ديشب، قبل از افطار در جشن عروسي دوست صميمي و هم حجره ام «محمدجوادحيدري» دعوت بودم. اين مراسم در تالار و يا سالنعروسي «بينظير» واقع در تايمني برگزارشدهبود
شرکت دراين مراسم از چند جهت برايم اهميت داشت. نخست اين که حق رفاقت بايد اداميشد. دوم اين که اينمراسم درکابل و آن هم در تالاررسمي برگزارميگرديد و حسکنجکاويام باعثميشد که راجع به نحوهي برگزاريجشنهايعروسي امروز درکابل، اطلاعاتي به دستآورم. به اين منظور ساعت پنج بعد از ظهر به سمت تايمني راهافتادم و شايد از اولين کساني بودم که در اين مراسم شرکتکردهبودم. ابتدا از سالنهاي عروسيدوروبر چندينعکسگرفتم و دراين موقع اولينچيزي که توجهم را جلب کرد املايدوتابلوي سالنعروسي «بينظير» و «پامير» بود. ايندو سالن رودرروي هم و در دوطرفسرک، واقع و تابلوهاي بزرگ برفراز آن دو نصب شدهاست. يکي سالن را «صالون» و ديگري «سالون» نوشته است و اين، همان چيزي بود که درابتداي ورود به کابل در ميدانهوايي متوجهشدم و فکرميکنم اين دوگانگيها از عدم دقت دستاندرکاران به زبان و فرهنگجامعه، حکايتميکند، ورنه دوتا تابلو در دوطرفسرک، آن صحنةطنز آميز را به نمايش نميگذاشتند.
به هرصورت وقتي وارد سالن شدم از مهمانان کسي نبود و دراين فرصت، از رئيسآن پرسيدم که براي ساختن اين سالن چند هزينه کردهاي؟ در پاسخگفت: «سيزدهلگدالر» (1،300،000)
ـ هزينه ي برگذاري يک جشن عروسي چند ميشود؟
ـ بستگي به مهمانانش دارد، درحدود دو الي چهارلگ افغاني.
ـ از جشن امشب چندگرفتهاي؟
ـ دو لگ افغاني
ـ فکرنميکني که سرمايهگزاري ات دراين زمينه زياد بودهاست؟
ـ درست است، ولي در مقابل، درآمدش هم خوب است. مثلاً کمتر شبي است که اين سالن خالي بماند.
ـ فکرنميکني که شما با اين کارخود، به اقتصادمردمافغانستان و در واقع به اقتصادملي، ضربهميزنيد؟
ـ ازاين جهت اگر ببينيم، حرف شما درست است، ولي من تنها نيستم. مانند اينسالن 120 سالنعروسي درکابل وجود دارد.
از اين حرف آخر او آن قدرحيرت کردم که ديگر از ادامهي گفت وگو بازماندم و لحظهاي به اين انديشيدم که اگر هرکدام از سالنها همان سيزده لگ دالر را هزينه کرده باشند، چه قدر خواهدشد. ازاين رو، فوراً با ماشينحساب موبايلم به در آوردن مبلغ مورد نظرپرداختم که اين رقم به دست آمد: 156مليون دالر، وقتي ميخواستم، معادل افغاني آن را به دست آورم، ديگر ماشين حساب موبايلم جواب نداد. (7800000000 ـ هفت ميليارد و هشتصد ميليون افغاني)
سالن ها انصافاً از لحاظ دکور و ترتيب ميزها و جايگاه هنرمندان (آوازخوان ها) حرفنداشت و برادرعروس هم که براي شرکت در مراسم، از لندن به کابل آمده بود، ميگفت: چنين سالن عروسي را در لندن هم نديدهاست.
دقايق قبل از افطار همهي مهمانان آمده بودند. بعداز افطار و صرفشام، برنامهي آوازخواني و موسيقي، شروع شد. اين گروه هنري را صاحب سالن دعوت کرده بود. اما ازبسصداي بلندگوهايش بلندبود، خواندن هايش قابل فهم نبود، به خصوص اين که سبکهايجالب هم نداشت. اين وضعيت، حدود يک الي دو ساعت ادامه يافت و درکل، سطح فرهنگيتعدادي از مهمانان و حتي ميزبانان با سطح فرهنگي و سنتهايحاکم برکابل و برنامهريزان سالن با يکديگر همخواني نداشت. و اين، بدترين خاطرهي بود که بر دل نقشميبست.
ساعت ده برنامهها خاتمه يافت و هرکسي که موتر شخصي داشت، به سمت خانه هايشان رهسپار شدند. من و يکي از دوستان که از غزنيآمده بود، حيرت زده به اين طرف و آن طرف قدم ميزديم تا ببينيم که تکليف ما چه ميشود. سرانجام، اعلام شد که چند موتر براي مهمانان مشخص شده که آنها را به خانههايشان برسانند، ولي ما که خانهاي نداشتيم و از طرف ديگر ميخواستيم به گمان خود، جناب داماد را همراهيکنيم، دريکي از موترهاي که با موترعروس همراهبود، سوارشديم. فکرکنم حدود ساعت يازده شب بود که در گردنهي باغ بالا بوديم و خيابانها و سرکهاي تاريک منتهي به «خوشحالخانمينه» را طيکرديم. همراهان ما در موتر که اغلب آن ها را خواب فراگرفته بود، ما را با سکوت محض همراهيميکردند، طوري که احساس ميکردي شبانهکوتلسالنگ را طي ميکنيم. دراين وقت به دوستم آقاي ياسير گفتم: «دراين ساعتي که من و تو قرارداريم، از بيهوده ترينساعتهاي عمرماخواهد بود، چراکه شور و شوق دراين لحظه فقط از داماد و عروساست که درکنارهم نشسته و به سمتخانهيبخت راه افتاده اند. اما من و تو دراين ساعتي از شبهاي ماه رمضان از خواب و برنامههايمان زدهايم و از دنبال آنها با اين وضعيت بيحال روانيم که چه؟» با اينحرفم، آقاي ياسير خنديد و گفت: «حالا که اينطور شده، خدا عاقبت را بخيرکند که جايي براي استراحت پيداکنيم.»
به هرترتيب وقتي به خانهي پدرعروس رسيديم، تعداد ده پانزده نفر بيشترنماند. اين تعداد کساني بودند که از قرهباغ، غزني و ايران آمده بودند. البته ما مردها که در اتاق ديگر قرارداشتيم، بدون کدام برنامهيسرگرمکننده به صرفچاي و صحبتهاي عادي پرداختيم. اما زنها که تعدادشانهمزياد نبود، در اتاقشان براي لحظهاي، برنامههاي ويژه داشتند و بدينترتيب برنامهي عروسي پايانيافت و سرانجام ما هم براي استراحت با موتر به خانهيديگر رهسسپار شديم و سحري را خورده، خوابيديم.
اما هم اکنون که اين سطور را مينويسم، براي مراسمعروسيسنتي که در بيست _ سيسالپيش در هزارستان برگزارميشد، سخت دلمگرفته است. ياد آن روزها به خير که هرگاه جشنعروسي در پيش بود، تمام اهالي قريه و محله از هفتهها پيش آمادگيگرفته و جشن باشکوهي را برگزار مي کردند که خاطرات آن، تا روزها و هفته ها بعد سر زبانها بود؛ چراکه در آن جشنها هم شور و شوق بود و هم برنامههاي تفريحي و سرگرم کننده. غزلگويي، حمله و شاهنامهخواني، نشانه زني با تفنگ، اسب دواني و نشانه زني با نيزه، برنامه هاي بود که هرکسي به اقتضاي سن و ابزار لازم، مي توانست سهم بگيرد. اکنون که تکنولوژي و ابزارهايجديد وارد شده و جشن ها هم در شهرها در تالار و يا سالن برگزار ميشود، همه چيز را به هم زده است؛ طوري که تصنعي بودن، بيمحتواييبودن، پرهزينهبودن جشنهايفعلي ( آن هم اگر جشنباشد) را نميتوان از نظر دور نگه داشت.
نقل مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجازاست
آمار
مقالات
Journalists--------------------------------- تعداد ژورناليست --------------------------: 65 Articles----------------------------------- تعداد مطالب تازه -------------------------: 759 Comments-------------------------------- تعداد نظرات ------------------------------: 3952 Categories-------------------------------- تعداد موضوعات ---------------------------: 36
اطلاعات و ترافيك سايت
Total Visits----------------------------- مجموع بازديدها--------------------------1069676Users Online-----------------------------23-----------------------------------افراد آنلاين Your IP-------------------------- آي پي شما-----------------------38.103.63.5638.103.63.56
----------------------------------------
تاريخ تأسيس ------------------------------ Construction
------------------------- 2002
تاريخ بازسازي ------------------------------
Re-construction---------------------- 2004