آب را گل نکنید
نويسنده: سخيداد هاتف
تاريخ نشر: 28.07.2008
بنا بر گزارش بی بی سی دسترسی مردم هرات به آب آشامیدنی بیست و چهار ساعته شد. گفته می شود این کار به کمک آلمان عملی شده است.
این دومین مورد از بهبود وضع زنده گی مردم هرات در دوران پس از طالبان است. سال گذشته تابش آفتاب در هرات به ده ساعت در روز رسید. در آن موقع سیدحسین انوری والی هرات به مردم وعده داد که تابش آفتاب را به بیست و چهارساعت در روز برساند ، اما بعدا به دلایل نامعلومی از موضع قبلی خود عقب نشینی کرد.
بنا بر گزارش بی بی سی دسترسی مردم هرات به آب آشامیدنی بیست و چهار ساعته شد. گفته می شود این کار به کمک آلمان عملی شده است.
این دومین مورد از بهبود وضع زنده گی مردم هرات در دوران پس از طالبان است. سال گذشته تابش آفتاب در هرات به ده ساعت در روز رسید. در آن موقع سیدحسین انوری والی هرات به مردم وعده داد که تابش آفتاب را به بیست و چهارساعت در روز برساند ، اما بعدا به دلایل نامعلومی از موضع قبلی خود عقب نشینی کرد.
گزارش ها از هرات حاکی از آن است که مردم هرات با شنیدن خبر بیست و چهار ساعته شدن آب از خانه های خود بیرون آمده و خواهان خروج نیروهای آلمانی از افغانستان شدند. وزیر خارجه ی آلمان که به خاطر افتتاح پروژه ی آب بیست و چهار ساعته برای مردم هرات به هرات رفته بود مورد ضرب و شتم مردم خشم گین هرات قرار گرفت. وی که از ناحیه گردن و سینه زخم برداشته بود ، به کابل منتقل شد. گفته می شود داکتر سپنتا وزیرخارجه ی افغانستان که هراتی و آلمانی است درشفاخانه از وزیرخارجه ی آلمان عیادت کرد. داکتر سپنتا به همتای آلمانی خود گفت : " امیدوارم این چیزها در روابط برادرانه ی دو کشور دوست خدشه یی وارد نکند. این خاصیت ملی افغان هاست که وقتی کسی برای شان کاری کند ، به رگ غیرت شان می خورد و برای بیست و چهارساعت اول عقل خود را کاملا از دست می دهند". وزیر خارجه ی آلمان که دهان اش از تعجب بازمانده بود اول سرخ شد ، بعد زرد شد و بعد سیاه شد و لحظه یی بعد از دنیا رفت.
بنا بر گزارشی دیگر از هرات ، مردی ایرانی که با نام فرهاد نمازچیان و رمز " آب را گل نکنید" در میان تظاهرکننده گان نفوذ کرده بود ، توسط ماموران امنیتی هرات دستگیر شد. از اظهارات مقامات امنیتی بر می آید که فرد مذکور در زیر شکنجه اعتراف کرده است که اسم واقعی اش چیز دیگری است. در زیر بخشی از اعترافات جاسوس مذکور در برابر یک مامور امنیتی افغان را می خوانید ( البته به دلایل امنیتی نمی توانیم نام مامور افغانی را افشا کنیم ):
مامور: نام واقعی ات چیست؟
جاسوس : سهراب سپهری
مامور : زادگاه ، میزان درآمد ، درجه ی آی کیو و اسم والده و دوستان خود را بنویس.
جاسوس: نمی شود یکی یکی بپرسید.
مامور : زود باش.
جاسوس : " اهل کاشانم
روزگارم بد نیست ،
تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان " .
مامور : اینجا افغانستان است . درست حرف بزن . به دری گپ بزن.
جاسوس : این که می گویم فارسی دری است.
مامور : می خواستی پلان شومت را در کجا پیاده کنی؟
جاسوس : " روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه ".
مامور : حالا برو وضو بگیر نماز بخوان تا بعدا به حسابت برسم.
جاسوس: " من وضو با تپش پنجره ها می گیرم ".
مامور : هر طور وضو می گیری مربوط خودت می شود. ولی زود باش نمازت را بخوان.
جاسوس : " من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو"
مامور : خیلی خوب ، پس ادامه بدهیم. چه کار می کنی؟
جاسوس : " پیشه ام نقاشی است.
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود".
مامور : امروز وقتی مامورین ما ترا دستگیر کردند تو با یک بقال حرف می زدی. به او چه می گفتی؟
جاسوس : " مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟"
مامور : پیشتر از آن ، به چه دلیل از آب بیست و چهارساعته ی شهر ما نوشیدی و از توت های شهر ما خوردی؟
جاسوس: " آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم " .
مامور : تشریح کن که پس از خوردن توت و آب چه گونه خود را به محلی که در آن دستگیر شدی رساندی؟
جاسوس : " رفتم از پله ی مذهب بالا
تا ته کوچه ی شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم ".
مامور : با چه کسی می خواستی ملاقات کنی ؟
جاسوس: " من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ، رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی".
مامور : آیا در مسیر خود به خانه ی آن زن تنها کس دیگری را هم دیدی؟
جاسوس : " کودکی دیدم
ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن
عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم. نور در هاون می کوبید...
من الاغی دیدم
یونجه را می فهمید".
مامور : من ایرانی نیستم ، اما یونجه را می فهمم. ادامه بده.
جاسوس : " مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید ، کوزه یی دیدم لبریز سوال".
مامور : حالا آب بیست وچهار ساعته شده و هیچ مسجدی دور از آب نیست.
جاسوس : می توانم از این پارچ کمی آب بنوشم؟
مامور : جک را می گویی؟
جاسوس : نمی دانم.
مامور : بیایید این جاسوس را ببرید. تشنه است ولی به او تا بیست و چهار ساعت آب ندهید.
موضوع مرتبط: طنز
|