نظام زن ستيز خانواده در افغانستان(1)
نويسنده: سيد علي حسيني
تاريخ نشر: 25.08.2008
تاریخ بشر آکنده از خشونت، تعصب و برتری طلبی بوده است. هر چند از زمانی که آدمی خود را شناخت، عقلش به وی فرمان داد که مدارا با دیگران را پیش گیرد و دیگران را نیز چون خویش بداند، اما در بسیاری از مواقع و برای بسیاری از آدمیان حکم عقل چنان تقدسی نداشته است تا بتواند وی را از پیروی غرایز باز دارد.
تاریخ بشر آکنده از خشونت، تعصب و برتری طلبی بوده است. هر چند از زمانی که آدمی خود را شناخت، عقلش به وی فرمان داد که مدارا با دیگران را پیش گیرد و دیگران را نیز چون خویش بداند، اما در بسیاری از مواقع و برای بسیاری از آدمیان حکم عقل چنان تقدسی نداشته است تا بتواند وی را از پیروی غرایز باز دارد. در جایی که عقل حکم نراند، غریزه پادشاهی میکند؛ عرصه روابط فردی نیز از این قاعده مستثنی نیست. مطالعه تاریخ تمدن بشری به خوبی نشان میدهد که بشر بیش از آنکه از خرد پیروی کند، از غریزه اطاعت کرده است؛ غرایزی که هم زیادند و هم سرکش. البته چون پیروی از غریزه به جنگ دایم و بیثباتی مطلق میانجامید، از سر ناچاری به روشهای عقلانی گردن نهاده است، اما دقیقا تا آن حدی که ناچار بوده است. شاهد ما بر این ادعا نظام خانواده است. 
خشونت طلبی (و به اصطلاح قدیمی آن غریزه غضب) همچنون مهربانی در آدمی نهفته است، این غریزه ویرانگر اگر چه توانسته است برای وی تسلط بر طبیعت را به همراه آورد، اما کاربرد آن در روابط انسانی جنگ و جرم را نیز برایش به ارمغان آورده است؛ حمله بر قلمروهای دیگر به منظور گسترش سلطه (جنگ) و حمله بر هر کسی که از وی –حتی برای چند لحظه- متنفر شود (جرم). تعصب اما ریشههای عمیقتر دارد و تحلیل دقیقتر میطلبد. جامعه افراد را با تعصب نسبت به ارزشهایی که در گذر زمانی طولانی به دست آمده، پرورش میدهد. هر چیزی که از گذشتگان باشد مقدس شماریده میشود و باید نسل جدید از وی حفاظت نماید. این عامل در شکل گیری نظام اجتماعی و فرهنگی نقش ویژهای داشته است و در حقیقت در موارد زیادی به ثبات تمدن و اخلاقیات اجتماعی کمک کرده است. اما به این دلیل که تعصب همچون غریزه به ناخود آگاه آدمی تعلق دارد و از حکم عقل پیروی نمیکند، در بسیاری از موارد به انحطاط نیز کمک کرده است، به ویژه آنجا که با خشونت و برتری طلبی همراه شده است. از لحاظ تاریخی تقریبا بدون استثنا در همه جوامع قدرت و برتری طلبی محور اصلی نظام خانواده به شمار میآمده است؛ جنس برتر به لحاظ نیروی بدنی توانسته است نه تنها بر جنسی که از نظر فیزیولوژیکی ضعیف است حکم براند، بلکه توانسته است ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و حتی اخلاقی مطابق میل خود را به وجود آورد. گذشته از استفاده از خشونت فیزیکی گسترده و مکرر علیه زنان، ساختار فرهنگی، سیاسی و اخلاقی نیز به توجیه این خشونت و یا سکوت در مقابل آن کمک کرده است، زیرا این نهادهای اجتماعی ساختاری مردانه داشتهاند. البته منظور از نظام اخلاقی مردسالار این نیست که منکر اخلاقیاتی شویم که به حکم وجدان مهربانی و مدارا را توصیه میکند، بلکه منظور این است که نظام اخلاقی بسیاری از جوامع طرفدار برتری مرد، مجازات زن توسط مرد، اغواگر پنداشتن زن و قید محدودیت بیشتر وی بدلیل حفظ اخلاق مردان بوده است. در اینجا مایلم بیش از آنکه از خشونت فیزیکی، موردی و فردی علیه زنان یاد کنم، توجه مخاطب را به ساختار خشن و زن ستیزی جلب کنم که تقریبا در همه جوامع وجود داشته (و در جامعه ما هنوز هم حاکم است). یقینا مثالهای فراوانی از زندگی زناشویی موفق و محترمانه را میتوان در سنتیترین جوامع یافت، اما باید گفت این گونه زندگی نه بدلیل ساختار اجتماعی، بلکه به دلیل سطح تربیت و روحیات فردی اعضای خانواده بوده است. ساختاری که دو جنس را به دیده برابر نگاه نمیکند، چگونه میتواند رابطه انسانی بین دو فرد ایجاد کند؟ ناچار یکی باید فرمانبردار دیگری باشد و این فرمانبرداری در یک رابطه دایمی و جدانشدنی به معنا نادیده گرفتن اراده و آزادی یکی است. در بسیاری از جوامع چنین بوده است: زن نمیتوانسته است تحصیل نماید، به اراده آزاد خود همسر انتخاب کند، حتی در امور خانه و پیشبرد خانواده اراده خود را اجرا نماید، در روابط سالم اجتماعی آزاد باشد، به میل خود از همسر خود جدا شود، مالکیت مستقل وی به رسمیت شناخته شود، از ارث خانواده بهره برابر داشته باشد، به امور مهمی چون قضاوت، سیاست، هدایت مذهبی و ... (حتی با اجازه همسر) بپردازد و... . شاید در این ساختار این تصور که زن آدمیتی چون مرد ندارد، مقبول نبوده است ولی باید به خاطر داشت وقتی اراده یک انسان در تمام طول عمرش و در بسیاری از جنبههای ملموس زندگی نادیده گرفته میشود، توسعه شخصیت وی متوقف میشود. انسان تنها زمانی میتواند قابلیتهای عقلانی خود را کامل کند که بتواند در کارگاه زندگی آن را به کار اندازد. در بسیاری از جوامع، مذهب به کمک عرفی آمده که در نتیجه کاربرد مستمر قوه قهریه شکل گرفته است. در بسیاری از موارد مذهب به نهادینه کردن ساختارهای زنستیز آشکارا کمک کرده است. به عنوان مثال در میان هندوها زنده به گور کردن زن به همراه شوهر مرده امری مذهبی تلقی میشده است. وضع محدودیتهای بسیاری بر پوشش، حضور اجتماعی و کار زنان برای حفظ عفت عمومی (در واقع عفت مردان جامعه) نمونه دیگری است و حال آنکه تاوان تحریک پذیری یک انسان را باید انسان دیگری (از جنس ضعیفتر) با زندانی شدن بپردازد. در اینجا نباید فاکتورهای مهم روانی و دینی را به کلی نادیده گرفت. بلکه باید دید آیا رعایت آسایش روانی زنان واقعا مورد نظر بوده است یا اینکه این نکته که زنان به دلیل خصایص فیزیولوژیکی و روانی نیازهای اجتماعی متفاوتی دارنند، به صورت ناعادلانه به کار گرفته شده و تنها به تقویت یک ساختار جانبدارانه کمک کرده است. همچنین نباید این مسئله از نظر پنهان بماند که در بسیاری از موارد نگاه بنیانگذاران ادیان به زنان نگاه برابر (لااقل از لحاظ مرتبه انسانی و تکامل معنوی) بوده است، اما باید همزمان این مسئله را مورد توجه قرار داد که آیا تعالیم دینی ثابت مانده است یا اینکه گرفتار تفسیرهای عرفی و سنت گرایانه شده است. همچنین باید به این سوال پاسخ داده شود (خصوصا از سوی اصلاح طلبان مذهبی) که آیا احکام دین با توجه به عرف و شیوه زندگی مردم در زمان ظهور آن مقرر شده و از این نظر عرفی هستند و آیا اینکه احکام آنان در مسائل اجتماعی همانند تعالیم معنوی آنها مقدس و تغییر ناپذیرند. با این وجود در این واقعیت تردیدی نیست که نظام زندگی در طول تکامل خود بر محور قدرت فیزیکی و برتری فیزیولوژیکی شکل گرفته است و عقلانیت در تشکیل نهادهای اجتماعی نقش محوری نداشته است. نظام اجتماعی، فرهنگی و سیاسی سنتی تا دوران رنسانس در اروپا در این قاره حاکمیت مطلق داشت. در دیگر نقاط دنیا (به ویژه خاور نزدیک و آسیای مرکزی که از تحولات اروپا تاثیر میپذیرفت) نیز وضعیت بهتر از اروپا نبود. تنها از این زمان است که بشریت وارد مرحله جدیدی از تمدن شد؛ عقلانیت جان گرفت و علم وارد شکوفا شد. با خاتمه یافتن امپراطوریهایی که پاسدار سنت بودند، نظام سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دستخوش تغییر و تحول شد، عقلانیت مدرن به نقد سنتها پرداخت و همزمان حضور زنان در بازار کار و گسترش شهرها به تضعیف نظام خانواده پدرسالار و مردسالار کمک کرد. این وضعیت در اواخر قرن نوزدهم و سراسر قرن بیستم (و بویژه پس از جنگ دوم جهانی) شتاب گرفت. دو جنگ جهانی به بشریت درسهای بسیاری داد از جمله اینکه اگر میخواهد صلح را پایدار کند خشونت را باید کنار بگذارد، احترام انسان را (صرفنظر از عقیده، نژاد، مذهب و جنسیت وی) پاس دارد و آزادی هر کس را تا جایی که به دیگران آسیب نرساند، محترم بشمارد. حقوق زنان در این میان هرگز فراموش نشد. از نگاه عقل نباید به دلیل قوت بدنی بین دو انسان فرق گذاشت، زیرا آنچه آدمی را آدمیت داده است، عقل و وجدان است (نگاه کنید به مقدمه منشور جهانی حقوق بشر). در بهرهمندی از عقل و وجدان فرقی بین زن و مرد نیست. در نگاه عقلانی میانهرو تفاوتهای فیزیکی و روانی مرد و زن به رسمیت شناخته میشود، اما این مسئله دلیل این نمیشود که آزادیهایی که گاه با شخصیت انسان در ارتباط هستند، نادیده انگاشته شوند و یا اینکه با محروم کردن زنان از زندگی اجتماعی برابر به تعمیق این تفاوتها کمک کرد. همچنین تجربه نشان داده است همه زنان از لحاظ روانی مشابه نیستند، همانطور که همه مردان نیز دارای خصایص روانی یکسانی نیستند. (البته مکاتب افراطی دیگری در این مورد در غرب شکل گرفت که استدلال آنها در خود غرب هم مقبولیتی نیافت). به هر حال غرب با توجیهات متفاوت به یک نتیجه رسیدند و آن اینکه باید در تعامل اجتماعی باید زن و مرد یکسان پنداشته شوند. اما این تجارب در اروپا بدست آمد و یا بهتر بگوییم تجارب اروپایی بودند. دیگران در نوآوری و تغییر نظام اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نقش چندانی نداشتند. این مسئله اما مانع از این نبود که ملتهای پیشرو (که از تحولات جهان باخبر بودند) از دستاوردهای تمدن غرب بیبهره بمانند؛ هر ملتی به همان اندازه که با اروپا و تمدن جدیدش آشنا شد، در استفاده از تجارب آنها (و یا ارائه نمونههای مشابه) بیشتر همت به خرج داد و هر ملتی که از احوالات جهان بیخبرتر بود و در درون ناسازگاری بیشتر داشت، از قافله عقبتر ماند. افغانستان نمونه آشکار این گروه بود. ادامه دارد....
موضوع مرتبط: اجتماعي, فرهنگي, زنان/كودكان
|