جوامع انسانی با همه اختلافاتی که بر سر مذهب و عقیده دارند، در برخی از ارزشها مشترکند. شاید بتوان گفت این ارزشها وجه مشترک همه انسانهاست؛ وجهی که امکان میدهد انسان، انسان باقی مانده و بتواند با همدیگر زندگی نماید. اخلاقیات هسته این ارزشهاست. هر چند فلسفه اخلاق همه جوامع همانند نبوده و هر مکتبی بر اساس فلسفه عام خود دارای مبانی خاصی برای اخلاق است، اما برخی ارزشها تقریبا در همه جای جهان و برای هر جامعه– مذهبی یا غیر مذهبی و ایدئولوژیک یا غیر ایدئولوزیک و توسعهیافته یا توسعه نیافته- مشترکند و همگان در مقام نظر و عمل به آن احترام میگذارند. عدالت (در معنای وسیع آن)، امانت، مهرورزی، راستگویی، درستکاری، همنوع دوستی و ... از جمله این ارزشهای اخلاقی است.
اخلاق ستون خیمه اجتماع است: هیچ جامعه نمیتواند در صلح و آبادانی زندگی نماید جز آنکه حکمرانان و مردمان آن به ارزشهای اخلاقی پایبند باشند. دین برای استمرار یک جامعه ضروری نیست: تاریخ نمونههای متعددی از جوامع غیردینی را نشان داده است (چنانکه سخنی از حضرت علی(ع) است که میگوید: حکومت با کفر باقی میماند اما با ظلم باقی نمیماند). جامعه بدون ایدئولوژی شاید حتی بهتر از دیگر جوامع از غنیمت امنیت و آبادانی برخوردار باشد. اما بدون اخلاق نمیتوان مانع فروپاشی اجتماعی و سیاسی شد.
خیمه افغانستان سی سال است که بیستون شده است. نه تنها دولتها یکی پس از دیگری میروند، بلکه ساختارهای اجتماعی نیز بیرحمانه فروریخته و تنشهای قومی، زبانی و مذهبی ملت ما را فراگرفته است. در این سی سال جنگ، مذهب بر جامعه حکمفرما شد اما مهمترین رکن آن –اخلاقیات- فراموش شد[1]. در نتیجه امروز جامعه و نظام سیاسی ما مذهبی است اما همچنان از فروپاشیدگی اجتماعی و سیاسی رنج میبریم (میتوانیم تصور کنیم که اگر بیش از شصت هزار نیروی مجهز خارجی نباشد، فروپاشیدگی الساعه به سراغمان میآید).
اما دردها از مذهبی بودن ما ناشی نمیشود، بلکه اگر خوبتر بنگریم از فراموشی اخلاقیات در میان افغانها و به ویژه نخبگان سیاسی ما ناشی میشود. مصیبت از آن روز شروع شد که چپیهای ایدئولوژیزده خلقی با کودتا «سردار محمد داوود» را از قدرت کنار گذاشتند. در مورد کودتا قضاوت نمیکنیم، اما برای فراموشی اخلاقیات در میان چپیها همین بس که نه تنها رئیس جمهور سابق را بیمحکمه کشتند، بلکه به خود اجازه دادند که زن و فرزندان بیگناه رئیس جمهور را قتل عام کنند. آیا ایدئولوژی مارکسیسم اجازه میدهد که کودکان و زنان را کشت؟ هرگز. اما کمونیستهای افغان به اخلاقیات مارکسیستی هم وفادار نماندند. همین برخورد در موارد دیگر مانند کشتن هفتاد تن از خانواده بزرگ مجددی و دهها قتل عام دیگر تکرار شد. همچنین چپیها در برخورد با مردم بیرحمیهای بسیاری را مرتکب شدند که چون قصد ما فقط یادآروی ناوفاداری آنان به ارزشهای اخلاقی خودشان است، از آن میگذریم. حتی نیروهای «خاد» (که وفادارترین افراد به حزب بودند) رقابتهای شخصی را به حزب و دولت مارکسیست ترجیح میدادند. در اردوی افغانستان از هر فرصتی برای غارت اموال عمومی استفاده میشد (نگاه کنید به کتاب: ارتش سرخ در افغانستان، بوریس گرومف، ترجمه عزیز آریانفر).
از این گذشته آنان بر خلاف ایدئولوژی خود حتی به همفکران خود رحم نمیکردند. نزاعهای خلق و پرچم در فردای کودتا نمایان شد: اول با تبعید (پرچمیها) خواستند خودخواهی و خودمحوری را پنهان کنند، اما به زودی بین خود جناح خلق اختلاف نمایان شد. «حفیظ الله امین» در پایان رقابت، بنیانگذار حکومت کمونیستی و رفیق دیرین خود -«نور محمد ترهکی»- را کشت! آیا اخلاقیات مارکسیستی اجازه چنین کاری را میداد؟ هرگز. به هر صورت تصفیهها و بی اعتمادیهای درون حزبی و برون حزبی ادامه یافت و بیاخلاقی و بداخلاقی رو به افزایش گذاشت.
تقدیر این رژیم بیرحم و بیاخلاق فروپاشی بود و حضور پررنگ ارتش مجهز سرخ و میلیاردها روبل کمک بلوک شرق آن زمان هم نتوانست خیمهای را که ستون نداشت، نگهدارد. شاید مشکل آن نبود که دشمن آنان قوی بودند (در اولین روزهای کودتای چپ، بسیاری از تحلیلگران افغانستان را فرو رفته در دامن کمونیسم میپنداشتند)، بلکه مشکل این بود که چپیها به ارزشها و اخلاقیات مارکسیستی هم وفادار نماندند و درست به همین دلیل بیاعتمادی نسبت به آن به سراغ مردم و سپس خود چپیها آمد. چنان شد که دهها گروه معارض توانست آنان را از پا بیاندازد.
حکایت گروههای جهادی آشکار است تا جایی که هیچ یک از آنان نمیتوانند ادعا نماید که به ارزشهای اخلاقی اسلام وفادار بودهاند. بیرحمی مدعیان اسلام بیشتر از مدعیان جامعه بیطبقه بود؛ اگر چپیها در دو جناح (خلق و پرچم) پراکنده شدند، اما پراکندگی اسلامگرایان به مراتب بیشتر بود. آلودگی به فساد ناشی از رشد مواد مخدّر و کمکهای بیدریغ غرب و عرب، به موازات قدرت گرفتن مذهب به انحطاط اخلاقی مذهبیها انجامید.
از زمانی که ناپاکی نژادگرایی به خشونتِ بنیادگرایی اضافه شد، مشکل ده چندان شد. هر گروهی به بهانه عدالت و حمایت از یک قوم به جنگهای بیرحمانه پرداخت و در عین زمان رهبران و فرماندهان جهادی پر کردن کیسههای خود را فراموش نکردند. شعارها، خوب ولی رفتارها فوق العاده وحشتناک بود. حزب اسلامی «حکمتیار» از موشکباران و محاصره غذایی کابل دست برنمیداشت؛ خزانهها و انبارهای دولتی توسط دولت اسلامی تحت امر آقای «ربّانی» غارت میشد. نیروهای حزب وحدت اسلامی آقای «مزاری» در راستای آنچه حمایت از مردم هزاره انگاشته میشد، از كشتار همنژادان آقای «سیّاف» ابایی نداشت. حزب اتحاد اسلامی آقای «سیّاف» در جنایت از همه پیشتر بود و در خراب کردن خانههای ساکنان غرب کابل تردید به خود راه نمیداد. حزب حرکت اسلامی آقای «محسنی» و حزب وحدت اسلامی آقای «اکبری» هم نه تنها با هممذهبان خود میجنگیدند بلکه در کشتن مخالف و تكفير آنان به اندازه دیگران مصمم بودند. از «دوستم» هم گلایهای نبوده و نیست؛ او نه مدعی مذهب بود، نه به اخلاقیات مارکسیستی پایبند بود و نه به مخالفان ازبکتبارش رحم میکرد.
از داستان غمانگیز طالبان بگذریم که اگر در حکومت آنان از جنگ خبری نبود، از ارزشهای انسانی هم خبري نبود. به هر حال گردش روزگار برای افغانها عوض شد و جامعه بین المللی با نیروهای نظامی و دهها میلیارد دالر به سراغش آمد تا آرامش و رفاه نسبی را به آنان به ارمغان آورد. سازمان ملل هم برای کمک به بازسازی ساختار سیاسی افغانستان تلاشهای بسیار کرد و توانست ساختاری را پیشنهاد نماید که خواستههای همه اقوام و زبانها را جلب نماید.
آیت الله محسنی کوشید تا نمایندگان مردم را به تشکیل جمهوری اسلامی (الگوی دو کشور همسایه) به قیام وادارد و موفق نیز شد و دیگر اسلامگرایان نیز او را تحسین کردند، اما آیا اسلام با اسلامی نامیدن جمهوری اجرا شد؟ دولت اسلامی شد، اما همزمان به تریاک و رشوه و دهها بیماری اخلاقی مبتلا است؛ دولت اسلامی شد اما آیا ایشان و دیگر علما برای اجرای عدالت کاری کردند؟ آیا شورای علما یکبار تذکر داد که (به خاطر خدا یا اسلام یا هر چیز دیگری) بیایید به خون یک میلیون انسان و درد چند میلیون معلول و آسیبدیده جنگ در این سرزمین رسیدگی قضایی نمایید؟ کدام رهبر افغانی است که نداند که اسلام در این مورد قوانینی دارد؟ مگر اسلام بجز مجاهدینِ غیرمسئول چیزی ندارد؟
از آن روز به دلیل حضور نیروهای بین المللی جنگ چندانی بین گروههای سیاسی موجود در نگرفت ولی آیا آنان توانستند به بازسازی کشور کمکی نمایند؟ نه زیاد. ثروتهای بادآورده تریاک و کمکهای بین المللی نزاع گروهها را به رقابت و رفاقت برای ثروتاندوزی تغییر داد. تنها فرقی که کرده است اینست که بر سر این سفره چند تحصیلکرده غرب اضافه شده است. آنان هر چند شعارهایی متفاوت از مجاهدین سابق میدهند، اما مانند مجاهدین فقط شعار میدهند. بعد از چند سال، افغانستان هنوز هم از جمله فقیرترین و فاسدترین کشورهای دنیاست؛ از عدالت خبری نیست؛ در حالی که در حکومت شریکاند، کسی خود را مسئول فساد نمیداند؛[2] بدتر از همه غرب را دیدهاند اما چون سنتّیترین رهبران قبیلهای موضعگیری میکنند و... .
از اخلاق تهی شدهایم. اسلام میگوییم اما به لوازم آن پایبند نیستیم، دموکراسی را فریاد میزنیم اما دموکرات نیستیم؛ به واقعیت پلورال افغانستان تن دادهایم اما در تحلیل و عملکرد تکمحوریم. نه اسلامگرای ما به اخلاق اسلامی پایبند است و نه روشنفکر ما به ارزشهای اخلاقی که در چارسوی دنیا احترام میشود، وفادار. چون کمکها و حضور بین المللی وجود دارد نمیدانیم که شعارهای دموکراتیک و مدرن چقدر به خاطر جلب کمک است. آیا همچون دیگر ملتهای دنیا که برای ارزشهای خود هزینه کردند، هزینه میکنیم؟ آیا به اخلاقیات مدرن مانند تسامح، عدم خشونت (فیزیکی و لفظی)، قانونمندی، شفافیت، پاسخگویی، حقوق بشر و... وفاداریم؟
باید از خاطر نبرد که اخلاق ستون خیمه اجتماع است. اگر این ستون برقرار نماند جامعه ما همچنان فروپاشیده خواهد بود. شاید به دلیل حضور پررنگ بین المللی این فروپاشیدگی آشکار نباشد، اما به موازاتی که افغانستان فراموش شود، دوباره آثارش ظاهر میشود (مگر نه اینست که وخامت اوضاع در افغانستان را به دلیل توجه آمریکا به عراق میدانند! گویا برای آرامش و پیشرفت افغانستان جامعه بین المللی نباید تحوّلی دیگر ببیند!) تا زمانی که اخلاقیات را احیا نکنیم، ساختار اجتماعی و سیاسی ما مستحکم نخواهد شد و تا زمانی که خیمه افغانستان بر ستون اخلاق بنا نشود، ناچار قیّم خواهیم داشت.