من تا حال جايي نديده ام كه آقاي زلمي خليلزاد خود "رسماًً براي نامزدي رياست جمهوري افغانستان اعلام آمادگي كرده باشد، اما شايعه است كه وي چنين قصدي را در سر دارد.
تا حال جايي-رسانهها-نيافتم كسي در اين باره مستدلاً اظهار نظر كرده باشد-مثبت يا منفي. اما اگر خليلزاد حقيقتاً قصد رييس جمهور شدن داشته باشد، اين موضوع درخور دقت و ارزيابي است.
چندي پيش كسي از من پرسيد نظر شما در بارة كانديداتوري خليلزاد چيست؟ آنچه را در جواب او گفتم اينجا با همه مي گويم:
من اين قضيه را از دو وجه و زاويه مي نگرم و اين دو وجه در حقيقت بازتابندۀ افكار، ديدگاهها و حجّتهاي مخالفان و موافقان كانديداتوري خليلزاد مي باشد:
1- وجه منفي قضيه
الف. كانديداتوري خليلزاد براي رياست جمهوري افغانستان، در حالي كه وي يك مقام ارشد در دولت امريكاست و پيش از اين نيز سفير امريكا در افغانستان بوده است، اين فرضيه را پررنگ تر مي كند كه: لااقل از اين بعد افغانستان ديگر "مستقل" نيست بلكه عملاً جزء ايالتهاي غير رسمي و توسعه نيافتۀ ايالات متحدۀ امريكا محسوب مي شود.
ب. خليلزاد عنصري مؤثر و كارا در بدنۀ بزرگترين قدرت دنياست كه امروز در شرف رويارويي نظامي با يكي از همسايگان افغانستان قرار گرفته و اين عملاً افغانستان را به ميدان جنگ مبدل خواهد كرد و حال آنكه افغانستان جنگ زده ضرورت مبرم به ثبات و رعايت حسن همجواري با همسايگان خود دارد.
ج. خليلزاد يك پشتون است و با برخي پشتونهاي قومگرا نيز داد وستد داشته است. لذا اين خطر وجود دارد كه وي افغانستان را به تقابل قومي يا مذهبي بكشاند.
د. خليلزاد تابعيت امريكايي دارد و در قانون اساسي افغانستان آمده است كه رييس جمهور بايد افغان باشد.
2. وجه مثبت قضيه
الف. "مستقل" بودن به معنايي كه برخي كشورهاي جهان سوم و بخصوص افغانها مراد مي كنند، خدايش بيامرزد كه ديگر مدتهاست به عصر حجر پيوسته است. امروزه هيچ كشوري به آن معنا، "مستقل" نيست. در گذشتهها، كشوري مستقل بود كه شاه و پيشواي آن هر آنچه او اراده مي كرد همان مي شد. اتفاقاً در اين بين اگر جناب شاه، هرچه مي توانست ملت خود را زنده در آتش بسوزاند، مستقل تر مي نمود. هيچ كسي هم از "خارج" محيط و جغرافياي حكومت شاه نبود به وي بگويد بالاي چشمانت ابروست. اين يعني استقلال سنتي. در جهان امروز اما چنين كشور مستقلي نداريم. مجموعه هنجارهاي بشري، الزامات زيست جمعي و تفاهم فزايندۀ ملتها چنان مرزهاي سياسي و جغرافيايي را رقيق و ناتوان ساخته كه ديگر هيچ شاه و هيچ كشوري از چنان استقلال برخوردار نيست- حتي امريكاي جهانخوار نيز مشمول اين قاعده است! امروزه، بالاي چشمان همه ابروست. اين ابرو تنها مربوط به مسئلۀ حقوق بشر نيست. تابخواهيد، قواعد الزم آور و معاهدات و پيمان نامه هاي تجاري، اقتصادي، توليدي، نظامي، صنعتي، فرهنگي، هنري و...هستند كه از سطح جهاني گرفته تا سطوح پايين تر منطقهاي را در چنبرۀ الزامات خود قرار داده كه از ضخامت استقلال و اطلاق حاكميت كشورها به شدت مي كاهد؛ به طوري كه امروزه اينگونه استقلال، به فيلي مي ماند كه نه سر دارد، نه پا ، نه دم و نه خرطوم اما همچنان فيل است! براي مثال، هم اكنون"ايران" مدعي است كه از همه كشورهاي ديگر كه وابسته به غرب هستند، مستقل تر است. اما زماني كه غرب بانكهاي ايران را تحريم كرد، ايران بخش زيادي از سرمايه هايش را مجبور شد به بانكهاي آسيايي انتقال دهد. چرا اين سرمايهها را به ايران نقل نداد و حال آنكه مي توانست؟ آيا وابستگي به شرق مي تواند بهتر از وابستگي به غرب باشد؟ همينجاست كه مفهوم استقلال به معني مدرن از مفهوم كلاسيك فاصله مي گيرد. البته اين امر يكسان نيست و شدت و ضعف دارد؛ اين قبول. با صدور هرقطعنامه و تحريم در آن سوي دنيا، در اين سوي دنيا در ايران، قيمت كچالو با قيمت اورانيوم برابر مي شود! چرا؟ مگر اين كشور مستقل نيست؟ مگر دولت آن بر قلمرو سرزمين خود حاكميت ندارد؟ و سرانجام، زماني كه ايران حكم تعليق غني سازي را بپذيرد- چنانكه قطعنامه 598 را پذيرفت- آن زمان بهتر مي توان به تمايزات مفهوم قديم و جديد استقلال دست يافت.
ب. خليلزاد عنصري مؤثر و كارا در دولت امريكاست... خوب، اين كه خود نقطۀ قوت اوست. كرزي اگر مانند او در دولت امريكا صاحب نفوذ و اقتدار مي بود، يقيناً تا اين حد نه مغضوب افغانها و نه مطرود غربي ها شده بود. مشكل او اين بود كه هم انگ "وابستگي" به امريكا را با خود داشت و هم بهرهاي از اين وابستگي ادعائي نيافت. نه در داخل از چنان صلاحيت و اقتدار برخوردار شد و نه در خارج چندان مورد اعتماد بود. اما خليلزاد يقيناً چنين نخواهد بود. او لااقل در امريكا و كانالهاي قدرت اين كشور نفوذ فوق العاده دارد كه حتي اگر دموكرات ها هم بيايند، نفوذ و اقتدار او آسيبي نخواهد ديد. در يك كلام، كسي كه مي تواند از جيب شيطان بزرگ لقمه هاي چرب تر براي افغان ها بدزدد، بهتر از كسي است كه فقط نام رييس "دولت امريكايي" را با خود يدك مي كشد! خليلزاد يقيناً همسايگان چموش افغانستان را هم تنبيه خواهد كرد چون اگر بخواهد اين كار را مي تواند. پس بايد بكند و الا اين افغانستان از دست همسايگان "بد"خود كماكان بد خواهد ديد و تحقير خواهد شد...
ج. فرض كنيم خليلزاد قوم گرا باشد. مگر ما نمي توانيم در افغانستان رييس جمهوري پيدا كنيم كه قوم گرا نباشد و يا نشود! ما مي آييم ميان قوم گراها سلسله مراتب قائل مي شويم. ما بايد آن قوم گرايي را بپذيريم كه نسبت به همكيشان خود كمترين ضريب قوم گرايي را مي تواند داشته باشد! تازه، تعصب مذهبي را هم بايد علاوه كنيم و درجايي كه لازم شد كسر نماييم! اين يك قاعده منطقي است كه عقلاي عالم از آن تبعيت مي كنند والا...فرضاً اگر امر دائر شود كه سياف رييس جمهور شود يا كرزي و يا خليلزاد، در آن صورت ما از خير آن "عبداّلرب رسول" مي گذريم و امر را دائر مي كنيم بين "عباد اّلشيطان الكبير!" اعني اين دو تاي اخير. تازه، از بين اين دوتا هم اولي امتحان خود را پس داده، امام دومي بايد امتحان بدهد. پس بهترين گزينه همواست!
د. تابعيت امريكايي خليلزاد و رياست جمهوري افغانستان؟! خوب، اين هم كه مشكلي ندارد. مگر او حالا با حفظ تابعيت افغاني خود به بالاترين مناصب در امريكا نرسيده است؟ اگر بخواهد رييس دهكده جهاني هم مي تواند بشود. يا اينكه شما فكر مي كنيد امريكا از افغانستان كده هم بي دروپيكر تر است؟! خليلزاد قبل از آنكه امريكايي شود افغان بوده است و حالا هم هست. قانون اساسي افغانستان كانديداتوري غير افغان را نفي كرده است نه كسي را كه داراي تابعيت مضاعف است. اگر افغانستان از وي سلب تابيعت كرده باشد، درست است. اما به احتمال قوي چنين چيزي روي نداده پس او هنوز يك افغان شناخته مي شود. كسي كه تابعيت كشور دومي را كسب كرده اما از تابعيت نخست خود انصراف نداده، تابع هردو كشور خوانده مي شود كه اسمش را گذاشته اند" تابع دوگانه يا مضاعف" و اين اختصاص به افغانها ندارد. در افريقا نيمي از ريسس جمهورها و وزيرها چنين بوده اند. در امريكاي شمالي و لاتين بوده و هست در آسيا هم بوده و هم هست و در اروپا هم بوده و هم خواهد بود...، چنانكه همين اكنون آقاي خليلزاد يك امريكايي افغاني الاصل است اما مانعي براي رييس جمهور شدن او درامريكا وجود ندارد. امريكايي ها هم مي دانند كه او هنوز تابعيت و حتي دلبستگي ها و تمايلات و علاقه مندي هاي افغاني خود را دارد. تازه، اينطوري نيمي از جمعيت افغانها را كه طي اين سي سال از كشورهاي همجوار گرفته تا اروپا و استراليا و امريكا تابعيت هاي دوگانه يافته اند، بايد سلب تابعيت كرد و حال آنكه سلب تابعيت آنان هم غير معقول است و هم خلاف موازين بين المللي. پس اين هم كه مشكلي ندارد.
و. وجه مثبت كانديداتوري خليلزاد يك بند اضافه هم دارد! تازماني كه خليلزاد سفير امريكا در كابل بود، وضعيت امنيتي و فرصتهاي اقتصادي بهتر از حالا بود. با رفتن خليلزاد در حقيقت دولت افغانستان بي پشتوانه شد. يعني كسي كه در دولت امريكا براي افغانستان چانه زني مي كرد رفت تا براي عراق چانه زني كند. طبعاً فرصتها و اولويتها هم با او رفت.
اين بود دو طرز تلقي و نگرش كساني كه از ايشان شنيده ام و براي پاسخ دادن به آن دوست نظرات ايشان را سر هم كردم! شما وزن اين دو وجه را خود ارزيابي كنيد.