٤. لاشخواری به وکالت آسمان
آگاهی از مسایل جاری جهان، منطقه و زادگاهِ پر رمز و رازِ ما، که اکنون بخشی از آن افغانستان نامیده می شود، آدم را غم آشنا می سازد، او را به معنی درد کشیدگی می رساند و گاهی نیز آسوده اش نمی گذارد؛ زیرا در نظاماتِ جهانِ کنونی، دو واحد اولیه و دو ارزش اصلیی خلقت انسان، یعنی فرد و خانواده ارزش ندارد و بدون این دو ارزش، زندگی بیهوده و بی معنی جلوه می کند و عذابی می شود که پایانی جز با مرگ ندارد. بر عامی و عالم، بر جاهل و عاقل، و بر خردمند و بی خرد روشن است که آنچه آدمیزاده را آسایش می بخشد، آسایش فرد است و پس از آن آسایش خانواده؛ و هر دو نیز در تباری به آسایش می رسد که با نظامات عادلانه و مناسب، آسایش انسان را به حیث هدف تمدن ضمانت کند.
ولی حقایق تاریخی برخلاف نشان می دهد که در جریانِ قرن های بی پایان، از هشت تا ده هزار سال پیش تا امروز، آدمیزاده را با نام تمدن و منافع کشور و ملت به اسارت می کشاندند و به لشکر کشی و کشورکشایی به کشتار می بردند و اهدافی را که با بهره کشی و ستم بر خلق دنبال می کردند، برای مقاصدی غیر از سعادت انسان و در راه ارضای غرور و تکبر و هوا و هوس می بود و این شیوه در طول هزاران سال چنان تسلسل یافت که اولاد آدم پدیده ها و نظام هایی را گردن نهاده و کماکان گردن می نهند که هیچ رابطه ای با خلقت و فطرت او، به عنوان عنصر اصلی مدنیت ها ندارد. ولی با بی آزرمی، هر روز حلقۀ مرئی و نامرئی تسلط ستمگران و نظاماتِ مادی آنان بر گردنِ غلامانی که غلامی را آزادی می انگارند تنگتر و تنگتر می شود.
اسباب و عوامل ناسودگی انسان در تمام اعصار تا امروز به گونه ای اصولی یکسان است و بنا بر آن انسانی که در همه اعصار تشنۀ عدالت بوده است، در هیچ قلمروی از این گیتی به آسایش نمی رسد و گره ستم از گلوی فشرده اش باز نمی شود. در مدنیت کنونی، گردانندگان نظام های ستمگر، که انتخابی و دموکرات نامیده می شوند؛ بدون استثنا، از میان یک کادرِ قشریِ متحد و متعهدِ بین المللی بافته می شوند که در شکمِ یک شبکۀ بسیار موثر و کارگرِ سیاسی، نظامی، پولی، اقتصادی و طبقاتی پرورده شده اند و افراد مذکور در همه کشورهای دارای نظام دموکراسی خیالی، با آرای مردم به قدرت رسانده می شوند.
منافع و حیات چنین نظام ها، در سطح جهانی، به صورت بی دریغ از سوی حلقاتِ صادرکنندۀ دموکراسی و آزادیی خیالی حمایت، نظارت، صیانت و ضمانت می شوند و هرچه همت و نیرو در دستگاهِ بین المللی تحمیل کنندۀ دموکراسی و آزادیی خیالی میسر است (سازمان ملل و سایر ارگان ها و سازمان های جهانی که همه به منابع مشکوکی وصل اند) نیز ظاهراً در خدمت منافع چنان جامعۀ خیالی دموکرات و آزاد قرار دارند.
اعجاب بر انگیز آنست که برحسبِ تاریخ یک هزار سالۀ اخیر و شواهدِ زندۀ عصرِ ما، علی الرغم ظواهر بشردوستانه و عاقلانه ای که بر هیکل و هیأت ارکان و مصالحِ نظامات پوشانده شده است، مدنیتِ مسلط برجهان، در ماهیت، دموکراسی و آزادی و برابری را نه تنها ضمانت نمی کند بلکه با زیر پا گذاشتن همین ارزش ها، تمدن اروپایی را برقرار می دارد که ادامۀ امپراتوری رومن و نظاماتش می باشد. تمدن اروپا آغاز جدیدی ندارد، آغاز این تمدن امپراتوری رومن بود که تا قرن دهم و یازدهم میلادی بر سراسر جنوب اروپا، سواحل شرقی و جنوبی بحیرۀ مدیترانه (خاور نزدیک و افریقای شمالی) مسلط بود.
امپراتوری روم سپس امپراتوری مقدس روم شد و مسحیت رومان کاتولیک را بر سراسر قاره مستقر گردانیده و با تغییر اشکال و تجزیه به واحد های کوچکتر سیاسی تا قرن هژدهم بر اروپا، امریکا، آسترالیا و بخش هایی از آسیا، افریقا و امریکای لاتین مسلط شد و اکنون، یکدست، بر سراسر جهان چیره شده است؛ هرچند اسامی مدنیت های دیگر مانند مدنیت اسلامی، هندو و بودیزم، چینی و جاپانی، امریکای لاتین. عرب و غیره با مظاهر بی اثر آنها هنوز هم وجود دارند، ولی فرهنگی که اجتماع، سیاست و اقتصاد جهان را اداره می کند همه یکدست فرهنگ اروپایی است.
شواهد و آثار تمدن های گذشته و شاخص های انکشاف در عصر ما، اهداف مدنیت های گذشته و حال را بیان می کنند که در همه ادوار بر مبنای ترقی و انکشاف مادی بوده اند و به هیأت بنا های بزرگ و مجلل، برج ها و اهرام عظیم، شهرهای زیبا و باغ هایی که اعجوبه نرین نوعِ آن باغ معلق بابل بود، و دیوارها و بارو و حصار به ظهور رسیده اند و همۀ این شهکارها و هنرمندی ها، کار افرادی از رعیت و یا خادمان بود و حاصلِ عرق و خونِ صدها هزار کار گر اجباری، اسرای شکسته دل، غلامانِ بی امید، انسان هایی که تنها برای شکم بیگار کشیدند، شلاق خوردند و به میخ کشیده شدند.
و ناگزیر، این اهداف با ستم به دست می آیند؛ ناهنجاری، محرومیت، تبعیض، و جفا های بیشمار بشری را بار می آورند؛ برای افراد و خانواده ها فاجعه و حادثه می آفرینند؛ نان را از گلوی افراد می ربایند، آسایش را از خانه ها و خانواده ها می گیرند و انسانی را که برای پیمودن مسیرِ تکامل آزاد و مستعد پا به زندگی می گذارد و بهرۀ مشروع و طبیعی از نعماتِ خداداد دارد، به بردۀ و وسیلۀ بی اختیار برای انکشاف بی انجامِ مادی مبدل نموده، از آنان موجودات بیچاره، گردن شکسته و ناتوانی می سازند که تنها مقصد زندگی آنان سیرشدن شکم و نمردن می شود.
جهانخواران هزاران سال است مظالم اصولی و سازمان یافته را یا با هنر جادوگران معبد و آیین های شرک و کبر و با کمک دزدانِ اعتقاد و ایمان؛ یا با اسمای بی مسمایی مثلِ جامعه، ملت، دولت، کشور، منافع و پرچم و غیره توجیه و با قوانین و مقررات یک جانبه ، به ستم مشروعیت می بخشند، در حالی که این مفاهیم در جهانِ قدیم، دیروزی و امروزی هرگز وجود خارجی نداشته اند و چیزی جز فریب و نیرنگ لاشخوارانِ زیرک و محیل و جهانخوارانِ سیری ناپذیرنبوده اند.
فطرت انسان لاکن به دلیلِ آن که محصول خلقتِ ظریف و حکیمانه ای است، دوستدار عدالت و توازن، محبت و عاطفه، رقّت و رحم می باشد. از این جهت، روش نظاماتِ تمدن ها، وجدان و ضمیر آدمی را قناعت نمی بخشد و دهن های بسته تا باز می شوند، فغان و ناله تنها صدایی است که از گلوی خلق الله فریب خورده برمی خیزد. افراد، خانواده ها و اقوام در هر خطه و قلمرو، در هر اقلیم از اقالیم عالم در بند یک شیوۀ استثمار و استحمار قرار گرفته اند و سفید و سیاه و رنگه و بیرنگ نمی شناسد و امریکایی و افریقایی، جهانِ اول و جهانِ سوم نمی پذیرد. انسان در هر اجتماع و قلمرو در تمدن جاری، بیضه گزار و شیردهِ خانواده های انگشت شماری اند که همه جهان را با برابری و مساوات می خورند.
چرا ما به خود نمی آییم و نمی پرسیم، آیا امروز و در زمان ما، که همه می کوشند آن را آخرالزمان و پایانِ جهان بخوانند؛ ساز و برگ جنگی جهانخواران، با تمام زرادخانه و جادوگران و شعبده بازانِ رنگارنگش، با معرکه گیران و دلقکان، و با بندبازان و مطربان و فواحش سیاست و ستراتیژی و اعتقادش، برای آسایش ما در دامان هندوکش گردآمده اند؟
و چرا التفات نداریم که مجموعۀ ظاهراً بد اقبالِ افغانستانی، نا امید و در عین حال سخت جان، بارها، بارِ مصایب جهان را تنها به دوش کشیده است و اکنون تنها ملتی در جهان است که هنوز به فسادِ آزادی، دموکراسی و برابریِ! کاملاً آلوده نشده اند و تا حدود قابل توجهی همان آزادگان و پا برهنگانِ تاریخند و فی الحال نیز در آخرین لحظات بازی بزرگ، کماکان استوار در دامان و دره ها و گردنه های هندوکش نفس می کشند و پای لشکر بانکداران را در گلِ ابتلا فرو برده اند.
و چرا به خود نمی آییم؟ چه بسا که شب و روز آتشفشان و مرموز کنونیی ما، لحظاتِ پایان استعمار جهانی باشد. این آستان، بیهوده چهار راهِ دیدارِ تمدن ها و مهدِ آمیزش و اختلاطِ فرهنگ های کهن و نو نبوده است، دامان و دره ها و قله های هندوکش، دهلیز عقوبتی است که مادرِ اصلیی انسان، گیتی، بر سر راه مغرورانِ جهان گذاشته است و تا امروز هر گردنکشی را به زانو در آورده است؛ چه فرقی این گردنکشی نهایی تاریخ با گذشته های عبرت انگیز جهانکشایان و جهانخوارانِ رفته دارد؟ وانگهی این سرزمین کوه و کتل، کورۀ گداخته ای است که خشت هر یکی از مدنیت های جهان را پُخته است.
«هرچند جهان کشایی اسکندر، مدنیت هلینیستی را از هند نسخه برداشت و به غرب برد، ولی نقشی جاودان نیز بر چهرۀ بودا های هند در شمالِ آن گهوارۀ تمدن برجای گذاشت. یادداشت جهان در تاریخ از آغازِ قرون میانه (پس از اقتدارِ مذهب مسیحیت رومان در دهۀ سوم قرن چهارم میلادی) دو مرکز مدنیت را به خاطر دارد. تمدن بزرگ، کهن و مغرورِ هندوستان و چین را در شرق، و تمدنِ نوپای مسیحیت با تمام اشتها و نیروی شبابش را در التهابِ گسترش و انحصار طلبی امپراتوری رومان در غرب. و در دوران یک قرن از١٢٤٥ تا١٣٤٥ میلادی، رابطۀ نا مرئیی که به وسیلۀ آمیزش فرهنگ ها میان شرق و غرب هان از دور اسکندر جریان داشت، این بار با در آغوش کشیدن موج تازه ای از رهگذران؛ تاجرانِ ابریشم چینی و نمایندگانِ امپراتوری رومانِ؛ در شهر تاشقرغان که لقب «برج سنگی» داشت از سر گرفته شد»[1] و این سر آغازی از توسعۀ امپریال با مسئولیت و فرمانِ پاپ ها بود که تا امروز ادامه دارد و جز تغییر نام و عنوان، یک روز نیز بازنایستاده است.
از این جهت برای تحقیق در تاریخ سیاسی افغانستان از آغاز مرحلۀ تازۀ توسعۀ استعماری در قرن هژدهم میلادی تا کودتای داؤد خان در سال ١٩٧٣، تنها مطالعۀ زمانه ها، عوامل و اوضاع داخلی و منطقه کافی نیست زیرا ورود امپریالیزم انگلیس به آسیا مانند جهان خواری قرون میانه و یا آنچه ظاهراً در تاریخ رسمی افغانستان از آن حکایت می کنند نبود. باور بیشتر مورخانِ اکادیمیا و چیزفهمانِ افغانستان بر آن است که دولت پادشاهی بریتانیا در قرن ١٦ وارد هند شد و به تدریج آن را مستعمره ساخت و افغانستان را هرچند کوشید، به زنجیر کشانیده نتوانست. در عمل نیز بریتانیا هند را قبضه کرد و از آن بهره کشید، ولی امپریالیزم انگلیس در آن هنگام امپریالیزم دولت و اشرافیت و حتی کلیسای انگلیس نبود، این امپریالیزم، امپریالیزم پول سازان بود که جهانی شده بود، شیوه و نظام داشت، با سازمانی جهانی و ایدیالوژی گلوبال رهبری می شد، همه شریان های اصلی حیات در جهان را قبضه کرده بود و پایبندی به کشور نداشت[2].
امپراتوری ها و جهان خواران بی شماری در جهان گذشتند که مدنیت ها در عصرشان بنا شد و امپراتوران و کشورگشایانی دیگری نیز، که مدنیت ها را نابود کردند. تمدنی را سلطان محمود با لشکرکشی ظالمانه، فتوحات و غارت در شهرهای ثروتمند و بی دفاع امپراتوری اش بنا نهاد، فرزندش مسعود برای تصاحبِ آن با برادر در آویخته تمدنی را که می توانست رنگِ جهان را تغییر بدهد، درزی ساخت و علاء الدین غوری بقیه را با آتش انتقام سوخت. خوارزمشاهیان را که امپراتوری ای با غرور و نخوت بنا نهاده بودند، مغول نابود نمود و مدنیت هایی را که فرزندان چنگیز بنا نهادند، زیر پای تیمور و امرای او، و سپس فساد صفویه ویران شد. و در انجام آنچه بازماندگان تیمور برپا داشتند به دست نادرِ افشار تاراج گشت تا بالاخره در قرن نزدهم تن زخمی و درمانده و تکه های پراکندۀ مدنیت های اسلامی و غیر اسلامی آسیا به دست اروپائیان به تاریخ سپرده شد.
و اما مدنیتی که جهانِ پیچیدۀ امروز در مجموع نتیجۀ آنست، چیزی بیشتر از ٦٠٠٠ سال پیش از قلمرو سومریان در بین النهرین برخاست و تا سه هزار سال مهدِ بی رقیبِ مدنیتِ جهان بود. بابل (اکنون در محدودۀ بغداد) در قرون پایانی مرکزاین مدنیت بود؛ بزرگترین و مهمترین اختراعات و اکتشافاتِ اولیۀ بشر تا قرن های ده تا دوازدۀ میلادی از همین دیار و حوزۀ بزرگی از جنوب و جنوب غرب آسیا در غرب هند برخاسته است که تا امروز اسباب آسایش و انکشاف جهان شمرده می شوند.[3]
مدنیت سومری هزاران سال ادامه یافت تا آن که اول در سال های ١٦٠٠ قبل از میلاد به دست هیتی ها (اقوام هندو اروپایی مستقر در آسیای صغیر، که در اوج شکوفایی بر نیمی از اروپا مسلط بودند) تاراج گردید[4]، امپراتوری هیتی در سال ١١٧٨ قبل از میلاد به وسیلۀ مهاجمان بحری که اتحادیه ای از اقوام دریا نورد مدیترانه بودند[5] برچیده شد. این حوزه که پس از آن بارها ویران و از نو آباد گشت، در قرن چهارم پیش از میلاد بالاخره به دست یونانیان (اسکندر) نابود گردید و آنچه را اسکندر ایجاد کرد، پارسیان زیرپا نمودند[6]. مدنیت مصر را نیز که از ٥٥٠٠ سال پیش از میلاد آغاز شده بود یونانیان درهم کوبیدند. تمدن کریت را که از ٣٥٠٠ سال قبل از میلاد آغاز شد، اول در ١٢٠٠ پیش از میلاد بنی اسرائیلیان درهم شکستند و پس از مدتی آنان نیز در ١٠٠٠ پیش از میلاد مغلوبِ یونانیان شدند. تمدن هندی هراپا را آرین های مهاجر از آسیای مرکزی مغلوب کردند، مدنیت کنعان (٢٢٠٠ ق م) را نیز رومن ها در ٢٦٤ قبل از میلاد زیرپا نمودند. مدنیت چین پس از دگرگونی ها و دست به دست گشتن های بیشمار میان اقوام و دودمان های مختلف منطقه ای، بالاخره در سال ٢٠٠ بعد از میلاد به دست اقوام التای اورال نابود شد. لاکن امپراتوری رومن که مدنیت رومن - جرمن را از آن پس در اروپا گسترش داد، تمدنی است که تا امروز با تغییرات فصلی و تکاملی ادامه یافته است. این مدنیت، به تدریج سایر مدنیت های جهان را یک یک بلعیده و در خود حل و هضم نموده است و از سال های ١٠٠٠ میلادی تا اکنون بدان منوال به پیش می رود. مدنیت رومن ها، که سه قرن پس از میلاد مسیح نام بدل کرد و زیر تأسیسات کلیسای کاتولیک با نام امپراتوری مقدس رومن ادامه یافت، از تحولات و انقلابات طبیعی و انسانی قرون بعدی در اروپا گذشت و تا امروز زنده ماند. اروپا و مدنیتی که در سراسر جهان پخش نموده است، همان مدنیت رومان است که مدنیت به کمال رسیدۀ مایان درامریکای جنوبی (از ٥٠٠٠ سال پیش) و مدنیت های بعدی: اینکا (از١٥٠٠ سال پیش از میلاد) و ازتک (از ١٠٠٠ پیش از میلاد) را در ١٥١٩ میلادی (هسپانویها - رومن) با سبعیت کاملاً نابود و افرادش را قتل عام کرد. مدنیت کهنسالِ هندو را که تا عصر امپراتوری تیموریان هند ادامه یافت، در سال های ١٥٠٠ میلادی انگلیس (وارث کنونی رومن) درهم نوردید. مدنیت چینی منچو (٤٠٠ میلادی) نیز در حدود ١٩٣٠ به دست انگلیس سقوط کرد؛ مدنیت جاپانی (٨٥٠ قبل از میلاد) در ١٨٣٠ میلادی مقهور امپریالیزم اروپایی (انگلیس) گردید. بالاخره، مدنیت اسلامی که از قرن هفتم میلادی آغاز شد و ترکان عثمانی در قرن بیستم، ظاهراً آخرین سلسلۀ خلفای اسلامی در عصر ما به شمار می رفتند، در ١٩١٨ از متفقین جنگ اول جهانی (رومن) شکست خورد و سال دیگر با کودتای کمال آتاتورک (همتای امان الله) برچیده شد و زیر نام مدرنیزم، به کام تمدن رومن فرو رفت و بدینقرار در حالیکه دولت های بیشماری با اسم و رسم اسلامی در جهان وجود دارند، برخلافِ ظاهر، هیچکدام در واقعیتِ امر تعهدی برای تداومِ تمدن اسلامی ندارند و عملاً در مسیر مخالف آن، یعنی مدنیت اروپایی حرکت می کنند و نظامات، جوامع، سازمان ها و اقتصادی مشابه با آنان دارند. علمبردار مدنیت کنونی (اروپای مسیحی از٣٥٠میلادی تا کنون) اینک امریکا و اروپای غربی است و تنها حریف مسیحی آنان روس های ارتدوکس اند که از همان سال ها به ظهور رسیده و پس از وقفه ای کوتاه (١٩١٧-١٩٩١) با زوال کمونیزم احیا شد و تاکنون به پا ایستاده است؛ ولی این مدنیت نیز با همان زرق و برق و راز و رنگِ فرهنگ اروپایی رومن می چرخد[7].
مسلماً همه سلسله های گردن فرازِ تاریخ، با ستم، اجحاف و بیگار قصر و قلاع ساختند، لشکرهای عظیم آراستند و با حرص بی پایان، تا زوال کامل، به جنگ، پیروزی و شکست مشغول بودند؛ هزار هزار نذر از رعیت و صدها هزارقربانی از دشمن می گرفتند در حالیکه حشمت و شوکت شاهان را از همان ٦٠٠٠ سال پیش تا امروز رعایا و اسرا، با آبله و عرق و خون مهیا می نمودند. در کشورکشایی های شاهان قدیم و اخیر، به افراد، خانواده ها و اقوام ستم های بی نظیری صورت گرفته است و فرد و خانواده، در عصر مدرن (از قرن نوزده به بعد) هرگز روی سعادت را مگر در دورانِ پیش از تمدن که آدمی از راه شکار و دانه چیدن زندگی می کرد، ندیده است[8].
در تمام دورانِ تاریخ، رعیت جهان با حکم سلاطین، که فرمانِ آسمانی شمرده می شد، بدون اعتراض به لشکرها می پیوست، کسی که برای سر باز زدن از جنگ بهانه و عذر می آورد با قساوت به قتل می رسید[9]. امپراتوران روم خویشتن را رسماً فرزندان خدایان، ژوپیتر Jupiter و هرکولیس Hercules می خواندند، رعیت را خادمان خدایانِ خویش و دولت و اشرافیت می شمردند و قانون گذارده بودند دیگران در برابرشان زانو زده، دامن قبایشان را ببوسند[10].
در اروپای قرون میانه، حتی در قرن یازدهم میلادی، آن زمان که اروپای غربی کمتر جامعۀ شهری داشت، نظام اجتماعی عبارت بود از شاه و مذهب، زمیندارانِ بزرگ و کوچک که هیچ زحمتی نمی کشیدند ولی اربابِ رعایای وابسته به زمین و رعایای آزاد بودند. و حق زمینداری که به معنی اربابی مطلق و مالکیت کامل بر زمین و جان و مالِ رعیت بود، از سوی شاه که به نوبۀ خود نمایندۀ الاهی بر روی زمین شمرده می شد، به زمینداران و اربابان، و گاهی پاداش و بخشش به فرماندهان و خادمانِ سلطنت داده می شد. اربابان به ترتیب دوک های بزرگ (اعضای خانوادۀ سلطنتی و شرکای اشرافی پادشاه)، دوک های درجه دو، بارون های درجه اول و دوم و شوالیه ها (اشراف و خوانین، افسران و رجال دولتی) و به ترتیب تابع سلسلۀ اداره از بارون به دوک و دوک های بزرگ و دربار تا شخصِ پادشاه بودند. اشراف مطابق مرتبتِ طبقاتی، هر کدام ارباب ولایات و حوزه ها و نواحی شمرده می شدند و دربار و دیوان، لشکر و حکومت خویش را با قضا و عدلیه، خزانه و مالیات داشتند و بسیاری از خوانین در مورد مرگ و زندگی رعایا صاحب صلاحیت بودند و برای اداره و فرمانروایی در قلمرو خویش نظام اجرایی و قضایی برپا می کردند[11].
چنان تشکیلات و مراتب، که رعایا در تعیین و انتخاب مراتبش نقش و حقی نداشتند، بدان معنی بود که بیش از ٨٠ در صدِ نفوس قلمرو ها، از زن و مرد و صغیر و کبیر؛ همه مفید و مولّد، ولی غلام و مستضعف بودند؛ آنان تمام نعمات و وسایل و مواد مورد نیاز حیات را به ثمر می آوردند ولی عدۀ ناچیزی، همه مضر و موذی، بد طینت و بد کردار، منبع تهدید امنیت و آسایش، طفیلی و مفت خوار، و همه رویهم، کمتر از 20 درصدِ نفوس، با اسما و القاب فریبنده و مشعشع، ارباب و سلطان و رهبر و پیر می شدند؛ عین لاشخواران بی همت، پرتوقع و زبون، با فریب و نیرنگ و زور و بدخواری، بیشترین و بهترین حاصل خونِ رگ ها و آبلۀ دست و پایِ آدمیت را می بردند، چیده و شیره و عصارۀ هرنعمت به آشپزخانۀ آنان می رفت، زیباترین ها و بهترین ها از آنان بود، بر زن و مال هرکس دست گذارده می توانستند و هر گناهی که از آنان سر می زد، صواب و عنایت بود. آنان مثل امروز با ثمری که رعایا و غلامان به عمل می آوردند به عشرت و قدرت نمایی و ماجراجویی می پرداختند و زنده جان ها را برای تفریح به جان هم می انداختند.
چنان نظام ها، فاتحان و گردن فرازان قصور و عمارات بلند، مقابرِ و یادگارهای عظیم، معابدِ با شکوه، قلمرو های فراخ، گسترده و تمدن هایی برای تکبر و تفاخر می آفریدند؛ در حالیکه هر تمدن جدید، با ستم، بر شانۀ اکثریتِ ستمکش، بار عذاب و فرسایش را سنگین تر می ساخت. روزگار گذشتگان، عین شرایط و احوال کنونی، که همچنان ٨٠ درصد نفوس جهان (بیش از 5 ملیارد) نعمت می آفرینند و بیست درصد مفتخوار آن را می ربایند و با ثروت بدست آورده، همچنان عماراتِ بلند، قصور و شهرهای پرجلال، ماده و ماده و ماده ایجاد می کنند و راهِ گشودنِ آسمان و ربودنِ سیّاره ها را در پیش گرفته اند، قربانی هوس های متکبران بود[12]
و تاریخ، چنان نظام ها، شاهان و دولتها را به هفت آسمان تکریم و تعظیم می برد، عصر شان را عصر درخشان و طلایی می خواند و بناهای تکبر و شوکتی را که همه با ستم آراستند، علامت بزرگی و هنر دوستی آنان شمرده، نسل های بعد را نیز به تکریم ستم پیشگان معتقد می سازد. تاریخ از افرادی چون اسکندر، داریوش و کوروش، گوپتا و چندرا، جان و کنستانتین، انوشیروان و هارون و محمود شاهانِ مقدس، جهانکشایان کبیر، فاتحانِ بزرگ و عادل و فرمانروایانِ نیکوکار، امیرالمؤمنین، عالم پناه، ظل الهی، قبلۀ عالم، جنت مکان، قدس آشیان، ضیاء الملّه ساخته است و به افرادی چون آخرین پادشاهِ لدنگِ اخیرِ ما، المتوکل علی الله، و پدرِ مرموزش، غازیِ شهیدِ سعید می سازند[13].
در حالی که نسل های بشر با همان معیار اقلیتی غنی و قدرتمند و مفتخوار و اکثریتی مورد ستم و اسارتند و با فریب جادوگرانِ معبد و مسند، طبقاتی را فرمانروا و ارباب خویش پذیرفته و چنان در این غفلت خو کردند که ستم در هر زمان، و در زمان ما و تمدنِ ما نیز، که یکی از همان ادوار تاریخی است، مشروع شده است و ستمگرانی که در اعصار گذشته شاهان و اشراف و خوانین بودند، در معبد طلسم می آفریدند و مخلوق خدا را به وکالتِ آسمان در دام لاشخواران می افگندند، اکنون نمایندگان دانشمند، خوش لباس و درس خواندۀ پارلمان ها و احزاب سیاسی و سازمان های جهانی اند. این تمدن را، به قول ویل دورانت، شاید فطرت و طبیعت بشر نمی خواهد[14] و برپاکنندگان و پاسبانانِ آن لاشخوارانی اند که بنای فریب و ستم را با تیغۀ شمشیر آراسته اند و تمدن مادی نیز نیاز و تجلای نیاتِ آنان است که هرگز انسان را خوشبخت و بی نیاز نساخته است.
این تمدن محصول استعمار و امپریالی است که هم عمری طولانی دارد و هم تشکیلات و برنامه های وسیع و دراز مدت در آستینش نهان می باشد. هرچند استعمار عصر مدرن را «امپریالیزم انگلیس» می خوانند، ولی در واقع این استعمار بانکدارانِ سود خوار است، با علم، فراست، اسباب و عللی به ادامۀ امپراتوری رومن مسیحی برپا شده است که تنها قدرتِ پول می تواند بخرد و خرجش را بدهد[15].
این استعمار در هر مستعمره ای که پا نهاد، نظام اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ای را سازمان داد که اشغالگران گرداننده اش بودند. انگلیس ها از مرد و زن، سپاهی و بازرگان، سیاستمدار و مأمور مخفی، چنان با ایمان در کار امپریال منهمک شدند که در سال های ١٨۵٠، اوج امپریال، پایانِ قرن ویکتوریا، به مستعمرات نه تنها به عنوان منابع ثروت و نعمت نظر داشتند، بلکه تغییر نظام زندگی و ترویج نوع زندگی و نظاماتِ جامعۀ انگلیسی مسیحی را در تیول جدید، وظیفۀ اخلاقی خویش می پنداشتند.[16]
تغییر نظام زندگی اجتماعی و سیاسی و بنیاد های اعتقادی مردم، چه مسلمان و چه غیر مسلمان، دقیقاً کاری بود که استعمار انگلیس در انجامش ظرافت ها و حکمت ها به کار برد. استعمار بانکداران به دست امپریالیزم انگلیس از میانۀ قرن نزدهم میلادی به این سو، بافت اجتماعی، سیاسی و مذهبی مستعمرات و جهانِ سوم را با تقابل فرهنگ های فاتح و مغلوب و تعمد بر دگرگون ساختن ارزش ها و اولویت های افراد، خانواده ها ، سازمان ها و بنیاد های اجتماعی عملی ساخت. برخورد انگلیس با جوامع مستعمره شبیه رام ساختن اسپ سرکش برای سواری بود.
مدنیت ها همواره هنگام اختلاط با فرهنگ های فاتح دیگر متحول می شوند و این تقابل، تمدنی را که فرهنگ مغلوب بدان ارتباط دارد نابود می کند. امپریالیزم انگلیس ناشر تمدن اروپایی (رومن کاتولیک) بود که از قرن دهم بدینسو در حال گسترش است و یکایک تمدن های دیگر را مقهور و مغلوب کرده و آنچه از فرهنگ های گذشته و مدنیت های آن در جهان باقی مانده است، به نوعی در فرهنگ غرب و تمدن مرتدِ آن منحل شده اند و در نتیجه، اکنون هرنظامِ سازمان یافتۀ سایر مناطق جهانِ نیز، مانند اروپا، در شبکۀ غیر مرئی بانکداران عمل می کنند که طراح فرهنگ جدید تمدن امپریال می باشند.
به دلیل آن که استعمار انگلیس ابر قدرتی متعلق به بانکداران بود و طی دو سه قرن تسلط استعماری، سیاست ها، پیمان ها، وسایل و پایگاه های مخفی و آشکاری را برای تحقق ماسترپلان دولت واحد جهانی در مستعمرات پرورید و بذر های تنش و کشش، اختلاف و شقاق، بدنیتی و بی عدالتی را در هند و افغانستان و بخش اعظم جنوب آسیا از بحر هند تا بحیرۀ مدیترانه کاشته، مهلکه های دگرگون کننده ای در ساخت و بافت اجتماعی و سیاسی حوزه های مختلف فرهنگی برجا گذشته است؛ بداهتاً لازم می افتد آن را از یک مبدأ دورتر پیگیری کنیم تا به مقدماتی برسیم که غلتک تاریخ را به سوی دهشت کنونی در جهان غلتاند.
دانشمندان و متفکرین گذشته و حاضر سلیقه ها و مبادی خاصی را برای تعریف و توصیف مدنیت جاری و آغاز و انجام مراحلِ آن به کار می گیرند و از آن جهت، نام ها و تعاریف متعدد و مبدا و پایان های متفاوتی برای توضیح آن عرضه می کنند. ولی ما که در این نوشتار در صدد گشایش رمزهای جهانخواری در عصر خود می باشیم، آغاز این عصر را از پایانِ جنگهای صلیبی و آغازِ رنسانس اروپا قرار می دهیم که در واقعیت نیز نقطۀ عطف تاریخ و منبع حرکت و التهاب کنونی مدنیت بود و فلسفه و هنر، فرمول و نقشه های اساسی امپریالیزم غربی در همان عصر و در دایرۀ خاصی از مدنیت معاصر تولد یافت.
این دایره، ائتلافِ دولت، اکادیمیا و مذهب به رهبری سودخواران بود و هنر ثروتمند شدن و حاکمیت بر جهان را نیز همان دایره برای اروپا وضع کرد و مورد اجرا قرار داد. پیش از آن، رومن ها مسیحیت را مذهب رسمی امپراتوری قرار داده، واتیکان و رهبری کلیسا را نافذ نموده بودند ولی سه قرن پس از آن، هنگامی که بربر ها روم را تصرف کردند، امپراتوری از هم پاشید و اروپا به قلمرو فیودال ها، با دولت ها و قلمروهای خورد و بزرگ شهزادگان مبدل شد[17] و به دلیلِ تصادم منافع، در سده های بعدی وسیله ای شد که در دست طراحانِ مدرنیته یعنی بانکداران افتاد.
عنصر اساسی امپریالیزم ولی در همه دوران آن بود که نسل ها و نژاد هایی، به بهانۀ حق آسمانی فرمانروایی و برتری جُسته و با چنین دعوی، ارادۀ خویش را بر دیگر ملل و اقوام با جبر تحمیل می نمودند. اسکندر و امپراتوران روم، هریک خود را نیمه خدا می خواندند و فرمانروایی شان از معبد و جامعۀ رهبانیت مایه می گرفت و همان سان بود امپراتوران و سزار های رومی که خدایان زنده ای به حساب می رفتند[18].
جهادِ صلیبی
با ظهور حضرت مسیح، امپراتوری های اروپائی که نمایندگان مذاهب و معتقدات کهن «پگانیزم» بودند، هم چنانکه با یهودیت مخالفت عمیق داشتند، با مسیح نیز به عنوان مرتد برخورد کردند، او را باطل خواندند، به صلیبش کشیدند، با دین و تعلیمات او سه صد سال دشمنی ورزیدند و به تعقیب و کشتار پیروانش پرداختند[19]. روزگار ولی راه خود را پیمود و مسیحیت علی الرغم کوشش قدرت حاکمه، به دین خلق الله مبدل شد.
از آن جهت که «باطل همواره با دزدیدن نیروی حق حکومت می کند»[20]، طبقات حاکمۀ چند هزار ساله، این بار نیز مسیحیت را منبع قدرت یافتند و کنستانتین اول، امپراتور روم شرقی و غربی، در سال ٣٢٤ میلادی آیین مسیح را که حقایقش با جراحی ادبی تحریف و توجیه شده بود رسمیت بخشید، خود را بانی و اجرا کنندۀ آن اعلام کرد و این مأموریت را وجهۀ الاهی داد[21].
کنستانتین که مرد زیرک و درس خوانده، و در دانش و ادبیات روز ورزیده بود، ایام اولیۀ حیاتش را در روم شرقی و یونان بسر برد و در آنجا با مسیحیت که در همه جا گسترده بود وحتی در میان خانوادۀ خود وی نیز در خفا پیروی می شد، انس گرفت و سال ها پس، هنگامی که در پایان جنگ و خونریزی های بیدریغ میان خانواده های اشرافی رومی، بر تمام قلمرو امپراتوری روم (شرقی و غربی) مسیطر گشت، خود را برگزیدۀ خدا برای نشر مسیحیت و نجات مردم از بی ایمانی و پرستش ارباب الانواع خواند و مروج مذهبی شد که از تعلیمات مسیح آراسته بودند. او را طبقاتی از عیسویان تا کنون نیز قدیس می خوانند[22].
کنستانتین را که نامش Flavius Valerius Constantinus بود و در نیس واقع در صربیای کنونی زاده شده است، کاتولیک های شرقی کنستانتین کبیر و کنستانتین مقدس هم گفته اند. او اولین امپراتور بی رقیب رومان بود که پایتختش را از ازمیر (نیکومدیا)، واقع در غرب ترکیه در کرانۀ بحیرۀ مدیترانه، به استانبول کنونی (قسطنطنیه constantiople) برد. کنستانتین در خانوادۀ دیوکلیتین امپراتور روم شرقی در نیکومدیا ((ازمیر- ازمیت)، پایتخت شرقی امپراتوری روم بزرگ شد و در آن ایام ادبیات لاتین و یونانی و فلسفه را آموخت. جامعۀ آن روزی ازمیر[23] محیطی باز بود؛ از این رو کنستانتین به مراکز دانشگاهی و مجامع فلسفی و دانشمندان پیرو آیین قدیم (پگان) و مسیحی دسترسی داشت و از هردو سو می آموخت[24]. نیکومدیا در سال آخر قرن سوم میلادی توسط دیوکلیتیَن به عنوان پایتخت امپراتوری روم شرقی گزیده شد. کنستانتین ولی پایتخت را به استانبول منتقل کرد، آن را قسطنطنیه نامید و آن شهر از آن پس به روم شرقی نیز شهرت یافت[25].
لاکن از سال ٣٢٤ میلادی تا رنسانس ایتالیا حدود هزار سال گذشت و نا گفته پیداست که در این مدت طولانی چه بر سر تعلیمات مسیح آمد و چگونه دین او را به تدریج به همان آیین باطل رهبانان، جادوگران و شامان ها مبدل کردند که دقیقاً راه پگانیزم را در پیش دارد[26].
یک توجه به سمبولیزم واتیکان، فرقه های مختلف مسیحیت و موسسات وابسته، در لباس و زیب و زیوری که پاپ، اسقف ها و کشیش ها در مراسم در بر می کنند؛ سمبول های پگانیزم، یا آیین های شرک و بت، حیوان، ستاره و نیرو، جانوران، زمين، آسمان، و نياكان پرستی را آشکار می کند. در سمبولیزم مسیحیت از نشانه هایی که مختص ارباب الانواع قدیم است؛ عین سمبول هایی که در آیین های سومری، مصری و هندی نیز به وفرت دیده می شود، بسیارند[27]. بازهم، چنین کلیسا، قرن هاست خود را نماینده خدا می شمارد و یگانه راه رسیدن به خالق را از پله های مراتب خود می پندارد. در عصر سبعیتِ کلیسا، حتی تفکر و عقیدۀ شخصی، حق افراد شمرده نمی شد و از قرن ١٢ تا ١٨ میلادی به مدت شش قرن، کلیسا صدها هزار انسان، بیشتر زنان، را به جرم داشتن و یا جستجوی دانش با ماشین تفتیش عقاید سوخت[28].
در این مدت طولانی همه فرمانروایان و گردن کشان تاریخ با مذهب و رهبانیت پیوند داشتند و با کمک یکدیگر بر تن و جان آدم ها آقایی می کردند. شاهان وفاتحان قرون میانۀ اروپایی نیز خویشتن رانمایندۀ پاپ می خواندند، و از آن طریق، حاکمیت خویش را به مسیح و منبع الهی و آسمانی قلمرو او رسانیده و با نیروی حکومت خدا و فرزند او مسیح و شریعتی مبتنی بر آن فرمان می راندند[29].
رومان ها که دورۀ تاریخی آنان از درخشانترین ادوار تاریخی اروپای قدیم است، نظامی را برپا و مسیطر گردانیدند که قدرت روم را در نهایت به ناف جهان یعنی شرق میانه منتقل کرد[30]. روم شرقی چیزی جز حاکمیت رومن ها بر مرکز جهان نبود، زیرا بیت المقدس در آن هنگام، و امروز نیز، مرکز جهان بوده است. مدنیت ها از شرق میانه برخاسته اند، ادیان از همین قلمرو پخش شده اند و ثروت نیز از همین مرکز می گذرد[31].
ولی رومان های مسیحی تفاوتی با رومان های الهه پرست داشتند؛ آنان دشمنی با آیین جدید و شگوفای اسلام را که از شرق میانه برخاسته و در عصر خلفای بنی امیه (٦٦١-٧۵٠) و عباسی (٧۵٠-١۲۵٨) نیروی حاکم در سرزمین های فارس و خراسان، سوریه، فلسطین، مصرو شمالِ افریقا (فاطمیان مصر از ٩٠٩ تا ١١٧١) و هسپانیه (خلافت امویانِ قرطبه - کوردوبا از ٧۵٦ تا ٩۲٩) به شمار می رفت و زمینه های قدرت و ثروت آنان را در سراسر امپراتوری روم در غرب و شرق (بیزانتین) به مخاطره انداخته بود، در سیاست مقدسی نهفتند و با نام مذهب و آزادی زادگاه مسیح به جنگ های صلیبی روی آوردند که حدود سه صد سال ادامه یافت. تا آن زمان قلمرو زیر نفوذ خلفای عباسی، تا هند و غرب چین گسترده بود و خلفای اموی اندلس ایتالیا را تهدید می کردند؛ لاکن مقارن سال های ٩۵٠ میلادی اختلافات بازماندگان عباسی و دولت های اسلامی در آسیا باعث فتور در قدرت دولتی و سیاسی قلمرو وسیع اسلامی گردید و فشار مسلمانان بر ایتالیا را نیز کاهش داده، زمینه را برای دسترسی مجدد اروپائیان بر سیادت در مسیر های تجارتی آسیا و افریقا مساعد گردانید[32].
اما جنگ های طولانی صلیبی؛ که پرداختن به آن کارِ ما نیست، نتوانست آنان را به پیروزی برساند[33]، در عوض سه صد سال اشتغال خصمانه با مسلمانان، اروپائیانی را که به جز اطلاعات مذهبی کلیسایی، از دانش متداولِ شرق تهی بودند، بیدار کرد. جنگ های صلیبی همچنانکه رابطۀ میان مذهب، اشراف زمیندار و جنگجویان را محکمتر ساخت و سازمان های مذهبی - نظامی را بار آورد، عواقب روانی آن، که یادگار قهرمانی ها، شکست ها و پیروزی ها را با خود داشت، به ظهور ادبیات، فلسفه و هنر اروپای قرون میانه منجر گردید[34]. بالاخره تحولات تدریجی در متن اروپا، همدست با عواقب اقتصادی و سیاسی جنگهای صلیبی، زمینه را برای رشد فرهنگ مدرن اروپا و ظهور رنسانس در سراسر آن قاره آماده ساخت.
اروپا در فاصله میان جنگ های صلیبی و رنسانس، که در نقاط مختلف ظهور کرد و انتهایش ایتالیا بود، دوران اختناقی را گذراند که مذهب و قدرت به اشتراک تحمیل نموده بود و ثروت آن را تمویل می کرد. در مسیحیت، وجود دو قدرت، یکی روحانی و دیگری دنیایی که به صورت موازی جهان را اداره کنند، از اصول آسمانی شمرده می شود[35]. اروپا تا پیش از رنسانس زیر پاشنه های آن دو قدرت، دوزخ رعایا بود در حالیکه شرق؛ هم چین، هم هند هم خراسان و ایران و هم شرق میانه و ترکیه، دوران درخشانی را تجربه می کردند که به اعتراف بزرگترین دانشمندان، عصر دانش و صنعت و هنر شرق به شمار می رفت و دولت های سازمان یافته و نظامات موثر نظامی، سیاسی و اقتصادی داشت.[36]
رنسانس لاکن رویداد بزرگی بود که در حقیقت فاصله میان جاهلیت و تمدن اروپا و امریکای تازه کشف شده باید شمرده شود. البته اروپا پیامبر تازه تر از عیسی نیاورد، ولی رنسانس دروازۀ دانش شرقی را به روی غرب باز نمود و پیامبران سیاست و پول را خلق کرد که این خود در نظام سیاسی و مذهبی آنان اثر دگرگون کننده ای داشت. اسلام تا آن هنگام گسترۀ فرهنگی اش را در شرق و غرب اروپا پهن کرده بود و نفوذ فکری دانشمندان مسلمان اروپایی (اندلس) در این دوره بسیار معروفست. از رنسانس به بعد دانش کُشی جایش را به تحقیق و مطالعه در درون کلیسا و واتیکان نیز داد. در این عصر موجی از آثار علمی وفلسفی از حکما و دانشمندان شرقی، که عمدتاً از قلمرو وسیعی از غرب اندوس تا سواحل مدیترانه را در بر می گرفت وارد دنیای کلیسا و حلقاتِ اصلاح طلبان دینی و اجتماعی شد. این جریان چنان ریشه گرفت که علاوه بر قرآن و آثار حکما و فلاسفۀ اسلامی، متون فلسفه، تاریخ، جغرافیا، فقه، کلام، طب، نجوم، ریاضی و غیره از علمای شیعه، سنی و اسماعیلی، و سایر بخش های معارف شرقی مانند آثار هندویزم، آثار زردشتی، بودایی و فلسفۀ چین، به لاتین، فرانسوی، انگلیسی، آلمانی، هسپانوی و روسی ترجمه شد[37].
با این هم مفکوره ای که اروپائیان را به جنگهای سه صد ساله با شرقیان مسلمان واداشت، با شکست آن جنگها فراموش نشد و از سوی شاهان قبرسی برای بازیابی قسطنطنیه ادامه یافت؛ ولی آن جذباتی که خلق الله در آغاز جنگ های صلیبی در اروپا نشان می دادند، به یاری آنان نیامد[38] زیرا در این دوره، هرچند محافل رسمی اروپا (پاپ و کلیسا، فرمانروایان، نجبا و اشراف) ظاهراً تا اواخر قرن سیزدهم هنوز در فکر ادامۀ جهاد مسلحانه و مسیحی ساختن فرمانروایان و رجالِ با نفوذ شرق بودند، شیوه های تازه تری برای اهداف آن جهاد از سوی دایرۀ قدرت در مرکز رومن کاتولیک ها به جستجو گرفته شده بود. از یکسو راهبانِ از جان گذشته در حیثیت مبلغین ایوانجلیک[39] از فرقه های فرانسیسکن و دومینیکن با صومعه ها وبیابان گردی و مسافرت های پر مخاطره، و از سوی دیگر بازرگانان ایتالوی با روابط گرم و دو جانبه با فرمانروایان و اشراف و اغنیا، در قلمرو های شرقی پخش شده بودند، به هر روزنی سر می زدند، خبر چینی می کردند و روز تا روز به صورت قابل توجهی بر اطلاعات اروپای غربی در مورد مردم مشرق زمین می افزودند.[40]
سنت فرانسیس St. Francis یکی از شخصیت های بسیار اساسی و مؤثر جهادِ صلیبی در اوایل قرن سیزدهم بود. اعتبار او در دنیای روحانیت از روایاتِ خواب های او و داستان های خوارقی است که در آن ها به تشرف مسیح می رسد، پیام های آن پیامبر خدا را می گیرد و برای نشر مسیحیتی کاتولیک رومن، راه تبلیغ و رهبانیت و ایجاد صومعه و کلیسا در جهانِ خاور را می گزیند، و او فردیست که زیر ردای تقدس، بذر هزاران توطئه را در شرق میانه، آسیای میانه، و غرب چین، هند و افریقا کاشت.
در همه روایات کلیسایی کسی تردید نشان نمی دهد که گویا مسیح وی را به قیادتِ ارواح مسیحیان خوانده است، در حالیکه شرح حال وی او را فردی قدرت طلب و جویای افتخارات و قهرمانی معرفی می کند[41]. سنت فرانسیس در حدود نبرد پنجم صلیبی می زیست، موسس فرقۀ فرانسیسکن از سازمان های رومن کاتولیک مربوط به واتیکان بود و از قدیسین قرون میانه شمرده می شود. تبلیغات کلیسایی، آن زمان که جهادِ صلیبی به مدت بیش از یک قرن در دروازه های اروپای شرقی و آستانۀ آسیا هنوز با هیجان و حدت جریان داشت، از او فردی آسمانی ساخته بود، او و پاپ را برگزیدۀ خدا شمرده، اطاعت و پیروی بدون تردید و تعلل از هر دو را به راهبان دستور می داد[42]. یگانه قاعدۀ عملیات فرقۀ وی که در سال ١۲۲١ اعلام گردید، برگرداندن مسلمانان (Saracens) و بی ایمانان به آیینِ مسیحیت بود. سنت فرانسیس شرط گذاشت که شایسته ترین و متقی ترین افراد از میان رهبانان فرانسیسکن و دومینیکن (مریدانِ سنت دومینیک Saint Dominic ) برای این خدمات گزیده شوند. گروههای تبلیغی فرانسیسکن در آغاز با جذباتِ آرمانی (ایدیالیستی) به این کار آغاز کردند و دستورات اساسی فرقه از رهبانانی که با دقت گزیده می شدند، فداکاری تا سرحد شهادت می طلبید و تأکید بر از خود گذری، عشق مذهبی و دست آوردهای قهرمانی داشت. راهبانِ این فرقه، که بیشتر جوانان بی تجربه بودند، با جذبات و احساسات به تبلیغ می پرداختند و پای برهنه راه می پیمودند، با گدایی و طلب خیرات اعاشه می نمودند و به سکۀ پول دست نمی زدند و داشتن آن را گناه می شمردند، برخی از آنان به سودای شهادت در برابر مسلمانان به پیامبر اسلام اهانت می نمودند تا به دست آنان به قتل (شهادت) برسند[43].
ولی سنت فرانسیس مقدس، برخلاف، دوران جوانی نا مقدسی داشته است، مدرسه ای را تمام نکرده و سواد کافی به هم نرسانده بود؛ برعکس این بازرگان زادۀ عشرت طلب، ضیافت باز بود و سرخیل جوانانِ عربده کش؛ او را در زندگینامه هایش ماجراجوی صاحب آوازه ای معرفی می کنند که پدر پارچه و رخت فروشش (بزاز)، برای فراهم آوردن عشرت وی از پول مضایقه نداشت[44].
می گویند فرانسیس با وجود آن که با پدرش کار می کرد، بازرگانی را دوست نمی داشت؛ حال آن که بزازی در آن هنگام شغل ساده ای به شمار نمی رفت، با مسافرت ها و قبول مخاطرات و خرج گزاف صورت می گرفت و کمتر از لشکر کشی نبود. از این جهت رخت فروشان از ثروتمندترین بازرگانانِ اروپا بودند، معاملات آنان در داد و ستدِ رخت و پارچه خلاصه نمی شد و در حقیقت بانکداران دوران خویش شمرده می شدند[45].
دستگاه کلیسا او را فردی می شناسد که رسالتی از جانب خدا داشته است و زندگی اش را مشحونِ التذاذ از بینوایی و عشق به تهیدستی می شمارد[46]. با حرافی کلیسا، مسیحیان پاکدل و معتقد در قرن بیست و یکم نیز او را به عنوان قدیسی از قدیسین می دانند و به این کاری ندارند که عصر طلوع آن ستارۀ آسمان مسیحیت رومن کاتولیک، برعکس عصر آغاز فرمانروایی ثروتمندانی بود که بر گنج های گرانی خفته بودند و ترس از گسترش سلطۀ حاکمانِ کشورهای اسلامی بر قلمرو غربی امپراتوری رومن، نه تنها منفعتِ سوداگری را از آنان گرفته بود بلکه پایتخت ها و شهرهای آنان را نیز تهدید می کرد. بی شبهه این وضعیت مرگ و زندگی برای مدنیت تقریباً دو هزار ساله ای بود که در روم بنا یافت و اکنون پاپ مدافع آن به شمار می رفت.
اروپای رومن کاتولیک هان در آغاز قرن دهم به فکر جهاد صلیبی، پیروزی، توسعه به سوی شرق و برپایی امپراتوری جهانی افتاده بود. این مُراد را آنان از آغاز بازرگانی دریایی ایتالیایی به سواحل مدیترانه مانند بارسلونا، مارسلز، ناربون و سیسلی به دل گرفتند و معاملات بازرگانی را همچنان با قسطنطنیه (روم شرقی) آغاز نموده، و در سواحل افریقایی تا تونس به سوداگری و تشبثات دریایی پرداختند. اول اهالی ونیز و سپس بازرگانان و کشتی رانانِ جنووا (Genoa) و پیزا، کشتی هایی به سواحل مدیترنه فرستادند و با بحریۀ مسلمانان در افتادند و یا به جنگ های محلی پرداختند[47]. اروپای غربی در آستانۀ جهاد صلیبی فراتر از شرق نزدیک (فلسطین، لبنان، بخش هایی از اردن و ساحاتی در عراق)، سواحل شمالی افریقا، مصر و قلمروهای سوریه را نمی شناختند، حتی حبشه (اتیوپیا) را به جای هند به اشتباه گرفته بودند و راه رسیدن به چین را به جز از مسیر قفقاز و یا بحیرۀ احمر نمی دانستند[48].
ادامه دارد
[1] - Travels and Travelers of the Middle Ages؛ آرتور پیرسیوال نیوتن؛ انتشارات روتلیج، 1997؛ ص 124. (هرچند شهری با همین نام در مغولستان کنونی نیز وجود دارد، ولی به دلیلِ آن که مغولستان تنها بخش شمالی راه ابریشم را تشکیل می داد، این تاشقرغان یقیناً تاشقرغان (خلم) در آستانۀ شهر مزارشریف خواهد بود. دلیل)
[2] - Builders of empire: Freemason and British Empire 1717-1927؛ جسیکا هارلند - جاکوب Jessica Harland-Jacobs؛ انتشارات یونیورستی کارولاینا، اپریل 2007؛ صفحات 8، 44، 74، 85، 86، 150، 211، 241، 255، 284./ White-Settler Colonialism and the Myth of Investment Imperialism؛ ارگیری ایمانویل؛ New left review، 1/73، می سال 1973.
[3] - «کشاورزي و بازرگاني، اهلي كردن حيوانات و ساختن ارابه، سكه زدن و سند نوشتن، پيشهها و صنايع، قانونگذاري و حكمراني، رياضيات و پزشكي، استعمال مسهل و زهكشي زمين، هندسه و نجوم، تقويم و ساعت و منطقهالبروج، الفبا و خطنويسي، كاغذ و مركب، كتاب و كتابخانه و مدرسه، ادبيات و موسيقي، حجاري و معماري، سفال لعابدار و اسبابهاي تجملي، يكتاپرستي و تكگاني، آرايهها و جواهرات، نرد و شطرنج، ماليات بردرآمد، استفاده از دايه، شرابخواري، و چيزهاي فراوان ديگري براي نخستين بار پيدا شده و رشد كرده، و فرهنگ اروپايي و امريكايي ما، در طي قرون، از راه جزيرة كرت و يونان و روم، از فرهنگ همين خاور نزديك گرفته شده است. «آرياييان»، خود، واضع و مبدع تمدن نبوده، بلكه آن را از بابل و مصر به عاريت گرفتهاند؛ يونانيان نيز سازندة كاخ تمدن به شمار نميروند، زيرا آنچه از ديگران گرفتهاند بمراتب بيش از آن است كه از خود برجاي گذاشتهاند. يونان، در واقع، همچون وارثي است كه ذخاير سههزارسالة علم و هنر را، كه با غنايم جنگ و بازرگاني از خاورزمين به آن سرزمين رسيده، بناحق تصاحب كرده است. با مطالعة مطالب تاريخي مربوط به خاور نزديك، و احترام گذاشتن به آن، در حقيقت وامي را كه نسبت به مؤسسان واقعي تمدن اروپا و امريكا داريم ادا كردهايم.» تاریخ تمدن؛ ویل دورانت؛ فصل هفتم: سومر؛ ص 137.
[7] - فاجعه و امید؛ کارول کویگلی، شرکت مکمیلن، نیویارک، 1966؛ ص 19.
[8] - A farewell to alms: a brief economic history of the world؛ گریگوری کلارک؛ انتشارات یونیورستی پرینستون، 2007؛ ص 1-3.
[9] - سرگذشت تمدن؛ ویل دورانت، جلد سیزدهم، پارس؛ ص 21- 22.
[11] - اروپای غربی در آستانۀ جهاد صلیبی، ج1- یکصد سالِ اول A History of the Crusades, Volume I: The First Hundred Years؛ کنِت م. سیتون و ماشال دبلیو بالدوین؛ انتشارات یونیورستی ویسکونسین، چاپ دوم سال 2006؛ ص 3- 9.
[13] - به طور مثال: «افکارِ مراحم نثارِ سَنیّۀ قبله و کعبۀ مقدسِ اعظمم اعلیحضرت سراج المللت و الدین . . . » در آغاز کتابِ «افغانستان، اثرِ منظوم» محمود طرزی؛ مطبعۀ عنایت، دارالسلطنۀ کابل، 1330؛ به چشم می خورد. در صفحۀ 3 همین اثر «. . . پیروی افکارِ ترقی آثار قبله گاه مقدس خود را نموده . . . »، جعلِ مداحانۀ فردی است که در تاریخ افغانستان بتِ روشنفکری شناخته شده است.
[14] - تاریخ تمدن، مشرق زمین کهوارۀ تمدن؛ وییل دورانت؛ عوامل اقتصادی، ص 6.
[15] - جنگ اول انگلیس در افغانستان، که به استثنای یک نفر، داکتر برایدن معروف، به مرگ تمام قشون 12000 نفری انگلیس در فاصلۀ میان کابل تا جلال آباد انجامید و انگلیس با شکست ننگینی سرافگنده شد، 20 ملیون پوند خرج برداشت؛ در اشتغال ده سالۀ افغانستان، شوروی سالانه 10 ملیارد دالر خرج کرد. (نبرد افغانستان؛ لودویک آدمک و فرانک کلمنتس؛ انتشارات ABC-Clio، 2003؛ ص 87، 231. این مبلغ در تناسبِ ارزش درآمدِ عادی امروزه و با یک محاسبۀ حد اوسط به ارزش بیش از دو ملیارد پوند است.
[16] - The Climax of An Empire؛ جیمز/ جین موریس؛ سلسله تاریخی «پاکس بریتانیکا»؛ انتشارات پنگوین، 1968؛ ص 26.
[17] - History of Europe؛ سوترلند مینزیس؛ انتشارات ویلیام کولینز و پسران، لندن- گلاسکو، 1877؛ ص 46-47.
[18] - Augustus؛ پات سوترن؛ انتشارات روتلج، 1998؛ صفحات 13-22، 56-96، 163-230.
[19] - تاریخ مسیحیت از تولد مسیح تا لغو پگانیزم در امپراتوری رومن؛ هنری هارت ویلیام؛ وی. جی. وایدلتون، نیویارک، 1872؛ ص8-75.
[20] - این مقوله را در یکی از آثار مرحوم مطهری خوانده ام که به دلیلِ استواری کلام در ذهنم نقش بست و چون از آن زمان سالیان درازی می گذرد، منبع این کلام مؤجز به خاطرِ ضعیفم نمانده است.
[23] - ولایتی در غرب ترکیه واقع در ساحل مدیترانه.
[26] - Paganism Not Abolished in the Roman Empire Or the Christian World؛ چارلز ارل پرستون؛ انتشارات بوستون ماوس، 1881؛ ص 10، 12، 26
[33] - History of Crusades: The fourteenth and fifteenth Centuries؛ هری دبلیو هازارد؛ انتشارات یونیورستی ویسکونسین امریکا، چاپ اول، 1975؛ ص 646-47.
[36] - تاریخ تمدن، ویل دورانت، مشرق زمین گاهوارۀ تمدن، جلد 11، ص 265.
[38] - The new concise history of the Crusades؛ Thomas F. Madden؛ انتشارات Rowman & Littlefield,2005؛ ص 193.
[39] - مُراد از اصطلاح «ایوانجلیک» Evangelical، در لغت لاتین به معنی مژده است. غرض از اصطلاح مذهبی آن تشرف به مسیحیت و ایمان به تثلیث وحدانیت بوده، قرینۀ نجات از سوی مسیح و لذا مژدۀ حیات تازه شمرده می شود؛ لاکن از دیدگاه سیاسی، این اصطلاح به معنی تعهد بنیاد گرایانه به نشر مسیحیت و جهاد مسلحانه در این راه است.
[40] - A History of Crusades: V 2, The Impact of Crusader States on The Near East؛ با تصحیح کینِت م. سیتون، نورمان پ. زاکور، هری دبلیو هازارد؛ یونیورستی ویسکونسین، چاپ اول سال 1985؛ ص 455.
[42] - Francis of Assisi: A Revolutionary Life؛ ادریان هوز، کارین آرمسترانگ؛ انتشارات هایدن سپرینگ، 2003؛ ص 102.
[43] - Saracens: Islam in the medieval European imagination؛ جان ویکتور تولان؛ انتشارات یونیورستی کولمبیا - نیویارک، 2002؛ ص 214-218.
[44] - انسیکلوپدیای مسیحیت؛ سنت فرانسیس اهل اسیسی.
[45] - Life of St. Francis of Assisi؛ پاول سباتیر؛ انتشارات کوزیمو کلاسیک، 2007؛ ص 3.
-[46] The Life of the Saints؛ البان بوتلر Alban Butler (1710- 1773)، ص 378.
- [47] - اروپای غربی در آستانۀ جهاد صلیبی، A History of the Crusades, Volume I: The First Hundred Years؛ کنِت م. سیتون و مارشال دبلیو بالدوین؛ انتشارات یونیورستی ویسکونسین، چاپ دوم سال 2006؛ ص 9.
[48] - اروپای غربی در آستانۀ جهاد صلیبی (بالا)؛ ص 34.