یک حادثه و دو حاشیه
نويسنده: مسيح ارزگاني
تاريخ نشر: 16.09.2008
ساعت یک بامداد پنجشنبه 31 مرداد (اسد) سال جاری 1387 بر اثر واژگون شدن یک دستگاه کامیون حامل 113 افغانی جویای کار که به صورت قاچاقی وارد ایران میشدند، سی نفر از آنان در دم جان باختند و حدود 80 نفر دیگر که برخی از آنها جراحات سختی داشتند، به بیمارستان منتقل شدند. علیرغم سکوت سهمگین و عامدانۀ رسانهای و خبری حاکم در قبال این حادثه دلخراش در ایران و با وجود برخورد نادیدهانگارانۀ مقامات جمهوری اسلامی ایران ـ که کشور خود را امالقری جهان اسلام می خوانند و ادعای رهبری جهان اسلام را دارند ـ ؛ برخی از وجدانهای بیدار در این سرزمین در برابر آن سکوت شوریدند. یکی از آنها دکتر صادق زیباکلام استاد دانشگاه تهران و روشنفکر سرشناس ایرانی بود. ما در اینجا متن آن مقاله را بدون هیچگونه دخل و تصرف، به عنوان «حاشیه اول» بر آن حادثه، نقل میکنیم.
حادثه: ساعت یک بامداد پنجشنبه 31 مرداد (اسد) سال جاری 1387 بر اثر واژگون شدن یک دستگاه کامیون حامل 113 افغانی جویای کار که به صورت قاچاقی وارد ایران میشدند، سی نفر از آنان در دم جان باختند و حدود 80 نفر دیگر که برخی از آنها جراحات سختی داشتند، به بیمارستان منتقل شدند. یک یا دو نفر نیز بر اثر شدّت جراحت، در راه جان باختند. محل وقوع حادثه، جادۀ شیرازـ ارسنجان در استان فارس (جنوب ایران) بوده است. آن 113 نفر توسط قاچاقچیان انسان در داخل یک کامیون و زیر بارها، جاسازی و به مدت چهار شبانه روز از مرز شرقی ایران تا جنوب این کشور، در راه بودند. رادیوی ایران در اخبار نیمروزی پنجشنبه 31 مرداد، خبر را به صورت کوتاه و گذرا نشر کرد؛ اما در بخشهای بعدی مانند اخبار شبانگاهی صدا و سیما، گزارش یا خبری از این حادثه پخش نشد و در اسرع وقت بایگانی گردید. آنچنان سکوت سنگین رسانهای و خبری حاکم گردید که سرانجام ما نفهمیدیم چه تعداد از مجروحان حادثه در بیمارستان درگذشتند و سرنوشت جان بدربردگان و تکلیف اجساد جان باختگان چه شد. گویا سی رأس بز یا گوسفند در حادثهای کشته و هشتاد رأس دیگر مجروح شدهاند. اما علیرغم سکوت سهمگین و عامدانۀ رسانهای و خبری حاکم در قبال این حادثه دلخراش در ایران و با وجود برخورد نادیدهانگارانۀ مقامات جمهوری اسلامی ایران ـ که کشور خود را امالقری جهان اسلام می خوانند و ادعای رهبری جهان اسلام را دارند ـ ؛ برخی از وجدانهای بیدار در این سرزمین در برابر آن سکوت شوریدند. یکی از آنها دکتر صادق زیباکلام استاد دانشگاه تهران و روشنفکر سرشناس ایرانی بود. وی با نگارش مقاله کوتاه و پرمحتوایی تحت عنوان «چرا سکوت خبری؟» در روزنامه اصلاح طلب «اعتماد ملی» (شماره 724 مورخ 5 شهریور 1378) حقایق ناگفتهای را پیرامون حادثۀ یادشده، مورد اشاره قرار داد. مقاله مذکور تنها صدایی بود در آن سکوت عامدانه و معنادار. ما در اینجا متن آن مقاله را بدون هیچگونه دخل و تصرف، به عنوان «حاشیه اول» بر آن حادثه، نقل میکنیم: حاشیه اول: چرا سکوت خبری؟ صادق زیبا کلام خبر خیلی کوتاه بود. کامیونی حامل 113 افغانی که به صورت قاچاق از مرز سیستان و بلوچستان وارد ایران شده بودند، بین شیراز و ارسنجان واژگون میشود، 30 نفر در جا کشته شدهاند، یکی دو نفر در راه کشته میشوند و مابقی ـ قریب به 80 نفرـ به بیمارستانهای شیراز منتقل میشوند. با اینکه 30 انسان کشته شده بودند و شمار بیشتری به دلیل وخامت جراحاتشان ظرفی یکی، دو روز آینده میمردند؛ اما تمامی اخبار مربوط به این تراژدی ظرف چند ساعت از فهرست اخبار خبرگزاریها، سایتها، مطبوعات و سایر رسانههای جمعی ایران کنار گذارده شد. دلیل آن هم واضح است؛ قربانیان افغانی بودند. نه کسی برای آنان گریست، نه کسی به بیمارستانهای شیراز شتافت که خون اهدا کند، نه کسی برای بازماندگان اظهار تأسف کرد، نه کسی خواست بداند که اصلاً آنها کی بودند، چند ساله بودند، مجرد بودند یا متأهل، فرزند یا فرزندانی، پدر و مادرانی، همسر و همسرانی یا خانوادههایی منتظر بازگشت آنان و شنیدن خبری از سلامت آنان بودند یا نه. مسؤلان و مقامات کشورمان اجمالاً آنان را در نزدیکی گورستانی که 18، 19 نفر از هموطنانشان را که در جریان فروریختن ساختمانی در سعادت آباد تهران قریب به یکماه پیش دفن کرده بودند، سریعاً به خاک سپردند و شب هم بازگشتند به میان خانواده و فرزندانشان. انسان دلش از اینهمه بیکسی و غریبی افغانهایی که مجبور میشوند به ایران پناه بیاورند، به درد میآید. انسانهایی که محروم ترین و فقیرترین ها هستند، باید 500 هزار تومان یا حتی بیشتر به قاچاقچیان بدهند تا آنان را از مرز عبور داده، از ایستگاههای متعدد ایست و بازرسی نیروی انتظامی بگذرانند، درحالی که بیش از یکصد نفر از آنان همچون ماهی ساردین زیر انبوهی از چادر و بار به همدیگر چسپیدهاند و به سرنوشت نامعلوم و عزیزانی که پشت سر گذاشتهاند فکر میکنند و پس از رسیدن به مقصد درکاری سخت که بیشتربه جان کندن میماند، با اجرتی حول و حوش چند هزار تومان که قسمت عمده آن را هم برای خانوادهشان در افغانستان میفرستند، مشغول میشوند. نه بیمه هستند، نه از خدمات درمانی برخوردارند، نه مشمول هیچ حقوق صنفی و کارگریای میشوند، نه از هیچ حقوق شهروندی و مدنیای بر خوردارند و نه هیچ مرجع، مقام، سازمان و Ngo، حاضر است پناهی به آنان داده و دستکم به درد دلشان گوش دهد. 
همه اینها به کنار، هرازگاهی هم مقامات ایرانی برای مبارزه با بیکاری، قاچاق مواد مخدر، اعتیاد، سرقت و سایر جرمهای اجتماعی، سروقت این بختبرگشتگان رفته و آنان را گروه گروه جمع کرده، به مرز برده و همچون یک محموله به آن طرف پرتاب میکنند. بدون در نظر گرفتن هرگونه ملاحظه اخلاقی و انسانی در باره خانواده، زن و فرزند و سایر وابستگان آنان در ایران. مثل سایر سیاستها و تصمیمها پس از مدتی مسأله جذابیت خبری خود را از دست میدهد و دیگر نان و آبی خبری و رسانهای برای آن مسؤل فراهم نمیکند. آب ها از آسیاب میافتد و اخراجیها مجدداً وارد ایران میشوند. از سیاستهای مبارزه با مهاجران غیر مجاز افغانی در ایران، نه خود ما ایرانیها سودی میبریم، نه کشور ما خیری عایدش میشود و نه کمکی به ملت، کشور و مهاجران بیپناه افغانی میشود. ایران نه تنها سودی نمیبرد که هیچ، هر بار هم که موج بگیر بگیر افغانیها را به راه میاندازیم، کلی هم مجامع و محافل بین المللی به ما ایراد میگیرند که حقوق بشر را زیر پا گذاردهایم، در چارچوب عهد و میثاقهای سازمان ملل در خصوص پناهندهها عمل نکرده ایم و ... فی الواقع تنها کسانی که از سیاستهای مسؤلان ما در قبال مهاجران افغانی سود میبرد، قاچاقچیان هستند. در همه جای دنیا از جمله در بلاد استکباریه، مهاجرت تابع یک ضوابط و قواعدی است. میلیونها ایرانیای که ظرف سه دهه گذشته به غرب مهاجرت کردند یا پناهنده شدند، صرف نظر از آنکه قانونی رفتند یا غیر قانونی، بالاخره پس از مدتی تکلیفشان روشن شده و کشور میزبان آنان را به عنوان پناهنده میپذیرد. از زمانی که آنان به عنوان پناهنده پذیرفته میشوند، از یک حق و حقوق مدنیای برخوردار میشوند. این طور نیست که اگر وزیری یا مسئولی هوس کرد، ایرانیها را از انگلستان یا سوئد اخراج کند، موج بگیر بگیر به راه بیفتد و ایرانیها را گله گله به مرز ببرند و از کشور خارج کنند. اما در ایران یک پناهنده افغانی حتی اگر 20، 30 سال هم زندگی کرده و زن و بچه هم داشته باشد، در موج بعدی که این یا آن مسوول و این یا آن اداره دولتی ایران به راه میاندازد، ممکن است از کشور اخراج شود. بماند اینکه افغانها همکیش و همآیین و همزبان ما هستند، در حالی که یک ایرانی معلوم نیست چه سنخیتی با یک سوئدی، دانمارکی، انگلیسی، کانادایی یا امریکایی دارد. فرزند یک ایرانی که غیر قانونی وارد انگلستان یا آلمان شده یا غیر قانونی در آنجا مانده، بهرحال میتواند به مدرسه برود و از بهداشت و درمان رایگان هم برخوردار است. اما کم نیستند افغانهایی که آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران (که مدعی رهبری جهان اسلام است) جلوی ثبت نام و تحصیل فرزندانشان را گرفته یا از آنان مطالبه شهریههای گزاف مینماید. افغانهایی که در حوالی روستای خیاره در جاده ارسنجان ـ شیراز جان باختند، 4 شبانهروز در زیر چادر و زیر بارهای کامیون مخفی شده و در راه بودند. نمیدانم چه کسی به بستگان آنها در مزار شریف، بغلان، ترمذ یا قندوز اطلاع داد که عزیزشان در ساعت یک بامداد پنجشنبه 31 مرداد بر اثر واژگون شدن کامیونی که او را حمل میکرد، در میان بارها له شده و منتظر خبری از وی پس از رسیدن به اصفهان یا تهران و ارسال پول نباشند؛ اما می دانم به جای آن 113 افغانی که 30 تن از آنان آنچنان مظلومانه له شدند، اگر خدای ناکرده، زبانم لال و من نباشم که آنروز چنین فاجعهای را ببینم، قوزک سرناخن شست پای یک فرانسوی، امریکایی، انگلیسی یا ژاپنی آسیب دیده بود، روزهای متوالی آن خبر در صدر رسانههای بین المللی بود. اما برای برخی از ما خیلی مهم نیست که چرا و چگونه مردیم، چرا که بقول شاعر درد و رنج، پروین اعتصامی، «زندگی کردن من مردن تدریجی بود». زندگی 30 تن افغانی که پنجشنبه شب آنگونه غمانگیز در جاده مخروبه شیراز به ارسنجان به پایان رسید، یک جورهایی «مردن تدریجی» بود. ....................... حاشیه دوم: دولت مسئول و حقوق شهروندی! علیرغم اینکه آن 113 انسان نیگونبخت در عرف دولت و مردم ایران با عناوین مجرمانهای چون «اتباع غیر مجاز بیگانه» و «بیگانگان مجرم و متجاوز» شناخته میشوند و بر این اساس، مرگ و جرح آنها، احساسی را در این دیار جریحهدار نمیسازد؛ با اینحال حداقل دل یک انسان «از اینهمه بیکسی و غریبی افغانها به درد میآید» و قلمش به طپش میاُفتد؛ اما بینهایت عجیب، دردآور و خجالتآور اینکه در آنسوی مرز و در میان هموطنان این تیرهبختان، هیچ دلی به درد نمیآید و هیچ قلمی بر غربت و سیهروزی آنان اشک نمیریزد. دولتِ به اصطلاح مسئول و منتخبِ مردم افغانستان از قتل و جرح 113 تن از شهروندانش در دیار غربت، خم به ابرو نمیآورد. گویا ملت، دولت، دستگاه روابط خارجی و اصحاب رسانه و مطبوعات افغانستان جملگی به خواب زمستانی فرو رفتهاند. نه کسی از ابعاد این حادثه و فاجعه سخن میگوید، نه ریشهها و بسترهای بروز آن بررسی میشود، نه برای جانباختگان ابراز تأسف میگردد و نه به خانوادههای داغدارشان تسلیت گفته میشود و ... گویا ما افغانها عادت کردهایم که تنها برای قربانیانی اشک بریزیم و آنها را مهم و انسان بشماریم که در بمباران ارتش شوری (سابق) یا ارتش امریکا کشته شوند. میزان و مقدار ارج و منزلت قربانیان ما بستگی به میزان قدرت و هیمنۀ کشندگان آنها دارد. نمیدانم بمبها و موشکهای امریکا و شوروی چه اعجازی دارند که ما را مستقیم به بهشت میبرند و صاحب صدها کرامت و فضیلت میسازند؛ اما قربانیان ما در سایر حوادث، جنازهها شان نصیب گرگ و زاغ میشود و سرنوشت غمبارشان برای هیچکس مهم نیست. براستی اگر دولت افغانستان و دستگاه روابط خارجیاش در قبال این حادثه غمانگیز مسئول نیست، پس چه کسی در زیر این آسمان کبود در برابر آن مسئولیت دارد؟ آیا لازم نبود که سفیر جمهوری اسلامی افغانستان در تهران یا کاردار سفارت و یا حداقل یک دپلمات درجه سه و چهار با حضور در محل حادثه، از مجروحان آن عیادت و نسبت به کشته شدن سی انسان بیپناه، یک اظهار تأسف خشک و خالی میکرد؟ آیا شناسایی و انتقال اجساد قربانیان به موطن و خانوادههای داغدارشان حداقل وظایف سفارت افغانستان در ایران و دستگاه روابط خارجی کشور نبود؟ آیا وزارت خارجه افغانستان در قبال مرگ و جرح 113 تن از اتباع کشور خود در بیرون قلمرو این سرزمین هیچ مسئولیتی ندارد؟ آیا انسان غیر مجازـ که به دلیل شدّت فقر و درماندگی و یافتن لقمه نانی برای خانوادهاش، ناچار تن به راه قاچاق و غیر مجاز داده است ـ از هیچ حقوق انسانی و مدنیای حتی در کشور خود نیز برخوردار نیست؟ آیا حتی جنازۀ بیجان آنها نیز مجرم و غیر مجازند و از حق شناسایی و انتقال به زادگاه شان محروم؟ وقتی دولت، دستگاه روابط خارجی و سفارتخانهها (یا بهتر بگوییم غارتخانهها) ی ما برای اتباع و شهروندان شان به اندازۀ مگس ارزش قایل نیستند، از کشور و دولت بیگانهای چون ایران چه انتظاری میتوان داشت؟
موضوع مرتبط: مهاجرت و پناهندگي, ايران
|