بنیادگرایی در افغانستان کمکی به پیاده شدن ارزش های دینی نکرده است، بر عکس، این مرحله بیشتر به سنت گرایی و صورت گرایی دامن زده و بیش از هر زمان و هر چیز اخلاقیات جامعه را تنزل داده است. دامن زدن به تنفر قومی، سنتکرایی، نابردباری، بی عدالتی ، عقل ستیزی و تاکید اضافی بر عنصر سیاست در اسلام و ... از دستاوردهای دوران جولان بنیادگرایی در عرصه سیاسی و نظامی افغانستان به شمار میآید.
1) تنفر قومی در بنیادگرایی افغانی با اسلام آمیخته شده است. تقریبا همه گروههای اسلامگرا –اعم از جهادی و طالبان- به مصیبت قومگرایی، نژادگرایی و یا زبانگرایی آلوده شدهاند. در این میان بنیادگراترین گروه (طالبان) کمترین تسامح را در مورد اقوام و زبانهای دیگر از خود نشان داده است. حال آنکه اسلام به عنوان یک دین نه تنها هیچ گونه گرایش قومی ندارد، بلکه بر عکس دخالت عناصری مانند قومیت و زبان در تعامل اجتماعی را به عنوان عنصری جاهلی میشمارد.
2) ارزشهای اخلاقی توسط گروههای اسلامگرا ترویج نمیشود. آنچه گروههای بنیادگرای افغانی در پی آن بودهاند، پاسداری از سنتها و رسومی بوده است که بیشتر به حفظ نظام اجتماعی سنتی میانجامد. به عنوان مثال تاکید بر سنتهای حاکم بر خانواده (محدودیت آزادی زنان در انتخاب همسر، محدودیت مشارکت زنان در اداره خانواده، عدم تحصیل دختران و..)، پوشش لباس، دوری از مظاهر مدرنیسم مانند سینما، ماهواره و تفریحات مدرن و ... بیشترین نگرانی گروههای بنیادگرای افغانی را تشکیل میداده است. این در حالی است که از ارزشهای اخلاقی کمتر یاد میشده و یا در عمل کمتر مورد توجه بوده است. مدارا، مروّت، مهربانی، راستگویی، اعتراف به خطا، بخشش طلبی از دیگران، چشم پوشی از خطای دیگران، خیرخواهی نسبت به همگان، کمک به ایتام، بیسرپرستان، ترویج علم و هنر و صدها ارزش اخلاقی دیگر در عملکرد گروههای جهادی و طالبان چشمگیر نیست. مگر نه اینست که اخلاق ستون خیمه جامعه بوده و بدون آن نمیتوان جامعه منسجمی را تصور کرد. میتوان جامعهای را بدون مذهب تصور کرد (مانند چین، روسیه، کوریای شمالی، کیوبا و...) ولی هیچ جامعهای نمیتواند بدون اصول عقلانی اخلاق دوام بیاورد.
اخلاقیات در اسلام از چنان اهمیتی برخوردار است که پیامبر بزرگوار اسلام میفرماید «برای کامل کردن زیباییهای اخلاق فرستاده شدهام». زندگی پیامبر (ص) و دیگر شخصیتهای مسلمان رعایت بالاترین ارزشهای اخلاقی را نمایش میدهد. در رفعت اخلاقیات در اسلام به همین نکته اکتفا میکنیم که اخلاق اسلامی چنان گسترده است که مسلمانان – به درستی یا نادرستی- تنها مرجع اخلاقیات را دین دانسته و آن را برای اداره یک تمدن کافی میدانند.
3) آنها حتی به همکیشان مسلمان خود هم رحم نمیکنند. نابردباری از مشخصههای بنیادگرایی اسلامی قرن بیستم است که در افغانستان به موازات شعلهور شدن جنگ داخلی خشنتر شد. از مشخصههای تعجب برانگیز اسلامگرایی افغانی بروز جنگهای مذهبی بین گروههای جهادی و یا گروههای جهادی با طالبان بوده است. در توجیه این جنگها و بیرحمیهای آن هر گروه به حربههای متعددی از دفاع گرفته تا تفسیق و تکفیر استفاده میکردند.
4) از عدالت به هیچ عنوان در بنیادگرایی اسلامی خبری نیست، این در حالی است که عدالت در اسلام نه تنها در حوزه اخلاقیات مطرح است، بلکه فقه اسلام نیز در مورد اجرای آن قوانین مفصلی دارد. نه از عدالت قضایی خبری است (که حتی یک مورد محاکمه به جرم قتل و غارت مردم سراغ نداریم!) و نه از عدالت اقتصادی (که بسیاری از فرماندهان جهادی برای خود قصر ساختهاند و میلیونها بدبخت نان خود را مرهون کمکهای نامسلمانان است). نویسنده امیدوار است در این مورد بتواند به این موضوع طی مقالاتی جداگانه مفصلتر بپردازد.
5) فقه اسلامی تنها در حوزه جزایی مورد تاکید بنیادگرایان است و از اجرای آن در موردی افراد در راس قدرت هستند، به هیچ عنوان اعمال نمیشود. این در حالی است که خلفای راشدین بر اجرای عدالت در مورد والیان، فرماندهان و حتی خودشان تاکید داشتند. (داستان معروف اجرای حدود بر فرزند عمر توسط خود خلیفه و تهدید حضرت علی بر اجرای عدالت در مورد فرزندش و نیز توصیه وی به مدارا با ضارب وی –این ملجم مرادی- در اینجا به عنوان مشتی از خروار مثال زدنی است).
6) دوری از آشتی توسط بنیادگرایان یکی از واقعیتهایی است که نشان میدهد خودخواهی رهبران و فرماندهان جهادی چه اندازه بوده است. درحالی که حضرت امام حسن (خلیفه پنجم مسلمین و دومین امام شیعیان) به خاطر مصالح امت با آنکه بسیاری از مسلمانان با وی بیعت کرده بودند، از حکومت صرفنظر میکند. امام حسین هم تنها میخواست از بیعت با یزید خودداری نماید و لذا علیه ظلم و گمراهی زمان خود اقدام عملی (لشکرکشی و به راه انداختن جنگ) نکرد. حفظ احترام همیشه بین خلفای راشدین (و در قرن دوم بین روسای مذاهب فقهی) وجود داشته است.
7) تفسیر نادرست از اسلام توسط بنیادگرایان ترویج شده و ذهنیت غالب جامعه افغانی را شکل داده است. در این تفسیر بر عنصر سیاست بیش از اندازه تاکید میشود و میکوشد تا آن را دارای چنان اولویتی نشان دهد که برای رسیدن به آن میتوان حتی از اصول اخلاقی نیز تخطی کرد. سیاست در اسلام به عنوان تنها مرجع حفظ و ترویج دین تلقی شده و چنین القا میشود که برای حفظ دین لزوما باید یک مرجعیت مذهبی در راس قدرت باشد. حال آنکه در تاریخ اسلام بعد از خلفای راشدین دین از سیاست جدا شد، اما ائمه دین به توسعه علوم متفاوت دینی (از فقه گرفته تا کلام، عرفان و فلسفه) پرداختند.
8) عقلستیزی به یک قاعده تبدیل شده است. جایی که باید سلاح به دست گرفت، جایی برای اندیشه، علم و بحث و جدل نیست. شاید نامانوسترین واژه در نزد رهبران و فرماندهان جهادی (و طالبان) واژه خرد است. کدام یک از رهبران بنیادگرای افغان دارای قدرت منطق و برخوردار از دانش فسلفه است؟ در این سی سال که میلیونها نسخه فحشنامه و دروغنامه در افغانستان، پاکستان، ایران توسط گروههای جهادی یا طالبان منتشر شده، چند جلد کتاب که حاوی ارزشهای عقلانی باشد پخش شده است؟ و آیا حتی آنها نقد دینی را هم تحمل میتوانستند؟ این در حالی است که قرآن به تعقل و تفکر دعوت نموده است و این بدان معنا نیست که وقتی عقل کسی را به دینداری دعوت کرد، از آن پس عقل را رها کرده و به خرافات جنبه تقدس دهد. بنیادگرایان ارزش چندانی برای عقل قائل نیستند و اگر به علم هم توجهی دارند، تنها برای به کارگیری آن در جهت اهدافی است که عملا مخرّب بوده است. علم در خدمت رفاه، آسایش و پیشرفت مدنی جایگاه چندانی در نزد بنیادگران نداشته است.
بر عکس، در اسلام به یاد گرفتن و یاد دادن تاکید شده است و حتی پیامبر اسلام (ص) در یکی از جنگها وقتی چند تن از اسیران مشرکین سواد خواندن و نوشتن میدانستند، آنها را در بدل یاد دادن سواد آزاد نمود. در حالی که جناب عایشه –همسر رسول خدا که از سنین کودکی در خانه رسول خدا(ص) حضور داشت- از جمله معدود زنانی بود که سواد خواندن میدانست و در حالی که حضرت علی – که از کودکی در نزد پیامبر بزرگ شده بود- از جمله مردان باسواد بود، بنیادگرایان طالب درب مدارس را برای دختران بستند و حضور آنان را در صحنه اجتماع تهدیدی علیه عفت عمومی جامعه دانستند!
9) آمیختگی مذهب با عرف و عادات قبیلوی یکی دیگر از مصیبتهایی بود که جهاد در افغانسان برای ما به ارمغان آورد. این پدیده بیش از آنکه به دینی شدن جامعه کمک نماید به تقدس بخشیدن به آداب و سنن افغانی و دوری از تمدن جدید منجر شد. هیچيك از رهبران جهادی افغان از لباس رایج دنیا (کت و شلوار) استفاده نمیکنند؛ همه به رسم افغانی لنگی(عمامه) به سر میبندند؛ ریشهای دراز و اکثر اصلاح نشده، نشانه مذهبی بودن است؛ داشتن چند همسر برای فرماندهان جهادی به یک عرف تبدیل شده است؛ استفاده از القابی مانند الحاج و ... واجد نوعی اعتبار سیاسی شده است، حال آنکه نه در تاریخ اسلام کسی را سراغ داریم که حج رفتن برایش عنوان و لقب شده باشد و نه در بسیاری از جوامع مسلمان معاصر چنین پدیدهای رایج است. در این مورد بنیادگرایی بیشتر به مذهبگرایی صوری انجامیده است؛ و... .
10) فقر گسترده از مشخصات کشور توسعه نیافته افغانستان در قرن بیستم بوده است. با این همه دولتهای گذشته (با توجه به شرایط سخت ژئوپولیتیکی افغانستان) گوشه چشمی هم به توسعه کشور و رفاه مردم داشتهاند. گروههای جهادی –اگر در زمان مقاومت نمیتوانستند- اما در زمان حکومت خدمتی برای ملتی که به آنها اعتماد کرده بود، نکردند. مهمتر از آن با تخریب و غارت منابع زیربنایی کشور به فقیرتر شدن کشور و جامعه کمک کردند. از این بدتر اینکه گسترش فقر با گسترش ثروت رهبران و فرماندهان جهادی همزمان بود!
بنلادن، ثروتمند عربی که در کشور سودان در مناطق مربوط به حوزه فعالیتش جادهسازی و دیگر خدمات ارائه میداد، در افغانستان تنها به کمکهای نظامی به گروه طالبان اکتفا میکرد. حضور چندین ساله وی در افغانستان هرگز جنبه خدماتی نداشته و تنها شبکه تحت کنترل وی به استثمار وفاداران افغان خود پرداخته است. در حالی که در اسلام ثروتمندان وظیفه حمایت از برادران خود را دارند و کمک به نیازمندان فلسفه زکات و صدقه در اسلام را تشکیل میدهد. رهبران بنیادگرای افغان – احتمالا به استثنای حکمتیار و ملا عمر که بر سر اصول خشن خود معامله نکردند- طمع تلخ فقر فراگیر در کشور را نمیچشند. امروزه هر کدام از رهبران جهادی از بهترین امکانات رفاهی (در حد استانداردهای اروپایی) برخوردارند، فرماندهان جهادی نیز وضعیت مشابه دارند، اما ملتی که به دنبال آنان دویدند، نان خود را مدیون کمکهای هر ساله سازمانهای بین المللی و دولتهای خارجی هستند!
نتیجه:
بنیادگرایی در افغانستان کمکی به پیاده شدن ارزشهای دینی نکرده است، بر عکس، این مرحله بیشتر به سنتگرایی و صورتگرایی دامن زده و بیش از هر زمان و هر چیز اخلاقیات جامعه را تنزل داده است. امروز افغانستان به کانون بیثباتی، فقر، مواد مخدر و جرائم سازمان یافته تبدیل شده است. از ملاهای طالبان توقعی نیست، اما رهبران جهادی که خود را در مقابل این مشکلات –که خود در پدید آمدن آن نقش داشهاند- مسئول نمیبیند. رهبران جهادی که در اسلامی کردن نظام سیاسی از هیچ کوششی فروگذار نکردند، نسبت به هزاران مشکل کوچک و بزرگ این ملت اقدام جدی روی دست نگرفتهاند؛ گویا که تمام رسالت آنان حفظ قدرت سیاسی مجاهدین است؛ قدرتی که هرگز برای خدمت به کار نرفته است. غیر منصفانه نیست اگر از آنها بپرسیم که دستاوردهای آنان در این سه دهه چه بوده است (غیر از اخراج شوروی سابق و البته حضور آمریکا!)؟ و تا چه اندازه ارزشهای اخلاقی در جامعه به انحطاط کشیده شده است؟ آیا جامعه درگیر فقر، سرخوردگی، تبعیض، تریاک، ترور، بیسوادی و تنشآلوده افغانستان آرمان شهر اسلامی است؟ و مهمتر اینکه آیا بعد از سی سال تجربه خسارتبار آیا باز هم بر استمرار بنیادگرایی و ادامه این راه باید پافشاری کرد؟