دروغگو نیز هست، پذیرفت که در بدل قریب به دو میلیون تومان بارهای ما را به مرکز ولایت دایکندی برساند. این وعده چرب و نرم او که برای ما هزینه بسیار داشت، بازهم نعمتی بود برای تسلای یک خاطر پریشان. پریشانی خاطر ما از آن رو بود که می ترسیدیم پس از گذر از هفت خوان مرز تا هرات، این بار در مسیر رسیدن به مقصد، طعمه آتش های کور عوامل طالبان، یا دندان گیر دزد بی خبر و یا طمع فلان مامور دولتی نشود و یا توجه فلان زور آوری را جلب نکند. طالبان چنین بارهای را قربتا الی الله نابود می کردند و ماموران دولتی ما که ما شاء الله در سال جاری رکورد فساد اداری را در جهان شکستند و مقام نخست را کسب کردند. زور آوران نیز گاهی می خواهند از جیب دیگران برای رعیت خود خیری برسانند! به هر روی این بار دغدغه تامین مبلغ گزاف کرایه موتر نیز بر پریشانی خاطر ما افزوده گشت. چطور میشد از کمک های ماهیانه صد افغانی اعضاء و یا صندوق صدقات کتابخانه، این مبلغ را تامین کرد؟!
پس از گذشت هفتهای در هرات، وعده های آن موتروان و قول و قرار ها، تا حدودی خیال ما راحت شد و بنا شد ایشان ده روز بعد از انتخابات کتاب ها را در دایکندی به ما تحویل دهد و کرایه خود را بازستاند. از این بابت تا اندازه ای خاطر ما آسوده گشت؛ اما سوالی که بارها سوهان ذهن سرگردان من بود، این بار برجسته تر و بی رحمانه تر مغزم را سالاد می کرد. به راستی! هویت من در کجای این مملکت جای دارد؟! در سایه قانون اساسی جدید و بهار دموکراسی، چرا برای انتقال و تهیه کتاب، آن هم صرفا کتابهای علمی و اخلاقی، نیز باید باج داد؟! چرا قانون از کتاب حمایت نمیکند؟! ببخشید، از کتابی حمایت نمیکند که در دستان من است و یا قرار است به دست من برسد؟!
کتاب، به صورت مشخص کتابهای که در دریای هلمند ریخته شد، دو جرم بزرگ داشت که به جای سنگسار و حلق آویز به دریا ریخته شد تا جنازه آن نیز فرصت دفن نیابد. زیرا حامل هویت تباری و هویت مذهبی ما بود. حال مشکل این هویت در چیست؟! آیا واقعا من نیز یک شهروند افغانستانم که قانون اساسی برای همه ایشان حقوق برابر تعارف کرده است؟!
امروزه بسیاری از باسوادان هم هویت من، برای این که پاسخ این سوال ها برای شان بسیار دشخوار بوده است، آمده اند نیمی از صورت مساله را پاک کرده اند. همسو با بوق و کرنای رسانه ها، آوای " خربرفت و خربرفت" ایشان از دیگران نیز رساتر به گوش می رسد. آن نیمه هویتی در حال صابون خوردن، هویت مذهبی ما است. بسیاری تلاش دارند، حقوق شهروندی برابر را در زدایش و یا بهتر است بگوییم فرار از هویت مذهبی خود و تکیه تنها بر هویت تباری باز یابد. براستی! آیا با این کار مشکل هویتی ما حل می شود؟! و یا تا زمانی که این هویت حتی به صورت نیمه ناقص نیز وجود داشته باشد، بازهم مشکل به حال خود باقی خواهد ماند؟! بودجه انکشافی ولایت قندهار در سال 88 به پانصد و شصت و پنج میلیون دالر بالغ شد و دایکندی از این دیگ تنها پانزده میلیون دالر را نصیب گردید؟! شاید یکی از دو راه بتواند حد اقل سردرگمی ما را کمتر بسازد: اینکه این هویت را به تمام و کمال ترک کنیم و یا به تمام کمال حفظ نماییم و شلاق هر دو جرم را بخوریم. ترک هردو به نظر مشکل تر می آید، زیرا ما نمی توانیم بینی های خود را بلند و چشمان بادامی را چهارمغزی بسازیم.
شاید راه حل سومی نیز وجود داشته باشد! پس خوب است دامنه مجهولات و معلومات خود را گسترش دهیم و برای حل اساسی این معادله چند مجهوله پرسش را از خود شروع کنیم. من کی هستم؟! گذشته ای من چیست؟! ارزش ها و افتخارات تاریخی، ارزشی، مذهبی و...من در کجا است؟! چه کسی و برای چه در صدد زدایش ارزش ها و افتخارات من است؟! آیا هویت من حامل کدام ارزش و افتخاری هست و یا از همان اول نیز منحوس و فرار کردنی بوده؟ دیوی که باتولد همراه من می شود و تا مرگ رهایم نمی کند. حتی نحوست آن دامن کتاب های بیچاره را نیز می گیرد. کتابهای که همیشه جای شان با عزت و احترام در قفسه ها است؛ اما به خاطر اتهام این هویت او نیز آواره بیابان ها و قعر رودخانه ها می شود.
سوال پایانی آن است که عده ای با تکیه بر چوکی رهبری من، هرچند دلشان بخواهد از من باج و خراج حتی جان مرا نیز می ستاند به این سبب که با ورد و جادو، نحوست این هویت را کمرنگ بکنند؛ اما هنوز که هنوز است، این مشکل لاینحل باقی مانده است.آیا این جادوگران عرصه سیاست و یا دیانت، کرامتی و اکسیری دارند که چنین معجزه ای خلق نمایند و یا خود نیز همانند پیامبران دروغین جادوی خود را باور ندارند و حنای شان ید بیضای مبارک خود شان را نیز رنگ نمی کند؟!
یک هفته گذشت. در صبح روز هفتم از سفرم به افغانستان، مجبور بودم ساک سنگینی را که پایش شکسته بود و بندش کنده به سختی تا دم درب خروجی میدان هوایی کابل برسانم. هیچ کسی منتظر من نبود.