صاحب اين قلم - كه از طرفي متصف به صفت آوارگي و بي وطنيست و از جانب ديگر متهم و بلكه مجرم به جرم سنگين افغاني بودن - در دههي هفتاد خورشيدي، در يك تعطيلات تابستاني، هواي كار كردن به سرم زد. عازم پايتخت (تهران) گشتم و در فضاي سبز شهرداري تهران مشغول به كار شدم.
سرپرست يا سركارگر ما پيرمردي بود بنام "عرب" كه در تأخير پرداخت حقوق كارگران از اشهر مشاهير شهر به شمار ميآمد. چند باري دستمزدم را مطالبه كردم كه طبق معمول و انتظار، پاسخ منفي بود و موكول به بعد. روزي با عصبانيت به او گفتم:
اگر دستمزدم را ندهي از تو شكايت ميكنم. او برگشت و گفت: اگر بار ديگر اين سخن را از تو بشنوم، تو و همۀ همآتاقيهايت را به زندان مياندازم. من گفتم: چطور و به چه جرمي؟ گفت: فردا ميروم به پاسگاه محل شكايت ميكنم كه اين چند نفر افغاني، شب گذشته خانهام را سرقت كردهاند. من در پاسخ گفتم:
پاسگاه و دادگاه از تو شاهد و مدرك مطالبه ميكنند و تو براي اثبات دزد بودن ما چه مدركي داري؟ او با ريشخند معناداري پاسخ داد:
همين كه به پليس بگويم طرف يا متهم "افغاني" هست، ديگر هيچ شاهد و مدركي لازم نيست!
نگارندهي اين سطور كه در آن زمان، سرد و گرم روزگار را چندان نچشيده بودم، سخن آن مردك را نشانهي سفاهت و حماقت او تلقي كردم. اما بعدها كه سرد و گرم روزگار بدكردار را بيشتر چشيدم و ريش بدكيش را هم در آسياب مهاجرت سپيد كردم، به تجربه دريافتم كه آن مردك بيچاره چندان هم بيراه نمي گفت و مجرم بودن افغاني جماعت در ذائقه مردم ايران از كفر ابليس هم مشهورتر است و بينياز از اقامهي برهان و استدلال. در نگاه و ديدگاه آناني كه بوي نفت به مشام شان خورده و انسانيت انسانها و كرامت فرزندان آدم را با ترازوي دلار و ماديات وزن ميكنند و فضيلت آدميان را نه با معيار تقوا و پروا، بلكه با مقياس درهم و دنيا ميسنجند؛ جمعيت پريشان افغانها از آنجا كه انسانهاي نادار و فاقد نفت و دلار هستند، ذاتاً آدمهاي خطاكار و مجرم به شمار ميآيند؛ زيرا هيچيك از معيارهاي انسانيت را در عرف و ديدگاه مردم ايران دارا نميباشند. در لغتنامهي ساكنان اين سرزمين، واژههاي افغاني و مجرم داراي يك معني و مفهوم هستند و در منطق ارسطويي آنان، ميان افغاني و مجرم، از نسب اربعه تساوي كامل برقرار است.اين تساوي آنچنان در نهاد مردم ايران نهادينه شده است كه حتي جنايتكارترين فرد تاريخ معاصر ايران يعني "خفاش شب" هم نخست خود را افغاني معرفي ميكند تا به سيره و رويهي مشهور عمل كرده باشد.
عارفِ عابد و معلم مهذب اخلاق! شيخ حسين انصاريان در كيلاس اخلاق و عرفان خود، دليل و علت آنهمه جرم و جنايت مسعود رجوي رهبر سازمان مجاهدين خلق ايران را در اين نكته و راز ميبيند كه مادر نامبرده "افغاني" بوده است. در جامعهي كه عارف و خفاش، صوفي و جانياش، همسو و همصدا يك تلقي و پندار را فرياد كنند، بدون ترديد اجماع ملي و وفاق جمعي پيرامون آن پندار پديد آمده است.
در حالي كه از منظر حقوقي و فقهي، اصل و اساس بر برائت و پاكي انسانهاست، مگر اينكه خلاف آن ثابت گردد؛ اما در ذائقهي مردم و دولت ايران، اصل بر مجرميت و گنهكاري افغانهاست، مگر اينكه خلاف آن ثابت شود.
من خاطرهي فوق را - كه حدود 15 سال عمر دارد- تقريباً فراموش كرده بودم؛ تا اينكه نقل يك حكايت و روايت از سرگذشت مهاجران افغاني مقيم قزوين در هفتهي پيش (آخر مهر و اول آبان) بارديگر آن خاطره را از بخش ناخودآگاه به بخش خودآگاه ذهنم آورد. عصر روز جمعه سوم آبان (عقرب) دوستي از فرهيختگان قوم و فعّالان عرصهي هنر و ادب، به منزل ما آمد. اگر نامش را ذكر كنم شايد بسياري از خوانندگان بشناسد؛ اما به دليل شرايط خاصي كه او دارد، يقيناً راضي به ذكر نامش نيست.
نامبرده روز قبل (پنجشنه دوم آبان) از شهر و استان قزوين آمده بود و سرگذشت ذيل را كه براي ده نفر از اقوام و آشنايان او در هفتهي گذشته در قزوين اتفاق افتاده است، به شرح زير روايت كرد كه من چكيده و مضمون گفتههاي او را در اينجا نقل ميكنم:«دولت ايران برخي از شهرها و استان ها را بعنوان مناطق ممنوعه براي سكونت و حضور افغانها اعلام كرده است. در استان قزوين، نفس شهر قزوين از مناطق ممنوعه نيست؛ اما شهركهاي صنعتي اطراف آن جزء مناطق ممنوعه است. تعدادي از اقوام و آشنايان ما از سالها پيش در يكي از اين شهركها زندگي ميكنند و يكي از آنان در آنجا كارخانه يا كارگاه "پلاستيك" دارد كه حدود ده نفر كارگر مهاجر در آنجا مشغول به کار هستند.
صبح يكي از روزهاي هفتهي پيش (27 مهر تا 3 آبان) مأموران نيروي انتظامي به كارگاه يادشده سرازير ميشوند و تمام ده نفر كارگر آنجا را بازداشت ميكنند. پس از انتقال به بازداشتگاه و بازجويي از آنان، مشخص ميشود كه همهي آنان داراي مدارك اقامتي (كارت مهاجرت) معتبر هستند. بازداشت چنين افرادي از نظر كمیسارياي پناهندگان سازمان ملل، عمل خودسرانه و غيرقانوني تلقي ميشود و هرگاه چنین مواردی به آن کمیساریا گزارش داده شود، عکس العمل نشان میدهند و بر دولت ایران فشار وارد میکند.
به دنبال این رویداد، نیروی انتظامی قزوین حدس میزند که شاید بستگان افراد دستگیرشده، موضوع را به کمیساریای پناهندگان گزارش کنند و ممکن است مسؤلان محلی در قبال این عمل غیرقانونی، مورد پرسش و بازخواست قرار گیرند؛ و لذا آنان پیشدستی میکنند تا ماهیت ماجرا را عوض کنند و قضیه را از موضوع دستگیری افغانهای غیرمجاز به موضوع بازداشت مجرمان و سارقان، تغییر مسیر دهند. شبِ همان روز حادثه، ناگهان شبکهی تلوزیون محلی استان قزوین در اخبار شبانگاهی خود، تصاویر ده کارگر دستبند به دست افغانی را نشان میدهد و اعلام میکند که با تلاش و هوشیاری فرماندهی انتظامی استان، ده سارق افغانی صبح امروز در اطراف شهر قزوین دستگیر گردیدند!»
بدینترتیب، سربازان آقا امام زمان و جاننثاران دولت عدالت محور در استان قزوین، با یک تیر چندین نشان میزنند: از طرفی، خطا و قانونشکنی آشکار سربازان آقا را با قربانی کردن چند کارگر نیگونبخت افغانی، سرپوش میگذارند؛ از طرف دیگر جلوی هرگونه اعتراض احتمالی کمیساریا و دیگر سازمانهای مدافع پناهندگان را سدّ میکنند، زیرا بازداشت شدگان به اتهام سرقت دستگیر شدهاند و این موضوع ارتباطی با مسأله پناهندگی آنان ندارد تا در حیطهی مسؤلیت کمیساریا و سازمانهای مشابه قرار گیرد؛ از جانب سوم، ده نفر کارگر غیر مجاز اتباع بیگانه را به زندان "عدالت محور" دولت اصولگرا میاندازند و در مقابل برای ده نفر ایرانی، تولید شغل میکنند؛ و از جانب چهارم، این سربازان جسور و غیور ولی عصر که در طی مدت پنج دقیقه، ده سارق (احتمالاً مسلح و خطرناک!) را یکباره و یکجا به دام انداختهاند، لابد شایستهی ارتقاء مقام، افزایش پاداش و دیگر تشویقهای مادی و معنوی هم هستند.
بدینترتیب، در جمهوری اسلامی ایران داشتن مدارک معتبر پناهندگی نیز ممکن است اسباب دردسر مضاعف وجرم سنگینتر پناهنده گردد و او را از وضعیت "غیرمجاز" به "سارق مجرم" تبدیل کند.
بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود