در این اواخر راجع به قانون احوال شخصیه شیعیان افغانستان نقد ونظر های فراوانی در رسانه های مختلف منعکس شد مسلما این نقد ونظر ها در عین آنکه لازم ، ضروری و نهایت ارزشمند است، نشانگر رشد فکری وعلمی جامعه ما است و این فضای باز برای نقد ونظر نعمت بزرگی است که باید به بهترین وجه ممکن ازآن بهره برد.
در اینکه تصویب و اجراء چنین قانونی از حقوق اولیه و اساسی جامعه تشیع است و باید این امر خیلی سالها و شاید قرنها قبل مورد توجه قرار می گرفت کسی تردید ندارد. واما اینکه چه عواملی در تحقق یافتن و عملی شدن این آرزوی دیرینه جامعه تشیع نقش داشته است دیدگاه ها و نظریات متفاوت و گاها متضادی وجود دارد که این نوشتار بدنبال پرداختن به آن نمی باشد. اما بدون تردید اصلی ترین عامل خود مردم ، مبارزات ، جانفشانی ها و تلاش های شان در طول سالهای متمادی بود که آنرا متحقق ساخت.
اما پرسش اساسی این است که مخالفان و موافقان این قانون با چه مبانی و معیارهایي مواد این قانون را سنجش و ارزش گذاری می کنند؟ و اصلا می توان به یک معیار همه پذیر دست یافت و بر آن اساس قوانین را ارزیابی نمود؟ در صورت منفی بودن پاسخ راه حل منطقی و عقلانی بهتر چیست؟
ممکن است عده ای استدلال شان این باشد که این قوانین کاملا منطبق با موازین اسلامی و شرعی است و هر آنچه که چنین باشد بهترین است و باید عملی گردد. یعنی در واقع ملاک و معیار خوب و بد شریعت و آموزه های دینی و اسلامی است، باید قوانین مطابق با قرآن و سنت تصویب و اجرا گردد.
در مقابل ممکن است مخالفان چنین استدلال کنند که چرا باید دین و شریعت ملاک قرار بگیرد؟ خود این گزاره که شریعت ملاک و معیار ارزیابی قوانین است با چه چیزی باید ارزیابی گردد و درستی و نادرستی آن فهم گردد؟ آیا نمی توان در ارزیابی و اصلا وضع قوانین از مبانی و معیار های دیگر ( غیر دینی) بهره برد؟
حال اگر پرسیده شود این ملاک و معیار غیر دینی چه می تواند باشد؟ به محضی که گفته شود خود انسان و یاعقل و خرد، صد ها پرسش جدید خلق می شود که چه انسانی ویا چه عقلی؟ کدام انسان معیار است و کدام عقل ملاک است؟ انسانها در سنت ها و فرهنگ های مختلف رشد می کنند و افکار واندیشه های متضاد ومتناقض دارند، یکی مومن دیگری کافر، یا یکی ملحد دیگری معتقد به خدا و غیب و... کار بجای می رسد که شاید دو انسانی کاملا مثل هم به لحاظ اندیشه وتفکر نتوان پیدا کرد و اگر چنین باشد واقعا اصلا می توان قانون وضع کرد و در مواد آن توافقی حاصل نمود؟
از طرفی انسان متدین تعریف خودش را ازعقل ، جهان و هستی ، انسان، و ... دارد وهرگز نمی تواند غیر آن باشد چنانچه یک ملحد نیز جهانبینی واندیشه های خاص خودش را دارد و نمی تواند غیر آن باشد.
مثلا از نظر یک مومن اصلا انسان ملحد از عقل بهره ی ندارد و نمی تواند اورا اصلا موجود عاقل و بهره مند از ویژگی های یک انسان کامل حقیقی ببیند و در مقابل ممکن است یک انسان ملحد در مورد یک مومن چنین فکری داشته باشد. چنانچه راسل سالها توبه و اظهار ندامت و پشیمانی آگوستین قدیس را یک بیماری روانی و روحی می داند که به اعتقاد او انسان سالم از نظر عقل و روان نمی تواند چننین باشد. شاید این مثال را نپذیریم اما در مثال نباید مناقشه کرد و اهل اطلاع می توانند نمونه های فراوان برای آن ذکر کنند.
همین سوالها را می توان اینگونه هم طرح کرد که اگر پذیرفتیم اسلام معیار باشد باز همان پرسش ها اینجاهم تکرار می شود که کدام اسلام؟ قرآن و سنت که متون صامت و ساکتی است این انسانهای هر جا و هر عصری است که آنرا تفسیر وتبیین می کند و مسلمانان فرقه ها و نحله های مختلف اند در برخی موارد یکی دیگری را اصلا مسلمان نمی داند. و در میان خود تشیع فقها و مراجع دیدگاه های بسیار متفاوتی در جزئیات و بعضا مسائل کلی تر دارند بدلیل همان فاصله ی طولانی از عصر پیامبر، نهایتا چه باید کرد از یک سو وجود قانون کاملا ضروری است واز سوی دیگر توافق نظر هم دست نیافتنی.
بحث و نقد ونظر که هیچ وقت پایان ندارد نزاع میان نحله های مختلف فکری و اعتقادی هزاران سال است که ادامه دارد ونمی توان انتظار آنرا داشت که این مباحثات و مناقشات روزی به پایان برسد و دیگر از اختلاف نظرها خبری نباشد حداقل تجارب تاریخی بشر و سیر تکاملی تاریخ گواه روشن بر این مدعا است و شاید طبیعت انسان چنین اقتضاء دارد.
به هر حال نهایتا باید قانون برای سر و سامان دادن زندگی بشر وضع گردد اما اینکه کدام قانون؟ چه کسی باید قانون وضع کند؟ دوباره بحث ها و مناقشات بی پایان شروع می شود ممکن یکی بگوید حاکم ودیگری بگوید محکوم وکسی بگوید حکیم و کسی هم بگوید اکثریت جامعه به توافق برسند.
اما چه اکثریتی آیا اکثریت واقعا معیار و ملاک ارزشیابی قانون است یعنی هر قانونی را که اکثریت جامعه دوست دارد بهترین است؟ اکثریت جامعه را چه گونه انسانهای تشکیل می دهد و این اکثریت تحت تاثیر چه نوع افکار و اندیشه های است آیا همه دارای اندیشه ها وافکار متعالی و خیر خواه دیگران اند؟ و یا منافع خاصی را در نطر دارند و این منافع را رسانه و ابزار قدرت برای شان تعیین میکند.
ممکن است گفته شود انسان خود نمی تواند به خوبی صلاح خویش را تشخیص دهد بلکه موجود برتری بنام خداوند که آفریننده اوست بهتر می تواند صلاح او را تشخیص دهد و در نتیجه قوانینی را وضع کند که سعادت ابدی او را تامین کند. بنا بر این هر آنچه را پیامبران و وحی می گوید بهترین است و اصلا معیار خوب و بد بودن سخن نبی است نه چیز دیگر.
اما اینکه کدام نبی و کدام وحی، و حتی کدام خدا، باید قانون اش اجرا و اطاعت گردد؟ دوباره بحث ها ونزاع های بی پایان شروع می شود ادیان و مذاهب مختلف به استدلال و بحث و کنکاش شروع می کنند و شاید هم نزاع های خونین درمی گیرد و هزاران انسان جان خود را ازدست می دهند.
و نهایتا شاید عنصر ایمان است که به این پرسش های بی بایان پاسخ دهد و ذهن و روح نا آرام انسان را به ساحل ارامش برساند و ایمان چیزی نیست که به انسان بدهند بلکه باید او خود بدست آورد وخود بشود حق وحقیقت تا زمانیکه اینگونه نباشد انسان موجود سرگردان حیرت زده و ناآرام است وشاید فقط مرگ بتواند اورا به آرامش ابدی برساند وشاید هم نه ! اما چنین ایمانی هم به این راحتی ها دست یافتنی نیست و شاید بسیارند انسانهایي که سخت بدنبال چنین ایمان و دیار امن و ساحل روح افزا و آرامش بخش است البته اگر چنین مدعای اثبات پذیری همگانی را داشت و دستانی هم بود که دستان انسان را بگیرد و به آنجا برساند مشکل خود بخود حل بود. اما چنین دستانی کجاست و یا چگونه می توان به آن دست یافت ؟ زیرا بسیارند کسانی که مدعی اند ساکن چنین دیاری شده اند ودیگران را هم به آن سرزمین فرا خوانده اند اما چه کنیم که بسیارند کسانی که هرگز به آن نرسیده اند و آنرا شاید توهمی بیش نمی دانند و آنرا نوع فرار و فرافکنی از واقعیت های تلخ زندگی و رنج ها بی پایان انسان می دانند.
تو کار زمین را نکو ساختی که در آسمان پنجه انداختی
این همه فاجعه این همه ستم ، جنایت و رنج انسان را چه کنیم که هرگز پایانی ندارد و همین رنج د رعنوان کلی تر پدیده ی شر در عالم ملجا و پناهگاه همیشگی ملحدان بوده است. یعنی اگر تنوان کار زمین را نکو ساخت می توان در آسمان پنجه انداخت؟ و یا این فرافکنی بیش نیست؟ نزاع حق وباطل ، کفر و ایمان ، و توحید و شرک ، و یا الحاد و ایمان عمری به دارازای عمر انسان دارد و شاید تا انسان هست این اختلافات هم در قالب های گوناگون خودش را بروز خواهد و رنگ عوض خواهد کرد.
پاسخ این پرسش ها سالها مطالعه و تحقیق و بررسي و تامل می خواهد و در این مجال کوتا نه قابل طرح و نه هم در توان نگارنده است. اما خوشا بحال آنانکه به وادی امن رسیده اند و از حیرت کده به عشرت کده رحل اقامت گزیده اند.
بد بختانه اینگونه نیست که این نزاع ها فقط در میان متدینان رخ دهد بلکه درمیان نحله های مختلف فکری نیز چنین بوده است اصلا افکار و اندیشه های خاص گاهی حامی و پشتیبان برخی جنایت گران تاریخ بوده است در کشور ما ملیون ها انسان کشته ، آواره ، یتیم ، معلول و بی خانمان شد و چندین نسل از مردمان سرزمین ما بد ترین تحقیر ها آوارگی ها دربدری ها را متحمل شدند آیا همه بخاطر اختلا فات مذهبی و دینی بود؟ مثلا رهبران خلق و پرچم هم مانند گروه های جهادی و طالبان بخاطر پیاده شدن قانون خداوند در زمین قتل عام ها و فجایع را بوجود می آوردند؟ شاید این جمله ی معروف استالین را مناسب باشد این جا یاد آور شوم که می گفت حق همانی است که من می گویم وای بحال حقیقت اگر غیر از این باشد! آیا هتلر بخاطر خدا کوره های آدم سوزی می ساخت یا مثلا بخاطر انسان و انسانیت و اخلاق و ارزش های والای انسانی؟ و اصلا امروزه نزاع سنت و مدرنیته واقعا به چه دلیل است بخاطر خدا یا انسان؟ یا چیز دیگر؟
یا مثلا کشتار مردم عراق و افغانستان چه بدست تروریست ها و چه ارتش های بیگانه در این دو کشور بخاطر خدا است؟ یا نه بخاطر انسان خود او را می کشد تا حقوق او را تامین کند؟ و یا چیز دیگر هدف است ؟
دقیقا در مورد نزاع ها و اختلافات در مورد قانون احوال شخصیه هم همین سوال ها مطرح است، آنانکه از این قانون دفاع می کنند و به شدت بدنبال اجرایی شدن آن هستند چه اهدافی دارد؟ و مخالفان این قانون نیز چه اهدافی دارند؟ اما مگر می توان بدرستی فهمید که این دو گروه چه در سر می پرورانند و چه می اندیشند؟ مسلما خیر اما قرائن و شواهد می تواند روشن سازد که نه گروه اول کاملا دل نگران اسلام و تشیع و انفاذ قانون شریعت است و نه گروه دوم همگی دغدغه ی انسانی داشته و مثلا درد حقوق بشر و حقوق زنان را دارد. حد اقل بخش وسیع از اختلافات ریشه در نزاع های گذشته دارد و به اختلافات سیاسی حزبی و سمتی گذشته بر می گردد. یک نگاه اجمالی به نوشته ها، موضع گیری ها، رفتارها ، افراد و ... بخوبی نشانگر این واقعیت تلخ می باشد.
به نظر می رسد که نهایتا قدرت است که حرف اش به کرسی می نشیند شاید اگر شیعیان افغانستان در دهه های قبل چنین چیزی درخواست می کردند خود این درخواست یک جرم بود و خواهندگان آن مجرم. اگر نبود مبارزات این مردم و جانفشانی ها و تلا ش های آنان هرگز چنین خواسته ی در افغانستان مورد پذیرش قرار نمی گرفت. مگرهزاره ها و شیعیان فقط امسال در فغانستان زندگی می کنند یا از صدها سال پیش چرا در طول این قرن ها از تصویب چنین قانون خبری نبود پاسخ اش روشن است.
حال اگر طرفداران این قانون بتوانند با چانه زنی ها ی سیاسی و زد وبند های پشت پرده موفق شوند توافق یک اکثریت نسبی را در پالمان و سایر نهاد های قدرت بدست آورد دوباره آنرا اجرا خواهند نمود و منافع خویش را تامین خواهند کرد و شاید هم مخالفان با بکار گیری ابزار ها و اهرم های فشار داخلی و خارجی توانستند آنرا تعدیل کنند. به هرحال به نظر می رسد حرف آخر را قدرت و توان بالای چانه زنی های سیاسی می زند نه اینکه حق یا بهترین قانون همانی است که موافقان یا مخالفان می گویند.
در مجموع اصل تصویب چنین قانونی نه تنها یک ضرورت بلکه حق مشروع و قانونی و مسلم جامعه تشیع است و فرقی نمی کند چه کسانی در به تصویب رساندن آن تلاش کرده اند و چه کسی نقش بیشتر و یا کمتر داشته است این گونه اختلافات ثمره ی جز تامین بیشتر منافع گروه هاي متخاصم نخواهند داشت و سودی بحال مردم و توده جامعه هزاره و تشیع ندارد.
مهم این است که چنین قانونی باید وجود داشته باشد این حق شیعیان است و همه ی مردم در تحقق این امر مهم باید تلاش جدی نمایند و به هوش باشند که در دام فتنه افکنی ها و اختلاف افکنی ها نیافتند. ولی از نقد ونظر های سازنده باید استقبال کرد که خود نعمت گرانسنگی است.
اما نکته ی که در پایان این نوشتار باید تذکر دهم این است که آیا حکم ثانوی در فقه و در نظر گرفتن مصالح علیای جامعه تشیع با چشم پوشی ار یرخی احکام فقهی مبنای فقهی اصولی ندارد که بتوان بر اساس چنین مبانی برخی از مواد قانونی را تعدیل کرد؟ روشن نیست چرا یک عده چنان سفت و سخت از بند بند همین قانون وضع شده دفاع می کنند که مثلا اگر یک بند یا ماده ی تعدیل شد و یا زبان و ادبیات بکار رفته در آن تغییر کرد دیگر باید فاتحه اسلام را خواند واز اسلام چیزی باقی نخواهد ماند. معلوم می شود اهداف دیگری در کار است وگرنه در خود فقه شیعی سازوکار های وجود دارد که به مناقشات پایان دهد.
در مقابل آنانکه این قانون را ظالمانه و در تضاد با کنوانسیون هاي بین المللی حقوق بشر و یا حقوق زنان می دانند بر اساس چه الگو ها و معیارهایي چنین قضاوت می کنند؟ اگرچه اشتباه بزرگی که دولت فعلی افغانستان مرتکب شده است این است که بدون تامل اکثر پیمان های بین المللی را امضا نموده و عضو آن شده است در حالیکه هیچ کشور اسلامی دیگری ممکن است چنین اشتباهی را مرتکب نشده باشد. اما این دلیل نمی شود که تفاوت فرهنگ ها ، سنت ها و در واقع تفاوت در اندیشه ها ودید گاه های انسان ها را نادیده گرفت و بدنبال تحمیل سنت ها و اندیشه های خاص در یک جامعه بود.
به گونه ی مثال اگر کودکی در کشوری مانند افغانستان کار نکند خود و فامیلش از گرسنگی می میرند ، ویا حد اقل به نهایت ذلت و درماندگی می افتند در حالیکه در کشور های دیگر ممکن است نهاد های وجود داشته باشد که از چنین کودکانی حمایت کنند. حال اگر کودکی در افغانستان بخواهد کار کند ما بدلیل آنکه فلان ماده ی فلان قانون بین المللی کار کودکان ار اجازه نداده مانع کار او شویم؟ یا نه اینکه بجای آن ساز و کار های را در نظر بگیریم که از این کودک مثلا حمایت بیشتر شود در حین کار کار های ساده تر در توان او و... به او واگذار شود و ده ها نمونه ی دیگر را می توان ذکر کرد که این نوشتار بدنبال پرداختن مفصل به آن نیست.
نکته ی دیگر اینکه یک ماده ی قانونی راباید با کلیت آن قانون یا آیین نامه و اساسنامه در نظر گرفت و مجموع بند ها و مواد را بررسی کرد، سپس نتیجه گیری کرد در حالیکه مخالفین این قانون چنین انصافی را به خرج نمی دهند و مثلا یکی دو بند را در نظر می گیرند و هر آنچه می خواهند با توجه به آن انتقاد می کنند که با این شیوه می توان در خود مواد قانونی همین اعلامیه حقوق بشر و سایر اعلامیه های جهانی هم ایراد پیدا کرد و پرورشش داد.
بنا بر این به نظر می رسد می توان به راهکار های عملی در اصلاح و تعدیل برخی از مواد این قانون دست یافت و آنرا به تصویب واجرای نهایی رساند که امیداوریم که این تعدیل هادر صورت لزوم در نهایت همکاری و همگرایی همه جانبه و با تساحل و تسامح فکری و سیاسی از سوی دو طرف به انجام برسد و جامعه رنج دیده و بلاکشیده هزاره و تشیع افغانستان به یکی از آرزوی های دیرینه خویش دست یابند.
روح الله روحانی 5/2/1388