تصویب قانون احوال شخصیه اهل تشیع افغانستان، موجب جنجال سیاسی در داخل و خارج کشور شد. موافقتها و مخالفتهای زیادی صورت گرفت که بیشتر آنها دلایل سیاسی داشته و حتی با احیای جناحبندیهای زمان جنگهای خانمانسوز، به توهین به حامی اصلی آن و طراحان آن انجامید. با این همه از نظر نویسنده این مسئله از جهات مختلف قابل تامل و بررسی است: تاثیر سرنوشت این قانون بر پیشرفت حقوق بشر، وضعیت زنان، حاکمیت قانون و... . این مسائل کمتر مورد توجه بوده و موضع بسیاری تنها نفی و اثبات مطلق بود. با توجه به اینکه جنجالهای مربوطه کمتر شده و اینکه این قانون هنوز رسما انتشار نیافته و لذا فعلا تعارضی بین قانون و فتوا نیست، نویسنده میخواهد به یک مسئله حقوقی بپردازد، به ویژه اینکه نظام سیاسی کشور ما «جمهوری اسلامی» است. مسئله مورد نظر جایی است که نظریات یک فقیه (که تخصص و مسئولیت وی، شناخت احکام اسلامی است) با قانونی که یا مبتنی بر فقه است و یا طبق ماده 3 قانون اساسی نباید با احکام اسلام مخالف باشد (مانند نکاح، طلاق، ... و حتی معاملات). این نوشته میخواهد مختصرا به این مسئله بپردازد. باید تاکید کنم که قصد نویسنده، طرح یک موضوع است که امروز پای چند مجتهد شیعه (آقایان محسنی، تقدسی، صالحی و محقق کابلی) در آن در میان است و فردا میتواند پای یک مفتی سنّی به آن کشیده شود.
به چند دلیل در جاییکه بین فتوای یک یا چند عالم اسلامی (مجتهد شیعی و یا مفتی سنّی) با قانونی که توسط قوه مقننه دولت اسلامی وضع شده، مخالفتی باشد، قانون بر فتوا مقدم بوده و الزام قانون شامل عموم میشود، بلکه حتی افرادی را که به آن عالم اسلامی به عنوان مجتهد و مفتی مینگرند ملزم میسازد تا در روابط با دیگر افراد جامعه به قانون پایبند باشند:
1) نظم عمومی جامعه:
نظم اجتماعی یک اصل عقلانی است که در همه نظامهای حقوقی پذیرفته شده است. جامعه افغانستان نیز به نظم اجتماعی نیاز دارد؛ نظمی که لازمه آن قانون واحد است. فتوا به دلیل ماهیت آن (برداشت شخصی متخصص فقه) متکثر است. اجرای این برداشتهای فقهی متکثر (و گاه متضاد) منجر به اختلال در نظم جامعه و پدید آمدن اختلافات اجتماعی حلنشدنی میشود. در این مورد، هر کسی برداشت خود از شریعت را مشروع و برداشت دیگران را ناصواب میداند. در اینجا یکی باید از نظر خود عقب نشینی کند و حال آنکه هر کسی خود را حق میپندارد. (فرض کنید دو مجتهد شیعه یا دو مفتی سنی، نظریات کاملا مخالفی در یک مسئله داشته باشند). در اینجا برای حفظ نظم عمومی، مرجع قانونی بالاتری باید باشد که حکم الزامی وی بر همه الزامی باشد. برای وضوح بیشتر، فرض کنید در همین مسئله جنجال برانگیز «عدم خروج زن از منزل بدون اجازه شوهر» اگر مجتهد دیگری معتقد باشد که این اجازه تنها در جایی لازم است که به حق تمتع شوهر آسیب برساند (این نظر به آیت الله خویی و برخی دیگر منتسب شده)، جامعه از کدام یک پیروی کند؟ اختلاف زن و شوهر در این مورد طبق نظر کدام مرجع فقهی فیصله شود؟
در اینجا جواب آشکار است: قانون. آن چیزی که نظم جامعه را حفظ و از حقوق افراد در جامعه حفاظت میکند، قانون است. نظریات فقهی تنها برای افرادی که به آن نظر معتقدند، قابل اجرا است. نظم اجتماعی اقتضای اجرای قانون دارد.
درست به دلیل نظم عمومی است که قاضی نیز باید قانون را بر برداشت شخصی خود از فقه و شریعت ملاک تصمیمگیری قرار دهد، بلکه باید قانون را ملاک هر نوع تصمیمگیری بداند. اگر قرار باشد هر فقیهی نظر خود را در قضاوت اعمال نماید یا افراد در تعامل اجتماعی از نظر فقیه مورد نظر خود پیروی کنند، جامعه دچار بینظمی و در برخی موارد دچار هرج و مرج میشود. مثلا در قضیهای مانند «قرآن پاک» ممکن است قاضی نظر خاصی داشته باشد (فرض کنیم وی در فقه صاحب نظر است)، اما اگر وی نظر خود را بر قانون مقدم بدارد، هم به نقض قانونی میانجامد که شهروندان آن را معیار عمل قرار میدهد و هم به بیقانونی و هرجومرج در جامعه میانجامد.
2) فلسفه وجودی قوه مقننه:
با توجه به اینکه جامعه به قانون نیاز دارد و قانونگذار نیز باید واحد باشد، قوه مقننه به عنوان رکن ضروری نظام سیاسی مسئول وضع قوانین در حوزههای مختلف زندگی اجتماعی است. صلاحیت قانونگذاری این قوه در افغانستان مطلق است؛ تنها نمیتواند قوانین مخالف با اسلام و تعهدات بین المللی حقوق بشری افغانستان وضع نماید. در کشوری مانند ایران که مبتنی بر ولایت فقیه است، فقهای شورای نگهبان (منتخبین فقیه حاکم) تنها میتوانند مخالفت قانون مصوب قوه مقننه را با اسلام احراز نماید. در آنجا اگر مصلحت عمومی، اقتضا کند که قانونی مخالف شرع تصویب و اجرا شود، «مجمع تشخیص مصلحت نظام» با توجه به مصلحت عمومی، اجرای قانون ردّ شده توسط شورای نگهبان را دستور میدهد و در این صورت نظریات فقیهانی که آن را مخالف شرع میدانند، قابلیت تأثير ندارد. در این کشور هم، قانون مقدم بر نظریات فقها بوده و مصوبات قوه مقننه لازم الاجرا است و نه نظریات فقهی مجتهدین. دلیل چنین اقدامی که در دیگر کشورهای اسلامی نیز وجود دارد، فلسفه وجودی قوه مقننه و نیاز به وحدت قانونگذاری است.
3) حفظ حقوق شهروندان:
حتی اگر تمام پیروان یک مذهب در افغانستان از یک نظریه فقهی حمایت کرده و آنرا لازم الاجرا بدانند، از آنجا که در جامعه ما اکثریت با اهل سنت است و مذهب اسماعیلیه نیز پیروان زیادی دارد، فتوا تنها بر روابط قسمتی از جامعه حاکم است. به همین دلیل در مسائل اجتماعی باید قانون، جامع بوده و حقوق همه افراد را با هر گرایش مذهبی تامین نماید. اگر قائل به برقراری نظامی دموکرات باشیم، باید بگوییم دولت موظف به تامین حقوق آن دسته از افرادی است که در مسائل اجتماعی سکولار بوده و خواهان اجرای قوانین زمان پسند هستند.
4) مصلحت اجتماعی:
از آنجا که وظیفه فقیه و مفتی دستیابی به حکم شرعی و بیان آن به مردم است، وی وظیفه خود را صیانت از شرع و اجرای آن میداند. از سوی دیگر قوه مقننه نماینده مردم است و وظیفه آن حمایت از حقوق شهروندان و منافع عالیه کشور میباشد. نمایندگان پارلمان اصولا پاسدار منافع و حقوق جامعه است. به دلیل تماس روزمره آنان با مردم و آگاهی آنان از تحولات، نگاه آنان نسبت به مصلحت عمومی واقعبینانهتر است. از همین رو آنان تامین کننده مصالح جامعه هستند؛ مصالحی که برای زندگی روزمره و پیشرفت اجتماعی ضروری است.
با در نظر گرفتن ملاحظات فوق میتوان گفت که حکم قانون بر فتوای (مجتهد یا مفتی) مقدم است. جامعه نیاز به نظم و قانون دارد، منافع عمومی مردم و مصالحی که دولت وظیفه حمایت از آن را دارد، نیز چنین اقتضا میکند. با آنکه متخصصان فقه در گسترش فقه اسلامی در قلمروهای جدید نظر خود را اعلام میدارند، اما در عمل این نظریهها باید با مصالح کلی جامعه و حقوق افراد منطبق شود. انطباق آن بر عهده قوه مقننه است که در چارچوب صلاحیت خود قانون وضع میکند.
آنچه مربوط به حوزه زندگی خصوصی افراد است (عبادات) و آنجا که روابط اجتماعی بین افرادی است که معتقد به صلاحیت یک مرجع فقهی است (مثلا دو نفر شیعه که از یک مرجع تقلید میکنند) نظریات فقیه یا مفتی لازم الاجراست. ولی در قلمرو جامعه آنچه مهم است، قانونی است که توسط قانونگذار به تصویب رسیده است نه فتوا.