قسمت اول
داستان نسبتاً بلند «خاکستر و خاک» اولین تحربۀ ادبی ـ هنری نویسندۀ هموطن مقیم فرانسه «عتیق رحیمی» است که در 64 صفحه به همت نشر ورجاوند (تهران) در سال 1381 و با شمارگان 2000 نسخه،چاپ و منتشر شده است. تاریخ پایان اثر نیز،ماه مۀ 1997 (پاریس) ثبت گرديده است.
بنابر روایتی این داستان تا کنون به 19 زبان و بنا بر روایت دیگر به 22 زبان زندۀ دنیا ترجمه شده است.خاکستر و خاک علاوه بر داستان،فیلنامه هم هست.و هم اینک فیلمی بر اساس آن در حال گذراندن مراحل فیلمبرداری می باشد. (در حال حاضر فیلم مذکور ساخته شده و در سینماها و تلوزیون های مختلف به نمایش در آمده است)به گفتۀ نویسنده،این داستان در اصل و آغاز،خلاصۀ یک فیلمنامه بوده است (اقتدار ملی /35).آنچه در پی می خوانید،یاد داشت ها و برداشت های یک خواننده است از اثر مذکور به عنوان یک داستان نه فیلنامه:
خلاصۀ داستان:
قریۀ آبقول در حوالی شهر پلخمری موقعیت دارد.زمانی چند مأمور حکومت خلقی برای جلب جوانان به خدمت عسکری، وارد قریه میشوند. نیمی از جوانان دم جلب میگریزند و نیم دیگر پنهان میشوند.مأموران به بهانۀ تلاشی خانه ها، دست به چپاول و تاراج قریه میزنند. نیمه شب چند نفر از قریۀ مجاور میآیند و مأموران را سر میبرند. یک روز بعد تانک ها و طیارههای روسی از زمین و هوا آبقول را مورد هجوم قرار میدهند و به جهنمی از آتش و خون تبدیل میکنند.پیر مردی بنام "دستگیر" همسر،فرزند جوانی بنام قادر و عروس باردار خود (زينب) را در این حادثه از دست میدهد. از او0نوه ای بنام "یاسین" باقی می ماند که او هم شنوایی خود را از دست میدهد. فرزند ارشد پیر مرد و پدر یاسین که "مراد" نام دارد، کارگر معدن ذغال سنگ کرَکرَ در حوالی پلخمری است. یک هفته بعد از حادثه، پیرمرد دستان نوۀ ناشنوایش را گرفته راهی معدن میشود تا مراد را از ماوقع مطلع سازد.او به مدخل ورودی معدن میآید و کنار دکهای نگهبانی، منتظر لاریهای ذغال کشَ میماند.در اینجا با دکانداری بنام "میرزا قدیر" آشنا میشود و سرگذشت خود را برای او تعریف میکند. تا رسیدن لاری،نوۀ پیرمرد به خواب میرود.او یاسین را نزد میرزا قدیر میگذارد و خود همرا با موتروانی بنام "شاه مرد" راهی معدن میشود. در آنجا به دفتر آمر معدن میرود و سراغ فرزندش را میگیرد. در کمال تعجب میشنود که آمر میگوید:مراد از همه چیز خبر دارد. میداند که بر سر قریه چه آمده است.نه تنها خبر قتل مادر، برادر جوان و همسر باردارش را شنیده؛ بلکه خبر قتل پدرش را هم شنیده است.
دستگیر با شنیدن این خبر،آخرین امید خود را هم از دست میدهد و باحدیث نفس این جملات:« مرادبی همت شده،بی ننگ شده ... دیگر مرادی نیست، مرادت رفت ... » دفتر آمر را ترک میکند. در کمال حیرت و سر درگمی چند قدمی بسوی دروازۀ معدن برمیدارد که پیش خدمت آمر، دزدانه به او نزدیک میشود و میگوید:«بابه گپ پیش خودت باشه، به مراد گفتن که مجاهدین و اشرار تمام خانوارشه قتل کدن، از خاطری که مراد به مادن کارمی کنه.» و دستگیر به سوی در خروجی معدن راه میافتد.
این خلاصۀ ماجرای "خاکستر و خاک" است که براساس روايت خطی و ساختار نقلی طولی، و بر مبنای ترتیب زمانی حوادث، تهیه و تنظیم شده است؛ یعنی هرگاه رویدادهای داستان را بر روی یک خط مستقیم و بر اساس زمان و ترتیب وقوع حوادث روایت کنیم،چنین خلاصه و طرحی به دست خواهد آمد. اما نویسنده از این شیوۀ روایت کهنه و ساده استفاده نکرده است؛ بلکه شیوۀ نسبتاً امروزی و نوی را به کار گرفته است که فعلاً آن را "روایت توده ای" مینامیم. در این شیوۀ جدید گویا نویسنده آن خط طولی و مستقیم را شکسته، تبدیل به چند پاره خط نموده، سپس این قطعه ها را به شکل تودۀ بیقواره روی هم قرار داده است.
نویسنده به مدد این شیوه و شگرد، زمان و مکان را در داستان محدود کرده است. مدت زمانی که حوادث داستان بطور طبیعی و بدون تصرف نویسنده، در بستر آن زمان اتفاق می افتد، حدوداً يك هفته است؛ اما به یاری شگرد مذکور، به هفت یا هشت ساعت تقلیل یافته است. داستان ساعت نه صبح آغاز و چهار یا پنج عصر پایان مییابد. مکان و فضای داستان نیز به شدت فشرده است و از کنار پل و غرفۀ نگهبانی تا محوطه اصلی معدن و ساختمان آمریت را در بر میگیرد. این فضا و زمان، و حوادثی که در بستر آندو اتفاق میافتد تنها 25 % تا30 % حجم داستان را به خود اختصاص داده است؛ در حالی که 70% بقیۀ حجم داستان را خیالات، اوهام، خاطرات، هراس ها و کابوسهای درونی پیر مرد تشکیل میدهد که از ذهن و زبان او روایت میشود.
زاويه ديد داستان، داناي كل محدود است. نويسنده پشت سر شخصيت اصلي (دستگير) پنهان گشته، از طريق ذهن، زبان، چشم و رفتار او، و با مخاطب ساختن او (دوم شخص مفرد) داستان را روايت ميكند. نويسنده همهجا شانه به شانهء دستگير حركت ميكند. همه چيز را در بارهء او ميداند. از اعماق ذهن و ضميرش آگاه است. اما در مورد ديگران، دانايي نويسنده محدود به حواس و دريافت دستگير است.
محتوا و درونمايهء داستان:
«خاكستر و خاك» يك نمايش تراژيك و غم انگيز است. از در و ديوار داستان، غم و مصيبت ميبارد. از هر گوشه و بيشهء آن، ندبه و ناله به گوش ميرسد. بر سراسر ماجراهاي داستان، حادثه و فاجعه سايه افگنده است. آدم هاي داستان اغلب ماتمدار، غمزده و آشفته اند. همهء آنها زخم خورده و رنجورند. زخم جنگ و اشغال. حتي آدم هاي منفي داستان كه در چهرهء گروه حاكم و ظالم ظاهر شده اند،آنها هم زخمدار جنگ هستند. آمر معدن پايش ميلنگد (صحفه 55) و پيش خدمتش هم چشم راستش معيوب است (صفحه 54).ساير آدم ها نيز يا زخم جسمي خورده اند و يا زخم و ضربهء روحي. به همين خاطر جملگي ماتمدار و مصيبت زده اند. اغلب آنها دنبال مونسي ميگردند تا غم هاي خود را با او قسمت كنند.
دستگير (شخصيت اصلي) سه غم و اندوه بزرگ دارد:
1-مصيبت از دست دادن خانواده؛ چنانكه خودش به شاه مرد ميگويد:« ني بيادر!غم دارم،غم يگان وقت شمشيرمي شه».
2-مصيبت نوهاي كه مادر و شنوايي خود را از دست داده، وبال گردن پير مرد مانده است:« اي هم گپه شنيده نمي تانه.فكرمي كنم همراي سنگ گپ مي زنم.دلم ريزه ريزه ميشه» (ص 27).
3-غم و درماندگي اينكه چگونه مراد را از آنچه بر خانواده اش رفته است مطلع سازد:« كل غمايك طرف غم گفتن مصيبت به بچيم ديگه طرف» (ص30).
"فتح" دروازه بان معدن هم غم دارد؛ اما معلوم نيست چرا. ميرزا قدير در بارهء او ميگويد:« او دروازه بان آدم بدنيس...غم او را خراب ساخته» (ص 21). خود ميرزا قدير هم غمبار و زخمدار است. يكبار از ناحيهء فرزند، زخم دلشكن بر جگر دارد كه پول،تفنگ و مقام را بر پدر ترجيح داده و برخلاف ميل پدر رفته روسيه و "ضابط ماشيني" شده است. بعد «زنش دل انداخت و مرد» (ص 42) و با اين حادثه ستون خيمه و خرگاهش فروريخت. در سومين مرحله، ميرزا ترك شهر و ديار ميكند و در واقع سر به كوه و بيابان ميگذارد:«ميرزا قدير از كابل گريخت.خانه و دكانه ماند» (ص 42). آنهمه سخنان حكيمانه و اديبانه كه در تفسير و تقسيم غم ميگويد و نالههاي كه از ضحاك هاي عصر دارد و شكوههاي كه از سهراب هاي امروز سر میدهد؛ در واقع جملگی حديث نفس خود او و خود نوعي اوست. آنجا كه ميگويد:«اصلاً جواناي امروز خودشان ضحاك شدن، همراي شيطان رفاقت مي كنند و بابه خود ده گودال مياندازن» (ص 28) يا « سهراب هاي امرو زنميميرند، ميكشند» (ص42) يا « قدرت ايمان مردم شده، بجاي كه ايمان قدرت شان باشه» (ص28).احتمالاً در همهء اين جملات اشاره به فرزند خود و ديگر تازه به دوران رسيده هاي عصر و نسل او دارد كه قدرت، ايمان شان شده است و همه چيز را به پاي پول، مقام و قدرت قرباني ميكنند. حتي با شيطان (كه در اينجا ميتواند شيطان سرخ باشد) رفاقت ميكنند تا پدرهاي خود را به گودال اندازند.
خردسال ترين چهرهء اين داستان (ياسين) نيز بزرگترين زخم خورده در اين مجموعه است. علاوه بر از دست دادن مادر، مادر بزرگ و عمو؛ شنوايي خود را نيز از دست داده است. در طول يك هفتهاي كه از بمباران گذشته است، پيوسته از روز حادثه ميگويد و با اشارات دست، صحنهء بمباران را ترسيم ميكند.
برادر، پسر خاله و برادر زن دستگير كه تنها يك بار در داستان از آنها يادشده است نيز مصيبت ديده و فاجعه زده اند:« هر كي در غم مردهء خو دبود.برادرت در كنار خرابه اش نشسته بود به اميد شنيدن يك آه آشنا ... پسرخاله ات گريه كنان به زير ويرانه ها، پارچه لباسي يا دستمالي مي جست تا مرده اش را كفن كند.برادرزنت رفته بود د رطويله ويرانش، به كنارگاو مردهاش جا انداخته بود و از پستان هاي كرختش شير مي مكيد و ميخنديد» (ص45).
مراد شخصيت نامرئي داستان نيز مصيبت زده و فاجعه ديده است. او قرباني اصلي منطق جنگ است كه به گفتهء ميرزا قدير «منطق جنگ منطق قربانيست».مراد از طرفي اعضاي خانواده اش قتل عام شده اند و يگانه فرزندش شنوايي خود را از دست داده است و از ديگر سو و از همه بدتر، او خود را مقصر اين قتل عام مي داند؛ زيرا برايش گفته اند چون تو در معدن دولتي كارميكني، مجاهدين آنها (خانواده ات و روستائيان) را قتل عام كردهاند. به اين خاطر مراد دچار عذاب وجدان مي شود. نصف شب بيرون مي آيد، دور آتش سينه مي زند و خود را در آتش مياندازد.
از ميان اينهمه آدم هاي فاجعه ديده، سه نفربه مرز جنون رسيده اند. اولي زينب است كه بعد از انفجار بمب در حمام، برهنه ميان دود و آتش ميدود و ميخندد. دومي برادر زن دستگير است كه از پستان گاو مرده شير ميمكد و ميخندد. سومي هم مراد است كه نيمه شب، برهنه بيرون ميآيد و خود را در آتش مياندازد.
دو نفر ديگر هم تعادل رواني خود را از دست داده اند:يكي ياسين و ديگري فتح دروازه بان.
حال، اين آدم هاي زخم خورده و فاجعه ديده، به كدام قشر اجتماعي تعلق دارند و پايگاه و جايگاه طبقاتي آنها كجاست؟
شخصيت اصلي (دستگير) كشاورز و دهقان است:« كه روزانه هر روز ده ساعت و حتي بيشتر ايستاده اي و بالاي زمين ها كار ميكني» (ص8).طبعاً خانواده او يعني قربانيان بمباران هم مردمان كشاورزند. مراد كارگر معدن است. فتح نيز كارگر و دروازه بان معدن است. ميرزا قدير خرده فروشي هست كه قبلاً در شور بازار كابل دكان داشته، بعد دو سال در معدن كار كرده است و حالا دكّهاي در مجاورت پلي دارد كه شمال كشور را به كابل متصل ميكند. ياسين هم به قبيلهاي پدرش تعلق دارد يعني فرزند يك كارگر است.
چنانكه به وضوح مشاهده ميشود، همه آنها به طبقه كارگران، زحمتكشان و دهقانان جامعه تعلق دارند. جملگي پرولتر، رنجبر و استثمار شده هستند. هيچكدام فئودال و شكم كلان نيستند. از طبقه مفت خواران (ملاها، خان ها، ارباب ها و ...) هم نيستند. همگي خلق محنت كشيده و رنجكش اند و اهل بيل، داس و چكش.
اينجاست كه داستان از دو فريب بزرگ پرده بر ميدارد:
فريب اول: حزب حاكم و ابرقدرت حامي آن كه خود را پيش آهنگ طبقهء كارگر و حامي توده هاي زحمتكش ميخوانند و براي برقراري ديكتاتوري پرولتاريا و ايجاد بهشت كارگري و دهقاني، حلقوم پاره ميكنند؛ در عمل و در واقع چنين جهنم سوزان و رنج بي پاياني را براي آنان رقم ميزنند.
دوم: سپس در يك تردستي و ترفند زيركانه، اعمال و رفتار ضد كارگري و ضد بشري خود را به امپرياليزم، ارتجاع، فئودال و اشرار مسلح نسبت ميدهد و به مراد ميگويند چون او از طبقهء كارگر بوده و در معدن دولتي كار مي-كرده است، اشرار (مجاهدين) خانواده او را قتل عام كرده اند. با اين ترفند، مراد را دچار عذاب وجدان ميكنند تا او خود را در آتش اندازد و بيخبر از حقيقت ماجرا براي هميشه سربه نسيت گردد. در عين حال ماجرا را بگونهاي زيركانه كارگرداني مي كنندكه كينهء پدر را نسبت به فرزند و كينهء مجاهدين را در دل مراد شعله ور سازند
در فريب و ترفند اول، خانواده و قريه ميسوزد و در فريب دوم، پدر و فرزند. در فاز اول، خانواده و زندگي كارگر نابود ميشود و در فاز دوم خودش. كارگردانان اين تراژدي غم انگيز هم قتل عام و نسل كشي ميكنند و هم دستان خود آلود شان را پاك كرده، كيفر اعمال شان را به گردن دشمنان خود مياندازند.
آنچه تا حال گفته آمديم، فشردهاي از محتوا و درونمايهء داستان بود كه در كمال صراحت و وضوح در "خاكستر و خاك" آمده است.
آنگاه که به پيوند دروني و ارتباط منطقي بخش ها و اجزاء داستان نگاه ميكنيم، برخي آشفتگيهاي جزئي و فني به چشم ميآيد كه در اينجا به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
1- شخصيت اصلي كه نويسنده پشت سر او پنهان گشته است، بارها در جريان داستان از كر شدن ياسين ميگويد و اينكه او هيچ صدايي را نمي شنود:«به كي مي گويي؟ به ياسين؟ او كه حتي صداي سنگ را هم نمي شنو دچه رسد به صداي لرزان و ناتوان تو» (ص10).با اين حال در آغاز داستان وقتي دستگير از كنار پل بلند ميشود و به سوي غرفهء نگهباني راه ميافتد، ياسين را صدا ميزند و او هم در واكنش به صدا، دنبال پدر بزرگ خود راه ميافتد:« به سوي غرفه روان مي شوي.ياسين را صدا مي زني.كودك هم برمي خيزد و دامن كرتي ات را گرفته، همقدمت مي افتد به راه» (ص6).معلوم نسيت اين كودكي كه يك هفته پيش در جريان بمباران شنوايي خود را بطور كامل از دست داده، در سراسر داستان هم كّر و ناشنواست، چطور در تكهاي از داستان مورد خطاب قرار مي گيرد و او هم به صدا عكس العمل نشان ميدهد و بر ميخيزد و دنبال پدر بزرگ به راه ميافتد.
نويسنده از ذهن و زبان دستگير،بارها حادثهء بمباران و كشته شدن اعضاي خانوادهء او را براي ما روايت ميكند. يكبار براي ميرزا قدير، بار ديگر براي شاهمرد و بارها در عالم خيال براي مراد، ماجرا را تعريف ميكند. چندين بار ديگر بدون مخاطب خاص ماجراي مذكور در ذهن راوي (دستگير) تداعي ميشود و نويسنده از ذهن او براي ما گزارش ميكند. در همهء اين موارد فقط از سه نفر مقتول سخن به ميان آمده است: همسر مراد، مادرش و برادرش. در يك مورد هم اشاره شده كه زينب (زن مراد) چهار ماهه باردار بوده است. اما در همهء موارد يادشده از مقتول چهارم يعني همسر قادر هيچ سخن و اشاره اي در ميان نيست. حتي گفته نشده كه او مجرد بوده است و يا متأهل. ولي تنها در يك مورد (صحبت با شاه مرد) پير مرد يعني دستگير كلمهء "دوعروس" را بر زبان مي آورد:«از ويراني قريه ميگويي، از زنت، از فرزندت، از دو عروست، از ياسين ... » (ص46). حال نمي دانيم كه در اين يك مورد خطايي پيش آمده و در واقع پير مرد يك عروس بيشتر نداشته است؛ يا اينكه نه واقعاً پاي دو عروس در ميان است. هر گاه در عالم واقع پير مرد دو عروس داشته باشد، بايد گفت در تمام مواردي كه او تنها از يك عروس خود يعني زن مراد و مادر ياسين ياد ميكند، تبعيض ناروا و بدون دليل روا داشته شده است. هر گاه در عالم واقع فقط يك عروس داشته باشد، آنوقت در اين مورد اخير(صحبت با شاه مرد) كه از دو عروس ياد ميكند، خبط و خطاي آشكار رخ داده است.
به نظر ميرسد نويسنده، افراد يا اشيايي را كه براي شكلگيري، تدوام و پيشبرد داستان لازم و نياز داشته، بصورت معجزه آسا از حادثهء بمباران قريه نجات داده است. يكي از آنها ياسين است و ديگري دستمال گل سيب.
در روز حادثه، خانهء پير مرد به قبرستان اعضاي خانوادهاش مبدل شده است:«از خانه چيزي نمانده بود.خانه قبرستان شده بود.» (ص27).حمام يعني محل قتل زينب نيز دچار انفجار و تخريب شده است:« ده حمام بود.يك بم ده حمام افتاده بود.حمام كفيده بود.» (ص26).ديگر خانه هاي قريه مانند خانهء برادر، برادرزن و پسرخالهء دستگير نيز ويران شده است و آنها زير آوار دنبال آواز آشنايي ميگردند.
حال با توجه به آنچه گفته شد،جاي اين پرسش باقيست كه ياسين در روز حادثه كجا بوده است كه از آن رويداد مرگبار جان به سلامت برده و در عين حال كّر هم شده است؟ او در خانهء خود (خانهء پدر بزرگ) نبوده .همراه مادرش در حمام هم نبوده. در خانه هاي ديگر بستگان و سايرخانه هاي ويران شدهء قريه هم نبوده است. پس او در كدام گوري بوده است كه طبق ميل و صلاحديد نويسنده بايد زنده بماند و شنوايي خود را هم از دست بدهد تا بعداً چاشني احساس برانگيزي براي داستان شود، در پيشبرد جريان داستان كمك كند، بسياري از خاطرات را در ذهن پدر بزرگ تداعي كند و ...
اين ابهام و سؤالي است كه نويسنده از كنار آن شرجه رفته است و توضيح نداده كه كجا و چگونه ياسين نجات يافت؟ آيا چنين اتفاقي از متن و بستر حادثه بصورت منطقي و باور پذير، پديد آمده است يا از ميل و صلاحديد نويسنده؟ وقتي خواننده در متن اثر به پاسخ اين پرسش دست نيابد، حق دارد كه بگويد: چون نويسنده اين آدم را لازم داشته، بصورت معجزه آسا از مهلكه نجات داده است.
سرگذشت دستمال گل سيب هم به همين ترتيب است. پير مرد در جايي ميگويد: « مگر خدا را از ياد برده اي؟ نه، لباس هايت نمازي نيست. يك هفته است كه همين يك دست لباس، چه در خواب چه د ربيداري بر تنت است»(ص24).با اين حساب او لباسهايش را حتي نتوانسته است از زير آوار بيرون بياورد. آنها يادر آتش انفجار سوخته اند و يا زير آوار مانده اند. اما دستمال گل سيب كه آنهم جزء البسه است و علي القاعده بايد همين سرنوشت را داشته باشد؛ صحيح و سالم مي ماند.چرا؟ چون بوي زن پير مرد را ميدهد، مي خواهد عرق مراد را با آن پاك كند و كاركردهاي ديگري در پيشبرد داستان دارد؛ لذا به شكل معجزه آسا از حادثه نجات پيدا مي كند و گردي هم بر دامن گلدارش نمي نشيند. داستان با همين دستمال شروع ميشود. تصاوير بسياري را ايجادمي كند. كنار پل، پيش دكان ميرزا قدير، در موتر شاه مرد، در دفتر آمر معدن و حتي هنگام بازگشت و پايان داستان، اين دستمال حضور دارد. پس دستمال گره گشا و كار ساز است و به درد نويسنده ميخورد و بايد بدون توضيح و منطق، صحيح و سالم باقي بماند.
قسمت دوم
در قسمت پیشین این یادداشت به محتوا و درونمایۀ داستان «خاکستر و خاک» پرداختیم و با نگاه و رویکرد تحلیلی و توضیحی، جانمایه و روح داستان را شرح دادیم. در این قسمت به ساخت و بافت اثر، و قاب و قالب آن محتوا می پردازیم و در چند پاراگراف کوتاه در ارتباط با ساختار و ساختمان داستان سخن می گوییم:
(1)
نخستین پرسشی که در ارتباط به فرم و ساختار این اثر به ذهن می آید اینست که «خاکستر و خاک» رمان است یا داستان کوتاه؟ به گمان و باور خود نویسنده (عتیق رحیمی) این اثر تنه به تنۀ داستان بلند می زند و بدون اما و اگر باید در قفسۀ رمان ها جای گیرد.[1] برخی از کسانی که در معرفی و تبلیغ «خاکستر و خاک» قلم زده اند نیز آنرا در زمره و جرگۀ رمان جای داده اند. اما به گمان نگارنده، اثر مذکور نه تنها رمان نیست؛ بلکه رمانچه و یا بریده ای از یک رمان هم به حساب نمی آید. چه از لحاظ حجم و بلندا، چه ساختار وبافتار و چه از نظر پیام و تفکر، هیچ قرابت و شباهتی به داستان بلند یا رمان ندارد. به گمان حقیر این اثر یک «داستان کوتاهِ بلند» است؛ یعنی از لحاظ فرم، محتوا و حتی حجم، یک داستان کوتاه به حساب می آید؛ منتهی اندکی فربه و متورم. و در نتیجه کمی بلند تر از داستان کوتاه متعارف از آب درآمده است. در نهایت و فرجام «خاکستر و خاک» یک داستان کوتاه است؛ ولی با اندکی تورم و کمی بلند تر از معمول. پر واضح است که اندکی فربه شدن و ازدیاد حجم، ماهیت و هویت چیزی را تغییر نمی دهد. چنانکه انسانی هر چند تنومند و غول پیکر باشد، بازهم «غول» نمی شود. مگس هر چند هم فربه و تنومند باشد، باز هم «سیمرغ» نمی شود. با این حساب «خاکستر و خاک» ماهیتاً داستان کوتاه است با اندکی بلندا، که می شود همان «داستان کوتاهِ بلند».
(2)
در کتاب «تأملی دیگر در باب داستان» و در فصل «معیارهای ارزیابی» چنین آمده است: «اولین محک ما برای ارزیابی یک داستان اینست که بپرسيم تا چه حد این داستان به هدف و منظور اصلی خود دست یافته است.»[ii][2]
بعبارت دیگر باید ببینم نویسنده با چه انگیزه و دغدغه ای دست به قلم برده، با چه هدف و مقصودی دست به خلق این اثر زده است؟ در پی انتقال و ارسال کدام پیام، اندیشه و احساس بوده ، یا به دنبال نشان دادن چه چیزی و آشکار کردن کدام زاویه پنهان بوده است؟ اگر نویسنده توانسته باشد هدف و مقصد اصلی خود را روشن و شفاف به خواننده منتقل کند و مخاطب اثر نیز منظور و مراد او را به وضوح دریافت کرده باشد؛ می توان گفت خالق اثر در آزمون نخست و از اولین خوان به سلامت عبور کرده است.
اگر با این معیار و ترازو به سر وقت «خاکستر و خاک» برویم و به ارزشيابي آن بنشینیم؛ باید بگوییم نویسنده از این آزمون ورودی و اولیه، سربلند بیرون آمده است. آنچه را می خواسته به خواننده نشان دهد، به صراحت و وضوح نشان داده است. گفتنی ها را با تأکید و تکرار بیش از حد نیاز به خورد خواننده داده است. از این زاویۀ دید هیچ نکته مبهم و گره ناگشوده ای در داستان نیست. حتی با یکبار خواندن هم می توان مقصد و مقصود نویسنده را تمام و کمال دریافت کرد.
(3)
از دیگر شاخص ها و معیارهای یک داستان موفق، عمیق و دیریاب بودن آن است؛ به این معنی که داستان حاوی لایه های پنهان و نکته های نهان در بطن و متن خود باشد؛ البته همراه با اشارت ها و بشارت هایی که خواننده به مدد آنها بتواند نقبی به درون و بطون داستان بزند و رازهای سر به مهر آن را کشف کند. چنین اثری خواننده را به تعمق، تأمل و تفکر وا می دارد. تلاش و تکاپوی ذهنی و جهاد فکری او را بر می انگیزد. بدنبال این تعمٌق وتکاپو ، او لایه های نامکشوف و اندیشه های نامکتوب داستان را کشف می کند. به گنج های نهفته در دل اثر دست می یابد. و در نتیجه و در نهایت به لذت ناب هنری دست می یابد و از لذت کشف بهره مند می شود.
چنین داستانی بارها و بارها ارزش خواندن را دارد. یکبار مصرف و روزنامه ای نیست. تاریخ انقضاء ندارد. می توان بارها خواند، تأمل کرد و از آن لذت برد. ممکن است با هر بار خواندن و فرو رفتن به اعماق آن، گوهر های ناشناخته و نایابی صید گردد و نکات بدیعی به دست آید. هر کس به فراخور فهم و دانش ادبی و ذائقه هنری خود می تواند برداشت و تفسیری از اثر داشته باشد و خوشه و بهره ای از خرمن و دامن آن برچیند.
صد البته که خلق چنین اثری کار هر کس نیست. گاو نر می خواهد ومرد کهن. تفکر ژرف می طلبد و قدرت تخیل بالاو تجربۀ فراوان.
داستان «خاکستر و خاک» را اگر با این ترازو وزن کنیم و با این معیار محک بزنیم، تقریباً نمرۀ آن صفر است. «خاکستر وخاک» آنسوی چهره و آنروی سکه ندارد. لایه ها و ایده های پنهان، و اسرار نهان در داستان به چشم نمی آید . هر چه هست همین لایه و پوستۀ ظاهر است. از لایه ها و ایده های پنهان، خبر و اثری نیست. دار و نادارش این روی سکه و این سوی چهره است. برای درک و دریافت محتوا و پیام داستان، نیازی به مجاهده و مکاشفه نیست. بدون رنج می توان به گنج رسید. به عرق ریزی روحی و جهاد فکری نیاز نیست.
البته با همۀ این احوال نمی توان بر نویسنده خرده گرفت که چرا داستانش عمیق نیست و چرا الزاماً و اجباراً چنین اثری خلق نکرده است؛ زیرا هر سوژه و موضوعی از چنین ظرفیت و استعدادی برخوردار نيست. سوژه ها و موضوع های محدود و معدودی از چنین مزیت و قابلیتی برخوردارند. هرگاه سوژه مورد نظر نویسنده در ذات خود فاقد ظرفیت و کشش لازم برای عمق و ژرفا بخشیدن به اثر باشد، تلاش خالق اثر در این جهت، ره بجایی نخواهد برد. و اگر هم به فشار و خشونت متوسل شود تا به هر قیمتی- چه به مهر علی و چه به قهر علی- داستانش را عمیق و تودار سازد، منجر به ابهام مخل و پیچیدگی مصنوعی در داستان خواهد شد. در اینصورت احتمال دارد که اندیشه و پیام داستان به جای دیریاب بودن، اصلاً نایاب شود و کسی موفق به درک و دریافت آن نگردد.
به نظر می رسد سوژۀ «خاکستر و خاک» از آن سوژه هایی است که نمی تواند دستمایۀ یک داستان عمیق و دیریاب قرار گیرد. این سوژه بیشتر برون گراست تا درون گرا. نشان دادنی است تا پنهان کردنی. به نمایش گذاشتن درگیریهای بیرونی آدم ها و سرگذشت عینی آنها را وجهه همت خود قرار داده است.
بنابراین نمی توان نویسنده را ملامت کرد و بر او عیب گرفت که چرا داستان ژرف و پر راز ننوشته است؛ اما با اینهمه ، اگر اثری مدعی باشد که در مرز شاهکار قدم می زند و در زمرۀ آثار جهانی راهی بازار بورس ادبی جهان شده و به زبان های زندۀ دنیا ترجمه شده است؛ قطعاً چنین سادگی، عریانی و سطحی نگری، از ارزش و جوهر هنری و ادبی آن می کاهد و او را از فتح چنین قلعه ای باز میدارد. از گفته های برخی از مبلغان و مروجان این داستان بر می آید که آنان «خاکستر و خاک» را تنها محصول ادبی صادراتی افغانستان در سالهای اخیر می دانند . بیاییم این داعیه و ادعا را با یک کشور همسایه، هم تاریخ و هم فرهنگ مقایسه کنیم: «بوف کور» صادق هدایت تنها محصول صادراتی ادبیات داستانی ایران محسوب می شود که راهی به بازار جهانی ادب و هنر گشوده است . بر اهل بصر و نظر پوشیده نیست که ژرفا، تفکر، اسرار و لایه های هزار توی «بوف کور» کجا و بی مایگی، تهی دستی و عریانی «خاکستر و خاک» کجا!
(4)
از دیگر شاخص های ارزشیابی یک داستان ممتاز و برتر، وجود عنصر جاذبه و کشش است. نویسنده می باید با گره افکنی ها، بحران سازی ها و استفاده بهینه از عنصر تعلیق و هیجان در آغاز و تداوم داستان، حس کنجکاوی و احساس شک و تردید خواننده را تا حد ترشح بزاق، تحریک کند. چینش و ساماندهی رویدادها و مؤلفه های داستان باید به گونه ای باشد که خواننده را گام به گام به سوی اوج و گره گشایی داستان بکشاند. دغدغه ای اینکه بعداً چه خواهد شد و سرانجام این حادثه یا این شخصیت پر ابهام به کجا خواهد انجامید، لحظه ای رهایش نکند. اثری با چنین جوهره و پتانسیل از همان آغاز، خواننده را اسیر کمند کشش خود می سازد و تا انتهای داستان رهایش نمیکند.
اگر با این معیار و میزان به ارزشیایی «خاکستر و خاک» بنشینیم باز نمرۀ آن زیر ده و عدد یک رقمی خواهد بود. جاذبه و کشش چندانی در داستان دیده نمی شود. داستان با عبارت سادهای«گشنه استم» آغاز می شود. بعد متوجه می شویم که گوینده این سخن کودکی بنام یاسین است که همراه با پدر بزرگش، کنار پلی منتظر آمدن موتر هستند تا به معدن بروند. بعداً گفته می شود که مراد «پدر یاسین» در معدن زغال سنگ کار می کند و اینها می روند تا او را ببینند. بعد گفتگوهای پیر مرد (دستگیر) با فتح دروازه بان و میرزا قدیر دکاندار روایت می شود. تا اینجا (حدود 40% حجم داستان) با همین رویدادهای ساده و بدون کشش و هیجان سپری می شود.
اما آنگاه که دستگیر سرگذشت خود را که همان واقعۀ اصلی داستان است، برای میرزا قدیر توصیف می نماید، داستان جاذبه و کشش پیدا می کند، خواننده مشتاق می شود تا از سرگذشت تکان دهندۀ دستگیر، خانواده و روستایش بیشتر آگاه شود. علاقمند می شود که فرجام کار او و لحظۀ ملاقاتش با فرزند و عکس العمل مراد را در برابر قتل عام خانواده، ببیند و بشنود.
اما صد دریغ و افسوس که این حلاوت ناشی از کشش که تقریباً از نیمۀ داستان آغاز می گردد به زودی کم رنگ و کم سو میشود؛ زیرا در نیمۀ دوم، حادثه اصلی (بمباران روستا و قتل عام خانواده دستگیر) و دیگر حوادث خرد و ریز مرتبط با آن به حدی تکرار و تداعی میشود که تداوم داستان، حسابی خسته کننده و کسالت آور می گردد. اینست که در نهایت نیمه دوم داستان نیز به سرنوشت نیمۀ اول دچار میشود. و در مجموع عنصر کشش در کل داستان، ضعیف می نماید.
پی نوشتها:
[1] هفته نامه «اقتدار ملی» شماره 35.
[ii][2] تأملی دیگر در باب داستان، ترجمه محسن سلیمانی، ص 130.