روزهای گذشته در میان خبرهای داغ افغانستان خبر تصویب قانون احوال شخصیه شیعیان خبر ساز ترین بود. بار دیگر آشکار شد که چه مقدار جامعه ما نیازمند توسعه است به ویژه توسعه فرهنگی.
اصل تصویب قانون احوال شخصیه همانگونه که رییس کمسیون مستقل حقوق بشر، آیت الله تقدسی و سایر شخصیتها و نهادها گفته اند نمادی از دموکراسی و دستاوردی نیکی است که شیعیان قرنها برای به دست آوردن آن تلاش کردند تا در امور روزمره پیروان آن اختلافات حقوقی خود را بر اساس آن حل و فصل نمایند.
اعتراضات خارجی بر اساس مبنای خود آنان بر همان چند ماده وارد است زیرا آنان در بهترین فرض بر اساس مبانی خودشان احتمالا توسعه ملت افغانستان را خواسته و مایلند جامعه ما همانند جوامع آنان آباد گردد. همچنین که اعتراضات داخلی البته با مبنای متفاوت نیز وارد است و قابل پی گیری برای اصلاحات. نقد منصفانه حق هر کس هست به خصوص حق کسانی که در قضیه ذی دخل بوده و می خواهند حقوق دیگران پایمال نشود اما شایسته بود آنانی که در داخل، مخالف همان مواد هستند به جای توهین که صفت بارز قلم بدستان کشور ما است به نقد وبررسی مودبانه و معقولانه می پرداختند و طرف مقابل نیز دلایل منتقدین را استماع می نمود.
جنبشهای اصلاحی در تاریخ اسلام اکثرا با اتهام «رفض» کنار زده شده، داستانهای «حسنک وزیر»، حلاج، سهروردی و... گواه این موضوع است که گفتمان غالب فقه و جماعت محور باعث تضعیف گفتمان عقلانیت و معرفت محور شد. شیعیان از نطر مبنایی حسن وقبح عقلی را به رسمیت می شناسند و هیچکدام تا حال مدرسه ی را به آتش نکشیده و زنان را به طور گسترده چون طالبان از تحصیل و امورات لازم روزمره منع نکرده و عمل انتحاریی را به پای خویش ثبت نکرده اند. در این مورد هم باید دو طرف به نقطه توافق می رسیدند. زیرا هر دوجانب دغدغه ی دینی و ادعای خردورزی کم و بیش دارند و می کوشند خود را ملتزم به آن نشان دهند شایسته بود در این قضیه به جای به کار گیری احساسات از عقلانیت و راهکارهای عقلانی استفاده کرده و برای رسیدن به نقطه واحدی که در آن مشترک هستند متمرکز می شدند و به جای تضعیف و توهین یکدیگر به آینده مشترک در کشور آفت خیز چون افغانستان که هر روز احتمال ظهور گروههایي وجود دارد که همه چیز را ببلعد می اندیشیدند ولا اقل طبق صریح قران « وجادلهم بالتی هی احسن» در فضای عقلانی به تبادل نظر و استماع سخنان طرف مقابل می پرداختند و از غوغا سالاری و زور آزمایی اجتناب می کردند.
در قضیه ی فوق علاوه بر شورای علما، نمایندگان خواب آلود پارلمان، کمسیون مستقل حقوق بشر، وزارتخانه های ذیدخل در مسئله، احزاب شیعی و.... سایر کسانی که از محتوای آن قبلا اطلاع داشتند سهل انگاری کرده و باید برای رفع اشکالات قبل از تصویب وارد عمل شده و خود را کنار نمی کشیدند. همه این سهل انگاریها نشان دهندهی این است که کشور ما از فقر فرهنگی، خود باوری و زایش اندیشه رنج می برد و اگر چنانچه غربیها صدا بلند نمی کردند، حلقاتی که اکنون صدا بلند کرده اند، احتمالا سکوت می کردند چرا که در این کشور هر خانه، خانواده و هر حزب و قومی عملا برای زنان در زن ستیزی از دیگری کم نمی آورد، متاسفانه فرهنگ وجامعه افغانستان نگاهش به زن نگاه سنتی و قرون وسطایی است، حتی روشنفکران ما، فقط کافی است دانشگاهها و رفتار احزاب وحلقات را بررسی کنیم آن وقت به این موضوع پی می بریم.
به نظر نویسنده علاوه بر توجه ولزوم تجدید نظر در مواد جنجالی قانون فوق به ریشه های اجتماعی و فرهنگی آن نیز بدون جانبداری از جریانی بپردازیم. آفتی که گریبان موافقین و اکثریت مخالفین افغان این قانون را گرفته عدم توجه به ریشه ها و بنیانها یعنی عدم اعتقاد به توسعه فرهنگی و احیای خردورزی است. آفتی که به صورت ناخود آگاه ما را اسیر زمان، مکان، حزب، نژاد و... کرده، اگر متدین شویم سر از طالبانیسم در می آوریم و اگر روشنفکر شویم سر از جدال با نمادهای مذهبی و... که در هردو صورت از اخلاق انسانی و دینی فاصله گرفته ایم.
افغانستان کشوری است که در آن هر مکتب و ایدئولوژی به انحطاط کشیده میشود زیرا توجه به نیازهای امروز و آینده این جامعه لحاظ نشده و لزوم فرهنگ سازی متناسب با نیازهای آیندگان در مخیله فرهنگیان وجود ندارد و هر یک در دایره های تنگ قومی و مذهبی خویش سیر کرده و کسی بت شکنی را از خویش آغاز نمی کند، در این جامعه همه از به چالش کشیدن بنیانهای فکری و نقد گرایشات خویش احتراز می کند و فقط در پی تخریب رقیب هست. ایدهی کمونیستی و سوسیالیستی در خواستگاه خویش یعنی آلمان و اروپا باعث ترقی آن جوامع شد ولی وقتی در کشورهای شرقی سرازیر شد سر از استبداد استالینی و مائوئیستی در آورد و وقتی به دست امثال نور محمد ترکی، حفیظ الله و کارمل... افتاد باعث فروپاشی این جامعه و حتی کشور صادر کننده اش شد.
ایده های «اخوان المسلمین» در کشور مصر مشکلی که به فروپاشی ملت مصر بینجامد خلق نکرد ولی وقتی به دستان افغانها می رسد سر از «حکمتیار» و راکت پرانی و تخریب شهر کابل در می آورد. دیدگاههای ابن تیمیه و «سلفیه و وهابیت» در عربستان یعنی خواستگاهش فروپاشی اجتماعی در پی ندارد، در آنجا زنان در سطوح دانشگاهی مشغول تحصیل هستند و مدرن ترین امکانات رفاهی و عیش و نوش، سرمایه های باد آورده، وسایل ارتباطی و تلویزیونها در خدمت پسران عرب آشکارا و دختران عرب نه خیلی آشکار هست، ولی وقتی به دستان طالبان می رسد وسیله نابودی و انهدام مکاتب و مدارس و رسانه ها می گردد و جوان مسلمان افغانی باید در سنگر هموطنش را یا مسلمان بکشد و یا مسلمان( فردی با اخلاق وسیمای طالبی) کند، افراطی گرایی«دیوبندیسم» برای جامعهی خواستگاهش مشکلی خلق نمی کند ولی درافغانستان فاجعه به بار میآورد.
«نور محمد ترکی» که از جذب شدن در حزب کمونیستی و دیدن کوچه های مسکو ذوق زده شده بود و درک عمیق از اندیشه ها و خواستگاه اندیشه های مارکس نداشت و دلایل «فویرباخ» را برای خداوندگاری انسان و مبانی اومانیسم نشناخته و فاصلهی فرهنگی بستر مکتب فوق را با افغانستان ملاحظه نمی کرد، بدون توجه به اهداف مارکسیزم، نیازها و دردهای جامعه ی خویش می خواست مکتب کمونیسم را در برچیدن بساط خدای روستاییان و سنتهای جامعه خلاصه کند، با افراط کاریهایش هم افغانستان و هم مکتبش را در گودال جهنم سرازیر کرد. سران مجاهدین نیز در کابل بعد از برچیدن بساط کمونیستها از اولین چیزهایی که اعلام کردند، رسمیت دادن به لباس محلی به (خیال خودشان اسلامی) جای کت و شلوار بود. آنان دولت اسلامیای درست کردند که نه بر آن توافق کامل داشتند و نه از لوازمش آگاه بودند و نه از تعلقات نژادی و حزبی (که با آزادگی اسلامی سنخیتی ندارد) بریده بودند و به همین دلیل هر کدام پس از به قدرت رسیدن فجایعی آفریدند که خامه از نگارش آن عاجز است و اسلام را در مسلخ گفتمانهای پوچ قومی و حزبی ذبح کردند. وقتی طالبان روی کار آمدند بدون اینکه قوه درک و تحلیل احکام دین را داشته باشند با تحریک احساسات دینی و قومی، ریش و برقع را تحمیل کردند تا دین خدا را در زمین خدا پیاده کرده و امارت اسلامیای درست کردند که امیرالمومنینش را جامعهی به زور مومن آن زمان افغانستان هیچگاه ندید. بعد از روی کار آمدن دولت غربگرای کرزی یکباره ریش اکثریت مجاهدین برچیده شده و جایش را به نکتایی داد و بدون اینکه کسی از درون با فرهنگ غرب و مبانی آن آشنایی و اعتقاد داشته باشد دو آتشه غربگرا می شوند. همه فریاد هلهله و شادی سر می دهند و در داخل و خارج چنین تصور شکل می گیرد که افغانستان با پول خارجیها همطراز آلمان می شود، غافل از اینکه بر فرض صداقت غربیها در آباد کردن این کشور، ظرفیت فرهنگی برای توسعه مورد نظر نبوده و سنخیت و تمایلی با آنچه که برایش درخواب و خیال دیده اند وجود ندارد. اینجا همه در هنگام رای دادن که مظهر دموکراسی هست به چند قومندان (که نماد قومیت و تعصب است نه نماد فرهنگ و ملیت) رای می دهند.
موارد فوق گواه فقر فرهنگی جامعه هست. هر ایده و مکتب فکری در افغانستان تبدیل به هیولا می شود. اکثریت سخنگویان این جامعه از خویش چیزی ندارند و بلندگوی کسی و جایی دیگری هست و طوطی وار از سخنگوی پشت آینه الهام می گیرند. هیچکسی بر موقعیت خویش نیست. در این جامعه دین پوستین وارونه می پوشد و روشنفکری رنگ حزب به خود می گیرد و اندیشه جایش را به نژادگرایی می دهد و تحلیل و بینش جایش را به فریاد و هلهله و تجلیل موافقین و یا دشنام مخالفین می دهد.
در چنین جامعه ای روشنفکر کسی هست که به جای همدردی با مردم و قلم به دست گرفتن جهت روشن کردن، تحلیل وضعیت موجود، پرداختن به ریشه ها، تاسیس مبانی خرد پسند و ارائه راه های بیرون رفتن از معضلات اجتماعی، چند فحشنامه بنویسد و اگر موفق به اخذ پناهندگی شده باشد، دکترای روشنفکری داشته و همطراز «هانتینگتون» و «هابرماس» و «میشل فوکو» و «فوکویاما» خواهد بود.
فطرت انسانها به همان میزان که از زورگویان به نام دین، آزرده خاطر میشود از گفتمان نفسانیت، پوچ انگاری و ایده های موهوم قومی و نژادی نیز متنفر هست. آنچه که باید عملا از ظهور اسلام الهام بگیریم و برای مبارزه با مشکلات و تعصبات موجود و مشابه این است که اسلام در جامعهای درخشید که مردمش در بدویت به سر می بردند و مفاهیم انسانی، معنوی و عقلانی جایي نداشت. اسلام در آن زمان اخلاق، صدق، صفا و از خود گذشتگی که برای ساختن یک ملت لازم است پدید آورده، قبایل آن زمان را با هم متحد کرد و آنان را از چنگ خرافات و تعصبات آزاد ساخته و به سهم خود عقلانیت و برادری و آزادگی جایگزین فرهنگ قبیله ی و نژادی کرد- البته اسلام سلمان و ابوذرها و ابن سینا و مولاناها نه حجاج ها و ملاعمرها- (اخلاقیاتی که رهبران و روشنفکران و مدرن سازان ما از آن بی بهره اند). همین ویژگی سبب شد که از بلخ و بخارا گرفته تا اندلس، همه اقوام برادروار زیر یک پرچم گرد آیند و آنگونه که شرق شناسان اعتراف می کنند: «اسلام در تکوین تمدن جهانی سهم به سزایي داشته است». بنابر این برای آنانی که می خواهند کشور آباد و آزاد داشته باشند، و ازحقوق اعضای جامعه و یا مذهب دفاع کنند نباید خواسته های مردم را با دین و مذهب در تقابل قرار دهند و شایسته است به جای توهین و تعصب از هر نوعش زبان نرم و استدلال بکار ببرند.
نیچه در جمله می گوید: «دستان من پاکتر از آن است که به همه اندام آدمیان بسایم» او که یک فیلسوف هست اما وقت خویش را حتی صرف ریزه کاریهای فلسفی نمی کند بلکه در آثارش آدمی را وادار به نبرد با ایده ها و خلقیاتش می کند، زیرا خوب می داند آدمیان همواره متاثر از صغری و کبرای منطقی نبوده بلکه متاثر از صغری و کبرای تمایلات نفسانی و توده ای هستند. انسانها گاهی در منطق و باور خوب می دانند حق و حقیقت و اخلاق چیست ولی چون منافعش چیزی دیگرست بر آن استدلالش و منطقش پشت پا می زند و این جاست که نیاز به پارسایی و تهذیب مورد نظر دین و عرفان برای رسیدن به قله ی آزادگی ارزش و ضرورتش را می نمایاند. به همین مناسبت او اصطلاح «اخلاق گلهای» را باب نموده و آفت هر انسان، جامعه و به خصوص اندیشمندان را در شعار زدگی و متاثر از گرایشات پنهان درونی می دانست.
در «اخلاقی گلهی» - آفتی که دامنگیر نخبگان جامعه ماست و جامعه ما را در این سی سال به نابودی سوق داد- دین خدا با فهم عامیانه به مسایل خشک و خشن و خوارج مشرب تبدیل گشته و فقه مساوی با کل دین شده و فلسفه، عرفان و اخلاق قربانی ظواهر انعطاف ناپذیر می شود. در بستر اخلاق گله ای روشنفکر حزب زده و مدافع چند شعار پوچ نژادی و حزبی می گردد و شاعر نه برای بیدار کردن، بینا کردن و خود ارادیت اعضای «گله» که در مدح «رهبر گله» می سراید و همواره به او مقام خداوندگاری می دهد و می گوید از معجزات اوست که ما و شما را می چرخاند. در چنین جامعهای هنرمند، هنرش را نه در خدمت بت شکنی و توجه به خلیل الله درون و جان و خرد است که در خدمت تقدیس همان بت جمعی و ممسوخ نشان دادن یک مخالفان بیرونی به کار می گیرد. روشنفکر «جامعهی گلهی» دنبال سوژه می گردد تا شعار مطابق میل ناخود آگاه و یا گرایش توده بنویسد و هر روز مطلب گذشته را با سوژهی جدید به خامه در آورد.
در «جامعه گلهی» همه همانند هم فکر می کنند و عالم و عامی راه نجات را نه در نقد منصفانه، بلکه در نابودی و سرکوبی فرد و جریان مخالف و یا به قدرت رسیدن خودیها می بینند. در چنین جامعهی دو طرف دعوا تهی از مایه بوده و هیچیک حقانیت ندارد زیرا هرکدام مقلدی بیش نیستند و هریک بر منافع خویش و حزب خویش می چرخد. در اخلاق گلهی حدیث« ید الله مع الجماعه» این معنا میدهد که« دست خدا فقط و فقط با گروه و گلهی ما هست- نه گلهی مقابل و نه با فردی که خود ارادیت دارد و نه با کسی که به فکر رستگاری همه هست و نه با جماعت انسانهای متفکر و دردآشنا گرچند در حلقه خودی نیست -». آنکه در سطح توده قضاوت می کند خوب و بد گفتنش نه متاثر از فهم و بینش خویش بوده بلکه دهنبین دیگران هست و هرچه قیل و قال ها به خوردش بدهد در اسرع و قت نشخوار می کند. پیشقراولان چنین جامعهی هر روز در جریانی قرار گرفته و از اعضای گله ی برای رسیدن به هدف شخصی خویش در صحنه قمار استفاده کرده و در پای منافع موهوم و علوفه ها هر تابویي را می شکنند چه قومی باشد و چه حزبی و چه دینی. طرفداران آنان چیزی جز سیاهی لشکر نیست، پیشقراولان گاهی خود فریب این سیاهی لشکر را خورده روی این لشکر حساب باز می کنند غافل از این که گهگاهی آنان در یک موج جدید به سمت دیگری روانه می شوند و چرخه طوری می چرخد که پیروان آنان رها می کنند. خلاصه در«جامعه تودهی» تمام مسایل و مشکلات یک جامعه به چند شعار حزبی و نژادی و مذهبی خلاصه گردیده و حل مسئله در نبود و تضعیف گلهی مقابل خلاصه می شود نه معرفت افراد از خویش و از خرد خویش، که در این صورت ممکن است این فرد بیدار شده، نقاد خودی ها گردد.
درسهایي که از جنجالهای پیرامون قانون احوال شخصیه می توان گرفت در موارد ذیل می توان خلاصه کرد:
1- خوشبختی بشر و تامین مصالح دنیایی آنان نیز بعد از سعادت درونی از جمله اهداف دین است که باید جزء اهداف ما هم باشد. دین بر اساس مقتضیات زمان و مکان، هر لحظه ابعادی از خویش را می گشاید. درونمایه دین پاسخی است به نیازهای معنوی آدمی. دین درونمایه بکر و نابی دارد که به احکام ظاهری خلاصه نمی شود، مثال گویای آن تقابل فقها با عارفان وفلاسفه است. فقها حربه ی فقه در کف داشتند و آن دو طیف دیگر ادعای در کف داشتن محتوای دین را چنانکه مولانا می گوید:
ما ز قران مغر را برداشتیم
پوست را نزد خران بگذاشتیم
حدیثی داریم:« لیس العباده بکثرت الصلوه والصوم بل العباده التفکر فی امر الله.» عبادت و بندگی خدا در زیادی نماز و روزه نیست بلکه در خردورزی در امر خداست.مولانا برای بصیرت دادن به مومنین صوری می گوید:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه دیوار به دیوار
سرگشته در بادیه شما در چه هوایید؟
حافظ می گوید:
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
ما مریدان روی سوی کعبه چون آریم چون؟
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما
مولانا برای توسعه بخشیدن به فهم دینی و نفی دگم اندیشی، داستان آنانی که از فیل شناخت قبلی نداشتند می آورد که در تاریکی هر یک با لمس اندامی از فیل تعاریفی متفاوتی از فیل ارائه کردند. دیدگاه فوق ناظر به حفظ محتوا و هدف است تا مبادا تصور شود که دین ابزار استثمار جوامع و یا افیون توده هاست، بلکه دین اهداف والای انسانی را بنیان گذاشته و با به رسمیت بخشیدن عقل انسانی و کرامت ذاتی آدمی، آنان را دعوت به تعقل و تدبر و تفکر نموده است تا مبادا کور و کر به خیال موهوم خویش هر چیزی که بگوشش خورد به عنوان حقیقت بپندارد. قران با آوای بلند در توصیف بندگان راستین خداوند، آنان را به دور از صفت ذوق زدگی و قبول کور کورانه حتی در احکام دین می داند:« عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا.... والذین آذا ذکرو بایات ربهم لم یخروا علیها صما و عمیانا»(فرقان.73)از اوصاف بندگان راستین خداوند این است که در مقابل آیات پروردگارشان کور و کر تسلیم نمی شوند.
در حدیث از امام محمد باقر علیه السلام آمده است که خداوند برای آدمیان دو راهنما قرار داده است یکی پیامبران و دیگری عقل:« ان الله قد جعل للناس حجتین حجت ظاهره و حجه باطنه اما الحجه الظاهره النبیین و اما الحجه الباطنه فالعقل.» خداوند برای آدمیان دو حجت قرار داده حجت ظاهری پیامبران و ائمه هستند و حجت باطنی عقل هست.
هدف دین که باید هدف ما باشد بیدار کردن عقول عقول خوابیده و مکنون انسانها ست همان گونه که علی (ع) می فرماید: « بعث النبیین ...لیثیروا لهم دفائن العقول.» هدف از بعثت پیامبران بیدار کردن پیامبر درونی آدمیان وگنجینه های بی پایان عقول هست. شرع عقل بیرون هست و عقل پیامبر درون. انسانها ضرورت دارد تا آن عقل درونی یا وجدان و فطرت خدایی شان بیدار گردد در این صورت هر انسانی خود می تواند از آن سر چشمهی زلال حقایق ومعارف را درک. یا آن گونه که مولانا می گوید:
عقل دو عقلست: اول مکسبی
که درآموزی چو در مکتب صبی
عقل دیگر بخشش یزدان بود
چشمه ی آن در میان جان بود.
هدف اصلی پیامبران که باید هدف هر یک از ما باشد رساندن انسان به آن بینش، درک و شهودی هست که خود بتواند در پرتو آن از هرگونه اسارتی و حتی از ایمان تقلیدی آزاد و رها گشته در عوض به ایمان شهودی برسد که ریشه در جان دارد:
بلک تقلیدست آن ایمان او
روی ایمان را ندیده جان او
پس خطر باشد مقلد را عظیم
از ره و رهزن ز شیطان رجیم
شخصی آمد خدمت امام صادق و عرض کرد ای فرزند رسول خدا مرا دریاب. حضرت پرسید چه مشکلی پیش آمده؟ گفت من در وجود خدا شک کردم. حضرت نفرمود برو توبه کن کافر شدی یا توبیخ و تهدیدش نکرد بلکه فرمود: «هذا هو اول الایمان» این اولیم مرحله ی ایمان است یعنی این شک تو بعد از رهایی از ایمان تقلیدی واولین مرحله ایمان تحقیقی است(به نقل از کتاب: دو شهید، آیت الله سید محمود طالقانی).
جامعه ما گرفتار سطحی زدگی وتقلید است. فرهنگ ما به صرف چند شعار تقلیدی توسعه نخواهد یافت مگر اینکه بر اساس راهکارهای سازنده و دلسوزانه وصادقانه برای بنایی فرهنگ آرمانی همه دست به کار شده و به این منظور ضرورت یک نهضت بزرگ برای اصلاح فرهنگی در همه زمینه ها به خصوص برای احقاق کرامت و حقوق زنان شکل بگیرد.
از اهداف دین که باید اهداف ما هم باشد برداشتن «برگرفتن غل و زنجیر ها ست از آدمی » («و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم»). نه برای آنکه «غل و زنجیری بر دست و پا و ذهن آدمی» باشد. « يريد الله ان يخفف عنكم.» اسلام دین جذاب و آسانی هست که در قرون اولیه آن همه مورد اقبال واقع شد: « یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر» خدا برای شما در تشریع احکام آسانی را خواسته نه عسر و دشواری را. « ما علیکم فی الدین من حرج» در دین برای زندگی چیزی دشوار و تلخ وضع نشده. کاربرد آیات و روایات فوق تنها در استنباط فقهی خلاصه نمی شود، بلکه باید در تقنین و فرهنگ اجتماعی و جای که پای معرفی سیمای دین و زن مسلمان به میان نیز می آید از دین سیمای دلپسند و ارزشمند به نمایش بگذاریم.
2- زن در اسلام جایگاه والا دارد یک انسان بوده و مخاطب خداوند بوده و مسولیت انسانی و خلیفهی خداوند بودن را همچون مردان بر عهده دارد به علاوه زن مقام مادری برای انسانها را دارد. شرایط ظهور اسلام را مطالعه کنیم و متوجه شویم اسلام به سهم خویش با تبعیض جنسی مبارزه کرد. اسلام در جامعه و بستری درخشید که دختران را گهگاهی زنده به گور می کردند در چنین بستری اسلام برای زن جایگاهی همطراز مردان داد. نخستین مسلمان و نخستین شهید راه اسلام زن بودند. زنی به نام هاجر مادر حضرت اسماعیل مدفنش همجوار کعبه و مطاف مسلمانان می باشد. در قرآن از زنانی بزرگی یاد شده که رهبری یک ملت را به عهده داشته همچون ملکه سبا و نیز زنانی همچون آسیه که حقیقت را زودتر از مردان آن سرزمین درک کرد. زنانی زیادی در اسلام مورد توجه هست که کارهای اجتماعی و سیاسی در حد لزوم آن شرایط می کرده است ازجمله «فاطمه زهرا» و همسر پیامبر «عایشه» . سایر زنان صدر اسلام نیز در نبردها شرکت می کردند و در رای گیری آن زمان که به شکل بیعت بود سهم داشتند و حتی در صحنه های نبرد حاضر می شدند. ناگفته نماند برخی از سختگیریهای که به نام احکام دین در مورد زنها شایع شده همانند آنچه که سلیقه و شرایط فرهنگی شبه جزیره عربستان روا می داشتند و بعدا در بلاد اسلامی نهادینه شد زاییده فقر فرهنگی، محیط، تاریخ و تاریخ سازان بوده است . که ما با ذکر سه داستان به آن مورد اشاره می کنیم:
2-1- داستان شان نزول آیه حجاب بر طبق حدیث صحیح بخاری از مهمترین منبع اهل سنت. بر اساس این داستان خلیفه دوم بر پیامبر اکرم پیشنهاد کرد تا زنها راجع به حجابشان سخت گیر باشند و خود را از نامحرم بپوشانند و طبق حدیث فوق همان ایدهی خلیفه دوم و برخوردش با سوده همسر پیامبر باعث سخت گیری نسبت به زنان و نزول آیه شد. حجاب چیزی بود مورد علاقه خلیفه که بعدا رنگ شرعی گرفت. ( صحیح بخارى ، ج 3 ، ص451 باب 45 ، حدیث 1220. همان ، ج 4 ، ص 75 ، ب 116 ، ح 166.) كشاف ذيل آيه 53 سوره احزاب مینويسد: خلیفه دوم مسلمین، خيلی علاقهمند بود كه زنان در پرده باشند، او به زنان پيغمبر میگفت: اگر اختيار با من بود، چشمی شما را نمیديد. يك روز بر آنان گذشت و گفت آخر شما با ساير زنان فرق داريد همچنانكه شوهر شما با ساير مردان فرق دارد. بهتر است خود را بپوشانید. زينب همسر رسول خدا گفت: فرزند خطاب وحی در خانه ما نازل میشود و آنگاه تو نسبت به ما غيرت می ورزی و تكليف معين میكنی ؟ ( تفسیر کشاف ذیل آیه ی 53 سوره احزاب) شواهد از قبیل موارد فوق زیاد است که به دو مورد مهمتر اشاره کردیم. اگر احادیث فوق را بپذیریم، خود گواه بر این است که نگرش تبعیض آمیز محیط و جامعه شبه جزیرهی آن زمان راجع به زنها باعث سخت گیریهای نسبت به آنان بوده است که جزء ذاتیات دین توسط اکثریت پنداشته شده. ای بسا مسایلی که ما جزء ذاتیات دین می دانیم ولی آن مسایل، زاییده ی شرایط اقلیمی و فرهنگی شبه جزیره عربستان است. مطلب فوق نمونهی است که برادران اهل سنت تا زمانی که به صحت کتاب صحیح بخاری و... پایبند باشند، نمی توانند شیعه را نسبت به زنان سختگیرتر بخوانند. و نیز تایید این مطلب است که اقتضائات محیط در فروعات فقهی ذی دخل بوده.
2-2- نمونه دیگر داستان زنی هست به نام «سوده» که در عصر خلافت علی (ع ). او مردم را در جنگ صفین با زبان شعری به یاریی علی دعوت می کرده است این زن بعد از شهادت علی (ع ) روزی به نزد معاویه که ردای خلافت بر تن داشت می رود و از ظلمهای والی منصوب معاویه لب به شکایت می گشاید اما معاویه با ترساندن زن می خواهد او را وادار به خانه نشینی کند .
سوده رو به معاویه کرده و در قالب شعری می گوید :«صلی الاله علی جسم تضمنه قبر فاصبح فیه العدل مدفونا» جانم به فدای کسی که با مرگش عدالت را با خود به زیر خاک برد.
معاویه می پرسد: این اشعار راجع به چه کسی بود؟ منظورت کیست؟ سوده می گوید: روزی شکایت جامعه خویش را به نزد علی (ع) بردم و از ستم استاندارش شکایت کردم، علی که از عبادت فارغ شده بود به من نگفت: ای زن برو در کنج خانه بنشین. بلکه علی کار مرا با عمل خویش تایید کرد و در جواب من رو کرد به آسمان کرد و گفت: خدایا علی را مواخذه نکن من راضی به ظلم فلان کس نیستم و بعد دستور عزل کارگذار مورد نظر را صادر کرد. بعد از نقل این داستان نظر معاویه عوض شد و دستور داد با سوده برخورد نیکی شود.
2-3- همچنین بعد از حادثه کربلا و افشا گری های دختر علی «زینب» سلاطین اموی و عباسی و... برای زهر چشم گرفتن از زنان و جلوگیری از الهام گرفتن آنان از زینب و شرکت آنان در قیامها، دستورهای عجیبی دادند تا مبادا زنان در امور سیاسی و اجتماعی دخالت کنند. آنان می خواستند زنان که نیمی از پیکره جامعه هست خانه نشین باشند تا مبادا با ورود زنان در صحنه های سیاسی و اعتراضی غیرت مردان نیز مشتعل شود، آنان به طور نمونه دستور می دادند اگر زنی در سپاه مخالف خلیفه شرکت کند بعد از اعدام اندام او را برهنه کردن و بر دروازه ی شهر آویزان کنند! با مطالعه در تاریخ متوجه می شویم سلاطین و سلسله های مستبد در نابودی مخالفین و فرهنگ سازی افراطی و سرکوب مردم به ویژه زنان نقش به سزایی داشتند و همین نگرش زن ستیز باعث شده که جامعه اسلامی در رخوت، تعصب و تبعیض به ویژه نسبت به زنان قرنها باقی بماند و تا امروزه زنان حقوق شان مورد توجه قرار نگیرد.
ظلم و تبعیض در جامعه افغانستان نسبت به زنان همواره وجود داشته، قضیه تصویب قانون احوال شخصیه مشتی از خروارها مشکلات فرهنگی و اجتماعی ما بوده و هست. چه این که حقوق زنها در این جامعه که مردانش به جای مراجعه به وجدان- واینکه زن هم همانند او انسان هست و ای بسا استعداهایي دارد به مراتب از استعدادهای یک مرد بیشتر- گرفتار باورهای غلط و زن ستیز شده و زن را موجود پایینتر از خود می داند که خلاف عقل و شهود است. زیرا جنس زن زودتر از مرد قوه ناطقه اش فعال می شود و زودتر از مرد خیلی از مسایل را درک می کند. حقوق و کرامت زن از قدیم الایام در این جامعه پایمال شده و حتی حقوق شرعی آنان نزد خود متشرعین وای بسا مدعیان لحاظ نمی شود. در جامعه قبیله ای، سنت گرا و زن ستیز افغانستان فروش دختران و یا ازدواج اجباری و یا به عقد در آوردن دختران برای مصالحه بین طرفین دعوا و محروم کردن دختران از تحصیل و ... امری هست شایع.
بیایید اکنون که عصر انفجار اطلاعات است و زنان ما همه خواهان حقوق مشروع خویش هستند، و مسایل جاری افغانستان در معرض دید و عینک نقاد جامعه بشری است، نخست از خویش و خانواده خویش شروع کنیم و از خود بپرسیم :« آیا ما به تمام معنی همان حقی که برای زن هست وجدانا پرداخته ایم؟ آیا وجدانا وقتی به دختران جامعه خویش نگاه می کنیم آنان را به چشم مربی نسل آینده می بینیم و سرمایه گذاری برای اعتلای آنان را قبول داریم؟ یا اینکه در ته دل و زیر لب می گویم زنها موجودات ناقص العقل هست و فرزند پسر را بر دختر و جنس مذکر را بر مونث ترجیح می دهیم؟ چرا عملا زنان ما همطراز مردان ما سواد نداشته و به آسانی نمی توانند ادامه تحصیل بدهند؟ چرا در خانواده های اطرافیان و محیطمان زنان دچار فشارهای مختلف ازجمله ازدواج اجباری و یا ازدواج در سنین کودکی هستند؟ چرا هر روزه خبر می شویم که مردان مسن علی رغم داشتن دو یا سه زن، دختر جوانی را به تازگی به عقدش در آورده؟ و چرا در منازعات جامعهی منازعهخیز ما، اکثرا قضیه را با یک عقد اجباری دختری به طرف مقابل خاتمه می دهند؟ چرا به این همه آمار خود سوزیهای زنان در جامعهی ما روز افزون هست ؟ مگر نه این هست که فرهنگ سازان جوامع در روزگار کنون دارند در نگاهشان به زن تجدید نظر می کنند؟ چرا توجه عمیق و ریشه ی برای بنایی یک فرهنگ سالم صورت نمی گیرد؟
بیایید از رو در رو قرار دادن حقوق زنان و یا سایر خواسته های جامعه، با مذهب احتراز کنیم تا مبادا نتیجه معکوس داده و مردم را در سر انتخاب دو راهی حقوق یا دین قرار دهیم، یا بهانه ی شود به دست مردان متعصبی که بدون توجه به استثناهای فقهی و قانونی آن، بر زنان خویش سخت گیری می کنند و زن هم نتواند بر اساس مشکلات فرهنگی و حیثیتی صدای خویش را به جای برساند، بیایید تامل کنیم که شعار تهاجم فرهنگی را فقط نسبت به زن پیاده نکنیم زیرا عملا ما از تمام تکنولوژی غربی که محصول همین فرهنگ غرب هست هرنوع استفاده را می کنیم ولی کمترین تامل در اعطای حقوق و بهبودی وضعیت زنان بد بخت افغانستان را روا دار نیستیم و نگران سست شدن احکام خدا می شویم. اگر ما نگران اشاعه فساد هستیم بیاییم به مردان خویش هم فرهنگ معاشرت اسلامی را بیاموزانیم و خود را به مرحله ی برسانیم با دیدن زن در کار مشروع در محل کار تحریک نشویم.
چرا برای مبارزه با فرهنگ رشوه خواری و کشت و قاچاق مواد مخدر که تمام ارکان دولت و بعضی از احزاب را گرفته کسی صدا بلند نمی کند؟ چرا برای بیماری بیکاری که اکثر مردان را وادار به مسافرتهای قاچاقی به سایر کشورها می کند کسی صدا بلند نمی کند؟ چرا برای حقوق کودکانی که مدرسه شان به آتش کشیده می شود و از نعمت واجب اسلامی که تحصیل سواد و دانش هست کسی صدا بلند نمی کند که تیغ دین در قسمت زنان خوب برنده می شود؟ چرا برای بیماری فراگیر فقر- که جامعه ما از فقیر ترین جوامع امروزی هست- فقری که مساوی کفر دانسته شده- و پیامبر ما فرموده:«کاد الفقر ان یکون کفرا»- دغدغه انسانی و دینی به خرج نمی دهیم؟ بیایید نسبت به زنان روستایی که نسل اندر نسل وادار به ازدواج اجباری و ترک تحصیل می شوند احساس مسولیت کرده بدون اغراض سیاسی از زنان حمایت کنیم و بیداری اجتماعی و رستاخیز فرهنگی به وجود آورده و گفتمان حمایت از حقوق انسانی و خدایی زن را در کشور خویش- که نیمی از پیکر جامعه ما بوده و مربی کل جامعه آینده ما و مادران فردای این سرزمین هست- نهادینه کنیم و بدون غرض ورزیهای حزبی، سیاسی و بازی قدرتهای داخل و خارج در این ساحت کار کرده، به علاوه برای جلوگیری از مسابقه ی جدیدی به سمت عقبگرایی و تضییع حقوق زنان حرکت مثبت و سازنده را انتخاب کنیم.
با ملاحظه احتمالات فوق شایسته بود که قانون گذاران در مواد جنجالی فوق بر اساس نص صریح قرآن که می گوید:« عاشروهن بالمعروف» از واژه « حسن معاشرت » و یا « حقوق شرعی زناشویی» که تداعی کننده تمام مراتب حقوق زن و مرد که شامل حسن معاشرت اخلاقی، عاطفی و فقهی است، استفاده می کرد، و هرگاه بحث تکالیف شرعی در دعاوی حقوقی بین دو طرف پیش می آمد خود محکمه و قاضی شیعه، بین آن دو بر اساس متون فقهی، مسئله را حل و فصل می کرد. از قدیم گفته اند:«گرهی که با دست باز می شود چرا باید با دندان گشود؟»
3- نگاه امروزی به نیازهای جامعه، وضع قوانین متناسب با زمان و تکیه بر بعد پویایی فقه یک ضرورت انکار نشدنی هست. امروز در ایران گام به سوی تساوی دیه زن و مرد و مسلمان و غیر مسلمان برداشته می شود و سایر کشورهای در حال توسعه دارند قوانین متناسب با زمان تدوین می کنند شایسته هست قانون گذاران و اندیشمندان ما رویکرد آینده محور داشته و جوانب و پیامدهای احتمالی دیدگاههای خویش را محاسبه کنند وقوانین متناسب با ظرفیت وشرایط فعلی و حتی آینده تدوین کنند.
4- عبرتی دیگری که از این جنجال می توان گرفت، لزوم توجه به ادب گفتاری و نقادی است. متاسفانه ادبیات نقادی در جامعه ما مسموم و متاثر از بازیهای شوم دهه های قبل می باشد و عده ی از روشنفکران ما تقریبا در شیوه و هدف مرتجع هستند زیرا تحلیلها و جبهه گیریها و گفتمان شان متاثر از جنگهای احزاب و دعوای بین رهبران جهادی بوده و اگر نیازی برای آفریدن آینده و سر نوشت بهتر برای خود و محیط خویش را احساس می کنیم شایسته است که از ادبیات دورانهای گذشته فاصله گرفته و خود آفریننده ادبیات و نگرش اخلاق مدار متناسب با نیاز امروزی جامعه گردیم، نه این که تمام حب و بغضها و تحلیل و تجلیلهایمان بر مدار گذشتگان باشد که در این صورت ما خود پاورقی های نابسانی های آنا ن خواهیم بود.