ريشهها و پيامدهاي فاجعه هفت ثور
نويسنده: رضا فولادي
تاريخ نشر: 25- 04-2008
شوروي كه براي مقابله با نفوذ غرب در شرق ميانه و جنوب آسيا و به هدف رسيدن به آبهاي گرم از دير باز در انديشۀ تسخير افغانستان بود، با استفاده از دو فاكتور مهم: اول، استفاده از فضاي آزاد فعاليت هاي سياسي-اعتقادي كه يادگار دوران دهه دموكراسي در افغانستان بود و دوم، نيازمندي هاي شديد اقتصادي و تكنيكي افغانستان، در طول نيم قرن در ابعاد گوناگون فرهنگي، اقتصادي و تعليمي افغانستان به كادرسازي و پرورش عناصر و ايجاد زمينه هاي دخالت نظامي پرداخت و به اين ترتيب امكان اشغال رسمي كشور را فراهم نمود. در عصر حاكميت جمهوري داود شيرازه توليد و اقتصاد افغانستان عملا در چنگال شوروي قرار داشت و ديپلوماسي نوين داود يعني سياست "سيگرت امريكايي با گوگرد روسي" با شكست رو برو شده بود. كادرهاي سياسي پرورش يافته در دامن كرملين در تاروپود رژيم فرورفته بودند. زماني كه سردار داود از غفلت سهمناك خود و پيشينيان خويش آگاهي يافت، ديگر بسيار دير شده بود و شاهرگهاي حيات رژيم و كشور در ساحۀ سياست، اقتصاد و قدرت نظامي به تسخير اعضاي حزب دموكراتيك خلق افتاده بود.
اول: ريشه هاي فاجعه
پيش درآمد
تاريخ نشان مي دهد افغانستان از ديرباز جولانگاه قدرت ها و جهانگشايان غارتگر بوده است. چيزي كه حيرت انگيز مي نمايد تلخكامي و بدفرجامي توأمان مسكن گزينان و جهانگشايان در اين سرزمين است. افغانستان بديمن ترين نقطه در جهان براي قدرتهاي مهاجم و سلطه گر بوده اما تقديرا اين بداقبالي و بدفرجامي ميان مهاجمان و ساكنان اين سرزمين تقسيم شده است. در اين خطه نه بادۀ شيرين پيروزي از گلوي جهان گشايان فرو رفته و نه آرامشي پايدار در جان ساكنان آن تمكن ورزيده است.
از فجايع تلخ تاريخي اين سرزمين كه سرآغاز تلخترين فجايع تاريخ كشور شد، يكي سرنگوني جمهوري نوپاي سردار محمد داود است كه با اعلام نظام جمهوري دموكراتيك به نظام تاريخي سلطنتي در افغانستان پايان داد. جمهوري داود اگرچه به سلطنت شباهت داشت تا يك جمهوري دموكراتيك انتخابي اما آغازي بود براي يك تحول ژرف تر در آينده سياسي افغانستان. داود تنها پايه گذار نظام جمهوري در افغانستان نبود، او يك سياستمدار فعال و طراح پروگرامهاي سودمند اقتصادي بود كه پروژه هاي انكشافي مدون و نظام مند سازي اقتصادي را به نحو تازه و روشمند ارائه نمود. در مهلت بسيار اندكي كه رژيم جمهوري داوود استقرار داشت، اثرات انكشاف، رشد و پيشرفت در زندگي شهر و روستا ظاهر شده بود. در ولايات و قصبات پروژه هاي عمراني تدريجا به اجرا گذاشته مي شد. مكاتب انكشاف مي يافت و پاي مراكز صحي و درمان در نقاطي راه مي يافت كه تان آن زمان با داكتر و درمانگاه بيگانه بودند. افغانها عموما به اين اعتقادند كه اگر جمهوري داود توسط مداخلات استعماري بلوك شرق فرو نمي پاشيد، فصل جديدي از انكشاف و رشد سريع در عرصه هاي ديپلوماسي، اقتصاد و آموزش پيش روي افغانها بود. كودتاي هفت ثور اين آرزو را براي هميشه به گورستان سپرد.
شوروي كه براي مقابله با نفوذ غرب در شرق ميانه و جنوب آسيا و به هدف رسيدن به آبهاي گرم از دير باز در انديشۀ تسخير افغانستان بود، با استفاده از دو فاكتور مهم: اول، استفاده از فضاي آزاد فعاليت هاي سياسي-اعتقادي كه يادگار دوران دهه دموكراسي در افغانستان بود و دوم، نيازمندي هاي شديد اقتصادي و تكنيكي افغانستان، در طول نيم قرن در ابعاد گوناگون فرهنگي، اقتصادي و تعليمي افغانستان به كادرسازي و پرورش عناصر و ايجاد زمينه هاي دخالت نظامي پرداخت و به اين ترتيب امكان اشغال رسمي كشور را فراهم نمود. در عصر حاكميت جمهوري داود شيرازه توليد و اقتصاد افغانستان عملا در چنگال شوروي قرار داشت و ديپلوماسي نوين داود يعني سياست "سيگرت امريكايي با گوگرد روسي" با شكست رو برو شده بود. كادرهاي سياسي پرورش يافته در دامن كرملين در تاروپود رژيم فرورفته بودند. زماني كه سردار داود از غفلت سهمناك خود و پيشينيان خويش آگاهي يافت، ديگر بسيار دير شده بود و شاهرگهاي حيات رژيم و كشور در ساحۀ سياست، اقتصاد و قدرت نظامي به تسخير اعضاي حزب دموكراتيك خلق افتاده بود.
1. نفوذ اقتصادي شوروي در افغانستان
شوروي در اواسط قرن نوزده مبارزه با امپرياليزم را بهانه يي براي حضور و گسترش نفوذ خود در منطقه قرار داده بود و با ابزارهاي سياسي مي كوشيد به تحقق اين اهداف دست يابد. روابط دو كشور افغانستان و شوروي پس از جنگ دوم جهاني به دليل تحولات ناشي از آن تشديد شد. در سال 1945 كه فضاي چندقطبي سالهاي پس از جنگ اول جاي خود را به يك نظام دو قطبي داده بود، شوروي همانند امريكا در پي يافتن نقش برتر در جهان بود. شوروي براي تحصيل اين اهداف خود از ابزارهاي اقتصادي، سياسي و نظامي در افغانستان بيش از پيش سود جست. اين ابزارها بعنوان عوامل نفوذ سياسي شوروي، تسلط سياسي و همه جانبۀ اين كشور را بر افغانستان به ارمغان آورد. در وهلۀ نخست سياست درهاي باز افغانستان دست هريك از دو ابرقدرت را براي ايفاي نقشهاي خاص خود در عرصۀ اقتصادي افغانستان باز گذاشت. فقدان منابع تأمين ارز و كمبود نيروي متخصص، افغانستان را واداشت تا به كمكهاي خارجي روي آورد. به اين ترتيب امريكا و شوروي به عنوان استوانه هاي اصلي اقتصاد افغانستان به سرمايه گذاري در كشور پرداختند. اين كمكها تا دهۀ 1960 به ميزان متغيري ادامه يافت تا اين كه در اين دهه علايق امريكا در افغانستان تقريبا از بين رفت در حالي كه كمكهاي شوروي به ميزان زيادي به پروژه هاي استراتيژيك زيربنايي و نظامي اختصاص مي يافت. بنابراين از دهۀ شصت به بعد اتحاد شوروي عملا اقتصاد افغانستان را در انحصار و قبضۀ خود در آورده بود.
اگرچه استيلاي ابرقدرت شرق بر منابع اقتصادي، طبيعي و انساني افغانستان به دهه هاي قبل بر مي گشت، اما روابط اقتصادي رسمي شوروي و افغانستان از 1950 آغاز شد. در سال 1945 شوروي قرضهيي به مبلغ سه و نيم ميليون دالر به افغانستان پرداخت و در جنوري 1956 موافقت نامه يي به امضاء رسيد كه به اساس آن ميزان پرداختهاي هاي قرضه از سوي شوروي به افغانستان به يكصد ميليون دالر بالغ مي شد. اين موافقت نامه وقتي منعقد مي شد كه طرح ساخت بند آب از طرف ايالات متحده در جنوري 1954 با شكست مواجه شد و موجبات اختلاف داودخان و امريكا را فراهم آورد. در مادۀ اول اين موافقت نامه اعزام متخصصين اتحاد شوروي به افغانستان پيش ببيني شده بود.
سياست دو اهرمي و همپاي اقتصادي و توليدي شوروي يعني پرداخت قرضه و اعزام متخصص به افغانستان همچنان ادامه يافت تا جايي كه در قراردادهاي اول مارچ 1956، 18 جنوري 1959، 23 آگوست 1959، 25 مي 1960، 11 اپريل 1962، 17 اكتوبر 1963، 15 نوامبر 1964 و 6 فبروري 1968، اين امر آشكارا مشاهده مي شود.
از سال 1956 كه برنامۀ انكشاف پنجسالۀ افغانستان اعلام گرديد، كارشناسان و مستشاران اتحاد شوروي مسووليت اجراي طرحهاي انكشافي را به عهده گرفتند. ادامۀ اين روند در سالهاي بعد توانست با خارج كردن شركاي تجاري افغانستان از صحنۀ اقتصاد كشور، اتحاد شوروي به طور خاص و بلوك شرق را به طور عام به صورت مهمترين شركاي تجاري افغانستان جايگزين سازد. در اين زمان نفوذ شوروي و بلوك شرق در افغانستان به سرحدي رسيد كه ميزان كمكهاي غيرنظامي در سال 1986 به سيصد ميليون دالر بالغ مي شد.
2. نفوذ و استيلاي سياسي
شتاب نفوذ شوروي در افغانستان به موازات افزايش سلطه اقتصادي و تنگ تر شدن حلقه توليد و وابستگي از ناحيه نيروي انساني و متخصص، در عرصۀ سياست و ديپلوماسي نيز جريان داشت. در واقع از دهۀ 1920 به بعد جايگاه افغانستان خصوصا مسئلۀ مرزهاي مشترك با جمهوريهاي مسلمان نشين اتحاد شوروي و دغدغه هاي ژئوپليتيك باعث تحريك بيش از پيش خواست هاي سياسي شوروي شده بود. اتحاد شوروي در پاسخ به اين نياز نسبت به هرگونه تهديد و اقدامي كه مرزهاي افغانستان را در معرض خطر قرار مي داد عكس العمل نشان داد. اولين واكنش رسمي اتحاد شوروي نسبت به مسئله مرزهاي افغانستان در اپريل 1929 و در پي بروز شايعاتي مبني بر اينكه ايران قصد اشغال هرات را دارد، آشكار شد. در بيانيۀ دولت شوروي نسبت به اين موضوع آمده بود:«...مسلم است كه هرگونه كوششي براي تجاوز مسلحانه عليه افغانستان كه ممكن است از طرف دولت تحت تأثير مشوره هاي دول خارجي كه دشمني خود را نسبت به استقلال سياسي دول مشرق زمين ثابت كرده اند به عمل آيد براي ايران عواقب بسيار سنگيني در بر داشته ايران را در صفوف دشمنان استقلال سياسي شرق قرار داده از آنها مجزا و منزوي خواهد ساخت.»
در سالهاي بعد از جنگ دوم جهاني كه ايالات متحده جاي انگليس را گرفت و افغانستان به جنبش عدم تعهد پيوست، شوروي از ورود افغانستان به جنبش عدم تعهد استقبال كرد با اين اميد كه افغانستان بي طرفي مثبت خود را در قبال شوروي حفظ كند.
اما در داخل افغانستان اتحاد شوروي ديپلوماسي خود را از طريق جناحهاي چپ دنبال كرد. رهبران شوروي پس از پيدايش حزب دموكراتيك خلق افغانستان(PDPA) در جنوري 1965، روابط خود را با رهبران اين حزب گسترش داد اما حزب دموكراتيك طي دو سال به سه جريان خلق، پرچم و ستم ملي انشعاب يافت. شاخه ستم ملي از روشهاي مائوئيستي پيروي مي كرد در حالي كه محتواي نشريات و زبان حال و بيان خلق و پرچم نشانگر تمايل هردو جناح به كرملين بود. اين تمايل بعدها صورت واقعي تر يافت زماني كه رهبران اين دو جناح با توافق هم و مشورت مستشاران شوروي عليه داوود خان دست به كودتا زدند و حكومت نوپاي او را ساقط كردند.
3. نفوذ و استيلاي نظامي
برنامۀ تعليمات نظامي در افغانستان از مدتها پيش در اختيار خارجي ها بود. ابتدا تركها، بعد آلمانيها و سپس امريكاييها در عرصه آموزش نظامي و لوجيستيك افغانستان قدم گذاشتند. با اين حال به نظر برخي صاحبنظران مهمترين عامل چرخش افغانستان از غرب به سوي اتحاد شوروي، تعلل امريكا در پرداخت كمك و تأمين لوجيستيك و سلاح مورد درخواست افغانستان بوده است. اما اين خلاء به سرعت توسط اتحاد شوروي پر شد. موافقت نامه هاي نظامي يكي پس از ديگري منعقد شد و راه دخالت مستقيم شوروي از طريق پوتانسيال نظامي افغانستان ميسر گشت. اولين پيمان فروش اسلحه به ارزش 25 ميليون دالر در سال 1956 و پس از ديدار خروشچوف و بولگانين از كابل منعقد شد. پيرو اين ديدار، تجهيزات نظامي شوروي به افغانستان سرازير گشت و نخستين محموله ها شامل يازده جنگندۀ ميگ15، يك طيارۀ ايل 15، دو عراده هليكوپتر م.آي4، بيست وچهار واحد راديويي سيار و شماري سلاحهاي سبك بود. اين معاملات و معاملات نظامي ديگر كه متعاقب آن صورت گرفت نشانگر وابستگي يكسويۀ نظامي افغانستان به اتحاد شوروي بود به نحوي كه اين وابستگي از ميزان 0% در 1950 به 100% تجهيزات نظامي و 10% تا 90% محصولات نفتي و 17% تا 50% كل تجارت خارجي در پايان 1960رسيد. طبق گزارشهاي سازمان اطلاعات امريكا بيش از 4000 افسر افغان بين سالهاي 1956 تا 1977 در شوروي و كشورهاي بلوك شرق آموزش نظامي ديدند و تا سال 1977 يعني يكسال قبل از كودتاي هفت ثور، افغانستان ششصد ميليون دالر كمك نظامي از اتحاد شوروي دريافت كرده بود.
سياست شوروي در بعد نظامي از ابتدا بر محور وابسته سازي نظامي از يكسو، پرورش و ايجاد يك حلقه نفوذي قوي در درون ارتش و نيروهاي نظامي افغانستان از سوي ديگر، متمركز بود. شوروي در راه رسيدن به اهداف خود شتاب ناسنجيده نمي كرد بنابراين كوشش شوروي بر اين بود كه پروسه نفوذ خود را به طور موازي و همزمان در ابعاد سياسي، اقتصادي و نظامي به پيش ببرد. هدف اين بود كه تا زماني كه امكان توفيق و پيروزي نهايي محل ترديد باشد، نبايد شتابي به خرج داد. از اين رو روند نفوذ در لايه هاي پايين و ميانه اردو از قبل آغاز شده بود اما نفوذ جدي تر در حقيقت بعد از 1967 آغاز شد زماني كه جناح پرچم با رهبري ببرك كارمل كه روابط منظم و نزديك با ديپلوماتهاي شوروي در كابل داشت، فعاليت خود را براي نفوذ در نيروهاي نظامي و اردوي افغانستان سامان داد. افسراني كه از اين طريق جذب ح.د.خ.ا شدند نقش كليدي را در تحقق اهداف حزب كه سرنگوني دولت و اشغال افغانستان بود، ايفا نمودند. سه تن از اين افسران بنامهاي فئض محمد، حميد محتاط و پاشا وفادار كه در شوروي آموزش نظامي ديده بودند و در كودتاي 1973 نقش اساسي بازي كردند، گرايش چپي داشتند.
از 1973 به بعد عمليات نفوذ در اردو توسط جناح خلق هماهنگ مي شد تا جناح پرچم بتواند همكاري خود را با حكومت داود حفظ كند. اما در عين حال تنش جناحي ميان شاخه خلق و پرچم همچنان ادامه داشت تا اينكه در 1977 براي دومين بار و در واقع با نفوذ شوروي اين دوجناح باهم متحد شدند و سرانجام به نخستين هدف خود كه سقوط دولت جمهوري داود بود، دست يافتند. در يك نبرد نابرابر كه با خيانت افسران اردو تغذيه مي شد، داودخان از پاي درآمد و مناديان آزادي، برابري، دموكراسي و كرامت انساني به اعضاي خانواده، زنان و كودكان وي رحم نكردند و همه را در جلو چشم داود تيرباران كردند.
ادامه دارد..
منابع:
- Adamec, Ludwing. W, Afghanistan’s Foreign Affairs to the mid twentieth century: Relations with the USSR, Germany and Britain, Tucson: University of Arizona Press, 1974.
- Arnold, Anthony, Afghanistan’s two-party communism: Parcham and Khalq, Stanford: Hoover Institution Press, 1983.
- جنرال محمد نبی عظیمی، اردو وسیاست در سه دهۀ اخیر افغانستان،1376
- دستگيرپنجشیری، ظهور وزوال حزب دمکراتیک خلق افغانستان،كابل.
موضوع مرتبط:
سياسي, تاريخي
|