نامه (1)
صغرا نوشته است که اصغر چه ميکنی؟
در کوچههاي تنگِ مکدّر چه ميکني؟
اينک چهارسالِ تمام است مردمان
نِق ميزنند : در پسِ آن در چه ميکني؟
من هم هزار بار به خود گفتهام، جوان!
آخر بدون بال و کبوتر چه ميکني؟
دو روز بود فصلنو خاطرات ما
امروز با دو روزِ معطَر چه ميکني؟
قلبم تکيده است از اينحرفِ مادرم:
«ذلفايمن! بدون جويبر چه ميکني
عذرا گرفته در بغلش طفل ماهوار
صغرا! بدون ماه منَور چه ميکني؟»
اصغر! ترانههاي بهارم تهيشدهست
اکنون تو با ترانة پرپر چه ميکني
يک آه، شِکلداده دلم را و گفته است:
با نامههاي تلخ و مکرَر چه ميکني ؟
#
اصغر نوشته است که صغرا، عزيزمن!
ننوشتهاي که با شب و اخگر چه ميکني
ننوشتهاي که ديوسفيد از پي من است
با آن، بدون دشنه و خنجر چه ميکني
ننوشتهاي چگونه بود حال و روز تو
با فقر و روزگار من آخر چه ميکني
پرسيدهاي که در سفر و روزهاي سرد
با نِق نِق جواد و غضنفر چه ميکني
آيا همان سؤال قديمي هنوز هست؟
«افغان! کجا؟ بگوي که اينور چه ميکني»
شبها و روزهاي پُر از بيم، محشراست
با من بگو که در تهِ محشر چه ميکني
اينک تويي چو سنگ، دلت سنگتر از آن
صغرا که سنگ نيست، دلاور! چه ميکني
#
شاعر! غزل به آخرِ بنبست ميرسد
با سرنوشت يک غزلِ تر چه ميکني
هر روز سبکِ گُنگ، نوي سربرآورد
با اين روالِ گُنگ و مکرَر چه ميکني
اين شعرِ تو که نامة صغرا و اصغر است
با نامههاي هاجر و اکبر چه ميکني؟
نامه (2)
هاجر نوشته بود که اکبر! دلمگرفت
اکبر نوشته بود که هاجر! دلمگرفت
هاجر نوشته بود که يک روز، صبح زود
از حالِ زارِ چندکبوتر دلمگرفت
همسايهام که حال خودش بد نبود، ليک
از نامههاي خستهي اصغر دلمگرفت
دگر دلِ غريب و غمم را کجا برم؟
از هرچه بود در کفِ باور دلمگرفت
ديگر شِفا به وعظ نباشد همين و بس
از وعظ، از خطابه و منبر دلمگرفت
بگذار با قباحتِ يک کفر خو کنم
دگر از اجر و وعدهي محشر دلمگرفت
اي صاحبِکليد! مددکن وگرنه سخت
از قفلهاي بستهي يک در دلمگرفت
#
اکبر نوشته بود که آري، عزيزمن!
مجنون تو نگفت که هاجر!دلمگرفت؟
#
اين نامه، روزِ بعد به يکحرف، ختمشد
شاعر از آن نوشت که آخر دلمگرفت.
تهران ـ 29/ 7/ 1387