در اين روزها خبرهاي انتخابات رياست جمهوري افغانستان رو به افزايش بوده و گمانه زنيها راجع به برخي اشخاص که احتمال کانديد شدن آنها وجود دارد، سرِ زبانها افتاده است. البته در اين ميان، برخي از نويسندگان و احزاب سياسي تلاش دارند که اشخاص مورد نظر شان را مطرح نموده و يا آنها را وادار به نامزد شدن در انتخابات نمايند. اکنون براي نگارندهي اين سطور سه سؤال زير مطرح است:
يک: چه کساني قدم به ميدان رقابت گذاشته و تا آخر، در اين ميدان باقي خواهند ماند؟
دو: نحوهي کانديدشدنها و رقابتها مانند دورهي پيش، قوميخواهد بود يا اين بار انتخابات رياست جمهوري، پوستين عوض خواهد کرد؟
سه: از ميان هزارهها چه کسي برخواسته و خواهد برخواست و اين شخص يا اشخاص تا چه حد حمايت مردم و شانس برندگي را به همراه خواهند داشت؟
بررسي انتخابات رياست جمهوري افغانستان مانند قضاياي بسياري که در اين کشور بوده و خواهد بود، پيچيده است؛ به خصوص اين که هنوز نزديک به يک ماه به آغاز ثبت نام انتخابات باقي مانده است و هنوز مشخص نيست چه کساني خواهند آمد تا ميزان توانايي، مشروعيت و برنامههاي آنها مورد بررسي قرار گيرد. بنابراين، تحليل در بارهي اين که چه کساني ميآيند و آنها تا آخر در ميدان رقابت خواهند ماند، زود است.
اما در اين ارتباط که انتخابات امسال مانند دورهي قبل، قوميخواهد بود يا اين که رنگ و بوي ملي به خود گرفته و انتخاب براساس لياقت، توانايي و برنامههاي کاري اشخاص صورت ميگيرد، بايدگفت که هنوز مردم ما در يک نگرش پارادوکسي و متضاد گرفتاراند که چگونه بين يک چهرهي ملي و قوميجمع نمايند. زيرا هرکسي که رئيس جمهور شود متعلق به سرزمين افغانستان و متعلق به يک قوم خواهد بود و ناخود آگاه اذهان جامعه معطوف به آن خواهد شد که فلان شخص مربوط به فلان قوم است و در نتيجه، کانديداي آن قوم نيز ميباشد. دليل اين چالش اين است که هنوز کشور ما هويت ملي نداشته تا بر اساس آن نگاهها، رفتارها و تصميمهايشان ملي باشد. چه بسا کساني بوده اند که علي رغم شعارهاي ملي، پس از به دست آوردن چوکي و مقام، قوميعمل کرده و همچنان راه طي شدهي پدران شان را طي کرده اند، حال چه برسد به مردم اين سرزمين که بيرون شدن از پوستين منافع قومي، منطقهاي و شخصيشان، همان حشر اکبر است. به همين دليل است که رنگ قوميبودن انتخابات امسال را نيز نميتوان ناديده گرفت. البته به طور کلي هم نميتوان روي اين نکته پاي فشرد و بر آن تأکيدکرد، چه اين که کساني هم بوده اند و هستند که جان شان را در طبق اخلاص گذاشته و منافع ملي را بر تمام منافع ديگر ترجيح داده اند و اين را ميتوان از عملکردهايشان به خوبي فهميد. اما اين که چه تعداد از اين گونه اشخاص يافت ميشود، بحث ديگري است که در فرصت ديگر بايد به آن پرداخت.
در پاسخ به سؤال سوم که در جامعهي قوم محور افغانستان، کانديد هزارهها چه کس و يا کساني خواهند بود، بايد گفت که تا کنون از ميان هزارهها غير از داکتر «رمضان بشردوست» رسماّ کسي اعلام آمادگي نکرده است؛ هرچند برخي از نويسندگان هزاره، حاجي محمد محقق، داکتر سيماسمر و سلطانعلي کشتمند را مناسب اين رقابت دانسته و دلايل خود را براي ضرورت کانديدشدن آنها ارائه کردهاند. [1] نگارندهي اين سطور بر آن تأکيد دارد که مهم در اين صحنهي سرنوشت ساز درنظرداشت نکات و شرايط بسياري است تا بتوان بر اساس آنها تصميم گرفت. به عبارت ديگر بايد گفت که کانديد مورد نظر بايد داراي چند ويژگي زير باشد:
1 - تحصيل کرده و داراي تجربه باشد
2 - شخص متعهد، وطندوست و معتقد به انديشهي عدالتخواهي باشد
3 .- پايگاه مردميداشته و شخص شناخته شده باشد.
4 - در ذهن و افکار مردم افغانستان پيشينهي منفي نداشته و داراي برنامه و راهکار باشد.
با توجه به شاخصههاي يادشده، اولاّ آيا همهي اين چهار نفر حاضرند وارد صحنه انتخابات شوند يانه؟ دوماّ ببينيم از ميان چهار شخص يادشدة هزارهها چه کسي بيشتر داراي اين خصوصيات است؟ بنابراين، ناگزيريم بحث را به صورت مصداقي پيش ببريم:
1 ـ سلطانعلي کشتمند: ايشان، سياستمدار کهنهکار، تحصيل کرده و با تجربه است. فراز و فرود سياستها، کنشها و واکنشهاي تعاملات را به خوبي ميداند، اما از آن جايي که سالهاي زيادي از کشور دور بوده و با بازيگران فعلي صحنههاي سياسي افغانستان حشر و نشر نشده و از لحاظ فکري نيز مخالفان زيادي دارد، کمتر شانس موفقيت را دارد، به خصوص اين که کهولت سن او نيز مزيد بر علت بوده او را از فعاليتهاي اجرايي که شادابي و سرعت عمل از اولين ضرورت آن است، باز ميدارد. از همه مهمتر اين که تا کنون براي بازگشت ايشان به وطن از سوي طرفداران، به خصوص جامعهي هزاره هيچ زمينه سازي لازم صورت نگرفته است و معلوم نيست که حتي بيشتري از چهرههاي سياسي هزارهها او را بپذيرند؛ چه برسد به بهانهتراشان و رقباي ديگر. بنابراين، در قدم اول بايد تلاش شود که آقاي کشتمند محترمانه به کشور بازگردد و از وجود او به عنوان مشاور در سياستهاي مختلف جامعه و کشور استفاده شود.
2 ـ خانم سيماسمر: داکتر سيما، بدون ترديد، شخص زحمتکش، پرتلاش، وطندوست، با تجربه و مطرح است. اما دو ويژگي زن بودن، تفکر و رفتارهاي بيباکانهي او راجع به سنتهاي جامعهي افغانستان (ازجمله حفظ حجاب و دست ندادن زن به نامحرم) به طور قطع از رسيدن به کرسي رياست جمهوري او را باز ميدارد. چرا که جامعهي افغانستان به شدت گرفتار سنتهاست و يک جامعهي مردسالار، به راحتي، تن به رياست جمهوري يک زن نخواهد داد تا بر امور آنها حکومت کند.

3 - حاجي محمد محقق: بديهي است که محمد محقق نسبت به رهبران و چهرههاي سياسي ديگر هزارهها ازشهرت و پايگاه مردميبيشتر برخوردار است. حضور او در انتخابات رياست جمهوري دورة گذشته، پهلواني او در عرصههاي جهاد و جنگ با طالبان، حمايت و حضور جدي او از هزارهها در قضيهي کوچيها از او چهرهي نسبتاً محبوب، با تجربه و آشنا با زبان مسائل سياسي و اجتماعي ساخته است. اما همين آشنايي او با اين زبان، باعث شده است که به قول خودش «کار تکراري نکند» و بيشتر راه رايزنيها و ائتلاف با کانديد قويتر را دنبال کند تا حضور در صحنهي رقابت رياست جمهوري به عنوان يک کانديد حزبي و يا قومي. بر فرض اگر محقق کانديد شود، آيا همان شرايط دورة گذشته وجود دارد تا او حمايت اکثريت قاطع هزارهها را با خود داشته باشد؟ ثانياً در برابر رقيبان احتمالي قوي تر، او در چه جايگاهي قرار ميگيرد؟
واقعيت اين است که شرايط فعلي با شرايط سال 1383 فرق بسيار دارد و آقاي محقق با توجه به ظهور احزاب جديد و مخالفتهاي سياسي فرا رو در جامعهي هزاره، نه تنها حمايت همهجانبه و قاطع قوم خويش را با خود ندارد که با حضور گسترده تر چهرههاي برجسته از اقوام ديگر، آراء کمتري را از ولايات و اقوام مختلف به دست خواهد آورد. با آن هم، ببينيم که محقق چه برنامههاي را در پيش گرفته و تلاشهاي او در چه نقاطي متمرکز خواهدشد تا بتوان در بارة آنها به داوري نشست.

4- رمضان بشردوست: داکتر بشردوست، جنجالي ترين و خبرسازترين چهره سياسي در سالهاي اخير بوده است. هشت ماه حضور او در وزارت پلان و نزديک به چهار سال حضور او در پارلمان، طرحها و راهکارهاي او براي بهبود وضعيت معيشتي و اجتماعي، مبارزات او با فساد اداري در زمان داشتن سمت وزارت و اعتراضهاي ناتمام او از متصديان امور کشور، او را شهرهي عام و خاص ساخته است. اينک او با جديت و قاطعيت وارد مبارزات انتخاباتي شده است تا بخت ياري اش کند و بر کرسي رياست جمهوري تکيه زند و به نظر نگارنده - با توجه به يک سري تإملاتي - هر چهار ويژگي اصلي يادشده را هم دارد. چرا که تحصيل کرده و داراي تجربهي هشت ساله اجرايي در مسائل سياسي و اجتماعي کشور ميباشد. شخص متعهد، وطندوست و معتقد به انديشهي عدالتخواهي است که ملي گرايي افراطي او، چنان بوده است که حتي هزارههاي زيادي را به دليل نداشتن موضع قومياش از خود رنجانده است. پايگاه مردميداشته و شخص شناخته شده ميباشد که در پايتخت، با پشتوانهي آراء ملي بسيار بالا به پارلمان راه يافته است. در ذهن و افکار مردم افغانستان پيشينهي منفي نداشته و داراي برنامه و راهکار ميباشد.
اما با تمام ويژگيهاي منحصر به فرد که بشردوست دارد، او در منظر اشخاص بسياري يک «ديوانه» است و اين ديوانگي، وي را در صحنهي رقابت، مصمم و لبهي تيغ مخالفين و منتقدينِ او را تيز تر کرده است. براي نگارنده که خود متعلق به تبار بشردوست است، اين ديوانگي بسيار جالب و قابل فهم است. چرا که سنت تاريخ اين بوده و پيامبران هم اتهام ديوانگي را به دوش ميکشيدند. در کشور ما نيز هرکسي که بر خلاف جهتِ معمول و رايج در سياست و تفکر سياسي حاکم بر جامعه حرکت کند، ديوانه است. البته ديوانگي اين چنيني، چندان بد هم نيست. زيرا که سرنوشت هزارهها را در تاريخ معاصر، ديوانگيها و ديوانگان تغيير داده است و شايد تغيير سرنوشت کشور را نيز ديوانگي تغيير دهد. جبر و ستم اقتصادي ظاهرخاني مبني بر گرفتن ماليات کمرشکن «روغن کته پاوي» را به رغم مخالفت اربابان و چهرههاي شاخص هزاره، ديوانگي و جسارت «ابراهيم خان گاوسوار» از بين برد. مقاومت غرب کابل، توسط ديوانگان رقم خورد که خود راضي به اين لقب نبودند و جبرِ زمان، وادارشان کرد که لقب ديوانگي را با کمال ميل بپذيرند و بدان افتخار کنند. اکنون، جبر زمان و سنت سياسي حاکم بر افکار سياسمتداران جامعه، لقب «ديوانه» را به بشردوست داده است و شايد بشردوست هم به اين ديوانگيهايش افتخار کند و شايد زماني هم برسد که مردمش نيز به آن افتخار کند.
نگارنده، بينِ دادن لقب «ديوانه» به فرماندهان مقاومت غرب کابل و بشردوست ارتباط تنگاتنگ ميبيند. زيرا همان کساني که به فرماندهان مقاومت غرب کابل لقب ديوانه دادند، امروز هم به بشردوست لقب ديوانه داده اند و از آن پس، چه بسيار کساني از تبار خود بشردوست ناخودآگاه اين واژة مقدسِ به ظاهر منفور و تحقير آميز را در جهت مخالفت با او به کاربردند!
اکنون سؤال اين است که بشردوست چه قدر در برابر رقباي ديگر شانس برندگي دارد؟ او براي پيروزي در اين رقابتِ جدي، چه تدبيري سنجيده است؟
از مصاحبهي هفتهي گذشته بشردوست با تلويزيون آريانا پيداست که او به آراء مردم افغانستان بيشتر تکيه دارد تا چانهزنيهاي سياسي، معاملات پشت پرده و يارگيريهاي معمول. البته آراء تودههاي محروم در جامعهافغانستان را نبايد ناديده گرفت و از قراين پيداست که بشردوست اين آراء را با خود دارد؛ چه اين که شعارها و برنامههاي کاري بشر دوست در جهت بيرون شدن افغانستان از وضعيت دشوار، بيشتر توجه اين آراء را به خود جلب کرده است. فراموش نکنيم که مردمِ خسته از جنگ، نا امني و بيکاري رو به افزايش، يک بار پذيراي شعارهاي زيبا و رؤيايي طالبان شد تا به آنان به عنوان فرشتگان نجات کشور نگاه نموده و در نقاط بسياري از آنها حمايت نمايند. اکنون نيز به گونهي ديگر همان شرايط، دوباره برگشته است و تنها تفاوت ميان اين دو وضعيت در اين است که بشردوست، تغييرات را در چوکات قانون اساسي با راهکار علميو پشتوانهي عملي خود جستجو ميکند وهمين، شانس او را براي پيروزي بيشتر خواهد کرد. البته نقش رسانهها را در جهت بالا رفتن اطلاعات و تحليل واقعيت نگري مردم نبايد ناديده گرفت. به نظر ميرسد که زمان آن تقريباً به سر رسيده است که مردم به عنوان مردم و رعيت بودن يک ارباب، نتوانند در مسائل سياسي و اجتماعي تأثيرگذار باشند و هرچه رئيس قبيله شان خواست انجام دهند.
تنها مشکل بشردوست اين است که قدري در راستايي طرح انديشههاي ملي خود افراطي عمل ميکند، در حالي که يک کانديد موفق، بسيار دقيق و محتاطانه عمل نموده و بايد به زواياي کوچک و پنهان نيز نگاه داشته باشد. بشردوست اگر به آراء بلند نياز دارد بايد به مردم خويش بيش از پيش تکيه نموده و به باورهاي عمومي، خواستها و ارزشهاي تاريخي آنها احترام بگذارد، چه اين که نقش مسائل قومي را در پيروزي يک کانديد نيز نميتوان ناديده گرفت.
بشردوست هرچند از پذيرش کانديداي هزاره بودن در انديشه و عمل، اباء ميورزد، اما يک واقعيت را نميتوان ناديده گرفت که او هر کي باشد در جامعهي افغانستان يک هزاره است؛ شجاع، مرزشکن، داراي برنامه و به قول مخالفين، يک «ديوانه» و او به همين جهت به آراء مردم خويش بيشتر نيازمند مي باشد؛ چه اين که انتخابات پارلماني و انتخابات رياست جمهوري فرقهاي زيادي باهم داشته و نقش مسائل قوميرا نميتوان در آن ناديده گرفت. اما آقاي بشردوست با درنظرداشت نکات يادشده، تا کنون براي مطرح کردن خواستهاي مردم خويش که قطعاّ با منافع و امنيت ملي ما نيز گره خورده است، چه گامهاي را برداشته و يا بر ميدارد که بر اساس آن حمايت مردم خود را به همراه داشته باشد؟ اين را در روزهاي آينده بايد ديد.
با توجه به آن چه تا به حال گفته شد، بشردوست و يا هرکانديد مستقل و ملّي که در جهت تأمين خواستهاي تاريخي مردم ما قدم بر دارد، آشکار است که بايد از او حمايت شود، زيرا در شرايط فعلي ما به کانديداي ملي بيشتر نيازمنديم تا کانديداي قومي؛ چه اين که افغانستان، سرزمين اقوام مختلف است و ما راهي را طي کنيم که ما را به مقصد مورد نظر نزديک تر ميکند. البته اين کار زماني تحقق خواهد يافت که بشردوست با چهرههاي تأثيرگذاري که در آراء هزارهها نقش عمده دارند، به تفاهم برسد. البته اين کار، شدني است چنان که مردم هزاره در انتخابات قبلي با تمام تعلق گروهي قبلي خود يکپارچه از حاج محمد محقق حمايت نمودند. بدين ترتيب، هزارهها با يک تير دونشان را زده اند. هم به يک کانديد مستقل و ملي همراه با ديگر مردم افغانستان رأي داده اند که نسبتاً آراء همهي اقوام را با خود دارد و هم به شخصي که از خود آنهاست تا رنج و بي عدالتي اعمال شده در بارهي آنها را بيشتر درک کند، ورنه معلوم نيست که سرنوشت آراء هزارهها از چه صندوقهاي سر در خواهدآورد.
منابع:
1-urozgan.org/fa/index.php?news=124
2- urozgan.org/fa/index.php?news=13