آموزهها و دستورات دین در قالب متون (شفاهی و کتبی) درآمده و مهمترین مرجع و منبع برای پیروان یک دین به شمار میآیند. آنان برای رسیدن به اهداف معنوی و آرمانهای دینی خود به این متون (نصوص) مراجعه میکنند. با این همه متنهای مقدس، همچون همه متون از الفاظ تشکیل شدهاند و از آنجا که هر لفظی محدود به ساختارهای زبانی در دورهای مشخص و مبتنی بر فرهنگ معین است، الفاظ متون مقدس نیز محدود به ساختارهای فرهنگی، زبانی و ادبی معین هستند و نمیتوانند به وسعت قلمرو معنایی باشند که میخواهند آن را منعکس کنند.
محدودیت زبان در رساندن معنا و تفسیرپذیری آن موجب میشود که در اطراف هر متنی تفاسیر متفاوت پدید آید. هر چه متن رازآلودهتر، سمبولیکتر، هنریتر و بیشتر به متافیزیک بپردازد، تفسیرهای آن متفاوتتر و ناسازگارتر خواهد بود؛ دلیل آن هم محدودیت زبان است. دین به دلیل اینکه وظیفه اصلی خود را در آگاه کردن انسان نسبت به عالم غیر مادی میداند، لاجرم بیش از دیگر آثار، سمبولیک و رازآلوده است. تفاسیر دینی نیز بیش از دیگر تفاسیر متنوع و حتی متضاد هستند.
در میان متون دینی (و در این نوشته، اسلام) آن قسمتی که به آداب و تشریفات مذهبی (عبادات و دستورات) میپردازد، بیش از دیگر تعالیم و رازهای دین وابسته به متن و تفسیر لفظی از متن است. فقه به عنوان آن بخشی از دین که به تشریفات دینی و امور حقوقی میپردازد، مبتنی بر تفسیر لفظی بوده و از دیگر علوم دینی سادهتر، عموم فهمتر و مردمپسندتر است. به همین دلیل است که در اسلام در میان عالمان دینی، فقها بیش از دیگران مقبولیت و موقعیت دارند و عُرفا– که به سختترین بخش دین یعنی رازهای دین میپردازند- منزوی بودهاند. بیشتر مومنان، دینی ساده شده، آسان و یقینآور میخواهند که خطر تحریف آن کمتر باشد و این همان چیزی است که تفسیر لفظی (و فقه) فراهم میآورد. مردم نیز به راحتی مرجعیت دینی فقها را پذیرفتهاند.
از سوی دیگر گرایش توده مردم به متن و آسان بودن تفسیر لفظی متن، آسان بودن انجام عبادات و دستورات مذهبی نسبت به تعقل، همدلی و هم احساسی با تجربیات معنوی موجب میشود که تفسیر لفظی متون بیش از تفاسیر عقلانی و عرفانی شایع و رایج گردد. درست به همین دلیل مفسرانی که مبنای تفسیر آنان درک عمومی از متون دینی است بیش از مفسرانی که در بنیانهای دستورات، قواعد و تعالیم دینی غرق شده و در صدد یافتن رازهای متن هستند، مقبولیت، شهرت و موقعیت را به دست میآورند. در جهان اسلام فقیهان، مرجع امور دینی به حساب آمده و موقعیت ممتازی در جامعه کسب میکنند و حال آنکه در میان این صنف افرادی که به رازهای دینی واقف شده و تجربیات معنوی بنیانگذر دین را (به اندازه استعداد خود) دوباره تجربه کنند، چندان زیاد نیست. چه بسا در مواقعی به دلیل اینکه حکم (دستور و قضاوت) در دستان آنان است، از آن علیه کسانی استفاده کنند که از ظاهر دین و الفاظ متون دین فراتر رفته، به اندازه توان خود از معنویت دین بهره بردهاند و خود منادی اشراق دینی و معناگرایی شدهاند. سرنوشت منصور حلاج و شیخ اشراق نمونههای روشن از رویارویی متنگرایی دینی و معناگرایی در جهان اسلام است، اما حکایت رنجهای ستارگانی چون مولانا و ملاصدرا نشان داده است که رویارویی متنگرایی و معناگرایی اگرچه همیشه خونین نبوده، اما یک مشکل همیشگی بوده است.
اگر نگاهی عمیقتر به دین بیاندازیم، متوجه میشویم که دین هم به عبادات دستور داده، هم در مورد امور جامعه حکم کرده است و هم دارای جنبههای غنی عقلانی و رمزآلود است. مومنان اولیه هم همه در تعلق خاطر داشتن به عبادت، رعایت احکام اجتماعی و از همه مهمتر پیبردن به معنویات یک اندازه نبودند. با این وجود همه مومن به حساب میآمدند. مشکل از جایی شروع شد که سلیقهها، گرایشها و درکهای متفاوت موجب شد که هر کدام اسلام را برای خود مصادره کنند. در این میان برد با کسانی بود که تفسیر لفظی داشتند زیرا اثبات حقّانیت برای آنان آسانتر بود. با این همه تفسیر لفظی و تعلق داشتن به لفظ نه رازهای دین را (مثلا منعکس شده در سورههای مکّی قرآن) مکشوف سازد و نه زمینه را برای سازگاری متون مقدس با شرایط کاملا متفاوت فراهم سازد. امروزه بیش از پیش این مسئله قابل درک است.
به نظر نگارنده آفت متنگرایی دو چیز است: محدود کردن انسان و ممنوع کردن حقیقت. تفسیر لفظی از متون اسلامی مانعی برای توسعه آزادیها شده است. تفسیر لفظی از متون دینی، نظام اجتماعی، سیاسی و حقوقی اي را پیشنهاد میکند که منطبق با ساختار قبیلهای صدر اسلام است. در آن ساختار تساوی زن و مرد معنا نداشت، همچنانکه آزادی بیان، آزادی عقیده، تکثر سیاسی و... به اندازه امروز جایگاه نداشت. هنر نیز متنوع نبود و آنچه بود (مانند مجسمه سازی و موسیقی) در خدمت دین نبود. آن زمان با این جلوههای هنر مبارزه میشد زیرا رویاروی دین بودند. تفسیر لفظی تفاوتی بین مجسمههای اطراف کعبه در زمان ظهور پیامبر با آثار تاریخی بامیان و موزیم کابل نمیبیند؛ هر دو تنديس هايي از موجودات جاندار هستند. موسیقی در صدر اسلام ممنوع شد و متون مقدس بر حرمت آنان دلالت دارند. امروزه نیز موسیقی ناپسند است.
تفسیر لفظی از متون دینی به تعطیلی عقل در جوامع دینی انجامیده است. در قرون وسطی که قدرت کلیسا غالب بود، نه تنها توسعه چندانی در علوم (و به ویژه علوم انسانی) صورت نگرفت، بلکه جزماندیشی مبتنی بر ایمان مبنای تمام ساختارهای اجتماعی و فردی بود. در جهان اسلام نیز هر گاه حکومتهای دینی (و بهتر بگوییم حکومتهایی با تفسیری لفظی از دین) قدرت گرفتهاند، عقل تعطیل و نوعی ایمانگرایی مبتنی بر جزم، القا و تلقین رایج شده است. شاید از نقطه نظر افراد دارای روحیه مسالمتجو، این نوع نظام عقیدتی و اجتماعی بهترین نوع نظام باشد، اما این نظام اعتقادی نمیتواند جنبههای کمتر شناخته شده روح آدمی را آشکار سازد. آدمی دنیایی بزرگ و پیچیده است که بیش از شناخت دنیای بیرون به شناخت خود نیازمند است. هر گونه مانع برای پیمودن مسیر جدید، بروز عقیده و فکر جدید تنها منع انسان از شناخت بیشتر خویش است: خود فردی یا خود جمعی. مشکل تفسیر لفظی از متون دینی این است که تفسیری جزم اندیش و غیر پویا از عالم و آدم ارائه میدهد و نمیگذارد که فراتر از ذهن مخاطب عادی از متن رازآلود چیزی درک کند. همچنین این گونه تفسیر نمیگذارد که فراتر از مقتضیات زبانی، فرهنگی و تاریخی متن، چیزی را استنباط کرد. در این تفسیر معنا فراموش شده و حقیقت، فدای شریعت (احکام مذهبی) میشود، زیرا الفاظ متون مقدس دلالت لفظی بر رازها ندارند. تجربیات معنوی فردی که اکثرا با گوشهگیری و تفکر بدست میآید، تنها میتواند افراد مستعد را به حقیقت دین برساند.
جنبه دیگر مخالفت متنگرایی با حقیقت، ناسازگاری آن با علم است. از نظر بسیاری از مومنان (حتی در مغرب زمین و در میان مسیحیان و یهودیان) نظریه «تکامل» داروین، با متن کتب مقدس (تورات، انجیل و قرآن) مخالف است. بر مبنای تفسیر لفظی از این متون، تاریخ آدمی از چند هزار سال تجاوز نکرده و آدمیان از زوجی به نام «آدم و حوا» آفریده شدهاند؛ چیزی که علم به آن اعتقادی ندارد. همچنین بسیاری از مطالب که در متون مقدس (قرآن و احادیث) آمده است، علم به آن بیباور است. علم که بسیاری از جنبههای عالم فیزیکی را شناخته و از آن بهره برده است، قادر به توجیه معجزاتی نیست که برخی از آنان از نظر بسیاری از مومنان وقوع مادی و فیزیکی داشتند. علوم انسانی نیز چنین هستند؛ علم تاریخ نیز برخی از حکایات و روایات دینی را تایید نمي نکند. به عنوان نمونه تاریخ غیر اسلامی، دو نیم شدن کره ماه در زمان ظهور اسلام (توسط پیامبر) را ثبت نکرده است، حال آنکه تفسیر لفظی از آیات قرآن بر وقوع چنین چیزی دلالت میکند (در همین مورد برخی از عرفای مسلمان توجیهاتی معنوی برای دو نیم شدن ماه ارائه دادند که از سوی اکثر عالمان مقبول نیست).
تفسیر لفظی از متون مقدس اسلامی موجب شده است که هنوز هم اسلامگرایان فکر کنند مدینه فاضله بشری، جامعهای است که ساختار اجتماعی، سیاسی، حقوقی و اقتصادی مدینة النبی را داشته باشد. آنان سعی خود را بر برگرداندن آن الگوی اجتماعی میکنند و نه آنکه بخواهند قواعد اعتقادی و اخلاقی مدینه النبی را درک کرده و بکوشند آن را با نظام اجتماعی مدرن سازگار سازند. بنیادگرایان متنگرا هرگز نمیخواهند به این سوال پاسخ دهند که آیا اسلام با فردگرایی، آزادیخواهی، دنیوی شدن (سکولاریزم) و تکثر اعتقادی و تجربه معنوی فردی سازگار است یا نه؟
طالبان (و گروههای همفکر در افغانستان و پاکستان) در متنگرایی و ظاهرگرایی از همه اسلامگرایان سده اخیر شدیدتر بودند. دلیل مخالفت آنان با بسیاری از تکنولوژیها مانند تلویزیون و عکس (بر این مبنا که ارائه تصویر از موجود ذیروح در اسلام حرام است) و قوانین آنان در مورد حجاب و کار زنان دقیقا بر اساس تفسیر لفظی از متون اسلامی مبتنی بود. در تفسیر آنان آنچه از لفظ استنباط میشود برای همه احوال و زمانها حجت است و هر چه با این دستورات ناسازگار باشد، نامشروع است. ارزشهای معنوی اسلام مجزا از نظام اجتماعی، سیاسی و مدنی زمان صدر اسلام قابل درک نیست. اگر از آنان پرسیده شود که چرا نمیتوان اسلام را در قالب زندگی مدرن، علم مدرن، عقل مدرن و... ریخت، جواب خواهند داد که مبنای این استنباط چیست؟ و چطور میتوان در مقابل نص قرآن کریم نظری مخالف داد؟
اگر مبنای آنان را در مورد تفسیر تحت اللفظی از متون مقدس بپذیریم، آنگاه حق با آنان است. مگر نه اینست که بسیاری از احکام ریشه در قرآن دارد؟ اگر الفاظ و اصوات قرآن تقدس ذاتی دارند، بر چه اساس میتوان آنها را کنار گذاشت؟ آیا میتوان کسی سخنی مخالف با آنچه رسول خدا فرموده است، بگوید؟ این در حالی است که در تفسیر معناگرایانه، الفاظ وسيله اي برای رساندنِ منظور هستند و چون این الفاظ ناگزیر محدود به محدودیتهای زبان عربی در چهارده قرن قبل هستند (که نسبت به عربی امروز توسعه نیافته تلقی میشود) و نیز محدود به ساختارهای اجتماعی، سیاسی، اقلیمی، فرهنگی و اقتصادی قبائل شبه جزیره عربستان در آن زمان بوده است، باید به کمک عقل از لفظ به معنا رفت. لفظ برای دلالت و رساندن معناست و این مهمترین کارکرد آن است. ممکن است کسی از این متن برای آرامش روح مردگان، شفای بیماران و... بر اساس ایمان خود استفاده کند، اما این بدان معنا نیست که این الفاظ کارکردی معجزهآسا در موارد محدود و آن هم در عالم فیزیک دارند. امور مادی، جسمانی و فیزیکی خصوصیات خود را دارند و دست یافتن به آنها از روشهای خاص خود امکان پذیر است، مثلا برای نجات از بیماری باید از قواعد علم طب پیروی کرد، اگر قرار بر این بود که از متنی که برای بیان اصول و قواعد رستگاری آمده، انتظار شفای بیماران داشت، باید پیامبر که خود مخاطب مستقیم این متن بوده است، در مقابل بیماری از آن کمک میگرفت و بجای 63 سال عمر به حداکثر طول عمر ممکن آن زمان (که خیلی بیشتر از 63 سال بود) میرسید. مثلا در همین مورد تفسیر لفظی از متن مقدس بر این گفته قرآنی مبتنی است که «این کتاب برای مومنان شفا است و برای کافران جز خسارت چیزی نمیافزاید».
در این تفسیر بین عقلانیت، ایمان و جادو تمایزی نیست، همچنانکه مرز بین امور کاملا مادی با نیروهای غیبی قابل تفکیک نیست. گویی متن مقدس باید همان چیزی را انجام دهد که جادوگران در قرون اولیه تاریخ با اذکار و اوراد انجام میدادند؛ یعنی انتظار تصرف در عالم مادی از اذکار، متون و اوراد. حال آنکه علوم تجربی به خوبی نشان داده است که امور مادی را میتوان با ابزارهای مادی مدیریت کرد و آنچه که معجزه برای یک مورد انجام میدهد، علم برای همه موارد به آن دست مییابد: میتوان مرگ و میر کودکان را مهار کرد، بسیاری از بیماریها را از کافر و مومن دور کرد، صدا و تصویر هر کسی را از هر نقطه دنیا به هر نقطه دیگر بدون لحظهای درنگ رساند، به آسمان سفر کرد، شهری را در یک لحظه نابود کرد، از این سوی دنیا به آن سوی دیگر رفت یا جنگید، از سلول آدمی بدون مادر و پدر، فرزند بوجود آورد، شب تاریک را چون روز روشن کرد و... . تو گویی زندگی معجزه شده است، بسیار وسیعتر از آنچه در خیال گذشتگان میآمد!
اگر نتوان قواعد ایمان را از متون استخراج کرد و آن را در زمانهای به کار بست که عقل آدمی جهان را میتواند مدیریت کند، و قواعد ناظر بر حقوق بشر، حقوق بین الملل و دموکراسی توانایی آوردن زندگی مسالمتآمیز را دارد، آیا نیازی به این متون هست؟ جواب آنان یا چون جواب طالبان است که باید اساسا با تمدن جدید جنگید، یا دعوت به انزوا است. در نتیجه یا باید با دنیا و علم و عقل آن وداع کرد و یا با دین خداحافظی نمود.
در مقابل این تفسیر، تفسیر معناگرایانه از متون دینی قرار دارد که در آن متن در زمینه تفسیر میشود: زمینهِ زبانی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی. هر متنی در یک زمینه به وجود میآید و درک درست تنها با شناخت زمینههای آن و شناخت پدیدآورنده متن (و در مورد قرآن، کسی که به آن وحی شده است) ممکن است.
از این گذشته این مسئله نیز مطرح است که آیا مهمترین متن مذهبی اسلام (یعنی قرآن) به صورت الفاظ و اصوات از سوی خداوند بر پیامبر نازل شده است و یا اینکه به صورت اشراق، احساس، تجلی، مکاشفه و... بوده است و پیامبر آن را به صورت الفاظ و اصوات (مطابق با مشخصات شخصیتی خود) دریافت کرده و در حقیقت قالب الفاظ از خود وی بوده است؟ نگارنده فقط برای آنکه نظریات متفاوت در این باره را بیان کند به ذکر این نکته پرداخته و عقیدهی غیر رایجی را بیان میکنم که گفته میشود برخی از عالمان بزرگ به آن باور داشتند. مثلا جلال الدین سیوطی (قرن نهم) معتقد بود که معانی قرآن بر پیامبر وحی شده و الفاظ عربی را شخص او برای بیان معانی برگزیده است. (ابوزید، نصر حامد؛ نقد گفتمان دینی، مترجمان: حسن یوسفی اشکوری و محمد جواهر کلام، تهران، نشر یادآوران، 1383، ص 24) حال این نظر را بنگریم و این نظر متنگرا را در افغانستان که چون قرآن کریم بدون متن عربی ترجمه شده، مترجمان باید بیست سال را در زندان بگذرانند!
*****
دلیلی دیگر بر کامل نبودن تفسیر کاملا لفظی این است که بسیاری از دلالات متون مقدس استعاری و سمبولیک است (همانطور که برخی دیگر کاملا وابسته به زمان و مکان نزول است) مثل کلمات عرش، کرسی، قلم، ید، عین، ... یا افعالی مانند تکلم، شنیدن و پرتاب کردن تیر و... در مورد خداوند که تقید به معنای لفظی آنها به معنای فیزیکی دانستن ذات خداوند خواهد بود. این واقعیت نشان میدهد که حقیقت متافیزیکی در قالب فیزیکي (لفظ) منعکس شده است. و به همین دلیل باید در مواجهه با این فیزیک (که با گلوی فیزیکي ادا میشود، بر روی کاغذ فیزیکی ثبت میشود، بوسیله گوش فیزیکی شنیده میشود و بوسیله چشم ظاهری خوانده میشود) دنبال حقیقتی متافیزیکی که این لفظ از آن نمایندگی میکند بود و نه اینکه لفظ را بماهو لفظ هدف و اصل دانست. (در اینجا بینیاز از تکرار هستیم که این الفاظ بدلیل محتوای خود و رسالتی که در رساندن محتوا دارد، مقدس شمرده میشود و گفته شده که با طهارت به خطوط آن دست زده شود).
آدمی نیز ابتدائا موجودی مادی و فیزیکی است و پیوند دادن خود به متافیزیک را بر اساس تعلیم از دیگران یا تعقل خویش یاد میگیرد. فرزند آدمی چون به دنیا میآید، جز تن و نیازهای فوری و همیشگی آن چیزی نمیداند، تنها زمانی به فکر دنیایی دیگر میافتد که سالها از عمر وی گذشته و نیازهای فوری تن وی برآورده شود. افرادی که مخاطب دین هستند، همین خاصیت را دارند: چیزی از دنیای معقول و متافیزیک نمیدانند. با آنان باید به زبان فیزیکی سخن گفت و از تمثیلهایی استفاده کرد که با حواس قابل درک باشند. این مشکل تنها مربوط به مخاطبان مستقیم دین (در زمان ظهور دین) نیست، بلکه در سراسر تاریخ حیات دین صدق میکند. مخاطبانی که احساس بنیانگذار دین را درک کرده و در آن (حتی تا حدودی) شریک باشد، اندکاند.
گذشته از این، هر متنی تا حدودی وابسته به تفسیر مخاطبین و مفسرین هستند.
الفاظ و اوراق تقدس ذاتی ندارند، اگر چنین میبود حضرت علی در جنگ صفین باید به دعوت لشکر معاویه برای حکمیت قرآن– آنگاه که قرآنها را برای صلح برافراشتند- جواب مثبت میداد. در آن مورد حضرت علی وساطت قرآن به آن صورت که مورد نظر لشکر معاویه بود را نپذیرفت، بلکه اجتهاد خود از قرآن را ملاک تعیین حق دانست. قرآن همان گونه که امام علی(ع) شرح داد: «سطرهایی است نوشته شده بر کاغذ، که خود سخن نمیگوید و آدمیان آن را به سخن درمیآورند». البته به دلیل معنای خود، این الفاظ نیز محترم و مقدس شمرده میشوند. احترام این الفاظ به شرافت معنایی است که در خود گنجاندهاند، اما آنگاه که این الفاظ وسیله سودجویی، تخدیر و سوء استفاده دیگران قرار گیرد، نمیتواند کسانی را که پشت آن سنگر گرفتهاند حمایت نماید. تاریخ اسلام پر از قضایایی است که در آن به نام قرآن، جنایت صورت گرفته است. مگر نه این است که قاتل حضرت علی– بهترین شخصیت مسلمان- وقتی میخواست وی را در مسجد ترور کند، آیه قرآن خواند و به گمان خود حکم قرآن را اجرا کرد (در آن واقعه، از قرآن برای مهدور الدم بودن حضرت علی استفاده شد!) و مگر نه اینست که امام حسین در پرتو یک حکم دینی به قتل رسید و با خانواده وی چون اسیران نامسلمان رفتار شد. مگر در قرون بعدی بهترین شخصیتهای معنوی و علمی مسلمان، تحت نام دین خانه نشین، حبس، متهم و حتی کشته نشدند؟ تاریخ اسلام پر است از بیعدالتی و سرکوب تحت عنوان دین. در موارد بسیاری این اعمال بر اساس برداشت لفظی از دین صورت میگرفت. شاید دستگاه حکومت از دین به عنوان ابزار استفاده میکرد، اما نمیتوان گفت آنانی که حکم تکفیر و تفسیق علیه مخالفین صادر میکردند، همه سوء استفاده کننده و فاسد الاخلاق بودند. احتمالا بسیاری از آنان بر اساس غیرت دینی و صیانت از اسلام، دیگر مسلمانان را تکفیر کرده و عرصه اندیشه را برای مسلمان تنگ کردند.
تاریخ ادیان نیز نشان می دهد که تقریبا یک اتفاق نظر اعلام نشدهای وجود دارد که تفسیر درست از مذهب، وفاداری مذهبی و اتحاد شخصیتی با ارزشهای مذهبی مهمتر از رعایت تشریفات (و عبادات) مذهبی است. در مدینه در حالی که عدهای از مسلمانان (به منظور رسیدن به اهداف شخصی) مسجدی را بنانهادند و از شخص پیامبر انتظار داشتند که این مسجد را تایید نمایند، پیامبر بر خلاف انتظار همگان دستور به آتش زدن مسجد نموده و آن را مسجد «ضرار» نامید. این واقعه نشان داد (همچنانکه از سوی مسلمانان در طول تاریخ اسلام مورد استناد قرار گرفته است) که ظواهر مذهبی ارزشی محدود دارند و نباید مطلق انگاشته شوند. مهمتر از همه اینکه هر دین جدید ضمن تایید تعالیم و ارزشهای ادیان سابقه، با نمادها و ساختارهای مذهبی دین سابقه مخالفت نموده است و همین مطلب مهمترین دلیل بر این است که ساختارها و نمادها، ارزش ذاتی ندارند، بلکه تنها در جهت رساندن پیروان به معنای زندگی و حقیقت دین است. آن زمان که دین این کارکرد خود را از دست دهد، ظواهر تنها قید و بندی بر روی فکر و طرز العمل انسانها میشود.