طالبان یا طالبانیسم؛ ریشه مشکلات (2)
نويسنده: سید علی حسینی
تاريخ نشر: 24.07.2008
یکی از مهمترین ادعاها و اهداف طالبان احیای حکومت اسلامی خالص بوده است. طالبان به منظور رسیدن به حکومت اسلامی محض تمام دستاوردهای تجربه دنیای مدرن در امر حکومتداری را نادیده گرفتند. آنان حکومت خود را «امارت اسلامی» نامیدند که آشکارا یادآور نظام اسلامی «خلافت» بود. اما طالبانیسم تنها منحصر به گروه طالبان نیست، بلکه آن را میتوان در میان مخالفان سیاسی طالبان نیز یافت. در اینجا به منظور نشان دادن نمونههایی از طالبانیسم موجود در کشور و بی آنکه بخواهیم از کسی حمایت کنیم تنها به سه مورد از رفتارهای دگم اندیشانهای اشاره مینماییم که طی آنها افراد دیندار به دلیل ابراز عقیده مخالف به ارتداد متهم و به همین دلیل تحت تعقیب قرار گرفتند.
در قسمت گذشته(اول) از خصیصههایی سخن به میان آمد که موجب شده طالبان (به عنوان یک گروه خشن، واپسگرا و تمدن ستیز) کماکان به حیات خود ادامه دهد و بتواند به حجم عملیاتهای تروریستی خود بیافزاید. در همان قسمت گذشت که طالبان محصول نظام اعتقادی، اجتماعی و سیاسی است که میتواند به عنوان یک کلیت از آن به عنوان طالبانیسم یاد کرد. در نگاهی ژرف، طالبان جلوهای از طالبانیسم است. در حقیقت این نظام فکری است که شرایط را برای ظهور، گسترش و ادامه حیات یک جریان سازگار با خود ایجاد میکند. کسانی که با تحولات اصلاح طلبانه در ایران آشنا هستند، به یاد میآورند که جریان اصلاح طلب به آن دسته از محافظه کاران که به تجمعهای اصلاح طلبان حمله فیزیکی میکردند، عنوان «طالبان» داده و شعار «طالبان حیا کن، مملکت را رها کن» سر میدادند. یقینا منظور آنان از اصطلاح «طالبان»، گروهی نبود که به این عنوان در افغانستان شناخته میشدند. دقیقا به همین دلیل است که اصطلاح «طالبانیسم» در برخی فرهنگ اصطلاحات سیاسی جا باز کرده است. ما نیز در این قسمت میخواهیم به یکی از جنبههای طالبانیسم اشاره نماییم؛ طالبانیسمی که طالبان تنها یکی (و البته تا کنون از مهمترین) ثمرههای آن بوده است.
یکی از مهمترین ادعاها و اهداف طالبان احیای حکومت اسلامی خالص بوده است. طالبان به منظور رسیدن به حکومت اسلامی محض تمام دستاوردهای تجربه دنیای مدرن در امر حکومتداری را نادیده گرفتند. آنان حکومت خود را «امارت اسلامی» نامیدند که آشکارا یادآور نظام اسلامی «خلافت» بود. در حالیکه بسیاری از جنبشهای اسلامی معاصر که خواهان تشکیل حکومت بودند، کوشیدند از تجربههای سیاسی دنیای مدرن استفاده برده و الگوهای سازگارتر با دنیای امروز ارائه نمایند، به عنوان مثال نظامهای «مشروطه مشروعه»، «جمهوری اسلامی» و ... ارائه نمودند، اما طالبان چنین استفاده از دستاوردهای سیاسی مدرن را به یکسر نادیده گرفتند.
این اقدام (نادیده گرفتن اندیشههای سیاسی مدرن اسلامی) البته در افغانستان بیسابقه نیست. در حالیکه قبل از تشکیل دولت مجاهدین، تجربههای دیگری از حکومتهای دینی (مانند جمهوری اسلامی) در برخی کشورهای اسلامی وجود داشت (به عنوان مثال جمهوری اسلامی در پاکستان و ایران) احزاب جهادی افغانستان تنها بر عنوان «دولت اسلامی افغانستان» اجماع نمودند که البته عاری از هر نوع جهت گیری اصلاح طلبانه و ابتکاری بود و بیشتر همان چیزی را به ذهن تداعی میکرد که بعدا «امارت اسلامی افغانستان» رساننده آن بود. با نهایت تاسف طالبانیسم پیش از طالبان تنها شباهت اسمی با طالبان بعدی نداشت، بلکه روش انتخاب رئیس دولت آن نیز کاملا بر اساس ساختار سیاسی اسلام سلفی بود؛ یعنی «شورای حل و عقد». «شورای حل و عقد» یک نهاد سیاسی سنتی بوده است که سابقه آن به دوره خلافت بر میگردد. در این مکانیزم که البته در زمان خود عناصری از اراده عمومی را به همراه داشته است، رئیس دولت توسط نخبگان مذهبی انتخاب میشدند. در این نظام با آنکه حکومت موروثی نبود (و این نکته مثبت برای این ساختار به حساب میآمد) ولی نتیجه آن یک حکومت مادام العمری بود که در عمل با نظام پادشاهی تفاوت اندکی داشت. البته در این نظام مکانیزمهایی برای خلع سلطانی که از قدرت سوء استفاده میکرد وجود داشت، اما در عمل اینکه دوباره شورای حل و عقد دیگری تشکیل شود و به این مسئله رسیدگی نماید، بسیار اندک بود. در اثبات این ادعا میتوان به تجربهمعاصر افغانستان اشاره کرد که شورای حل و عقدی که با تردیدهای صلاحیتی در هرات تشکیل شد، در مورد انتخاب آقای برهان الدین ربانی تصمیمی گرفت که حتی ادامه جنگ و گسترش تردیدها در مورد بیکفایتی سیاسی رئیس دولت نتوانست اثر آن را از بین ببرد. در عمل دوره ریاست آقای ربانی نه با تشکیل شورای حل و عقد دیگر، بلکه با اراده جامعه بین المللی در اجلاس بن به پایان رسید.
ساختاری که در آن «ملا محمد عمر» به عنوان امیر امارت اسلامی یا امیر المومنین انتخاب شد، از نظر قواعد نه مغایر با نظریه سنتی اسلام سیاسی بود و نه با طالبانیسم که در سنت سیاسی افغانستان حضور داشت. حتی شاید بتوان ادعا کرد که مطابق الگویی بود که تنها چند سال قبل در هرات تکرار شده بود (تنها تفاوت اجلاس قندهار با اجلاس هرات در این بود که در اجلاس هرات دامنه شرکت کنندگان محدود به علمای سنتی و رهبران گروههای جهادی نبوده، طی آن از چهرههای سیاسی نیز دعوت شده بود).
این ادعا که طالبان محصول نظام طالبانیستی است که در دوران معاصر مسلح شده و به جریان غالب تبدیل شده است (و اینک فعلا نیز در خارج از قالب گروه طالبان نیز حضور دارد)، با در نظر داشت این واقعیت بهتر اثبات میشود که جریان فکری طالبانیسم منکر تحول در فهم اسلام و انطباق پذیری آن با دستاوردهای تمدن بشری است. در این نظام فکری، یک مذهب (و نه حتی دین) هدایت محض شماریده و تنها راه سعادت منظور میشود، در حالیکه هر نوع برداشت دینی دیگر گمراهی است. تحجر گرایی دینی در جامعه اسلامی سابقه طولانی در جهان اسلام داشته و خونهای بسیاری در این راه و تنها به منظور هدایت دیگران و یا قلع و قمع گمراهان انجام شده است. از آن جمله غازیان مسلمانی است که امروزه افتخارات ما را تشکیل میدهند، یک نمونه از این مفاخر اسلامی-ملی محمود غزنوی است که نه تنها غارتگری وی در هند جهاد تلقی شده، بلکه کمتری کسی بر اینکه وی انگشت در دهان گرفته و قرمطی (مسلمانان گمراه) میجست، خرده میگیرد. بسیاری از قتلهای وی کاملا از حق بینی خود و ناحق بینی دیگران ناشی میشد. دیگر نمونههای آن تیمور شاه و عبدالرحمان خان و... اند.
این سنت هر چند به برکت آشنایی مسلمانان با جهان غرب و آگاهی آنان از پیشرفت دیگر جوامع در سایه دموکراسی و آزادی به شدت سابقه نیست، اما کماکان در فرهنگ ما حضور داشته است. البته اگر افغانستان درگیر جنگ داخلی نمیشد این امید وجود داشت که گذر از سنت خشونتگرا، تعصب برانگیز و اقتدارگرا به سنت مردم سالار، آزادی محور و مدارا پرور تبدیل گردد، اما متاسفانه به دلیل جنگ داخلی و در سایه آن دوباره این سنت جان گرفت و امروز چنان جان گرفته است که براندازی آن با همه تجارب تلخ بدست آمده داخلی و کمکهای جامعه بین المللی کاری دشوار مینماید.
همین طالبانیسم است که اجازه میدهد در زیر شعار حاکمیت دین، آزادی اندیشه سرکوب شود. درست است که آزادی سیاسی به منظور نقد افراد حاضر در قدرت وجود دارد (البته آن هم بدون ضمانت اجرای موثر) اما آیا واقعا در حین تصویب قانون اساسی آزادی برای انتخاب نظام سیاسی وجود داشت و یا اینکه بدون اجازه به نقد موثر همسازگاری «جمهوری اسلامی»، این عنوان را به عنوان یک اصل تغییر ناپذیر بر مردم قبولاندند؟ آیا اراده واقعی مردم در ساختار دولت (ریاستی) تجلی یافت و یا آنکه واقعا مردم نظام پارلمانی را نخواستند؟ آیا آزادی برای بیان دیدگاههای نو در باب مذهب، تفسیر متفاوت از مذهب، سازگار کردن مذهب با ارزشهای دنیای مدرن، عقلانی کردن مذهب و ... در چارچوب آزادی بیان حاضر قابل گنجایش است؟ آیا حتی آزادی برای بیان برخی نظراتی که قبلا نیز در جهان اسلام مطرح شده و دستاورد آشنایی مسلمانان با تمدن جدید بشری نیست، نیز قابل طرح و دفاع است؟ و ؟؟؟
طالبانیسم تنها منحصر به گروه طالبان نیست، بلکه آن را میتوان در میان مخالفان سیاسی طالبان نیز یافت. در اینجا به منظور نشان دادن نمونههایی از طالبانیسم موجود در کشور و بی آنکه بخواهیم از کسی حمایت کنیم تنها به سه مورد از رفتارهای دگم اندیشانهای اشاره مینماییم که طی آنها افراد دیندار به دلیل ابراز عقیده مخالف به ارتداد متهم و به همین دلیل تحت تعقیب قرار گرفتند. آقای مهدوی به دلیل آنچه که وی آن را قرائت فاشیستی از مقدسات میدانست تحت تعقیب قرار گرفت؛ آقای محقق نسب (که سالها در علوم دینی تحصیل کرده است) به دلیل ارائه نظری متفاوت در باره ارتداد، مرتد شماریده شد و آقای غوث زلمی به دلیل ارائه ترجمه قسمتهایی از قرآن(ترجمه بدون متن) بازداشت شد.
در اینجا غرض بیان یکی از مهمترین وجوه طالبانیسم است که عبارت از تعصب مذهبی و سرکوب هرنوع تفکر مخالف تحت عنوان انحراف و ارتداد است. لطمه این سیاست تنها متوجه افرادی نیست که نظریات متفاوت با تفکر حاکم دارند، بلکه این سیاست آشکارا به جمود اندیشه (و از جمله اندیشه دینی) میانجامد. تمدن بشری اگر پیشرفتی داشته و گفتمان دینی اگر انکشافی را شاهد بوده به برکت حاکمیت آزادی بوده است و اینکه هر نوع تفکری (و از جمله تفکراتی که مطلقا مقدس پنداشته میشده است) در معرض نقد و پویایی باشد. جایی که تفکر حاکم با شعار حکومت مذهب و دفاع از آن در مقابل انحرافات اندیشه را سرکوب کرده است، تمدن بشری (و بویژه جنبههای معنوی و فکری آن) دچار رکود شده است، حال فرقی نمیکند که این تفکر توسط چه گروه و یا عنوانی صورت گرفته باشد.
طالبانیسم مذهبی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی در افغانستان در سه دهه گذشته آشکارا رو به اقتدار بوده است. این سنت در زمان طالبان به اوج خود رسید، اما حتی پس از سقوط این رژیم واپسگرا کماکان به حضور خود در صحنه ادامه داده است. به نظر میرسد که با توجه به آنچه گذشت، باید پذیرفت که متاسفانه طالبان از صحنه قدرت در افغانستان رفتهاند، اما ساختار فکری طالبان پرور هنوز مقتدرانه در صحنه سیاست، فرهنگ و اجتماع حاضر است. این واقعیت ما را متوجه این ضرورت میسازد که باید به نقد اصولی و بنیادین اندیشههای فلسفی و سیاسی موجود روی آورد تا بتوانیم زمینههای فکری طالبانیسم را از بین ببریم. درست است که در این روزها بحثهای نقد سیاسی (مانند انتخابات، اختلافات با پاکستان، درگیری مسلحانه با طالبان و...) اذهان عمومی را به خود مشغول کرده است، اما لااقل روشنفکران و اندیشمندان نباید از تحلیل شرایطی که استمرار وضعیت نابسامان فعلی را ممکن ساخته است، غافل بمانند.
ادامه دارد ...
موضوع مرتبط: اجتماعي, فرهنگي, انديشه
|