افغانستان؛ مذهب در برابر تجدد؟
نويسنده: سيدعلي حسيني
تاريخ نشر: 23.07.2008
ادعای مذهب – در هر جا و با هر نظام اعتقادی- تعالی روان بشر و نزدیک کردن وی به عالم معنا است. اسلام نیز به اعتقاد ما مسلمانان دینی است که برای نزدیک کردن انسان به خداوند آمده است. اما اسلام در زمانه ما و بیشتر از هر جای دیگر خاصیت و کارکرد خود را از دست داده است.
ادعای مذهب – در هر جا و با هر نظام اعتقادی- تعالی روان بشر و نزدیک کردن وی به عالم معنا است. اسلام نیز به اعتقاد ما مسلمانان دینی است که برای نزدیک کردن انسان به خداوند آمده است. اما اسلام در زمانه ما و بیشتر از هر جای دیگر خاصیت و کارکرد خود را از دست داده است. اسلامی که ما تجربه کردیم، نه تنها برای جامعه و مدعیان آن تعالی نیاورد که بیش از پیش مایه انحطاط شد. هر چند نباید از انصاف گذشت که گروههای جهادی – که بر محور مذهب تشکیل شده بودند- نقش اصلی را در اخراج نیروهای شوروی سابق از کشور داشتند و در حقیقت این مذهب بود که موتور محرکه نیروهای ضد اشغال بود، اما در کنار کارکرد مثبت آن، گفتمان مذهبی برای جامعه خونریزیها و بیرحمیهای بسیاری را نیز به ارمغان آورد. دقیقا میتوان به دو تجربه تلخ اشاره کرد: اول شکلگیری گروههای جهادی موازی است که حدود پانزده گروه جهادی معروف با شعارهای مشابه و ایدئولوژی اسلام گرایی نه تنها علیه نیروهای شوروی جنگیدند، بلکه شاید به همان اندازه بین خود جنگیدند، در حالیکه هیچ دستاویز دیگری غیر از مذهب نداشتند و یا حدالقل اقدامات خود را تحت عنوان دفاع، مشروع تلقی میکردند! تجربه دوم تجربه طالبان است که در بیرحمی دست کمی از جنگهای خونین بین گروههای جهادی نداشت.
اگر با دید عمیق بنگریم گفتمان جهاد مذهبی در کشور ما دستاورد مثبت چندانی نداشته است. جنگ علیه شوروی تنها دست آورد مثبت آن بود که البته گروههای جهادی در آن جبهه پرچم دار بودند، اما همه کاره نبودند. اعلام نامشروع بودن حکومت کمونیستی و تجاوز دانستن ورود نیروهای شوروی سابق به افغانستان تنها از سوی نیروهای مذهبی مخالف دولت (مانند حکمتیار، ربانی، مسعود، مجددی و...) که در پاکستان پناهنده شده بودند، صورت نگرفت، بلکه بسیاری از نیروهای ملیگرا و یا تکنوکراتهای مقیم غرب و یا وابسته به رژیم شاهی و جمهوری نیز در این مسیر همنوا بودند. در این میان نیروهای جهادی به دلیل اینکه میتوانست آرزوهای دولت پاکستان را در مورد تضعیف ملیگرایی در افغانستان و تقویت جبهه ضد هند برآورده سازد، اجازه یافت که از کمپهای آوارگان در پاکستان سربازگیری نماید و یا از کمکهای بین المللی برای جهاد افغانستان که توسط پاکستان توزیع میشد، بهرهمندگردد. شاید اگر این نیروها نبودند، کمک غرب به احزاب جهادی به آن اندازه نمیرسید که آنان در مقابل دولت افغانستان و ارتش شوروی مقاومت کنند.
بهر حال حتی اگر بگوییم که عنصر مذهب در اخراج بیگانه نقشی بیهمتا داشته است، اما هیچ کس نمیتواند منکر این واقعیت تلخ شود که گفتمان مذهبی موجب شعلهور شدن جنگهای خونین در میان نیروهای مقاومت در میان اشغال افغانستان و بعد از آن شد؛ همچنین هیچ کس نمیتواند منکر این واقعیت شود که گفتمان مذهبی، که پاکستان به شدت به آن دامن میزد، به تضعیف جريان ملیگرا در کشور ما انجامید. غرب پتانسیل اسلام را برای مقاومت علیه پیشروی کمونیسم دریافته بود و از تضادهای این دو نظام فکری به خوبی بهره میبرد؛ پاکستان نیز تقویت نیروهای مذهبی را وسیله دور شدن ملیگرایی افغانی و قوم گرایی پشتون دیده و از آن در جبهه نبرد با هند نیز بهرهها برد. این واقعیت در جهانی که دولت-ملت عنصر اصلی ساختار آن است، برای افغانها مصیبتهای بسیار آورد؛ ملیگرایی نیم بند و ناقص جای خود را به دو نوع افراط گرایی داد: قومگرایی و بنیادگرایی.
با روند رو به تضعیف ملیگرایی در میان افغانها –که البته کمونیستها نیز در جایگزینی ملیگرایی با ایدئولوژی زدگی بینقش نبودند، هرچند به دلیل ریشه نداشتن کمونیسیم در افغانستان ایدئولوژی زدگی آنان تاثیر کمتری بر جامعه افغانستان داشت- نیروهای گریز از مرکز موجب پدید آمدن گروههایی شد که هم خودمختار بودند و هم خود را برابر با دین و وطن میدانستند. هر یک از این گروهها ناچار در میان قوم و قبیله خاصی پایگاه داشتند و همین مسئله به رشد قوم گرایی میانجامید. از سوی دیگر به این دلیل که این گروهها از لحاظ فکری و فلسفی غنا نداشتند، تنها به مذهبگرایی عامه پسند روی میآوردند که نتیجه آن تقدس دادن به آداب و رسوم قبیلهای بود (نمونه آن تقدس دادن به پوششهایی مانند برقع و عمامه است که در میان جامعه سنتی ما نشانگر التزام فرد به اسلام تلقی میشود).
قومگرایی در کشور در نتیجه عوامل متعددی مانند دخالت کشورهای همسایه، استفاده از آن توسط رهبران جهادی و داشتن زمینه داخلی بدلیل استبداد قومی رشد کرد. از یک سو کشورهایی که مخالف دولت کمونیستی کابل بودند هرگز در صدد آن برنیامدند که از نفوذ خود برای متحد کردن مجاهدین استفاده نمایند، بلکه درگیری هر چه بیشتر را برابر با گرفتار شدن هر چه بیشتر شوروی در باتلاق افغانستان میدانستند. رهبران جهادی نیز که فرق چندانی از جهت مبانی فکری و اخلاق اجتماعی با یکدیگر نداشتند، قومیت را عامل حیات و ضمانت بقای خود میدانستند و سرانجام استبداد گذشته که بر محور حاکمیت یک قوم شکل گرفته بود گسترش قومیت گرایی را آسان میکرد؛ بویژه پس از آنکه شوروی از افغانستان خارج شد و مجاهدین خود را در آستانه تشکیل دولت دیدند. در این میان «حزب جمعیت اسلامی افغانستان» به رهبری سیاسی آقای ربّانی و فرماندهی نظامی آقای احمد شاه مسعود و «حزب وحدت اسلامی افغانستان» به رهبری آقای عبدالعلی مزاری و در شمال کشور «جنبش ملی اسلامی افغانستان» به رهبری ژنرال عبد الرشید دوستم عملا و علنا قومگرایی را دامن میزدند و با ترجیح دادن آن بر ملیگرایی هیچ انعطافی در جهت خاموش شدن جنگ از خود نشان نمیدادند. همچنین در ادامه جهادی که علیه کمونیسم شروع شده بود، به استثنای ژنرال دوستم، دیگر رهبران درگیر در جنگ وجهۀ مذهبی خود را حفظ میکردند.
قومگرایی افراطی و خشن، هرج و مرج ناشی از جنگ و سرخوردگی ناشی از عدم کامیابی نیروهای مذهبی زمینه را برای ظهور طالبان آماده کرد. آنها در راستای سیاست پاکستان مبنی بر تضعیف ملیگرایی بر عنصر مذهب تاکید نموده و خواهان تجديد تجربه دوباره جهاد علیه اشرار (که خود زمانی مجاهد بودند) شدند. طالبان آشکارا خشونت و تحجر مذهبی را پیش گرفتند و قوانین سختگیرانهای را که حتی مناسب جامعه قبیلهای نبود بر کشوری که با تمدن نیز بیگانه نبود، به اجرا درآوردند. مذهب گرایی طالبان نیز در عمل آلوده به قومگرایی بود، ضمن اینکه این گروه نسبت به مسلمانان شیعه نیز خشونت را به حد نهایی رساندند. تمام عملکرد طالبان تحت نام اسلام توجیه میشد و مطابق با فتوای رهبران دینی این گروه بود. این تجربه که خلوص مذهبی را مد نظر داشت، تمام عرصه زندگی شرافتمندانه را برای همه مردم افغانستان ناممکن میساخت.
اسلام گرایی بنا به دلایل فوق بجای آنکه به گسترش اخلاق و تعالی معنوی بیانجامد، عملا رشد قومگرایی، تضعیف روحیه ملی، سنت زدگی و خشونت نظامی را به همراه آورد. گروههای جهادی با رهبران جاهطلب و بیتعهدشان تنها آتش جنگ را برافروختهتر میکردند؛ آتشی که همه شهرها و روستاها را در بر گرفته و محدود به هیچ حایی نبود. تعجب آورترین واقعیت این است که حتی در زمان حضور شوروی دهها هزار جوان این مرز و بوم در آتش جنگهای گروهی و با شعارهای اسلامی کشته شدند و لقب شهید گرفتند. طالبان (صرفنظر از اراده سازماندهنگان آن در خارج) به دنبال حاکمیت مذهب به معنای واقعی آن بودند و شاید اگر کسی بتواند ذهن رهبران آن را بخواند در پشت خشونتها و بربریتهای این گروه نزدیکی به خداوند را ببیند، اما حاکمیت این گروه نیز غیر از گسترده کردن شکافهای قومی و واپسگرایی در سطح کشور دستاورد دیگری نداشت.
امروزه نیز گفتمان مذهبی، گفتمان غالب در کشوری است که از انحطاط اخلاقی، اجتماعی و سیاسی و عقب ماندگی جبران ناپذیر اقتصادی رنج میبرد؛ در یکسو دولت جمهوری اسلامی افغانستان است که زمام آن بدست رهبران جهادی است که انحطاط موجود نتیجه عملکرد آنان است و در سوی دیگر طالبانی است که خواهان حاکمیت خالص دین بوده و در این راه حتی از کشتن افراد بیگناه در عملیاتهای کور انتحاری ابایی ندارد. در قسمت روابط خارجی نیز دولت «جمهوری اسلامی افغانستان» تمام مشکلات خود را ناشی از سیاست «جمهوری اسلامی پاکستان» میداند و به همین دلیل حاضر است با هر نامسلمانی (از هند تا آمریکا) همپیمان شود تا بتواند فارغ از دغدغهای که اسلامگرایان و مدعیان اسلام بوجود آورده در انتهای قافله تمدن لنگ لنگان راه بیافتد.
اینک این سوالات به طور جدی مطرح است که: مذهب گرایی افغانها تا كنون چه كاركرد مثبتي داشته است؟ آیا اسلام گرایی سياسي برای ما نفعی معقول و خردپسند داشته است؟ آیا باید به آن ادامه داد؟
موضوع مرتبط: ويژه نويسندگان
|