چيزي کم و بيش حدود سي سال است که کشور ما در بحران به سر ميبرد، اين که اين بحران ديرپا کي تمام ميشود؟! مردم ما کي به زندگي نرمال، استاندارد و عاري از خشونت و تفنگ دست پيدا ميکند؟! خدا ميداند!
به نظر قاصر حقير مطالعهي تاريخ سياسيـاجتماعي يک صد سال اخير کشور، بر هرانسان آگاه و دردمند ـدر هررشتهاي که تحصيل کرده باشد يا نکرده باشدـ لازم و ضروري است، هرانسان افغانستاني تا از سير تحول کشور در صد سال اخير آگاهي نداشته باشد، نميتواند براي آينده برنامهريزي کند؛ از نقاط ضعف عبرت بگيرد و نقاط قوت را الگو قرار بدهد.
ما بايد بدانيم که از شروع به کار اولين نشرياتي چون: «شمس النهار»، «سراج الاخبار» و «ارشاد النسوان» تا دههاي موسوم به «دههي دموکراسي» در زمان سلطنت ظاهرشاه که هرحزب و دسته و جماعتي براي خودش نشريه و تريبون و روزنامه و هفته نامه دارد چه مسيري طي شده؟ و از آنجا تا کودتاي کمونيستها که کشور وارد بحران پيچيدهي منطقهاي و بين المللي ميشود وضع نشريات چگونه بوده و امروز در کدام مسير قرار دارد؟
از نگاه سياسي چه تحولاتي بر کشور رفته است؟ از حکومتهاي کاملاً مطلقه و ديکتاتوري فردي تا فضاي باز سياسي و تا ديکتاتوري و استبداد خشن حزبي، و در جانب مقابل آزادي خواهان، روشنفکران و گروههاي حساس در برابر سرنوشت جامعه، در راه به وجود آوردن يک فضاي بازتر که در آن بشود نفس کشيد به چه اهرمها متوسل شدهاند و از چه راهکارهايي سود جستهاند؟
از نظر سياسي، کشور ما تا پيش از کودتاي سال 57 با وجود تمام مشکلات و گرفتاريها در بخشهاي مختلف جامعه، يک جو نسبتاً آرام و امن را پشت سر ميگذراند، دوران استبداد «عبدالرحمان» و ترقيخواهي «امانالله» و آشوبهاي «بچه سقو» و استبداد «نادر» و «هاشمخان» و «محمودخان» و «داوود» گذشته، يک چند در دههي دموکراسي فضاي بازتر به وجود آمده و گروههاي مختلف، مشق کار دستهجمعي ميکنند. آن سالها وضعيت کشور ما به يک آرامش قبل از طوفان شبيه است، آنطور که «نهرو»، نخست وزير فقيد هند، در کتاب «نگاهي به تاريخ جهان» ميگويد: اروپاي قبل از جنگ جهاني اول هم، چنين وضعيتي را داشت، کشورهاي بزرگ اروپايي به شدت مجهز ميشدند و براي دستيابي به اسلحهي بيشتر تلاش ميکردند، چنان که از اين دوران به «صلح مسلح» تعبير کرده است، در کشور ما نيز گروههاي فکري به دنبال رخنه و نفوذ در اردو و قواي مسلح کشور است و هرکس به طريقي يارگيري ميکند.
با کودتاي سال 57، کشور وارد يک بحران ميشود که آن سرش ناپيدا است، چهارده سال تسلط حزب دموکراتيک خلق بر کشور معادلات را بر هم ميزند، ارتش شوروي براي جلوگيري از سقوط طرفدارانش وارد کشور ميشود، پس از سقوط حزب دموکراتيک خلق و روي کار آمدن مجاهدين بحران باز هم عميقتر ميشود، کشور با يک جنگ ناجوانمردانهي تنظيمي و حزبي درگير ميشود، اقتصاد ضعيف کشور به زير صفر سقوط ميکند، فرار مردم به سمت خارج از مرزها شدت ميگيرد، نخبگان و کساني که ميتوانند بر سرنوشت کشور مؤثر باشند، راه کشورهاي اروپايي و امريکايي را در پيش ميگيرند و در گوشههاي خلوت کنج عزلت را بر ميگزينند.
پس از مدتي کم کم سروکلهي طالبان پيدا ميشود، آنان که ميآيند تمام محاسبات رهبران جهادي به هم ميخورد، حتي دنيا غافلگير ميشود، تلاشها و فعاليتهاي همسايهي جنوبي ما نتيجه ميدهد، ارتش پاکستان و سازمان استخبارات آن که سالها زير نظر شخص «ضياء الحق»، رئيس جمهور نظامي پاکستان، به تربيت تندروها مشغول بوده، اکنون و به يک باره آنان را وارد افغانستان ميکند تا از آبي که تنظيمهاي جهادي با جنگ و درگيري به شدت گل آلود کرده ماهي مقصود را صيد نمايد. دولت خانم «بوتو» که مخالف ضياء الحق و بعد از او به قدرت رسيده نتوانسته ارتش را از اين کار منصرف کند، شايد هم منافع ملي پاکستان را در آن زمان در اين کار ميديده، «نواز شريف» هم که معروف بود «فرزند سياسي ضياء» و با طالبان همفکر و همعقيده است. به اين ترتيب يکي از سياهترين و شومترين مقاطع تاريخ کشور ما در اين هفت سال که از ظهور تا سقوط طالبان سپري شد رقم ميخورد.
در يازدهم سپتامبر 2001 جهان شاهد يکي از حيرتانگيرترين وقايع خود بود؛ برجهاي دوقلوي سر به فلک کشيدهي مرکز تجارت جهاني در شهر نيويورک، مقر سازمان ملل متحد، و در ساحل اقيانوس اطلس با برخورد دو هواپيما در ظاهر و بمبگذاري که از داخل صورت گرفته بود فروميريزد، آمريکا در تاريخ خود چنين ضربهاي را نديده بود، آمريکاييها هميشه در يک مکان دور و خلوت به زندگي آرام خود ادامه داده بودند، با قدرت برتر اقتصادي و نظامي که به دست آورده بودند در هرجاي جهان دخالت ميکردند، بر سر ملت ديگري (جاپان) بمب اتم ريخته بودند، اما هيچگاه شاهد فروريختن مهمترين ساختمان و مهمترين مرکز تجاري و اقتصادي خود نبودند، به اين دليل اين واقعه هم براي آمريکاييها و هم مردماني که در سراسر جهان زندگي ميکردند حيرتآور بود، در همان زمان رسانهها ميگفتند نيويورک به يک جهنم تبديل شده است.
بلافاصله انگشت اتهام به سمت «اسامه بن لادن» و «طالبان» نشانه رفت و پس از مدتي حملات موشکي و هوايي آمريکاييها بر کشور ما آغاز شد، اين حملات منجر به سقوط طالبان، پيروزي جبههي متحد شمال، کنفرانس بن، رياست کرزي و وقايع بعد از آن شد. با روندي که بعد از کنفرانس بن طي شد، همه انتظار داشتند کشور شاهد آرامش، پيشرفت، ترقي، توسعه، رفاه و عدالت باشد، اما بعد از هفت سال هنوز هم گزينههاي پيش گفته به صورت آرمان و ايدهآل باقي مانده است، پولهاي زيادي که از طرف جامعهي جهاني در کشور ما سرازير شد حد اقل اين انتظار را به وجود آورد که اين مردم به يک زندگي که در آن نان بخورونميري داشته باشند، دسترسي پيدا کنند، اما اين انتظار هنوز برآورده نشده، هرچند در گوشه و کنار کشور کارهايي صورت گرفته، اما بحران همچنان ادامه دارد، مخصوصاً در دو سال اخير امنيت کشور از سوي طالبان مورد تهديد بيشتر قرار گرفته، اين مسئله باعث شده که غير نظاميان بيشتري هرروز قرباني شود.
اين يک واقعيت است که حادثهي يازده سپتامبر، افغانستان را در قلمرو ناتو قرار داد، اين مسئله ميتواند فرصت باشد، يعني از امکاناتي که کشورهاي عضو ناتو به افغانستان سرازير نموده براي تهدابگذاري مدرن زيرساختهاي مدرن در کشور استفاده کرد و ميتواند تهديد باشد، به اين معني که کشورهاي عضو ناتو همراه با اسلحه و سرباز و امکانات، فرهنگ بيبندوباري را نيز به کشور ما صادر ميکنند، اما اگر زرنگ باشيم ميتوانيم امکانات آنان را بگيريم و خودشان را مغلوب فرهنگ اسلامي و انساني خود بسازيم، به آنان بفهمانيم که اسلام را از دريچهي «ملاعمر» و «بن لادن» نبينند، بلکه صدها و هزارها حکم و تعليم و دستور و آموزش زيبا در اين دين نهفته است که ميتواند عالم و آدمي از نو بسازد و يک دنياي امنتر، خوشبختتر و باسعادتتر به وجود آورد.
به نظر ميرسد مشکل عدم امنيت وغلبه بر بحران را با دو عامل ميشود حل کرد:
1. اتحاد و همبستگي اقشار مختلف ملت؛
هرچند ناسيوناليسم يک پديدهي غربي است که بعد از جنگ جهاني دوم بيشتر ملتها به آن گرايش پيدا کردهاند و مشخصهي اصلي آن تعلق خاطر به خاک، وطن، دولت، حاکميت و سرزمين مشخص است، ما ميتوانيم اين ناسيوناليسم را تقويت کنيم، اما نه ناسيوناليسم کوري که تمام ارزشهاي ديگر را نفي و فراموش کند، بلکه ناسيوناليسمي که با احترام به حقوق انسان، هموطن، همشهري و ساير ارزشهاي انساني و اسلامي تعارض و تقابل نداشته باشد.
2. اهتمام به آموزش، تعليم و آگاهي دادن به مردم؛
اين مسئله نياز دارد به تسلط دولت بر تمام نقاط کشور و برنامهريزي وزارت خانههايي که با فرهنگ عمومي سروکار دارند، وزارت معارف ميتواند براي باسواد کردن تمام کساني که در سن تحصيلي قرار دارند برنامه بريزد و وزارت اطلاعات و فرهنگ ميتواند برنامههاي مفيد ومؤثر از طريق روزنامهها و رسانههايي که در اختيار دارد، در اختيار مردم قرار دهد، البته همکاري همهي فرهيختگان، باسوادان و آگاهان جامعه لازم است، کساني که سالها در مناطق مختلف کشور، آزادانه و با نوک اسلحه بر مردم حکم راندهاند بايد قوهي قضائيه قوي و پليس وظيفهشناس وجود داشته باشد تا آنان را تابع نظم و قانون بسازد.
راههاي غلبه بر بحران کشور تنها به اين دو عامل بستگي ندارد، دوستان ميتوانند فکر کنند و عوامل بسياري بر آن بيفزايند.