طالبان یا طالبانیسم؛ ریشه مشکلات (1)
نويسنده: سيدعلي حسيني
تاريخ نشر: 21.07.2008
اینک که مشکلات امنیتی موجود وارد مرحله جدیدی شده است، به نظر میرسد نوبت آن رسیده است در تحلیلهایی که راجع به خواستگاه تروریسم و چگونگی مبارزه با آن داشتیم تجدید نظر کرده و یا حداقل تحولات جدید را عمیقتر بررسی کنیم. شاید آسانترین تحلیلی که میتواند ضعفهای ما را نیز پنهان سازد این باشد که ریشه این مشکلات را یکسره در خارج جستجو کنیم و مدام دیگران را مسئول ناامنیهای داخلی بدانیم اما آیا واقعا ريشهها و زمینههای جدی برای این تحولات و معضلات در داخل وجود ندارد؟ آیا تروریسم موجود در افغانستان یک پدیده بیگانه با نظام سیاسی و اجتماعی ماست؟ مقاله حاضر، اين پرسش را به بررسي مي گيرد.
همزمان با سرنگونی رژیم طالبان در سال 2001 و استقرار دولت ائتلافی موقت، افقهای امید، صلح و آبادانی در کشور ما پدید آمد؛ بسیاری از مناطق کشور از نعمت آرامش برخوردار شدند و ناآرامیهای مقطعی از نظر بسیاری از تحلیلگران و مردم عادی مشکلات طبیعی تلقی میشد که نمیتوانست روند مثبت امور را تغییر دهد. مردم بسیاری از مناطق – و به ویژه اقلیتهایی که فکر میکردند هم سلطه گروه قومگرا و متعصب طالبان از بین رفته و هم روند جدید تا حد زیادی حقوق آنان را تامین میکند- سلاحهای خود را تحویل دادند، همه مردم از هر قوم و زبان حاکمیت دولت مرکزی را با استقبال پذیرفتند، در تامین امنیت با پلیس و اردوی نوپای ملی همکاری کردند، بسیاری از پناهندگان از پاکستان و ایران به کشور برگشتند، تاجران و سرمایهداران ملی سرمایههای خود را با خود به کشور آوردند، نویسندگان و فرهنگیان در مقولههای مختلف مرتبط با انکشاف کشور قلم زدند، دختران و پسران به امید فردایی بهتر از تعلیم و تربیت نوپا و کم کیفیت استقبال کردند، تعداد زیادی از جنگ سالاران با توجه به این واقعیت از پروژههای خلع سلاح استقبال کردند و ... .
اما بر خلاف آنچه امید میرفت و پیش بینی میشد، بعد از گذشت سه سال از سقوط رژیم طالبان، شورشهای این گروه در قالب عملیاتهای تروریستی افزایش یافت. این مسئله عملا تاثیر منفی قابل توجهی بر روحیه مردم، دولت و نیروهای بین المللی درگیر در افغانستان گذاشت. شورشیان طالبان و همپیمانان آنان با استفاده از مدلهای رزمی شبکه القاعده در عراق به قتل نیروهای دولتی، خارجی و مردم غیر نظامی روی آوردند و در برخی از موارد به ترور معلمان، شخصیتهای مذهبی طرفدار دولت و تخریب موسسات عام المنفعه روی آوردند. با اینکه این اقدامات تاثیر سوء بر ثبات سیاسی و توسعه اقتصادی کشور داشته است، اما از آنجا که این اقدامات آشکارا بر خلاف اصول انسانی است، به تنهایی نمیتواند تهدید جدی برای ساختار سیاسی موجود باشد. اما تحولات جدید کشور نشان میدهد که شورشها وارد مرحله جدیدی شده و یا حداقل به طور قابل توجهی گسترش یافته است. گسترش ترورها و از جمله سوء قصد به جان رئیس جمهور در یک جشن ملی، آزاد سازی حدود هزار زندانی (و از جمله چهارصد زندانی طالبان) از دومین زندان بزرگ کشور، افزایش تلفات نیروهای دولتی و بین المللی، سقوط و بازپسگیری برخی از ولسوالیها در جنوب کشور، بمب گذاری پر تلفات در مقابل سفارت هند و افزایش تنش با پاکستان و زمزمه به تاخیر افتادن انتخابات به دلیل ناامنی نشانهای آشکار این بحران به شمار میآید.
اینک که مشکلات امنیتی موجود وارد مرحله جدیدی شده است، به نظر میرسد نوبت آن رسیده است در تحلیلهایی که راجع به خواستگاه تروریسم و چگونگی مبارزه با آن داشتیم تجدید نظر کرده و یا حداقل تحولات جدید را عمیقتر بررسی کنیم. شاید آسانترین تحلیلی که میتواند ضعفهای ما را نیز پنهان سازد این باشد که ریشه این مشکلات را یکسره در خارج جستجو کنیم و مدام دیگران را مسئول ناامنیهای داخلی بدانیم؛ سیاستی که دولت در این روزها در پیش گرفته است، اما آیا واقعا دولتی که علاوه بر حمایت داخلی، حمایت نظامی، اقتصادی و سیاسی بین المللی را نیز با خود دارد، قادر نیست که لااقل از گسترش این ناامنیها جلوگیری نماید؟ آیا زمینههای جدی برای این تحولات در داخل وجود ندارد؟ آیا تروریسم موجود در افغانستان یک پدیده بیگانه با نظام سیاسی و اجتماعی ما است؟ و...؟
نویسنده با این دیدگاه موافق است که طالبان گروهی است که از ابتدای پیدایش از حمایتهای گسترده پاکستان برخوردار بوده است و اکنون نیز حامیانی در خاک پاکستان (و به احتمال زیاد در درون نهادهای دولتی این کشور) دارد. این مسئله اما به این معنا نیست که طالبان زمینههای رشد داخلی زیادی ندارد، برعکس زمینههای نفوذ و رشد طالبان در داخل نیز کاملا مهیا است. تاکید نویسنده بر این ادعا بیشتر به این دلیل است که ذهن افغانها –به دلایل جنگ و دیگر مشکلات- چنان معطوف به تحلیلهای سیاسی و سیاست زدگی شده است که فکر میکنیم سیاست (و آن هم سیاست دولت محور)، محور همه تحولات است. اجازه بدهید در این نوشته به همین نکته اکتفا کنیم که ذهنیت ما بر این است که ریشه همه مشکلات در سیاست است و طبیعتا راه حلها نیز باید سیاسی باشند و بر پایه این دیدگاه فکر میکنیم که دولت (همچون گذشته) نقش محوری دارد و باید به همین دلیل مسئولیت هر نوع ناکامی را به دوش بکشد.
با توجه به این واقعیت نگارنده بر این باور است که باید نگاه خود را به مشکلات، ریشههای آن و راه حلهای آن تغییر دهیم تا بتوانیم برمشکلات فائق آئیم. در این نگاه نباید به سیاست (و بویژه سیاست دولت محور) نقش محوری و اساسی داده و ریشه تمام دردها و دوای آن را در سیاست جستجو نماییم. باید به قضایا عمیقتر نگریست و زمینههای بحرانهای سیاسی را جستجو نماییم. بر همین اساس است که باید گفت ریشه مشکلات فعلی افغانستان فراتر از عملکرد یک گروه ساقط شده و بدنام (طالبان) است، بلکه ساختار اجتماعی و سیاسی طالبان پرور است که موجب شده این گروه بدنام و بدکردار ادامه حیات داده و حیات ملت ما را به خطر اندازد. در حقیقت طالبان زمینههای اجتماعی و سیاسی داخلی داشته و اگر دخالت خارجی تاثیری ژرف بر امنیت داخلی دارد به این دلیل است که زمینههای این مداخله در داخل مهیا است.
فرض ما بر این است که مشکل ما تنها یک گروه به رهبری ملا محمد عمر (و همفکران وی) نیست، مشکل اساسی ما نظام اجتماعی و ساختار قدرت سیاسی است که طالبانیسم را پدید آورده و یا حداقل برای آن زمینه رشد را فراهم میآورد. برای درک این واقعیت بهتر است مقایسهای بین چهارچوبهای ساختاری گروه طالبان با سنت سیاسی معاصر افغانستان داشته باشیم تا بفهمیم که چقدر این سنت سیاسی به رشد افراط گرایی، سنت گرایی و بنیادگرایی (که آن را طالبانیسم مینامیم) کمک کرده و میکند.
گروه طالبان مدعی احیای شریعت اسلام به روش سلفی و خواهان اجرای قواعد شرعی موجود در کتب فقهی هستند. عین این ادعا در سنت سیاسی معاصر کشور در میان دیگر گروهها و جنبشها وجود دارد. هر چند گروههایی که ادعای احیای شریعت اسلامی را داشته و دارند، در برخی موارد عمدتا به دلیل ملاحظات سیاسی نتوانستند کاملا بیپروا عمل کنند. مهم این نیست که این گروهها در برخی موارد از اجرای آنچه که شریعت اسلامی مینامند، صرفنظر کردند، مهم این است که این موارد بر اساس مصالح سیاسی و ... انجام نشده و نمیشود. از نگاه مبنایی نباید به عملکردها نگاه کرد، بلکه باید به مبنایی که شخص دارد نگریست. در این صورت فرق یک فرد معتقد به یک ایده که به آن عمل میکند، با کسی که بر اساس برخی ملاحظات چنین عملی را انجام نمیدهد تنها در شهامت (و حتی اخلاص) یکی و فقدان آنها در دیگری است.
طالبان درعین ادعای اسلام گرایی، به شدت محدود به نظام قومی بوده و به همین دلیل تنها در چند ولایت دارای پایگاه نفوذ و دامنه عمل هستند. در زمان زمامداری این گروه بر کابل و تشکیل دولت خودخوانده تنها افراد وابسته به یک قوم مناصب عمده را در دست داشتند و عملا حکومت تک قومی به وجود آمد. این خصیصه محدود به طالبان نبود. احزاب جهادی افغانستان همه ادعای اسلام گرایی داشتند ولی عملا هر کدام از یک قومیت نمایندگی میکردند، بلکه فراتر از آن نوعی توتالیتاریسم قومی در رفتار هر کدام نمایان بود. در این میان اگر علنا ادعای تمامیت خواهی قومی نداشتند، تنها به این دلیل بود که عملا چنین پالیسی را به ضرر خود میدیدند. به عنوان نمونه دولتی که به ریاست جمهوری آقای برهان ربانی تشکیل شد، آشکارا سیاست تک قومی را پیش گرفت و تنها زمانی حاضر به باج دادن به دیگران شد که چارهای جز آن نداشت. حزب وحدت اسلامی چه در زمان رهبری آقای عبدالعلی مزاری و چه در زمان رهبری آقای کریم خلیلی چنین خط مشی را دنبال میکرد. این ادعا در مورد حزب اسلامی به رهبری گلبدین حکمتیار، جنبش ملی اسلامی به رهبری ژنرال عبدالرشید دوستم و حزب اتحاد اسلامی به رهبری آقای عبد الرسول سیاف نیز صادق است. بررسی عملکرد این گروهها نشان میدهد که این سیاست در مناطق تحت کنترل این گروهها دنبال میشد، هر چند برخی به دلیل عملی نتوانستند پالیسی خود را جامه عمل بپوشانند. هدف از این یادآوری این بود که سنت سیاسی ماقبل طالبان نیز چنین خط مشی را دنبال کرده است.
طالبان به اصول زندگی مدرن مانند دموکراسی، تکثر گرایی (پلورالیسم)، عقلانیت (رشنالیسم)، انسان محوری (هیومنیسم)، حقوق برابر همه بشر (صرفنظر از مذهب، جنسیت، قومیت و غیره) بیاعتقاد بودند. به نظر میرسد این مسئله در سنت سیاسی افغانستان ریشههای عمیق داشته و در سنت سیاسی معاصر (در زمان جنگ داخلی) شدت یافته است. طالبان تنها گروهی نیست که عقلانیت مدرن را رد میکنند، به تکثرگرایی، آزادی بیان، حقوق برابر زن و مرد و حکومت مردم بر مردم اعتقاد ندارند، این خصیصهها در جامعه سنت زده ما ریشه داشته و امروزه نیز در میان گروههای سیاسی موجود در قدرت طرفداران بسیاری دارد. در اینجا وجوه شباهت ساختاری طالبان و برخی از مجموعههای حاضر در قدرت بیش از همه نمایان است و همین مسئله این فرض را به اثبات میرساند که طالبان نمونهای از دستاوردهای یک نظام سیاسی، اجتماعی، مذهبی و فرهنگی است که میتواند (و توانسته است) فرزندان مشابهی بزاید. در حقیقت طالبان فرزند طالبانیسم است. اگر طالبان یک گروه است، طالبانیسم مجموعه باورها و اعتقاداتی است که میتواند طالبان را پرورش دهد، به احیای آن کمک نماید، به تغذیه ایدئولوژیکی آن بپردازد، برای آن غذا و نیرو جمع نماید و حتی گروههایی با نامهای دیگر اما با ماهیت مشابه بوجود آورد.
به نظر میرسد که مشکل ما تنها یک گروه خشونت طلب، بنیادگرا، تمامیتخواه، قوممحور و تجدد ستیز نیست، بلکه مشکل اساسی خشونت طلبی، بنیادگرایی، تمامیت خواهی، قوم محوری و تجدد ستیزی است که در فرهنگ سیاسی افغانستان ریشه دوانیده است. فرهنگ و سنت سیاسی ما دارای چنین مشخصاتی است که موجب میشود طالبان به وجود آید، در میان برخی مردم مقبولیت پیدا کند، ادامه حیات دهد و نیرو جمع آوری نماید.
نمیخواهیم قضاوت خود را تنها معطوف به گروههای جهادی نماییم که قبل از طالبان به رفتارهای مشابه روی میآوردند، بلکه باید سراغ چنین فرهنگی را در نظام سیاسی موجود نیز به نقد بگیریم. به عنوان نمونه قوم گرایی هنوز هم وجود دارد و به آن دامن زده میشود، تمامیت خواهی مشخصه تعداد زیادی از دولتمردان است، نابردباری سیاسی قاعده است به عنوان نمونه یک فرد تنها به دلیل اعلام اراده خود برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری بلافاصله سمت خود را از دست میدهد (در اینجا قصد حمایت از یک فرد نیست، بلکه سطح رقابت ناپذیری مورد توجه است)، سریالهای هندی به طور گسترده پخش میشوند که در آنها نظام خانواده به شدت سنتی بوده و شخصیتهای آنها به شدت تک قطبی هستند (یکی کاملا فرشته صفت و دیگري دیو سیرت، یکی کاملا دیوانه و دیگری عقل کامل، یکی مطلقا فداکار و دیگري خود محور مطلق) (در اینجا قصد هم جهتی با جریان سنت پرست نیست، بلکه تاثیر نمایش سریالهای طولانی بر فرهنگ اجتماعی مد نظر است) و...
ادامه دارد...
موضوع مرتبط: اجتماعي, فرهنگي, انديشه
|