طالبان یا طالبانیسم؛ ریشه مشکلات (4)
نويسنده: سید علی حسینی
تاريخ نشر: 12.08.2008
گذشته از خصیصههای تعصب مذهبی و قوم گرایی طالبانیسم، که سه دهه ما را از نعمت آرامش و رفاه اندک محروم کرده است، مهمترین خصیصه طالبان بیاعتقادی آنان به دستاوردهای عقل مدرن است. جریانهای عمده حاضر در کشور در صحنه نظامی و سیاسی در سه دهه گذشته عموما به دستاوردهای عقلانی انسان مدرن بیایمان بودهاند. منظور از دستاوردهای تمدن نوین جدایی دین از سیاست (سکولاریسم)، عقلگرایی (رشنالیسم)، علم باوری، اصالت انسان (هیومنیسم)، تساوی انسان (و حقوق بشر)، تکثرگرایی (پلورالیسم)، حاکمیت مردم (دموکراسی)، آزادی خواهی (لیبرالیسم) و رفاه است.
گذشته از خصیصههای تعصب مذهبی و قوم گرایی طالبانیسم، که سه دهه ما را از نعمت آرامش و رفاه اندک محروم کرده است، مهمترین خصیصه طالبان بیاعتقادی آنان به دستاوردهای عقل مدرن است. جریانهای عمده حاضر در کشور در صحنه نظامی و سیاسی در سه دهه گذشته عموما به دستاوردهای عقلانی انسان مدرن بیایمان بودهاند. منظور از دستاوردهای تمدن نوین جدایی دین از سیاست (سکولاریسم)، عقلگرایی (رشنالیسم)، علم باوری، اصالت انسان (هیومنیسم)، تساوی انسان (و حقوق بشر)، تکثرگرایی (پلورالیسم)، حاکمیت مردم (دموکراسی)، آزادی خواهی (لیبرالیسم) و رفاه است.
بشر نوین با درس گرفتن از تجارب تلخ تاریخی و استبدادها و جنگها به این نتیجه رسیده است که عقل باید به عنوان عنصر مشترک که توانسته تمدن بسازد و انسان را از دیگر موجودات متمایز کند، بر روابط انسانی حاکم باشد و همه اصول حقوقی حاکم بر جامعه بشری (داخلی یا بین المللی) باید معقول و برآمده از خرد جمعی باشد. با اینکه نقش دین در معنا دادن به زندگی آدمی انکار ناپذیر است، اما تجربه طولانی نشان داده که حاکمیت مذهب با توجه به اینکه هر کدام تنها پیروان خود را حق مطلق و دیگران را باطل محض میداند، در بسیاری از موارد به نابردباری مذهبی و در نتیجه جنگ میانجامد. مطالعه تجربه اروپاییان (بین فرقههای مسیحی، درگیری با یهودیان و جنگهای صلیبی با مسلمانان)، جنگهای بین مسلمانان و هندوها (جنگهای محمود غزنوی، نامگذاری کوههای کشور به نام هندوکش و...)، جنگهای بین مسلمانان (شیعه و سنی، اسماعیلیان با دیگران، شیعیان با وهابیان و...) همه بشر امروز را به این نتیجه رسانیده است که حکومتهای مذهبی در اکثر موارد نابردبارند و عدم تحمل دیگران زمینه ساز جنگ است. طالبانیسم موجود در کشور در سه دهه گذشته آشکارا با هرگونه کوششی جهت کم کردن نقش دین در سیاست مبارزه کرده و با تمام خشونت آن را سرکوب کردند.
در فقدان حاکمیت مذهب (یا بهتر بگوییم مذاهب)، عنصر عقل (که از نظر مدرنیستهای مذهبی، مخاطب دین نیز میباشد و فهم دین نیز کار عقل است) به میان میآید. در جهان مدرن، عقل هم مبناساز است (خود بنیاد) و هم ساختار ساز و هم خود گستر. عقلانیت چنان با ساختار زندگی مدرن درهم آمیخته است که حتی علیرغم انزوای دین از صحنه سیاسی و اجتماعی، بازهم کوششهای زیادی در جهت عقلانی کردن دین در میان همه ادیان صورت میگیرد. از این جهت جریانهای جهادی (که عمدتا فاقد مغزهای متفکر و ایدئولوگ و به تمام معنا سطحی بوده و هیچ اساس و برنامهای برای ساختن نظام اسلامی مطلوب خود نداشتند) به شدت فقیر و بیمایه به حساب میآمدند. به طور طبیعی نمیتوان از جریان مذهبی انتظار داشت که به عقلانیت مدرن معتقد باشد، بلکه منظور این است که با توجه به شرایط زمانی زندگی در قرون بیستم و بیست و یکم در جهت عقلانی کردن شعارهای و ارزشهای خود قدم بردارند؛ چیزی که هرگز در افغانستان صورت نگرفت.
علم باوری از دیگر خصیصههای تمدن جدید است و این خصوصیت بدلیل ملموس بودن بیش از دیگر خصوصیات مدرنیسم برق چشم انسانها را گرفته است. سرعت گسترش و نوآوری در علوم به اندازهای است که کسی را توان مقاومت در برابر آن نیست. درست به همین دلیل جنبشهای اسلامی در کشورهای پیشرو اسلامی (مانند اندونزی، مصر، ایران و ترکیه) در صدد علمی کردن دین برآمدند (صرفنظر از میزان موفقیت آنان). بنیادگرایی افغانی اما فاقد باور اندک به علم و علم گرایی بود. ملاّهای سنتی حتی در دوره پادشاهی ظاهر شاه با گسترش مدارس دولتی مخالفت میکردند و آنرا زمینه ساز تضعیف دین میدانستند (حتی هم اکنون نیز در برخی مناطق چنین مقاومتهای ناموفق سنتی صورت میگیرد). با اینکه رهبران جهادی تا حدودی با احوالات جهان آشنا بودند و مانند ملاّهای سنتی نمیاندیشیدند، اما به اندازهای که از ترویج مدارس دینی در پاکستان استقبال کردند، از ترویج علوم جدید استقبال نکردند (چه رسد به آنکه بتوان از علم باوری آنها به معنای دقیق آن سخن گفت). بررسی عملکرد طالبان در مورد ترویج علوم (ساینس) داستان تلخ و بیانگر انحطاط بیپایان آنان است؛ گویا رسالت آنان تمدنزدایی بود. منع تحصیل زنان و بستن مدارس دولتی و تبدیل آنان به مدارس دینی نشان میدهد که آنان از تاریخ اسلام نیز بیخبر بودند.
کارنامه بنیادگرایی (که نسخه افغانی آن را میتوان طالبانیسم نامید) در زمینه احترام به کرامت انسانی و تقدس زندگی انسان (صرفنظر از اعتقادات وی) نیز هیچ نقطه درخشانی ندارد. در حالیکه بعد از جنگ دوم جهانی اندیشه کرامت انسانی به سرعت جهانگیر میشد و کشورهای مسلمان نیز میخواستند در این جهت بین دین و انسانگرایی سازگاری به وجود آورند و یا لااقل قرائت دینی مدارا محور ارائه دهند، کرامت انسان در افغانستان اما هر چه بیشتر بیارزش میشد. اگر خشونت دوران جهاد را تنها مدنظر قرار دهیم شاید بتوانیم آن را ناشی از ضرورتهای جنگ دانسته و از کارنامه گروههای جهادی دفاع کنیم، اما کارنامه این گروهها تا زمان خلع سلاح (پروسه دی-دی-آر در دولت جدید) شرمآور است. برای نمونه کافی است که رفتارهای احزاب عمده حاضر در جنگهای کابل را یاد آوریم (به ویژه راکتباران کابل توسط حزب اسلامی حکمتیار، بیرحمیهای صورت گرفته توسط حزب اتحاد اسلامی عبد الرسول سیّاف و رفتارهای وحشیانه نیروهای حزب وحدت اسلامی). خشونت حزب جمعیت اسلامی و انحصار طلبی آنان و نیز کارنامه دیگر احزاب مانند حزب یونس خالص، حزب حرکت اسلامی به رهبری آیت الله محسنی و نیروهای تحت امر اسماعیل خان نیز مثال زدنیاند (در اینجا از جنایات صورت گرفته توسط نیروهای جنبش ملی اسلامی وابسته به ژنرال دوستم سخنی نمیآید، زیرا این گروه به هیچ عنوان مذهبی به شمار نمیآمد).
فکر میکنم نیازی نباشد تا موقف بنیادگرایی افغانی در قبال دیگر دستاوردهای تمدن جدید مانند تکثرگرایی، آزادی خواهی و حاکمیت مردم (دموکراسی) را بررسی نماییم. چگونه یک گروه نابردبار میتواند تکثرگرایی را بپذیرد؛ مقدمه پذیرش تکثر به رسمیت شناختن دیگران است. در حالیکه در افغانستان تکثر بوده است، اما از تکثر گرایی خبری نبوده است. در اینجا این گفته «بوریس گروموف» رئیس لشکر چهلم ارتش شوروی در افغانستان در زمان اشغال به خاطر میآید که رهبران افغانستان همه مثل هم هستند و تنها چیزی که آنها را از هم متفاوت میکند، خودخواهی آنان است. ....
نتیجه گیری:
هدف از آنچه گذشت نه تحلیل تاریخ غمبار معاصر و نکوهش این و آن است، بلکه تاکید بر این نکته است که مشکل ما تنها طالبان نیست، بلکه طالبانیسم (یا ورژن افغانی بنیادگرایی) است. ناآشنایی جامعه و نخبگان افغانی باارزشهای دنیای مدرن از یکسو و فراموشی جوهر دین (یعنی تعالی معنوی و روحانی انسان و امنیت و رفاه وی) توسط متدینان صورتگرا و سطحی نگر موجب شده که در وضعیت قرار گیریم که اگر با تمام وجود از جنگ متنفر شده باشیم، اگر جامعه بین المللی با دهها هزار نیرو و دهها میلیارد دالر کمک بیاید، اگر با تحقیر از خانه دیگران رانده شویم، اگر امیدهایی که نامسلمانان برای ما آفریده یکی یکی خاموش شوند، اگر به کمک ماهواره از احوالات و تحولات هر روزه دنیا باخبر شویم و با حسرت به آن بنگریم و ... باز هم دنیای ما را ناامنیها و ترورهای مقدس تشکیل دهد، آزادی فقط سطحی باقی مانده و کسی را یارای نقد ساختار قدرت نیست، هنوز هم کسی نمیتواند از اصلاح طلبی دینی سخنی به میان آورد، هنوز هم قهرمانپرست و خشونت پرست باقی بمانیم، هنوز هم برقع و ریش و دستار نشانی مسلمانی و افغانیت است، هنوز هم چهره و نام زن ممنوع است، هنوز هم بر سر نام «دانشگاه و پوهنتون» دعوا میکنیم در حالیکه از آزادی خواهی دانشگاههای دنیا (و لااقل از علم آوری آن) بیبهرهایم و... .
مشکل ما تنها طالبان نیست. طالبان چه آنگونه که ادعا میشود (و قرائن نیز آن را ثابت میکند) پدیده کاملا خارجی باشد و چه نه، مشکل جهان ذهنی ما است. طالبان اگر یک پدیده سیاسی است، طالبانیسم اما یک جریان فکری است که در تاریخ ما ریشه دارد و در تاریخ معاصر ما ریشهدارتر شده است. تا وقتی ریشههای این درخت خار خشکیده نشود، حاشا که خارکن بتواند آسوده بخسبد. از طالبان متنفریم اما گفتمان سیاسی ما قومیتگرا است، با طالبان مبارزه میکنیم ولی اگر خارجیها به داد روشنفکران ما نرسد، طناب ارتداد هر روز بر گردن یکی پیچیده خواهد شد، از طالبان شکایت میکنیم ولی بنابر هر دلیلی روشنفکران ما در جریان انتخابات جانب یک جنگ سالار (که رفتارهای آنان زمینه ساز ظهور طالبان بود) را میگیرد، گویا دایره سرنوشت افغانها جز بر مدار چند کس نمیچرخد و... .
اینک روشفکران (و یا بهتر بگویم تحصیلکردگان) را مخاطب قرار داده و آنان را به تامل در این سخنان دعوت میکنم. فکر میکنم در مقابله با طالبان و انتحاریون کار چندانی از دست ما ساخته نباشد، اما آیا این وظیفه ناتو و اردوی ملی است که با طالبانیسمی که در اذهان ما و در سنت تاریخی ما ریشه دارد، مبارزه کنند؟ بدون شک آنان نمیتوانند. اگر باید با طالبانیسم مبارزه کرد این وظیفه کسانی است که از اندیشه و تحصیل برخوردار اند. حتی در جوامع مسلمانی که مشکلات ما را (گسستگی سیاسی و اجتماعی، خشونتزدگی فرهنگی، پایین بودن سطح فرهنگ و سواد عمومی و...) نداشتند، گذر از سنت به مدرنیسم بدون سعی فکری اندیشمندان و همفکریهای روشن اندیشانه نخبگان ناممکن بودهاست، چه رسد به ما که مشکل ما تنها مدرن شدن نیست، مشکل گذر از سنتی است که بکارگیری خشونت عریان را تجربه کرده و آماده تکرار آن است. پس باید خود را آماده مبارزه با طالبانیسم یا بنیادگرایی افغانی کنیم. این حقیقت همت و هوشیاری روشنفکران، نخبگان و تحصیلکردگان افغان را میطلبد.
موضوع مرتبط: اجتماعي, فرهنگي, انديشه
|