1. فرانسوا ماري آروئه ولتر از جهات چندي، براي نوانديشان ما چهرهاي جذاب و خواندني است؛ اولين چيز، قلم روان، سبك هجوآميز و نيشخندهاي تند او عليه تقليد، تعصب و تحميق است كه انديشه را مستقيما از ميان نخبهگان و بر عاجِ فيل نشستگان به ميان تودهها و بورژواها ميكشاند. او همچنان در عصري كه بنيانِ مدرنيّت را ميگذاشت و غرب را به خويشتنبيني و خويشتنيابي فراميخواند سخنِ از اسلام گفت و براي آزاديِ بيانِ مخالفِ خود آن جملة تاريخي را بر صفحة روزگار نگاشت؛ نيز او به عنوان نماد عقلانيّتِ روشنانديشي شناخته ميشود؛ عقلانيتي كه دنياي امروز را رقم زده است. اما ولتر تنها اين همه نيست، وي همان كسي است كه گرانيگاه ديد تاريخي را از سياست به فرهنگ تغيير داد و با اينكار هم پايانِ روزگاري را اعلام داشت كه تاريخِ آن، صرفا تاريخِ پهلوانان و جنگجويان بود ( هر چند متاسفانه اين روزگار تنها براي غربيان روي پاياني گرفته است و هنوز مسلمانان و بويژه مملكت ما بايد تاريخ خود را با تاريخِ پهلوانان(؟!) و جنگجويانش بشناسد) و هم افقي را در نگاه تاريخي گشود كه ميتوانست سخن از "روح زمانه" و "روح ملل" گويد و البته همه اينها را با باور به يگانگيِ عقل و طبيعتِ بشري جمع نمايد! دوباره بايد متاثرانه گفت كه واقعا براي ما زود است تا بتوانيم معناي "روح زمانه" و "معناي روح زمانه خود" را دريابيم، زيرا گويا اساس زيستنِ ما را قهر با انديشه و تفكر پيرامون "روح" ميسازد. اما نگارنده احساس كرد كه به بهانه "هشتم ثور" ميتوان اين جمله مشهور ولتر را خواند، جملهاي كه پس از پيروزي فردريك كبير در نبرد چوتوزيتس به او نوشته شد و بر هيچ پهلواني كه خود را پيروز مييابد، خوش نميآيد: "من پهلوانان را دوست نميدارم؛ اينها بيش از اندازه در جهان سر و صدا به راه مياندازند. من از اين جهانگشايان بيزارم؛ اينها دشمنان گردنفراز خود هستند و عاليترين خوشبختي را در بلاي جنگ ميجويند... هر چه افتخار اينها درخشانتر باشد، نكبتشان بيشتر است".
2. چه با فرياد ولتر موافق باشيم يا نه، اما نميتوان با اين فهم وي موافق نبود كه بدون تبديلِ تاريخ سياسي و جنگي به تاريخ فرهنگي و روحي، نميتوان از پيشرفتِ تدريجي نوع بشر سخن گفت و موانع بر سر راه را برداشت. مدت زيادي است كه نوانديشان ما از موانعِ ترقي، مدنيت، انكشاف، دموكراسي و مثلا اين روزها از تساوي حقوق زن و مرد سخن ميگويند اما چون هنوز به "روح" و "زمان" و "تاريخ" چنانكه بايد نپرداختهاند، نه ميتوانند روشن و راهگشا سخن گويند، و نه ميتوانند كاري پيش برند. نتيجه چنين وضعي گسستها و شكافهاي متعددي است كه بين نسلها، طبقهها و گروههاي گوناگون در جامعه ما ديده ميشود. بنابراين و با توجه به اين مقدمات، نگارنده بر آنست كه وجه روحي و فرهنگيِ هشتم ثور را (به قدر طاقت چنين مقالهاي) به خوانش گيرد. وجهي كه به روشني سياستزده بودنِ حركت كساني را نشان ميدهد كه با عنوان مجاهدين مشهور شدند و در چنين روزي به مرادِ ظاهري خود دست يافتند، يعني تصرف كابل و سقوطِ حكومت آن؛ هر چند اين رويداد به نامراديِ نه تنها هزاران مرد و زنِ افغان، كه ايستاييِ سير روحي انجاميد كه از هنگام عزم دليرانة امير امان الله خان، ميرفت تا افغانستان را به شيوهاي كم هزينهتر با دنياي مدرن رويارو سازد. روايتي از اين سياستزدگي در مقالة پيشينِ نگارنده با عنوان جمال الدين افغاني و سياست زدهگي آمده است.
3. آناني كه ديروز به عنوان مجاهد و امروز عمدتا به عنوان جنگسالار شناخته ميشوند، كسانياند كه به خاطر تاثيرپذيري از فضاي ايدئولوژيك ممالك همجوار خود (والبته تاثيرپذيريِ ناچيزي نيز از مبارزاتِ گرايشات متكثر گروههاي چپي و ماركسيستي مملكت خود)، با قرائتي ايدئولوژيك از اسلام، اما بدون بهرهمندي از قرائتي روشمند و روشن، و با برخورداري از احساسي قوي، دانشگاهها يا مدارس ديني را رها نموده با عناوينِ آكادميك و علمي (چون انجينر، پرفسور، مولوي، آيهالله، حجه الاسلام و اخيرا استاد) به كار و مبارزه نظامي رو آوردند. نفسِ رويكرد نظامي توسط عدهاي مسلمان، نه تنها امري بيسابقه نبود كه ميتوانست خود را ذيل يكي از عنوانِ مشهور و معتبر ديني يعني جهاد قرار دهد، چنانكه چنين شد. البته آنان نيز مانند هر ديندار ديگري ميتوانستند در انتخاب موضع و نوع دينداري خود، آزاد و محقّ باشند، اگر اين موضع صرفا چونان يك فهم در كنار فهمهاي ديگر مطرح ميگرديد و در زمان و جايگاه بايستة خود پختگي و فربهي مييافت. اما مشكل از آنجا شروع شد كه اين فهم به عنوانِ تنها فهمِ درست از اسلام مطرح شد و چنان قرائتي توتاليتر به قلع و قمعِ مخالفان اقدام ورزيد و در اين راه بر موجِ احساساتِ پاك و ساده عموم مردم نيز سوار گرديد. اما در نگاهي عميقتر بايد دانست كه آنان در اتخاذِ موضع ايدئولوژيك از دين اسلام، اولا درنيافته بودند كه ايدئولوژي در برابر جهانبيني، خود امري مدرن و غربي است كه در جهان اسلام سابقهاي نداشته است (و به همين خاطر شما نميتوانيد در كتابهاي مذهبي قديم اين عناوين را بيابيد) و الصاق آن به فرهنگ و تمدنِ اسلامي، كاري ساده و سهل نيست. ثانيا طرح جهانبيني و ايدئولوژي، خود مسبوق به فهم و پذيرشِ تئوري و نظريه است كه (1) با رويكرد علماي سلف اسلام تطابق ندارد و(2) با نصّ كتاب و سنت پيرامون شناخت و معرفت سازگار نيست، و(3) رهاكردنِ مدرسه و مكتبِ آقايان نشاندهنده قدرت علمي آنان براي ارائه يك فهم تازه (يا به گفته امروزيها قرائتي جديد) نيست و (4) حتي خودِ آقايان نكوشيدهاند كه با نگارش رساله يا تحقيقي ارجمند براي اين ادعا، محملي بسازند!
4. توضيح نكات فوق: (الف) تفسير جهانبينانه و ايدئولوژيك، تفسيري مدرن و مبتني بر "تئوري" است كه صرفا از سير متافيزيك غربي حكايت دارد. در تفاوت مبنايي دو نوع نگرش را ميتوان در فلسفه غربي از يكديگر بازشناخت: يكي نگرش فيثاغوري است و ديگري نگرش سوفيسطايي. ميتوان تا اندازهاي تمايز اين دو را از تمايز معناي فلسفه و سفسطه (آنگونه كه هگل خاطر نشان ميدارد) فهميد: اولي به دانايي به ما هو دانايي توجه دارد و دومي به دانايي از آنجهت كه كارآيي دارد يا به توانايي ميانجامد. نوعِ نگاه فيثاغوري در افلاطون، به صورتِ "تساوي حقيقت با ايده" (به ديگر بيان اين باور كه كمال آدمي در گسستِ از اين عالم و غرقه شدنِ در ايدههاست) ادامه و شدّت مييابد. اين نگاه افلاطوني، در "تفكرات واضح و متمايز" دكارتي بروز تازهاي مييابد و در دوران جديد به جهانبيني (world view) تبديل ميشود كه جهت تحققِ خود به ايدئولوژي نياز دارد. به همين خاطر هيدگر مينويسد: "اينكه افلاطون وجود موجود را به عنوان آيدوس تعريف كرده است فرض مقدمي است كه از دير باز به صورت غير مستقيم و پنهاني سير مقدر جهاني را كه ميبايست به تصوير مبدل شود هدايت كرده است". وي بعد از عباراتي ديگر ميافزايد: "به محض اينكه جهان به نقش و تصوير تبديل ميشود مقام انسان نيز به عنوان جهانبيني متصور ميشود. يقينا عبارت جهانبيني در معرض اين سوء تفاهم قرار دارد كه گويي منظور از آن نگرشي انفعالي به جهان است. به همين دليل در قرن نوزدهم به شكل موجه بر اين نكته تاكيد شد كه "جهانبيني" اساسا به معناي "نگرش به حيات" است. به رغم اين، اين واقعيت كه عبارت "نگرش به حيات" مبيّن اسمي است براي وضع و مقام انسان در ميان همه موجودات، گواه است بر اين كه چگونه به محض اينكه انسان حيات خويش را به عنوان سوژه داير مدار همه چيز قرار داد، جهان نيز به طور قطعي مبدل به نقش و تصوير شد....جهانبيني قرون وسطايي ناممكن است و جهانبيني كاتوليك نيز محال است"(اين عبارات از رسالة عصر تصوير جهان هيدگر انتخاب گرديد كه رسالهاي بسيار مهم در فهم مدرنيته است). عليرغمِ ظاهر سوفيسطي و روشنانديشانة غربِ مدرن، به هيچ وجه نبايد از باطنِ افلاطوني – فيثاغوري و اسطورهايِ آن غفلت ورزيد و بدون دقت و دريافتِ تفاوتها در هماننديهاي ظاهر فرو غلطيد، كاري كه بدون اندكي ملاحظه توسطِ پيشقراولانِ تفسيرِ ايدئولوژيك از اسلام صورت گرفت و جهاديون ما بدون فهمي عميق از آنها، صرفا پسدادههاي آنان را با ولع تمام و به قيمت تباه ساختنِ مُلك و ملّت، بلعيدند! (ب)تفسير جهانبينانه و ايدئولوژيك از اسلام، با اساس تفكر اسلامي سازگار نيست: گفته شد كه اساسِ تئوري و آيدوس، قطع نظر از عمل و پراكسيس است. عقلِ فلسفيِ فيثاغوري، به دنبالِ تعقلِ محض است. چيزي كه با بيانِ قرآني و رواييِ از عقل كاملا بيگانه است. قرآن تنها كتاب آسماني است كه مكررا از تعقل، تجليل نموده و آنرا ما به الامتياز آدمي از ديگر جانوران بر ميشمارد و دوزخيان را كساني ميخواند كه از اين نعمت سود نبردهاند! با اينهمه در اين كتاب هيچگاه "عقل" به صورت مطلق و حتي صيغه اسميه بكار نرفته است تا نشان دهد كه عقلِ محض و عقلانيتِ صرف نداريم (توضيحات و مستندات لازم را نگارنده در مقالهاي مفصل تقديم خواهد داشت) و لذا حقيقتي كه به كار نيايد حقيقت نيست! اولين كتابِ كتاب روايي معتبر شيعيان (اصول كافي) كتاب العقل و الجهل نام دارد، چنانكه دومين كتابِ كتابِ روايي معتبر سنّيان (صحيح بخاري) كتاب العلم و الجهل نام دارد. نگاهي به روايات اين دو كتاب (كه بارزترين نمادهاي سنت اسلامياند) نشاندهندة جايگاه عقلانيت و علمِ كارساز در اسلاماند. اولين مذهب كلامي پديد آمده در جهان اسلام، مكتب اعتزال است كه انديشههاي گوناگون و حتي متضادي را در بر ميگرفت كه تنها وجه اشتراكِ آنان اين شعار بود: پيش از سخن خدا و رسول، بايد ديد عقل چه ميگويد. گره خوردنِ مستقلاتِ عقليه با حسن و قبح عقلي خود حكايت از وجه كاربردي عقلانيتِ اسلامي دارد. بدين منظور ميتوان شواهد فراواني را نشان داد كه رجوع به تاريخ چگونگيِ رويآوري مسلمانان به علمِ غربي خود نمونه روشني از آن است. هرچند ميتوان رگههايي از ايدهباوري را در فارابي ديد ولي دغدغه و فعاليت اصليِ وي دوري از عقلانيتِ نظري محض و توجه به عقلانيتِ عملي است. شكاف ميان دو عقلانيت در ابن سينا به وجود ميآيد و بواسطه ابهتِ نام و شخصيت وي در تاريخ تفكر فلسفي مسلمانان نهادينه ميشود كه البته در اينجا نيز ضربة اصلي توسط غزالي و ابنعربي وارد ميگردد كه همواره موردِ اقبالِ دووجهي (طرد و پذيرشِ توامان) علماي مسلمين قرار ميگيرند. عنصر ديگر تعيينكننده هويتِ تمدن اسلامي، مواضعِ فتنهانگيز و عوامفريبانه حكمرانان است كه حتي گاهي در لباسِ پرنام و خيرهكننده "جهاد"، توسط صلاح الدين ايوبي به كشتنِ حكيمي مبرز چون شهابالدين سهرورديها ميانجاميد... به هر صورت، سخنِ از ايده و نظر و تئوريِ صرف در تمدن اسلامي، هيچگاه غالبيت نداشته و نميتوانسته از رهگذر متافيزيكِ نيمهجانِ آن (كه اولين گامهاي آن سوگمندانه آخرين گامهاي آن گرديد) به جهانبيني و ايدئولوژي و قرائتِ ايدئولوژيك از اسلام بينجامد. لذا مجاهداني كه به تفسير ايدئولوژيك از اسلام دست زدند، بيش از همه غربزدگاني محسوب ميگردند كه بدون آشنايي عميق با فرهنگ اسلامي و لذا بيبهره از هويت تاريخي خود، چنان عروسكي بيخويشتن، با شعارهاي پرنهيب غربي به راه افتادند و تباهي را نصيب هم ميهنان خويش ساختند.
5. شاهد بر بيهويتي و عروسك بودنِ مجاهدان، تاثيرپذيري انفعالي و گسترده آنان است. رويكرد به ظاهر ايدئولوژيك ولي به واقع بيمبنايشان، در آغاز از نهضتِ چپ جهاني (شرق در مقابل غرب) تاثير ميپذيرفت، بدون آنكه انگيزهاي اسلامي داشته باشد. به همين خاطر دريافتِ كمكهاي هنگفت آمريكا موجّه ميگرديد. ثانيا از فضاي ايدئولوژيك ممالك همجوار خود متاثر بودند. معدود كتابهايي كه در آغاز دوره نخستينِ حركت خويش نوشتهاند (مانند ترجمة في الضلال القرآن سيد قطب توسط برهان الدين ربّاني يا نشر خاطرات زينب الغزالي توسط جمعيت و تفسيرهاي حكمتيار بر سورههايي از قرآن و نشرياتِ اولية احزاب شيعي) به خوبي گواه بر تاثير پذيري از اخوان المسلمين يا انقلاب اسلامي ايران و در نتيجه غير بومي و حتي خودي بودنِ تفكر اسلامي و انقلابيشان است. قرائت ايدئولوژيك و البته غير روشمند و ناروشن آنان از دين موجب آن شد كه در هنگامه پيروزي، به واماندگي و سپس عيان نمودنِ محتواي تهيِ وجودخود بپردازند، در نتيجه در جنگهاي دروني و بين خود، بيشتر دنباله رو فرماندهان جنگي و تصميمگيرانِ ميادين نبرد بوده به دنبالِ توجيه كارهاي صورت گرفته بر آيند!