17- عقرب 1386 شخصيت سيدمصطفيکاظمي و انعکاس وسيعحادثهي بغلان:
رسانههايکابل، در اين روزها روي حادثه بغلان تمرکز کردهاند و از همه بيشتر، محورگزارشها، تحليلها و مصاحبهها، شخصيت مرحوم سيدمصطفيکاظمي و جايگاه او در موقعيت فعليکشوراست. اما از عجايب روزگار اينکه تلويزيون تمّدن از ديشب، يعني 24 ساعت بعد از حادثه، از قضيه باخبرشد و راهديگر تلويزيونها را دنبالنمود. اين موضوع را با يکي از دوستاني که در بخش معارف آن تلويزيون کارميکند، در ميانگذاشتم، گفت: «آقاي محسني، عجيب محافظهکاريميکند. ديشب وقتيديد، همهي رسانهها به حادثهي بغلان، پرداختهاند، تلفن نمود و گفت: يک پيام تسليت از طرف من هم پخشکنيد، و ما هم پيامي از طرف ايشان پخشنموده و حادثهي بغلان را تحت پوششقراردهيم.»
به قول «ژنرال بازمحمدجوهري»که در جلسهي دوستانه صحبتميکرد: «آقايکاظمي،شخصيت برجستهاي بود. و در صحنههايمختلف، شايستگيهاي از خود نشان داد. در شرايطفعليهم، جايگاه ويژهاي در پارلمان داشت. اما رسانهها او را خيليبزرگکردند، تا آنجايي که او در اين چندسالاخير، مورد ديگري را سراغ ندارد که به اندازهي ايشان، پرحجمترين برنامههايتلويزيوني را به خود اختصاصدهد.»
به هرحال، در حادثهي بغلان، مسئولين رده بالاي آن ولايت، به ويژه، قوماندان امينه، از سوي رسانهها بسيار تحت فشاربوده و انگشت اتّهام به طرف آنها درازشده است. گزارشها هم بيشتر ضدونقيض است. ديشب، برادرکاظمي در مصاحبهي تلويزيوني از اصابت پنج مرمي به بدن ايشان خبرداد و...
به نظرميرسد که «جبهه متحد» اين قضيه را پيراهنعثمان درست نموده، دولت را به شدت تحت فشار قراردهند، از اينرو، آنانخواهان بررسي و رسيدگي به قضيه و افشاي عوامل پشت صحنه هستند .... اما جالب اينکه طالبان و حزب سلامي، اينحادثه را به عهده نگرفتند!
17/ 8/ 1386 خاکسپاري شهداي پارلمان
امروز مراسمخاکسپاري شهداي پارلمان برگزارشد. بدينجهت، تدابيرامنيتيشديدگرفته شده بود، ازاينرو امکان رفتوآمد در سرک منتهي به دار الامان وجود نداشت. لذا بايکي از دوستانم به خانهي «ژنرالبازمحمدجوهري» که ظهر امروز مهمانش بوديم، رفتيم. در آن جا فرصتيبود که مراسم تشيع را به طورمستقيم در تلويزيون ببينيم. نسبتاً مراسمپرشکوهيبود و از جلوههاي زيبايآن، برگزاري نمازميت دستهجمعي با حضور برادران اهل سنت و اهل تشيع درکنارهم بود. نمازآقايکاظمي را آيتاللهتقدسي خواند و از بقيه را آقايسيّاف.
بعد ازظهر سري به «دشتبرچي» زديم و در اين منطقه، چندان از پوسترهاي آقايکاظميخبرينبود. مسئول يکي از راهنمايمعاملات واقع «گلاييدهقابل» ميگفت: «امروز، صبح 15 اتوبوس دردشتبرچي ددرگردش بود و از مردم با بلندگو درخواستمي شد که در مراسمتشيعجنازه شرکت نمايند، اماکمتر پاسخمثبتدادهشد». به هرحال، دربرگشتن به طرف «کوتهسنگي» ميانمسافران دربارهي تشييعجنازهي امروز، بحثي درگرفت. موتروان، برايآقايکاظمي به شدت ابراز تأسفکرد. اما شخصيکه درکنارش نشستهبود، گفت: «خوب شد، او يک خائن و معاملهگربود.» بگو مگو به شدّت بالاگرفت که در «پلسوخته» نزديک بود به دعواي فيزيکي تبديل شود که خوشبختانه با پادرمياني مسافران، دعوا خاتمهيافته و آن مسافرپيادهشد. موتروان که اکنون حريفينداشت، درحالي که قيافهي حقبهجانب بهخودگرفتهبود، گفت: « دروغ ميگويد. چهمدرکيدارند که سادات، معاملهگراست. اينها[هزارهها] به ما سادات روزگاري را آوردهبودند که نانواييها به ما نان نميدادند.» هنوز صحبتهاي موتروان ادامه داشت که به «کوتهسنگي» رسيديم. وقتي از موتر پيادهشدم، لحظهاي در اينفکر فرو رفتم که اين نزاع سّيد و هزاره تاکي ادامهدارد، اينموضوع از کجا شروعشد و کداميک مقصراست؟
شناخت من ازسيد مصطفيکاظمي
زايدهي لولنج بود و از ولايت پروان، او را از سال 1368 به اينسو ميشناختم. اوّلين بار او را در مرکزباميان در اجلاس تشکيل «حزبوحدت» ديدم؛ سيد خوشچهره، بلندقد، خوشتيپ، خوشاخلاق، وارد به چندوچون معادلات سياسي. درآن روزها که تقريباً همهي سران هزارستان در باميان جمعشدهبود و چهرههايآفتابزده که از کوهستانيبودن، محلزندگيشان حکايت داشت، سيدمصطفيکاظمي و سيدحسينانوري، بچههايخوشتيپشهري بودند که در ميان جمع، مانورميدادند؛ به خصوص همراهان انوري که مانورشان با موترهاي تويوتا و پخش سرود از آنها بيشترجالبناک بود. آري، هيچ وقت آن لحظه را فراموشنميکنم که ميلهي خربُزهخوري را بر فرق «صلصال» (ياد و خاطرهاشگراميباد) برگزارکردهبوديم و در آن لحظه موترهاي که در زيرِ بُت(صلصال) پارک شده بود، سرود پخش ميکردند. انعکاس سرود با خوردن خربُزه در زيرآنسقف چه دلپذيربود!
کاظمي را باردوم در سال 1370 در مالستان که در رأسهيئتي از سوي حزبوحدت آمده بود، ديدم و در يکي دو شب که مهمانما بود، فرصتي پيشآمد تا بيشتر با هم آشنا شويم، بالاخره پاييز 1372 که از ايران در کابلرفتم طيهشتماه اقامت در پايتخت، بيشتراوقات او را ميديدم. درتاريخ 25/1/73 در صحبتمفصلي که با او داشتم، راجع به مسائل زيادي بحث شد. او بيشتر در همسوييهزارهها با تاجيکها تأکيدداشت و از ائتلاف استادمزاري با آقاي حکمتيار ابراز تأسفکرده و اين ائتلاف را به معناي ائتلاف با پشتونها ميدانست. او ضمن ارائه دلايلتاريخي، بر ستمقوميپشتونها بر ديگر اقوام تأکيد داشت و معتقدبود که اگر هزارهها با تاجيک ها همسوشوند، حداقل فايدهاش ايناست که تاجيکها کوچيندارند و زبان ما را ميفهمند. اما همسويي با پشتونها اين مزيتها را ندارد.
ارتباط نزديک ايشان با احمد شاه مسعود و سفارت ايران در همان زمان از بديهيات بود، به گفتهي همراهان و باديگاردهايش، رفاقت نزديک با احمد شاه مسعود داشت، اما رابطهي او با دولت رباني، درجهت آن پروژهي بود که جناح استاداکبري از آغاز ورود شورايمرکزيحزبوحدت از باميان درکنار حرکتاسلاميآن را دنبالميکردند. برايناساس، کمکهايماليدولت رباني ازطريقکاظمي به جناح آقاياکبري ميرسيد. اينموضوع را اگرچه کموبيش اطلاع داشتم، اما درعمل، زماني متوجهشدم که در بهار سال 1373 آقاياکبري به آقاي کاظمي دستورتأمين امکانات يک مجتمع فرهنگي را داد. از آن زمان به بعد، طي يکي دو ماه، اين ما بوديم و آن بخشي از انبار پولهايرباني که در محلاقامت آقايکاظمي قرارداشت و چهمنّتها و جيرهبنديهاي را که به همراه داشت!
آقاي اکبري نسبت به آقاي کاظمي هم ارادات داشت و هم به ايشان نيازمندبود. ارادت او از همحزبي بودن، سيادت و شايستگيهاي آقايکاظمي نشأت ميگرفت، نيازمندي او از امکانات مالي و مشاورت در بسياري امور. به عبارت ديگر، کاظمي را ميتوان، مسئول ذخيرهيارزي آقاياکبري دانست که با مشاورتاو اين بودجه به دست ميآمد. از لحاظ تئوري پردازي، آقاياکبري به آقاي کاظمي نيز نيازمند بود که در اينامر، آقايسيدرضوانيبامياني نيز با او همکاريميکرد.
اما آقايکاظمي از آنجا که مشروعيتخود را از آقاياکبري ميگرفت، بيشتر به او نيازمندبود. البته، برخياز رفتارهاي انحصارگرانهي جناحاستاد مزاري در بسياري از امورفرهنگي، سياسي، نظامي و مالي، آقاي اکبري و همراهانش را به شدت عصبانيکرده و آنها را در برابر توقع مالي فرماندهان و نيروهايشان که در رقابت با فرماندهان آقاي مزاري، قرار و با آن ها همچشميداشتند، وادار به پيداکردن راه ديگري ميکرد. به هرحال، وابستگي و تعلقخاطر به احراب قبلي که به تمام معنا ازبين نرفتهبود و «پاسدارانجهاد» از لحاظ پايگاهمردمي نسبت به ديگر احزاب، خود را يکسر وگردن بالاترميدانست. فکر ميکنم اين موضوع، ناخواسته آنان را به سمت دولت ربانيکشايند تا اين که بگوييم، نوع ديدگاهها، انحراف از استراتژي حزب و از اين قبيل مسائل باعثشد که شکاف در حزب وحدت به وجودآيد. حداقل اينرا خواهيمگفت که نکاتبعدي برعامل اول اضافهشدند.
بالاخره، نتيجهي اين روند در غربکابل باعث شد که حزب مقتدر وحدتاسلامي دچارمشکلجدّي داخلي و در فرجام به دو پيکرهيجداياز هم تبديلشود.
در تابستان 1374 که برايگرفتن ويزاي ايران به کابلرفتم، حزب وحدت آقاياکبري در غربکابل حضورداشت. دولترباني درکابل و در بسياريمناطق، يکه تازيميکرد. ادارات دولتي تقريباً همه فعّال شدهبودند. طالبان، در ميدانشهر و لوگر مستقر بودند و جبههي دولت در برابر آقايخليلي در باميان به شدت ميجنگيد. به همينجهت، در اينتابستان آقايکاظمي را نديدم، چرا که ايشان با سيدحسينانوري، نيروهاي شيعي و هزارههاي متحد دولتربّاني در برابر نيروهاي ديگري از هزاره ها (نيروهاي آقايخليلي) را فرماندهيميکردند. متأسفانه، در چند مورد، جنازهي چندهزاره را که از صحنههاي جنگ آورده بودند و به نام «شهيد» تشييع کردند، منهم در يکي دو مورد شرکتکردم. البته، خاطرات ديگري هم از اينگونه تشييعها را در همينقبرستان قلاي شاده (قلعه شهادت) دارم و آن، تشييع جنازههاي بود که حرکتاسلامي و حزب وحدت از تپه مرنجان در جنگ 11 جدي 1372 مي آوردند. آري آنها هم، شهيد بودند و ما به نام شهيد تشييع شان ميکرديم!
پس از سقوط دولتکابل به دست طالبان و آوارگي دست اندکاران، آقايکاظمي را دو سه بار درايران هم ديدم، سرِحال و پُر انرژي و همچنان متعهد به رفاقت با آقاياکبري و پيش بردن اهدافحزبشان.
در جريانحوادث بعدي، (سقوط حکومت طالبان و برگزاري اجلاس بن و... ) يکسره مشغول درس و به دور از اخبارسياسيبودم؛ پرت از اين عالم و گزارندن دوران فترة. زماني از دوستانمشنيدم که آقايکاظمي وزيرشده و از خود بروبياي دارد. درسال 1383 بازهمشنيدم که از حزبوحدت آقاياکبري انشعابکرده و خود، حزب «اقتدارملي» را به وجودآورده. از شنيدن اينخبر با صداي بلندگفتم:«عجب!»
امسال که بازيروزگار مرا به کابل کشانيد، يک هفته پيش، با سيّد، تلفني در ارتباطشدم و از ايشان وقتملاقاتخواستم که راجع به پاياننامهام باوي مصاحبه کنم. در جوابگفت: «فعلاّ وقتندارم بايد با دفترم هماهنگکنيد.» از دفترش براي امروز وقت گرفتهبودم و بعد از ظهر امروز به ياد قرارملاقات، دوباره شماره آقايکاظمي راگرفتم که کامپيوتر، جواب داد: «دستگاه موردنظر، خاموش و يا فعلاً از ساحهخارج است.»
تکميلهي براين يادداشت
اکنون که اين يادداشتهاي روزانه ام نشر ميشود، بيمناسبت نيست، بخشي از پايان نامه ام زا که مربوط به آقايکاظمياست، براي تکميل اين يادداشت بياورم:.
آقايکاظمي بيش از بيستسال همحزبي و مورداعتماد آقاياکبري در صحنههاي سياسي جامعهبود. زمانيکه در سال 1373 انشعاب در حزبوحدت صورتگرفت، آقايکاظمي از يارانبسيارنزديک آقاياکبري به شمارميرفت. در دورةحکومتطالبان که آقاياکبري به طالبان پيوست، آقايکاظمي موقتاً رياستحزبوحدت جناح آقاياکبري را به عهده داشت. به همين جهت نيز شخصاً از طرف حزبش در کنفرانس بُن شرکت کرد و به عنوانوزيرتجارت انتخابشد. زمانيکه دولتموقت تشکيليافت آقاياکبري نيز بهکابل بازگشته و فعاليتهاي حزبي و سياسياش را ازسرگرفت و در اين شرايط نيز آقايکاظمي با او تا حدودي همراه بود. البته اينهمراهي، بيشتر تعارفي بود تا حزبي، زيرا در اين ايام درميان نخبگان سياسي شيعه، از دو تيم رهبران باز نشسته و تيم وزرا صحبت ميشد.
به هرحال، به قول آقاياکبري، سيدمصطفيکاظمي تا اوايل 1383 با ايشان بود و در اين سال رسماً اعلامانشعابنموده «حزباقتدارملي» را به وجودآورد و تعدادزيادي ازاعضاي شوراي مرکزيحزبوحدت را با خودبرد. نگارنده وقتي در بارة دليل و انگيزة انشعاب آقايکاظمي از آقاياکبريپرسيد، ايشان در پاسخ طنزگونة خويشگفت: «بيست سال از آقايکاظمي حمايتکردم، ولي در اين اواخر ايشان به ايننتيجهرسيده بود که تاريخما گذشتهاست و ديگر به درد اينجامعه نميخوريم. لذا دوستداشت جداي ازما کارکند» (1) و آقاي استادزاهدي نيزدرتأييدسخن آقاياکبري در مصاحبةجداگانه با نگارندهگفت: «آقايکاظمي چنان بلندپروازي ميکردکه حتي حضورفيزيکي استاداکبري را به عنوان يکشخصعادي درکابل نميپذيرفت و ميگفت: «اين شيخورسدرکابل چهميکند؟» (2)
شبيه اينسؤالرا ازآقايان: فکري و فکرتغزنوي (از مسؤلينجهاديولايتغزني) نيز نموده و گفتم: «چهدليليداشت که شما همحزبيقبلي آقاياکبري درغزني، ايشانرا تنهاگذاشته و ازآقايکاظميحمايتنموديد؟» درپاسخگفتند: «دردولتجديد، آقاياکبري به جرمپيوستن با طالبان، مارکزدهبود، ولي درمقابل، آقايکاظمي داراي موقعيتبوده و از خود بروبياييداشت و ميتوانست از لحاظاقتصادي، همحزبيهايخود را اکمالاتنمايد.»
اين گفتوگوي ما در روزهاي بعد از شهادتآقايکاظمي صورتگرفت، بنابراين، وقتي پيشنهادحمايتدوباره از آقاياکبري و اتحاد دوبارة حزبآقايان اکبري و کاظمي را مطرحکردم، آقايفکرت احتمال آن را ردنکرد ولي آقاي سيدفکري شديداً مخالفتنموده گفت: «ازآقايفاضلسانچارگي زياد تعريفميکنند که ميتواند جاي آقايکاظمي را در حزب وي پُرنمايد» (3)
------------------------
پاورقي: