علامه محمد اقبال لاهوری یکی از دانشمندان روشنفکر و اصلاحطلب قرن بیستم در جهان اسلام است. ارادت وی به افغانها و احترام افغانها به این شاعر-فیلسوف-صوفی شبه قاره، نشان از پیوستگی فرهنگی افغانستان با مسلمانان شبه قاره هند میدهد. اقبال لاهوری بدون تردید یکی از افراد موثر در شکلگیری هویت مسلمانان در این قسمت از دنیا است. نویسنده با احترام به جایگاه این متفکر برجسته مسلمان و با افتخار به آشنایی طولانی با آثار وی، در صدد طرح نقّادانه مهمترین نظریه سیاسی وی در مورد روابط مسلمانان و هندوها میباشد. پیشاپیش اعتراف میکنم که این مسئله مستلزم معالعه عمیقتر و بحثهای مفصّلتر است، اما این بدان معنا نیست که از طرح مسئله هم خودداری نماییم.
احترام علامه اقبال لاهوری به افغانها، سفرهایش به افغانستان و تقدیم یکی از دیوانهای شعر فارسیاش (پیام مشرق) به پادشاه اصلاح طلب و ضد انگلیسی افغان، شاه «امان الله خان»، را بیشتر به دلیل مبارزات افغانها در راه استقلال و هویت مستقل آنان دانستهاند (همین احترام به قوم پشتون، ملت افغانستان و زبان پارسی موجب شده که وی در نزد ملت افغانستان محترم شمرده شده و از او به احترام و بزرگی یاد شود.) وی تنها راه نجات مسلمانان از عقب ماندگی و بیهویتی را بازگشت به هویت اسلامی میدانست؛ هویتی که گرچه چون هویت غرب باید به کمک عقل و علم به دست آید، اما باید همزمان از خودفراموشی دوری کرد. او تاکید داشت که با بازگشت به هویت اسلامی، مسلمانان (به ویژه مسلمانان شبه قاره) دوباره عزت و اقتدار خود را باز مییابند و میتوانند سربلند و با تمدنی افتخار آمیز در میان دیگر ملتها زندگی کنند.
اگر دغدغه اصلی مسلمانان عرب، ترک و ایرانی را نحوه رابطه با مسیحیت تشکیل میدهد، اما شرق دنیای اسلام سوال دیگری دارد. یکی از مسائلی که در یک قرن اخیر ذهن بسیاری از روشنفکران مسلمان شرقی (هند، پاکستان، بنگلادش و تا حدودی افغانستان) را به خود مشغول کرده است، چگونگی رابطه مسلمانان با هندوها است. این مسئله البته تنها به دوره استقلال هند و پاکستان منحصر نمیشود و چه بسا ریشههای عمیقتری دارد، اما در حقیقت در قرن نوزدهم بود که «سِر سید احمد خان هندی» به عنوان یکی از پیشوایان مسلمانان شبه قاره مسئله احیای هویت مسلمانان را مطرح نمود.[1][1] با این وجود از آنجا که شبه قاره هند آن زمان تحت سیطره بریتانیا قرار داشت و مسلمانان و هندوها هر دو خود را اسیر سیاستهای استعماری بریتانیا میدیدند، این مسئله چندان مشکل آفرین نبود.
معضل از زمانی شروع شد که با تضعیف هر چه بیشتر بریتانیا در دو جنگ جهانی و رشد سریع «سوسیالیزم» و «ناسیونالیسم»، مبارزات مردم شبه قاره هند علیه استعمار انگلیس وارد مرحله جدیدی شد. در این زمان «مهاتما گاندی» مبارز بزرگ هندی توانست با تکیه بر نفوذ معنوی خود مبارزات پراکنده را انسجام بخشیده و آزادی را برای مردمان شبه قاره از یک رویا به واقعیت تبدیل نماید. درست در زمانی که افق استقلال در هند بریتانیوی نمایان شد و روشنفکران آن دیار حداقل به نوعی خودمختاری امیدوار شدند، مسلمانان هند نیز فکر و ایده احیای هویت را بیش از پیش جدی گرفتند.
در قرن بیستم، فیلسوف-صوفی مسلمان شبهقاره (که بعد از استقلال پاکستان، لقب شاعر ملی پاکستان به وی داده شد) علامه «محمد اقبال لاهوری» بر جدایی هویت مسلمانان از هویت هندوها و لزوم استقلال مسلمانان در قالب کشوری مسلمان تاکید نمود. سخنرانی وی در کنگره مسلم لیگ در 29 دسامبر 1930 را آغاز معرفی نظریه دو ملت (The two Nations Theory) دانستهاند که به جدایی پاکستان از هند انجامید. ده سال بعد (لاهور- 22 مارچ 1940) محمد علی جناح با توجه به تفاوتهای مذهبی هندو و مسلمان عادات و ادبیات متفاوت، عدم ازدواج بین آنها و دیگر تعارضات بر جدایی مسلمان و هندو تاکید کرد.[2][2] البته تمام طرفداران این تئوری را مسلمانان تشکیل نمیدادند، بلکه رهبر جناح راست هندوها نیز طرفدار این عقیده بود[3][، اما با وجود کوششهای مصالحه جویانه افرادی چون «مهاتما گاندی»(که با تمام وجود از مسلمانان حمایت میکرد) و «جواهر لعل نهرو»، این عدّه در میان هندوها نفوذ تعیین کننده نداشتند.
زمانی که «علامه اقبال» «محمد علی جناح» (بنیانگذار و نخستین رهبر پاکستان) را با خود همراه دید، بیش از پیش به عملی شدن ایده خود امیدوار شد. «اقبال» از جمله کسانی بود که معتقد بود مسلمانان باید دوباره خود را احیا نمایند و با احیای هویت خود که از طریق هویت اسلامی امکان پذیر است، آنها میتوانند نه تنها هویت و استقلال سیاسی خود را باز یابند، بلکه نظام اخلاقی خود را نیز بازسازی نمایند و به تشکیل مدینه فاضلهای بپردازند که هم اخلاق آنان را از انحطاط بیرون آورد و هم دنیای آنان را آباد نماید. او اسلام را عنصر حیاتبخش در مواقع بحران دانسته و این سخن وی معروف است که: «یک درس از تاریخ اسلام آموختهام: در مواقع بحرانی این اسلام بوده که مسلمانان را حفظ کرده است و نه بر عکس».
بهر حال این عقیده که مسلمانان و هندوها به هر تعریفی دو ملت هستند و باید مسلمانان شبه قاره در سرزمینی که اکثریت دارند، دولت مستقل داشته باشند، به ثمر نشست و پاکستان (شامل پاکستان شرقی) به عنوان اولین دولت ایدئولوژیک اسلامی در آگوست 1947 چشم به جهان گشود. اما این دولت اسلامی به زودی (31 دسامبر 1971) بازوی شرقی خود (بنگلادش) را از دست داد. همان زمان بود که خانم «ایندرا گاندی» نخست وزیر وقت هند اعلام کرد که تولد بنگلادش، مرگ نظریه دو ملت است.
شاید بتوان این انتقاد را متوجه علامه اقبال لاهوری دانست که این ایده نه تنها با جایگاه تاریخی مسلمانان در هند مخالف بود که زمانی بر دهلی حکمرانی داشتند، بلکه تاکید بر عنصر مذهب در ساختار سیاسی یک کشور و به ویژه در تعیین خطوط مرزی فاجعه انسانی به بار خواهد آورد. این واقعیت تلخ حداقل در دو نقطه از دنیا به وقوع پیوست و آثار سوء آن تا هنوز هم مشاهده میشود: فلسطین و شبه قاره هند. در فلسطین ایده یک دولت برای پیروان یک مذهب (اسرائیل برای یهودیان) منجر به مناقشه تاریخی بین مسلمانان و یهودیان شده است، در حالی که مسلمانان، یهودیان و مسیحیان برای قرنها با یکدیگر در صلح و همزیستی در خاکی که امروز اسرائیل، فلسطین، اردن، لبنان و سوریه را تشکیل میدهد (در دوره امپراطوری عثمانی) بسر برده بودند. در شبه قاره هند اما مسلمانان با پاک خواندن خود کشور پاکستان را مبتنی بر دین بنا نهادند. هرچند در اینجا رضایت هندوها (و استعمارگران انگلیسی) مبنای مشروعیت حقوقی و سیاسی است که نمیگذارد هیچ مغرضی بتواند تشکیل دولت پاکستان را با تشکیل زورگویانه اسرائیل قابل قیاس بداند.
اما واقعیت این است که ایده عدم امکان همزیستی مسلمانان و هندوها مبنای تقسیم شبه قاره به دو کشور هند و پاکستان بود؛ ایدهای که نه تنها در فرایند جدا شدن هند و پاکستان (پس از استقلال در 15 آگوست 1947) نیم میلیون کشته و پانزده میلیون آواره به همراه آورد! (تنها تلفات انسانی سالهای اول استقلال) بلکه معضل حلنشده کشمیر را به وجود آورده است. بدون تردید اینکه دانشمندی چون علامه اقبال مسئله جدایی مسلمانان و هندوها را در قالب دو کشور مطرح ساخته و این طرح از سوی بسیاری از مسلمانان شبه قاره هند مورد استقبال قرار گرفت، ناشی از سوء تفاهمی عمیق بین جامعه مسلمانان و هندوها (که هر دو مستعمره بريتانیا بودند) دارد. در این میان سخن گفتن از مقصر شاید ناممکن و بیفایده باشد: این گونه مسائل در فرایند زمان به وجود آمده و رشد میکنند و پیگیری آن هم حتی برای مورخان بیطرف آسان نیست.
استقلال دولت اسلامی پاکستان بر روابط دو ملت مسلمان افغانستان و پاکستان نیز تاثیر گذاشته است: با اینکه مبنای تشکیل پاکستان، مسلمان بودن ساکنانش و جدایی از هندوها بود، اما به دلیل پشتوگرایی زمامداران افغانی عملا دو دولت در موضع تقابل تاریخی قرار گرفتهاند. پاکستان خواهان فاصله گرفتن افغانستان از هند و حمایت از موضع این کشور در قضیه کشمیر است ولی افغانستان نه تنها هند را دشمن نمیبیند، بلکه حتی برای حفظ استقلال خود و حمایت از میلیونها پشتوزبان در آن سوی خط دیورند، از دوستی با هند به عنوان اهرم فشار بر پاکستان استفاده میکند. مخالفت با پاکستان نه تنها در سرخط سیاستهای دولتهای شاهنشاهی، جمهوری و خلقی بود، بلکه دولت جهادی آقای ربّانی نیز آن را تعقیب کرد (به نظر میرسد که اگر طالبان موفق میشدند دولت مقتدر در افغانستان به وجود آورند، بعید نبود که حس پشتوگرایی آنان شکوفا شده و با پاکستان به مخالفت برخیزند).
بهر حال، تفکر عدم امکان همزیستی مسلمان و هندو در عمل نیز سستی خود را نشان داد: هند کشوری است که نسبت مسلمانان آن به پانزده درصد نمیرسد، اما در آنجا مسلمانان (بر مبنای دموکراسی نسبتا با ثبات) میتوانند به عالیترین مقامات دولتی برسند (چنانکه تا هنوز رسیدهاند) و بتوانند در آینده درخشان هند سهم بگیرند، بدون آنکه هویت آنان در معرض تهدید باشد. شاید همین واقعیت موجب شده که با وجود آنکه تقریبا همه هندوها پاکستان را ترک کردند، اما یک سوم مسلمانان در هند باقی ماندند.[4][ در سوی دیگر پاکستان قرار دارد که نه تنها با جدا شدن بنگلادش از پاکستان، مسلمانان به سه قسمت هندی، پاکستانی و بنگلادشی تقسیم شدند، بلکه پاکستان در تمام عمرش شاهد کودتا و تنش بوده است. تکیه بر اسلام، تنها بنیادگرایی را برای این جمهوری اسلامی به ارمغان آورده است. در این کشور دموکراسی معنای خود را از دست داده است، آینده آن چندان روشن نیست، نه تنها همسایه هندویش با آن دشمن است بلکه همسایه مسلمانش هم کوششهای آن در استقرار حکومتهای مذهبی را به دشمنی تعبیر میکند، تنشهای بین شیعه و سنّی در آنجا ریشهدارتر از هر جای دیگر است و... .
با گذشت زمان بیش از پیش واضح شد که تاکید بر هویت مستقل اسلامی –که در آن مسلمانان از همزیستی با نامسلمانان خودداری کنند- نمیتواند عنصر واقع بینانه در حفظ و احیای اقتدار مسلمانان باشد. شاید اگر خود علامه اقبال لاهوری زنده میبود، هرگز رفتارهای زمامداران پاکستان را –چه در سیاستهای داخلی و چه در روابط بین المللی- تایید نمیکرد، همانطور که قائد اعظم سکولار، محمد علی جناح، نمیپسندید که این گونه کشورش صحنه تاخت و تاز ژنرالها و بنیادگرایان شود، اما یقیننا هم علامه اقبال و هم محمد علی جناح با دیدن وضعیت امروز پاکستان میتوانستند بفهمند که تاکید بر عنصر دین و مذهب نمیتواند یک جامعه، قوم و یا ملت را خوشبخت بسازد.
*****
در اینجا مایلم از نقد محض تئوری دو ملت بگذرم و به نتایج آن برای کشورم سخن گویم، خصوصا آنکه نمیتوانم در مورد وقایع تاریخی شبه قاره داوری نمایم. شاید عدم اعتماد مسلمان و هندو در شبه قاره چنان ریشهدار شده بود که تسکین این درد جز با جراحی ناممکن بود (همچنانكه ادعا شده که هشتصد سال پیش فکر جدایی مسلمانان و هندوها وجود داشته است!) و شاید حق با محمد علی جناح باشد که تئوری دو ملت ناشی از ظهور اسلام (و به ویژه تفاسیری که کافر ستیزند) باشد، آنجا که میگوید «مفهوم دو ملت روزی به وجود آمد که اولین هندو مسلمان شد (اسلام به شبه قاره راه یافت)» و یا از نقش افراطگرایی گسترده هندو نتوان چشم پوشید.
مسئله در این است که آیا مسلمانان (و یا پیروان هر مذهبی) برای حفظ هویت خود تنها یک راه دارند و آن استقلال از جوامع غیر همرنگ است؟ تصوری که مسلمانان شبه قاره – و از جمله اقبال لاهوری- داشت این بود که مسلمانان شبه قاره نمیتوانند هویت مستقل داشته باشند. هویت آنان در زیر سیطره هویت هندو رنگ خواهد باخت و یا حتی بدتر آنکه ممکن است استعمار هندو جای استعمار انگلیس را بگیرد. به نظر میرسد لااقل از دانشمندی چون اقبال انتظار میرفت که راه حلهای سالمتری را مطرح نماید، حتی اگر پرداختن به آنها مستلزم هزینه و فداکاری و صبر باشد.
اگر بخواهیم از نقد تفکر جدایی مسلمانان و هندو (تفکری که بیش از همه به علامه اقبال لاهوری منتسب است) برای امروز افغانستان نتیجه بگیریم باید به نکاتی چند اشاره نماییم:
1) راه مناسب حفظ هویت یک قوم، ملت، مذهب و زبان استقلال سیاسی از دیگر مجموعهها نیست. اگر مذهب که بیش از هر عاملی تقدس داشته و عقلانیتر است، نباید مبنای جدایی شود، چگونه عناصر غیرمقدسی مانند نژاد، زبان، قومیت و ... بتوانند مبنایی برای جدایی سیاسی و اجتماعی افراد بشر شوند. اگر از تبعیض شکایتی است (که در کشور ما هنوز هم واقعیت است) باید با تبعیض مبارزه و بر هویت واحد انسانی تاکید کرد.
2) دموکراسی و احترام به انسان مهمترین وسیله حفظ هویتهای مختلف و تامین کننده همزیستی مسالمتآمیز بین آنان است. انسانها را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد، انسانیت از هر جهت متنوع است و این تنوع اگر بر مبنای عقل و احترام به یکدیگر باشد، فرصت و نعمت است. اگر عقل را کنار گذاشته و هر کس منفعت خود بجوید، دو برادر هم نمیتوانند با هم زندگی کنند.
3) عین این فرمول قابل تطبیق در جامعه متکثر اما پراکنده افغانستان است. باید از هرگونه تنشهای سکتاریستی و تاکید بر جدایی اقوام، مذاهب و زبانها خودداری و بر عناصر دموکراسی و احترام به انسان تاکید شود.
4) مسلمانان باید از تعامل سازنده و همزیستی با غیر مسلمانان حمایت نمایند. اگر اعتقاد بر این است که اسلام منطق مستحکم داشته و توان اقناع بشریت را دارد، انزوا گزینی معنا نخواهد داشت. این مسئله تنها در مورد رابطه مسلمانان و هندوها نیست، باید از تکرار آن در مورد تعامل با غرب نیز جلوگیری کرد. اگر میشد هویت اسلامی را در انزوا یا به زور به دست آورد، جمهوری اسلامی پاکستان باید موفق میشد! اگر کسی فکر میکند که دوری گزیدن از دنیای غرب راهکار اساسی برای حفظ هویت اسلامی افغانستان است (که البته نه تنها به دلیل نیازهای علمی و تکنولوژیکی به غرب شدنی نیست، بلکه امنیت ما نیز در کوتاه مدت بدون حضور آنان متصور نیست)، باید یادآورد که تئوری دو ملت که پاکستانِ مسلمان را از کافرستانِ هند جدا کرد، باید 60 سال پیش به ثمر مینشست؛ زمانی که نه جهان به اندازه امروز به هم نزدیک بود و نه منطقه ما به این اندازه مصیبت زده. چارهای جز تعامل با دیگران بر مبنای تکثر مذهبی در جهان نیست! اگر کسی را همت مسلمانی است باید در صدد اقناع دیگران به مدد علم و منطق و عرفان باشد و نه آنکه بخواهد با نفرین کردن به نامسلمانان (و از آن بدتر با عملیات انتحاری) دیگران را از اسلام براند.
[1] - http://en.wikipedia.org/wiki/Sir_Syed_Ahmad_Khan
[2] - http://en.wikipedia.org/wiki/Two-Nation_Theory
[3] - http://en.wikipedia.org/wiki/Vinayak_Damodar_Savarkar
[4] - http://en.wikipedia.org/wiki/The two nations theory