ناصر علي، 50 ساله و صاحب شش فرزند بود. او كارگر شاروالي- شهرداري- كابل بود. همه روزه صبح زود از خواب برمي خواست و كلبه گلين خود را به مقصد شهر ترك مي گفت. سپس، شروع مي كرد به قدم زدن در كوچه ها و خيابان هاي شهر. ولي او مانند ميليونها عابر ديگر كه در شهر تردد مي كردند، قدم نمي زد. او از صبح تا پاسي از شب جاده ها و كوچه و خيابانهاي شهر را جارو مي زد و شستشو مي كرد و پاكيزه ماكيزه مي كرد تا ديگران از قدم زدن در آنها رنج نبرند و بلكه اگرانتحار و"جهاد" دمي به مردم شهر اجازه تنفس بدهد، از گشت وگذر در آن خيابانها لذت ببرند. شبانگاه درحالي كه گردوغبار و كثافات شهر را باخود حمل ميكرد راهي كلبه اش مي شد. فرزندان ناصرعلي تمام روز را در خانه انتظار مي كشيدند تا پدر شبانگاه با دست پر بخانه برگردد و تكه ي ناني و شايد ساجقي و چاكلتي اگر بتواند باخود بياورد. اما دريغ كه صبحگاه 1 دسمبر 2008 چنين نشد و شروع تلخي براي اين خانواده بينوا بود. ناصر علي چند ساعت بعد درحالي كه دركنار جاده هاي شهر مشغول پاكيزه نمودن خيابانها بود، بي آنكه بداند سهم او در آوردن كفارصليبي به كشورش چه اندازه است و گناه ملاعمر وبن لادن وبوش چيست، ناگهان نقش زمين شد و درحالي كه درموج خون خود غوطه مي خورد، چشم از جهان بست. درآن سوي خيابان و در فاصله چندقدمي ناصر، يك مجاهد جان بركف في سبيل الله، ضامن بمب كمري اش را كشيده بود تا با پاره پاره كردن جمجمه ناصرعلي، سند محكمي در پيشگاه خداوند با خود برده بشكل مستقيم و اكسپرس وارد بهشت گردد!
دوستان و اقارب ناصرعلي جنازه او را به قصد دفن در گورستان شهر حمل مي كنند.
جسد ناصر را مي خواهند دفن كنند.
خانواده، اقارب و دوستان ناصرعلي براي بار آخر با جسد او وداع مي كنند.
ناصرعلي هم روزهاي قبل همچون رفقايش كه در عكس ديده مي شوند، كار آنها را انجام مي داد.
ميرداد، فرزند ارشد ناصرعلي همچنان اشك مي ريزد
سخي علي، دوست و همكار ناصر بود. آنها همه روزه باهم خيابنها را جاروب مي زدند اما اينك سخي تنهاست.
علي محمد، دوست ديگر ناصرعلي است كه ازاين پس در سر هركوچه و خيابان با آهي سوزناك ياد رفيقش را خواهد كرد.
دوخواهر خردسال، فرزندان ناصرعلي هستند كه مي دانند و مي فهمند پدر شان ديگر هرگز برنخواهد گشت وهرگز ساجقي و چاكلتي براي شان نخواهد آورد.

عكس ها از: AFP