با آنکه نوشته «نصگرایی؛ آفت دین» از سوی بسیاری از خوانندگان مورد استقبال قرار گرفت، اما عدهای نیز به آن اشکال گرفتند. یکی از خوانندگان محترم – در کامنتی که گذاشته بود- به جای آنکه استدلال خود را در نقد نوشته کامل کند، با الفاظ توهین آمیز خواستند اصل مطلب را زیر سوال ببرند. نوشته حاضر تنها در مقام دفاع یا رفع ابهام از آن نوشته است و کاری به توهینها ندارد.
در دفاع از عرفان: عرفان جوهر دین است. گذشتگان دین را به چارمغز (گردو) مثال زدهاند که هم پوست دارد و هم مغز و مغز آن هم دارای روغن است که میتوان آن را عصارهگیری کرد. در این مثال عرفان روغن دین است که از همه لطیفتر و نابتر است. این تنها یک مثال است و گرنه منظور این نیست که دین هم ساختاری مشابه دارد تا بگوییم که فقه پوست چارمغز است و باید از آن گذشت. شاید این مثال از این جهت نارسا باشد، اما باید قبول کرد که اگر تنها عبادت ملاک باشد، خوارج در انجام عبادت از بسیاری از مومنان جلوتر بودند، همچنان که امروز نیز طالبان، القاعده و گروههای همفکر در این قسمت از بسیاری از مسلمانان جلوتر هستند. مشکل آنان نداشتن بصیرت در دین است که آن هم با نقب زدن از لفظ به معنا و بهره بردن از عقلانیت و معنویت ممکن است. اکتفا کردن به معنای تحت اللفظی متون دینی و بسنده کردن به رفتارهای عبادی جسمانی (در مقابل رفتارهای قلبی مانند مراقبه و محاسبه؛ تفکر و نقد روششناسی معرفتی؛ و مهمتر از همه دستیابی به مراحلی از شهود) اکتفا کردن به اولین لایه دین و خشکترین آن است.
نقل است که روزی پیامبر(ص) با اصحاب از کنار پیرزنی که با چرخ چوبین خود نخ میریسید، میگذشت، چون به پیرزن رسید از او پرسید که از کجا میداند که خدا وجود دارد. پیرزن از چرخاندن چرخ دست برداشت. چرخ متوقف شد. پیرزن با این عمل نشان داد که وقتی چرخ کوچک و ساده او بدون چرخاننده حرکت نمیکند، چطور چرخ سنگین و پیچیده هستی بدون آفریننده میچرخد. پیامبر ایمان پیرزن را تحسین کرد.
ما نیز ایمان آن پیرزن و میلیونها پیر مرد و پیر زن زمان خود را تحسین میکنیم، ولی آیا ایمان آن پیرزن با ایمان ابوذر یکی است؟ آیا بین معرفت فارابی و عرفان مولانای عاشق با ایمان ساده ملّای روستا فرقی نیست؟ آیا در حین قرائت قرآن، فارابی و ملای ده یک چیز میفهمند؟ یقیننا اگر فارابی و مولانا از لفظ به معنا گذر نکنند و فقط به تفسیر لفظی متن اکتفا کنند، نباید چیزی بیش از یک ملّای ساده قندهار بفهمند. مسئله این نیست که ایمان افراد سادهدل و مسالمتجو کم ارزش است، مسئله این است که نباید همگان را به ایمان سادهشده و بسیط فرا خواند و یا مقیّد کرد. به نظر نگارنده باید راه توسعه و تعمیق اندیشه دینی باز باشد. خوشبختانه همه انسانها بسیط نیستند (و درست به همین دلیل عقلانیت و تمدن پیشرفت کرده) و به همین دلیل همه انسانها از یک متن، یک سخن و یک دین تنها یک برداشت ندارند. مگر در روایات دینی نداریم که سلمان و ابوذر در مقامات معنوی یکی نیستند؟ در نتیجه آیا یک متن (قرآن یا سخن پیامبر) برای آن دو –و دهها صحابه پیامبر با سطوح معرفتی متفاوت- یک معنا میدهد؟ اگر معتقد به نصگرایی –تفسیر لفظی متون باشیم- باید بگوییم که همه آنها یک چیز میفهمیدند.
تنها بخشی اندکی از قرآن (حدودا پانصد آیه) مربوط به فقه است. اسلام منحصر به فقه نیست بلکه به تمام ساحتهای شخصیت انسان (که جهان اصغر نامیده شده) میپردازد. فقه تنها ناظر به رفتار آدمی (عبادی یا معاملاتی) میپردازد، اما آیا جنبههای وسیع عقلانیت و ابعاد عمیق زیباییشناسی را میتوان با ابزارهای فقه (که تمسک به ظواهر الفاظ است) دریافت؟ یا اسلام برای این ابعاد حرفی ندارد؟ یقننا دارد و یقیننا بسیاری از آیات قرآن ناظر به همین عالمهای ناشناخته است. مسئله این است که الفاظ (هر زبانی باشد و هر ساختاری) قادر به انعکاس آن نیست؛ زیرا زبان از مقوله انسانی است و آن هم مقولاتی عمدتا روزمره و مادی. انسانهای مومن هم به یک اندازه از عالم معنا بهره نمیبرد؛ هر کسی نصیبی دارد. لذا ناچار از زبان استعاره و سمبولیک باید استفاده کرد. با این همه چطور می شود که ادبیات داستانی و شعرهای حافظ چند پهلو و چند معنا باشد، اما منکر رازآلود بودن قرآن شد. آیا مخالفان، منکر عرفان هستند؛ آیا معانی بلند خطبههای حضرت علی(ع) نیاز به تفسیر ندارد؟ آیا مناجات خمسه عشر امام سجاد برای همه به یک اندازه قابل فهم است؟
اهداف دین یکی نیست؛ نه تنظیم امور جامعه (که به فقه گذاشته شده) هدف انحصاری است و نه ساختن تمدن، نه به ملکوت بردن انسان، نه اجرای عدالت و ... . این تکثر ناچارا ما را به نوعی تنوع هدف و تشکیک (درجهبندی) معرفت دینی میرساند. اهداف دین (آن گونه که ما از قرآن برداشت میکنیم) به وسعت قلمرو نیازها، تکثر سلیقهها و گوناگونی ساحات وجود آدمی (از مادیات تا عقلانیت، معنویت، زیبایی شناسی و...) است. این مسئله لاجرم نمیتواند در قالب متن واحد، جز آنکه سمبولیک باشد، گرد آید. این مسئله از نارسایی زبان در بیان معقولات و عواطف و رازهای فرامادی ناشی میشود و نمیتوان آن را عیب متن دانست. عیب و نقص به کسانی برمیگردد که فکر میکنند متون مقدس را باید همچون متن قانون و یا کتب تاریخی دانست که تنها بر معنای تحت اللفظی دلالت دارند.
محدودیت زبان در انعکاس معانی: همچنین بر اینکه مهمترین تعالیم دینی جنبههای استعاری، سمبولیک و کنایهای دارند، این استدلال مطرح شد که لفظ و زبان به دلیل ماهیت مادی و بشری خود نمیتواند بیانکننده مفاهیم ملکوتی و فرامادی است. این مسئله عیب متن نیست، چون لفظ هر چقدر تکامل یافته باشد قدرت انعکاس و حمل معنا را ندارد. عیب و ایراد در نصگرایی (تمسک به معنای تحت اللفظی متون) است.
نکته مهمی که نباید فراموش کرد، نقش مفسر در تفسیر قرآن است. اینکه قرآن متنی رازآلود است که نیاز به تفسیر دارد، تقریبا مورد اتفاق اکثر فرقههای اسلامی است. بر خلاف آنچه یکی از منتقدان مقاله «نصگرایی؛ آفت دین» گفتند، بسیاری از مضامین متون اسلامی (قرآن و سنت) جنبههای عمیق رازآلود است. درست است که برخی از فرق اسلامی با تمسک به تفسیر تحت اللفظی حتی برای خدا هم جسم قائل شدهاند، اما از سوی دیگر برخی از فرقههای دیگر چنان بر رازآلود بودن قرآن تاکید کردهاند که حتی امور عبادی آن را نیز رازآلود دانستند (اسماعیلیان و برخی فرق دیگر). در میان شیعیان هم این اتفاق نظر وجود دارد که قرآن دارای مفاهیم عمیقی است که نیاز به تاویل و تفسیر دارد. اخباریون شیعه معتقدند که تفسیر قرآن در اختیار انحصاری امامان است. اگر قرآن را متنی چند لایه و بطندار نمیدانستند، مبنای آنان برای چنین عقیدهای چه بود؟ از این افراطها که بگذریم، درست به همین دلیل مفهوم امامت و اینکه امام «قرآن ناطق» است در میان شیعیان شکل گرفته است. اگر بتوان با تفسیر لفظی نصوص همه مفاهیم مورد نظر را درک کرد، پس وجود «قرآن ناطق» چگونه توجیه میشود؟
تعارض متون دینی با علم: آنانی که بر معنای تحت اللفظی از متون دینی اصرار میورزند، نمیتوانند تعارض علم با دلالات لفظی متون دینی را حل کنند. این یک واقعیت است که علوم تجربی –که خدمات بزرگی به انسانیت کرده و امکانات بسیار زیادی را برای زندگی فراهم آورده- با برخی از متون دینی ناسازگار است. در این گونه موارد یا باید جانب علم را گرفت –که خود را به قوت تجربه اثبات میکنند- و یا با تکیه بر ایمانگرایی جزماندیشانه با تمدن مخالفت کرد. به نظر میرسد تنها باید این متون را در چارچوب کارکرد اساسی دین –که نشان داده رازهای جهان و انسان است- تفسیر کرد.
خطر متن گرایان و سنت گرایان: طالبان مگر جز به ظاهر دینی معتقد بودند؟ آیا اگر تنها ظاهر را بگیریم، حق با آنان نیست که موسیقی را باید تحریم کرد و مجسمههای سنگ تراشیده را شکست؟ مگر در همین جمهوری اسلامی افغانستان مترجمی را به دلیل اینکه ترجمه فارسی بدون متن از قرآن منتشر کرده، به بیست سال زندان محکوم نکردند؟
از نظر تاریخی، وزنه تحجر سنگینتر است و خطر تحجرگرایی در کمین. عقل و اندیشه به ویژه در جهان اسلام جایگاه شایسته خود را نیافته است. با این شاه بیت عقلستیزان که «عقل نمیتواند آدمی را به سعادت برساند» با عقل دشمنی میشود. پیمودن قلمروهای ناشناخته انحراف شمرده میشود و حتی تکفیر و تفسیق را به دنبال دارد.
پیوند متن گرایی با صورت گرایی: ایراد گرفته شد که چرا از داستان مسجد ضرار در استدلال خود کمک گرفتید. باید بگویم که اشاره به این واقعه تاریخی تنها برای کمک به فهم این مطلب بود که متنگرایی و ظاهرگرایی به هم وابستهاند و سیره پیامبر نشان دهنده تقدس نیات –و نه صرفا عمل- است. به نظر نویسنده اینکه پیامبر اسلام(ص) که با بانیان مسجد ضرار مخالف بودند، در اوج قدرت خود مسجد را مصادره نکرده، بلکه آن را آتش زدند پیامی دارد. ایشان میتوانستند مسجد را مصادره کنند و بانیان را مجازات، اما با آتش زدن آن خواستند به مسلمانها این نکته را یاد دهند که تقدس ذاتی از آن حقیقت است نه به بنا.
نگارنده در مقاله «نصگرایی، آفت دین» منکر تفسیر لفظی از متون مقدس نشدم (که عمدتا در قسمت فقه کاربرد دارد)، بلکه منکر بسنده کردن به معانی ظاهری الفاظ شدم و برای این انکار دلایل آوردم که چگونه ظاهریه بر اساس تفسیر لفظی برای خداوند جسمانیت قایل شدند و یا چگونه طالبان و گروههای متعصب اسلامی معاصر با این تفسیر به جنگ هنر (از موسیقی گرفته تا مجسمهسازی) میروند. فقه جزئی از دین است و فقط جزئی از دین است که به امور عبادی و معاملاتی میپردازد. این بخش از دین به دلیل تعامل با نیازهای روزمره مردم و عبادات هر روزه مسلمانان بیش از دیگر ابعاد دین (اخلاق، عرفان، فلسفه، ادبیات و هنر) جایگاه یافته است. این به معنای انکار آن نیست بلکه برای این است که از مقام فقه حلاج اعدام نشده، شیخ اشراق زنده شمعسوز نشود، ملا عمر حکم به انهدام آثار باستانی ندهد و شیخ ایمن الظواهری انتحار را تجویز نکند. از اینها مهمتر، فلسفه فقه که ابزارهای عقلانی در آن بیشتر کاربرد دارد، پرورش یافته و هماهنگ با دیگر ابعاد دین باشد و نه اینکه پاسدار زندگی قبیلهای باشد.
امروز اگر یک شیعه باشید که بخواهید قبر امامان خود را زیارت کنید، بر اساس توحید مبتنی بر تفسیر لفظی نصوص، شما را مشرک میدانند و اگر سنّی باشید که بخواهید به دلایل روانی و معنوی ضریح رسول خدا را ببوسید (که هیچ سنی یا شیعهای قصد پرستش آن را ندارد) به دلیل توحیدی که مبتنی بر ظاهر گرایی است، با تازیانه شما را از این کار باز میدارند. در عربستان درس فلسفه (نه اسلامی و نه غربی) جایی ندارد و ملاهایی که از دیوبند به سوی سنگرهای افغانستان و پاکستان میآیند، از اینکه به گناه فلسفه خواندن آلوده نشدند، خدا را سپاسگذارند. مگر در مدرسه فیضیه قم زمانی فلسفه خواندن منع نمیشد و مگر امروز علوم عقلی و عرفانی در حوزههای شیعه جایگاه واقعی خود را به دست آورده است؟ چرا عرفان (و نه تصوف!) تدریس نمیشود؟ مگر درک مقامات عرفان و بهرهمندی از لطافتها و رازهای آن به اندازه یک دهم علوم نحو، اصول و فقه برای طلبههای دینی فایده معنوی ندارد؟ فکر میکنید که آنانی که با تازیانه مانع از بوسیدن قبر میشوند، بر اساس استدلالات عقلی یا شهود عرفانی این رویه را پیش گرفتهاند یا بر اساس تفسیر تحت اللفظی از متن؟ آنانی که در کابل و قندهار انتحار میکنند، اهل استدلال و معنویت گرایی هستند و یا متنگرایان بیخرد و سنگدل؟
باید به منتقدانی که فکر میکنند تنها آنها حق را دوست دارند و تنها آنان به حقیقت رسیدهاند، گفت که توهین به عرفان و تصوف چه مشکلی از جهان اسلام را حل کرده و چه اندازه به پیشرفت تمدن اسلامی کمک کرده است؟ به استهزا گرفتن اندیشمندان نواندیش چه کمکی به اصلاح تفکر اسلامی غلطی کرده که باعث بسیاری از مصیبتها شده است؟
بیش از هفتصد سال است که درخت اندیشه در جهان اسلام خشکیده است (به استثنای حکمت صدرایی که البته بعد از خود وی تکامل چندانی نیافت و در خارج از ایران ناشناخته ماند). قافله تمدن بشری حرکت میکند، اما قافله مسلمانان دو نیم شده است: عدهای چون کودکان بداخلاق با هر چیزی مخالفت میکنند و عده دیگر لااقل دستاوردهای عقل بشری مانند دموکراسی، آزادیخواهی، حقوق بشر، تساوی زن و مرد، هنرهای نو، قبولیت تکثر و... را میپذیرند. در این میان نیمه نشسته به سلاح تکفیر مسلح شده و میخواهد هر طور شده دیگران را از حرکت در مسیر دستاوردهای تمدن بشری (و یا تمدن غربی) باز دارد و حال آنکه برای پیشبرد تمدن حرفی برای گفتن ندارند. آنان تنها به این اکتفا میکنند که دوران پیامبر (ص) (و خلفای راشدین) را باید احیا کرد و حال آنکه همزمان از دوران بعد از آن به بدی یاد میکنند. نیمه برخواسته هم انصافا امروزه در ساختن تمدن و راهنمایی آن حرفی برای گفتن ندارند، ولی حداقل بهرهمندی ازدستاوردهای عقل بشری را شایسته و سازگار با معنویتگرایی میبینند. تمام کوشش آنها بر اثبات و توجیه این سازگاری است.
در آخر باید یادآور شوم که فقه را به عنوان قسمتی از دین که به امور عبادی و حقوقی میپردازد، مورد توجه قرار دادم. در عین حال باید تایید کنم که ضرورت پویایی فقه به دلیل تغییرات اساسی زندگی بشری مورد تایید همگان است. تنها از این طریق است که میتوان بین ارزشهای دینی و دستاوردهای عقل بشری سازگاری بوجود آورد. در عین حال از اینکه فکر کنیم همه متون دینی مانند متون مورد استفاده فقه، مبتنی بر «اصالت الظهور» و «اصالت الحقیقه» است، باید فاصله گرفت. تاکید میکنم که فقه (که به دلیل کارکرد متفاوتش، متدولوژی متفاوتی نسبت به علوم عقلی، اخلاقی و معنوی دین دارد) تنها بخشی از دین است و نباید روش برداشت فقهی که مبتنی بر اصاله الظهور است، در همه حوزههای معرفت به کار گرفته شود و یا بر اساس برداشت لفظی در مقام قضاوت در مورد درستی و نادرستی اندیشه دینی نشست. برداشتهای عقلانی را باید با معیارهای عقلانی سنجید و نه اینکه با برداشت لفظی از متون عقلانی و اشراقی دین، یک مشرب فکری را چون قانون لازم الاتباع دانست و دیگران را به چوب تکفیر راند. اگر این گونه باشد خوارج، اهل ظاهر و پیروان تجسیم (جسمانی دانستن خدا) بر حق بوده و در زمانه ما حق با طالبان است كه بيش از هركسي ديگر، احكام و ظواهر دين را تطبيق مي دهند! آن دسته از شیعیان هم که اینطوري میاندیشند، عضو طالبان نیستند اما راه «طالبانیسم» فکری را مي پيمايند.