Hegel, G.W.F. 1770 – 1831
هگل ؛ شاگرد هراکلیت و روسو
هگل، مهمترین و موثرترین فیلسوف قرن 19، فلسفه ایده آلیسم آلمان را به اوج خود رساند. او گرچه از خود شاگردان بیشماری بجاگذاشت ولی جانشین و وارثی واقعی در فلسفه نیافت. فلسفه ایده آلیسم مطلق او ترکیبی است از ایده آلیسم عینی شلینگ و ایده آلیسم ذهنی فیشته . هگل می گفت که هر فلسفه ای، زمان خود است که بصورت تفکر درآمده است. مارکس نوشت که فلسفه هگل، فلسفه کنونی و جهانی زمان ما است. هرتسن، متفکر روس مدعی بود که فلسفه هگل، الفبای انقلاب است. لاسال، سوسیالیست آلمانی نوشت که فلسفه هگل تنها فلسفه حقیقی است. باکونین توصیه می کردکه ارتش تزار باید به مطالعه آثار هگل بپردازد. هگل ولی مخالفین و منقدینی نیز داشت؛ ازآنجمله شوپنهاور می گفت که فلسفه او یک مسیحیت مستور است و هگل یک فیلسوف دولتی است. راسل در قرن بیست، فلسفه هگلی را سفسطه گری مدرن نامید، چون سبک زبانی او موجب شد که فلسفه تبدیل به علمی مرموز گردد. دورانت می نویسد که آثار هگل نبوغ و استادی در غیرقابل فهم بودن و تیره گی هستند و نوشته های او به سبب کوتاه نویسی و فشرده گی، آبستراکت می باشند. گروه دیگری هگل را نماینده فلسفه پانته ایستی یا طبیعت-خدایی می دانند.
هگل از ایده آلیسم ذهنی فیشته و ایده آلیسم عینی شلینگ، سنتزی ساخت و آنرا ایده آلیسم مطلق، و ورای دو فلسفه قبل دانست. او همچون ایده آلیسم کانت می گفت که هستی وابسته به ذهن شناسنده است و سخنان عقلگرا همیشه قابل شناخت هستند. هگل کوشش نمود تا از متافیزیک هستی شناسی یونانی، عقاید خداشناسی مسیحی، و فلسفه این جهانی عصر نو، فلسفه سیستماتیک جدیدی بسازد و آنرا در دانشگاهای دولت پروس عرضه نماید. روح تفکر او متکی به دیالکتیک فیشته بود. در تمام آثار هگل روش دیالکتیکی مشاهده می شود. برای او دیالکتیک نه فقط تحرک و حرکت در واقعیات بلکه همزمان تحرک و حرکت در تفکر است. او روش دیالکتیکی را اصل خود هستی نمود، برای او تفکر و هستی یکی هستند. در نظر او عقل بالاترین اصل سازماندهی دیالکتیکی است. فلسفه هگل شامل یک جهانشمولی عجیب دانش در طبیعت و تاریخ با عمق متافیزیکی و رادیکال است. گرچه هگل شاگرد هراکلیت در دیالکتیک است ولی دیالکتیک او عمیقتر و نوگراتر است. هراکلیت می گفت که هر لحظه از یک رودخانه جاری، رودخانه جدیدی است. هنگامیکه به هگل تضاد و تناقض گویی هایش را در سیستم و واقعیت به او گوشزد نمودند، او به طنز جواب داد که تقصیر از واقعیت است که از تئوریهای او سرپیچی کرده.
هیچ فیلسوفی بعد از کانت همچون هگل فضای فرهنگی، فکری، سیاسی و اقتصادی جامعه خود را تحت تاثیر قرار نداد. مارکسیستها و نمایندگان سیستم بوروکراتیک-تکنوتراتیک، دولت ایده آل خود را براساس تئوری های سیاسی او بنا نمودند. هگل مدتی فیلسوف دولتی حکومت پروس بود و پیشنهاد نمود بجای حکومت حاکمان، دوک ها، و شاهزادگان، یک حکومت مرکزی ملی متحد تشکیل شود. او دولت پروس را آخرین سطح عقل الهی می دید و می گفت که روح جهان در دولت پروس به هدفش که شکوفایی حقیقت مطلق است، رسیده است. نزد هگل دولت نماینده اراده الهی است و وظیفه دولت آنست که به عقل گرایی جامه عمل بپوشاند، وظیفه دیگر دولت احترام به یک خدای زمینی است؛ نه برای عملی نمودن اراده شهروندان. در نزد هگل دولت وسیله ای برای جانشینی خداست و شهروندان باید خادمین دولت باشند و دولت ارباب افراد است. امروزه اشاره می شود که در بعضی دولتهای دیکتاتوری گذشته باید ریشه بزدلی و نوکر صفتی افراد را ناشی از دنباله روی این نظریه هگل دانست. هگل می گفت که دولت خدای قابل لمس است. دولت هگلی در نزد مسیحیان، سایه خدا –و در استالینیسم پایه دیکتاتوری حزبی شد. طرح فلسفی دیگر هگل تجزیه و تحلیل تیزهوشانه جامعه مدرن از طریق توصیف رابطه دولت و جامعه شهروندی بود. انتقاد فلسفه هگل از فرهنگ زمان خود، نشان مدرن بودن فلسفه او است. کتاب "اصل فلسفه حقوق" هگل درباره تئوری سیاسی دولت، عمیق ترین و کامل ترین نظریه تمام تاریخ فلسفه سیاسی نام گرفته است. فلسفه هگل در اصل انتقادی بنیادین از زمان خود، از مسیحیت، از وحدت کلیسا با دولت، و از حکومت مطلقه سیاسی حاکمان خودمختار آنزمان است.
بی دلیل نبود که شوپنهاور فلسفه هگل را در خدمت یک مسیحیت مستور می دید. هگل می گفت که مسیحیت یک دین مطلق یا سنتزی از تمام فرمهای دینی تاریخی پیشین است و دین مکانی است که یک خلق آنرا به عنوان حقیقت تعریف و تفسیر می نماید. در نظر هگل احدیت و الهیات در عقل نامتناهی و محض قرار می گیرند.
ازطرف دیگر هگل اهمیتی به سعادت شخصی نمی داد. او می گفت که زندگی برای سعادت نیست بلکه برای خلاقیت است و تاریخ جهان هیچگاه سرزمین سعادت نبوده و نخواهد بود.وی به تحقیر کسانی پرداخت که در جستجوی سعادت شخصی بودند. در نظر او هدف زندگی، و جامعه، سعادت افراد نیست چون روح جهان مخالف همدردی است و برای سعادت و بیچاره گی فردی ارزشی قائل نیست. هگل می کوشد تا تمام هستی را بعنوان هستی و خلاقیت روح اثبات کند. در نظر او تمام پروسه جهان مشغول شکوفایی تفکر است و وظیفه فلسفه است که به این خودشکوفایی انسانها کمک کند. در نظر هگل حقیقت مقوله ای کامل، کل و تمام است و ایده های آگاهانه مانند هنر، دین، و فلسفه همزمان درخدمت حقیقت هستند. او مدعی بود که تنها نزد مسیحیان ژرمن که مالک تمام حقیقت الهی بودند، آزادی فردی عملی شد.
در زمان هگل، متفکران رمانتیکی مانند شلگل، تیک، و نوالیس فضای فرهنگی شرق آلمان را تعیین می کردند. هگل غیر از هراکلیت در آغاز تحت تاثیر آثار روسو بود، او ولی خلاف روسو طرفدار مالکیت خصوصی بود و آنرا سنبل عملی شدن آزادی می دانست. از نظر تئوری تربیت هگل تحت تاثیر کتاب امیل، نوشته روسو بود. هگل طرفدار تربیت آنتی اتوریته بود و می گفت از کودکان نباید موجودی عقلگرا ساخت بلکه باید به آنان فرصت داد تا بطور طبیعی رشد نمایند و فکر کنند. در دیالکتیک، هگل، یونانی تر از کانت بود. از زمان هگل تاکنون شاعران جوان، رئالیستهای ادبی، و ادبیات بعد از جنگ جهانی دوم در دوبخش آلمان، تحت تاثیر آثار او بوده اند. مارکس و انگلس نیز خود را شاگردان هگل می دانستند. از طریق این دو بعدها افکار هگل در تحولات سیاسی و تاریخی جهان، ادغام گردیدند.
نخستین اثر هگل در پایان دوره دانشجویی اش" اختلاف میان سیستم فلسفی فیشته و شلینگ " در سال 1801 نوشته شد. بعد از چاپ سه جلد کتاب " علم منطق "، او را به جانشینی فیشته در دانشگاه منسوب کردند. نشر کتاب " زندگی مسیح " در سن 25 سالگی باعث شد که شوپنهاور او را همیشه متفکری مذهبی معرفی کند، گرچه این کتاب حاوی ادعاهایی علیه مسیح بود. کتاب " پدیده شناسی روح " هگل تاثیری روی اگزیستنسیالیسم هایدگر و سارتر، هرمنوتیک گادامر، و جامعه شناسی هابرماس و مارکوزه بجا گذاشت. در این کتاب او به طرح ایده آلیسم مطلق خود پرداخت. او در این کتاب می گوید که فلسفه و هنر در همسایگی همدیگر قرار دارند. گرچه مارکس کتاب "اصول فلسفه حقوق " او را عرفانی و رمز و رازی نامید ولی کتاب سرمایه مارکس تحت تاثیر ساختار دیالکتیکی آن کتاب قرار گرفت. مقدمه کتاب "فلسفه حقوق"، تائیدی برای اخلاق فلسفی هگل است.
مکتب فلسفی هگل بزودی به دو گروه چپ و راست- یا جوان و سنتی تقسیم شد. در میان هگلی های جوان و چپ، دیالکتیک مارکس و انگلس موجب زمین لرزه ای عظیم در غرب گردید. توضیح اینکه در میانه غرب 19 ایده آلیسم دچار بحران شدیدی شده بود، گرچه بعدها در قرن بیست آن در لباس اگزیستنسیالیسم هایدگر و یاسپرس دوباره جان تازه ای یافت. از جمله هگلی های سنتی و راست دو فیلسوف بنامهای میشلت و روزنکرانس بودند که مورد استفاده فاشیسم در قرن بیست قرار گرفتند. از جمله دیگر هگلی های چپ جوان: باور، روگه، و فویرباخ بودند. در دهه بیست قرن گذشته یک جریان مارکسیسم انتقادی یا مارکسیسم هگلی از طریق لوکاچ و کورش نمایندگی شد. بعد از جنگ جهانی دوم گادامر و لویس به طرح نوعی مارکسیسم ارتدکس پرداختند. مارکس آینده پرولتاریا بعنوان موتور عقلگرای تاریخ را عملی شدن فلسفه در زندگی روزمره دانست. او با انتقاد از فلسفه هگل به انتقاد از سیاست و جامعه او پرداخت. ویندلباند ، رواج هگل گرایی جدید را به سبب نیاز جهان به جهانبینی می بیند، درحالیکه گروه دیگری هگل گرایی فعلی را نوعی سفسطه گرایی نو نام نهاده اند.
هگل در دوران دانشجویی با هلدرلین، شاعر معروف رمانتیگ غمگین و شلینگ، فیلسوف معروف، دوست و همخانه بود. درآنزمان آنان شاهد وقوع انقلاب فرانسه بودند. وی بعدها نوشت که آثاری درباره روشنگری غرب باعث شد که او تحصیل الهیات را کنار بگذارد. دوره عرفانی-رمانتیک سالهای جوانی هگل و علاقه به عرفان نوافلاطونی تحت تاثیر هلدراین بودند. نخستین مطالعات هگل غیر از ادبیات و فرهنگ کلاسیک یونان و سنت مسیحی-یهودی، بدلیل آشنایی با آثار روسو و روشنگری اروپای غربی بود. طبق روایتی زمانی که هگل ناپلئون را در شهر خود سوار اسبی دید، او را "روح جهان سوار اسب" نامید. هگل در سن 34 سالگی استاد فلسفه شد و در زمان بیماری وصیت نمود که بعد از مرگ او را در کنار فیشته، در شهر برلین، بخاک بسپارند.
هگل خلاف یونانیان عقلگرایی را فقط در ماهیت جهان نمی دید بلکه آنرا نیروی محرک جامعه و تاریخ انسانی نیز می دانست. وی را به این سبب رادیکال ترین فیلسوف یونانی غرب نام نهادند. در نظر او تمام پروسه جهان در خدمت شکوفایی تفکر انسان است، و ازجمله وظایف فلسفه کمک به این خودشکوفایی است. او می گفت که تفکر نه تنها خالق جهان بلکه خود همه چیز است؛ ازجمله: خدا، منطق، واژه، و غیره. چون افکار هگل متکی به یک نظم عقلگرا و یک اخلاق ناب بودند، ادبیات، استتیک و نیهلیسم غرب تحت تاثیر آن قرار گرفت. ادعا می شود که مفهوم " آگاهی ناتوان " هگلی، اشاره به سنتز تضادهای دوران مدرن است.