نکاتی پیرامون اسلام و آنارشیسم
نويسنده: دكتر سيدحسن اخلاق
تاريخ دريافت: 29.09.2008
تاريخ نشر: 1.10.2008
دو اصل مهم در تفکر اسلامی، مانع از تمرکز قدرتِ فسادآور می گردد: الف) توحید ب) کرامت انسانی. اصل نخست، مانع از ایجاد دو ویژگی برای حکومت می گردد؛ قداست و مطلق بودن. در نگاه توحیدی اسلام، حتی پیامبران شانی بیش از بندگی حق و برگزیدگی جهتِ ابلاغِ پیام ندارند و مسلمانان نیز بیش از شهادت به این دو صفت، نبایستی درباب آنها اغراق کنند. طبق اصل دوم، انسان موجودی عزیز و کریم است. این کرامت بر توانایی عقلانی و ارادۀ آزاد وی مبتنی است.
ما جهان سومی ها، که بواسطۀ دوری از تعقل در این وضع مانده و با فرافکنی، مهر همۀ اتهامات و مشکلات را بر پیشانیِ دیگری می زنیم، در ادامه احساس گرایی خود، در بکاربری شگردهای خود فریبی، استادگردیده یم؛ اینکه همه اندیشه های بزرگ را تحقیر نمائیم! زمانی شنیده بودم که لئوی تولستوی بزرگ و نامدار، گرایشات آنارشیستی داشته است. با توجه به معنای شایع و مبتذلی که از این اصطلاح در جامعۀ ما وجود دارد، در آن هنگام شگفت زده شدم. روزی و به مناسبتی در کلاس درس فلسفه (دورۀPHD)، یکی از استادان برجسته، ضمن نکوهشِ عقل گریزیِ مسلمانان، به دو تلاشِ "مقدس" در جهان بشری برای حل یا کاهشِ فساد قدرت و ثروت اشاره نمود: سوسیالیسم و آنارشیسم. و البته خود با احتیاط افزود که اسلام در این باره تزی دارد که مورد توجه قرار نگرفته است! در حاشیۀ بیست و دومین کنگرۀ جهانیِ فلسفه، یکی از متعاطیان فلسفۀ سیاسی از من پرسید آیا در جهان معاصر، فیلسوف برجستۀ سیاسی ای در جهان اسلام داریم؟! در صورت جواب مثبت، اصول اندیشۀ وی چیست؟ ... و من درماندم که چه گویم. تفکر و پرارج ترین مظهرِ آن، یعنی فلسفه، در خلاء، بار نمی یابد. در صدر تاریخ فلسفه، سقراط و آموزه های وی در میدانِ شهر ظهور می یابند و در آن پروریده می شوند. در ذیل این تاریخ نیز، دیوانۀ نیچه گریزی از همسخنی با مردم و اندیشناکی به وضعی که وی را به امکان همزبانی با مردم رساند، ندارد. با توجه به پیوندِ ناگسستی فلسفه با واقعیاتِ انسانی، اجتماعی، تاریخی، ساحوی و... بوده که فیلسوفانی چون بیکن از "بت پرستی" هشدار می داده اند؛ هشدار نسبت به چیز بیگانه و دور، بی معناست. بنائا هرچند فیلسوفان، با خلوتکده ها پیوند داشتند ولی هرگاه از واقعیتی که با آن درگیرند، غافل شده اند به هپروت افتاده اند. به نظر می رسد که اکنون نمی توان از این واقعیت ها چشم پوشید: ما در جامعه ای اسلامی زندگی می کنیم. این جوامع با فقر تئوریک، جهت خروج از بن بستها مواجه اند. اسلامِ تاریخی و غیر تاریخی (برخلاف مسیحیت، بودیسم و هندوئیسم)، آموزه های اجتماعی- سیاسی دارد. واقعیت تاریخیِ جوامع اسلامی (در اهل سنت از آغاز تاریخ دورۀ اسلامی و در جامعه شیعی در دوره های از ادوار تاریخی) میان دیانت و سیاست پیوند برقرار نموده است. برداشتهای مشهور از نسبت اسلام و سیاست نه تنها بیشتر مبتنی بر احساسات و انفعالات نفسانی و گروهی اند، که از پاسخگویی به بسیاری از پرسشهای معاصر ناتوان اند. و بدون تفکر و رویکرد عقلانی راه بیرون رفتِ مثبتی برای ما متصور نیست. این در حالی است که به گفتۀ استاد مطالعات خاورمیانه در دانشگاه سنت اندریو، هیوکندی(در سمینار سنتهای عقلانی در اسلام، دانشگاه کمبریج؛14تا20 اوت1994م): "این پرسشها که رهبر چه کسی باشد و چگونه باید انتخاب شود و چه نوع قدرتهایی باید داشته باشد، بخش اصلی حیات عقلانی را درجامعه اولیه اسلامی تشکیل می داد؛ برای مباحثه و گفت وگو، موضوعها ومسائل سیاسی جدی وجود داشت، زیرا خط مشی های نخستین جامعه اسلامی به مفهومی جنبه تجربه گروی داشت و این وضعی بسیار نادر در جوامع انسانی است؛ زیرا بیشتر جامعه ها وقتی الگوهای سیاسی را اتخاذ می کنند یا می پرورانند و به سامان دادنِ امورِ خود می پردازند تمایل بدان دارند که به عقب، به سرمشقها و الگوهای گذشته به عنوان شاخصهایی برای آنکه بدانند در آینده چگونه پیش روند، بنگرند." مرحوم پرفسور محسن مهدی(استاد ممتاز دانشگاه هاروارد) هم در همین سمینار می گویند: تمام فرایند خردگرایی در اسلام از بحث در چند و چون حکومت و قدرت سیاسی آغاز شد. این سخن به منظور آن نیست که گفته شود ما در گذشته چه بوده و چه داشته ایم و باردیگر با برانگیختنِ حس نوستالوژیک، دعوت بازگشت به سلفِ خالص را مطرح سازیم. بلکه به منظور آنست که از این سو نیز هیاهو راه نیندازیم و نگوئیم که زمینۀ تفکر و ارائۀ تئوری در کانتکس اسلامی نیست، یا جز آنچه غربیان گفته اند نمی توان چیزی اندیشید یا افزود، بنابراین باید آنسوها نظر انداخت و صرفا بدانان چشم امید دوخت. با توجه به مقدمات فوق، نگارنده تامل بر دو نکته را فرا می خواند و خرسند می گردد که در زمینه از هم اندیشی دوستان بهره برد: دو اصل مهم در تفکر اسلامی، مانع از تمرکز قدرتِ فسادآور می گردد: الف) توحید ب) کرامت انسانی. اصل نخست، مانع از ایجاد دو ویژگی برای حکومت می گردد؛ قداست و مطلق بودن. در نگاه توحیدی اسلام، حتی پیامبران شانی بیش از بندگی حق و برگزیدگی جهتِ ابلاغِ پیام ندارند و مسلمانان نیز بیش از شهادت به این دو صفت، نبایستی درباب آنها اغراق کنند. طبق اصل دوم، انسان موجودی عزیز و کریم است. این کرامت بر توانایی عقلانی و ارادۀ آزاد وی مبتنی است. تلاش برای رشد عقلانیت و قدرت انتخاب و آزادی انسان، تلاش در جهت حفظ کرامت انسانی محسوب می گردد و متقابلا آنچه به سلب عقلانیت و آزادیِ انسان بینجامد، به سلبِ انسانیت وی انجامیده است. بر این اساس، هیچ اتوریته ای جز قدرت عقل و انتخاب آدمی پذیرفته نیست، او تنها سالار خویشتن است و بر اساس خودشناسی و خودسنجی، انتخاب می کند که آیا در بهشتِ دیگر ساخته بماند، یا به هوای ساختن بهشتی از آنِ خویش، فزون طلبی کند. آنارشیسم به ترجمۀ خوب "دکتربزرگ نادرزاد" همان "خودسالاری" است. اینکه انسانها در جامعه ای برادر و برابروار، آزادانه زندگی کنند، بتوانند امکانات بالقوۀ وجودی خود را شکوفا سازند و آسوده از مضایق قدرت و اختناق، سالارِ خود باشند. این آرمانی بزرگ است که تفکر دوهزارسالۀ بشر از حکمای کلبی مسلک یونان تا کرنلیوس کاستوریادیس یونانی الاصل فرانسوی معاصر، از مسله کشیش تا فوریه، پرودن، باکونین، گی دبور و نوام چامسکی را به خود معطوف و مشغول ساخته است. هر چند آنارشیِ مطلق، یک اتوپیاست، ولی می تواند به عنوان اصل تنظیمی، مورد توجه قرار گیرد؛ یعنی چیزی که به رفتارهای ما جهت و نظم می دهد. خودسالاری می تواندیک ایده ئال باشد، اما نه ایدئال به معنای افلاطونی(چیزی مخالف و فراتر از تجربه)، بلکه ایده ئال به معنای کانتی؛ یعنی لحظه و عاملی در فزایند خود تجربه. اصل نظم دهنده ای که برای استفادۀ خود تجربه ضروری است، آن را کامل می کند و بدان وحدتی نظامدار می بخشد. چنین نگاهی، طرح نظام آنارشیک را نیازمند کار فرهنگیِ طولانی می داند، چنان که طرح نظام سیاسی اسلام، به زمانی بیشتر نیاز دارد. تا آنوقت گویا باید به بهترین تجربۀ سیاسی بشر، یعنی بهترینِ بدها پناه برد!
موضوع مرتبط: انديشه
|