Home

Afghanistan Columnists

Click bank

Articles  

News

Links

Books

Gallery

Policy

   باشگاه نويسندگان آزاد

  |  صفحه اول  |  افغانستان  |   نويسندگان  مقالات   |   اخبار     كليك‌بانك  |   كتابخانه   |   گالري   |   پاليسي   | تماس



 

لوگوي سايت

خبرتازه

سازمان ملل متحد درصدد تغییر نحوه کمک رسانی به افغانستان
07/06/2008 12:04 AM

نماینده ویژه سازمان ملل متحد در افغانستان امروز قرار است طرحی برای بهبود هماهنگی های بین المللی و داخلی افغانستان در امر کمک رسانی ارائه کند.

تاکنون میلیاردها دلار برای کمک به بازسازی افغانستان به این کشور سرازیر شده اما میلیونها دلار از این کمک ها نیز از بین رفته است.

کای آیده نماینده ویژه سازمان ملل متحد خواستار این است که کمک های جهانی از طریق دولت افغانستان صرف بازسازی این کشور شود.

اما دولت افغانستان در مقابل باید با فساد موجود مبارزه کند.

خبرهاي بيشتر در اينجا...

 

مقالات نويسندگان

مسؤوليت هرسخن بدوش پديدآورنده است. سايت در قبال آثارارسالي نويسندگان پاسخگو نيست

 گفتگو/گزارش


بازخواني كاغذپران باز به روايت نويسنده



تاريخ نشر: 23- 04-2008

پاسخهاي خالد حسيني به پرسشهاي خوانندگان


این کتاب به هیچ وجه نوعی سرگذشت نامه نیست. البته خیلی دشوار است که انسان از یک خلا عاطفلی شروع به نوشتن داستان کند بالاخره باید رابطه ای با واقعیت وجود داشته باشد. اولین ۱۰۰ صفحه یا یک سوم اول رمان در کابل اتفاق می افتد، که برای من از کودکیم خیلی آشنا بوده است و اساسا تلاشم این بود که آن زمان و مکانی را خلق کنم که خودم شخصا تجربه کرده بودم. بادبادک پرانی در طول سه تا چهار ماه زمستان تمام روزهای مرا پر می کرد. از همان زمان به سینما و نوشتن داستان علاقه مند بودم. من نوشتن را از هشت یا ۹ سالگی شروع کردم. سعی کردم زندگی اجتماعی غنی، فضا و مناظر آنجا، صداها و بوهایش همه را دوباره بسازم. این خاطرات از آن دوران برای من بسیار عزیزند. آن دوره دوره ای است که حالا به نظر می رسد از دست رفته باشد. دوره ای که بسیاری از افغانها آن را با صمیمیت و محبت به یاد می آورند. من تلاش کردم در داستانم زمان و مکانی را خلق کنم که شخصا تجربه کردم بودم.


حسن و امیر را شاید بتوان الگوهایی ازلی دانست. حسن یک شخصیت مسیح گونه و از خود گذشته است که ریشه های عمیقی در خوبی و خلوص دارد. روی دیگر سکه پسرهای قلدر و زورگوی همسایه اند که قطب مخالف حسن هستند و در وسط، امیر قرار می گیرد که پایگاه اخلاقی او خیلی شکننده تر از حسن است و به همین دلیل به عنوان قهرمان داستان خیلی جالب تر است. چون بهتر است در داستان شخصیتی را دنبال کنیم که آدم را ناامید می کند، غافل گیر می کند به خشم می آورد و به نوعی احساس می کنید که با او ارتباط برقرار می کنید.

Daily Images

 پاسخهاي خالد حسيني به پرسشهاي خوانندگان


 


در جلسه اخیر باشگاه کتابخوانی سرویس جهانی بی بی سی که به صورت یک برنامه ماهانه رادیویی اجرا می شود، خالد حسینی به عنوان نویسنده مهمان حضور یافت و به پرسشهای حاضران و بازدیدکنندگان سایت بی بی سی پاسخ داد.


موضوع اصلی جلسه، رمان "بادبادک باز" اولین کتاب آقای حسینی بود که به ۴۷ زبان ترجمه شده و تاکنون بیش از ۱۰ میلیون نسخه از آن در دنیا به فروش رسیده است. ناگفته نماند که دومین رمان این نویسنده هم در سال جاری پرفروش ترین کتاب در بریتانیا بوده است.


آقای حسینی که دانش آموخته رشته پزشکی است، تا ۱۸ ماه بعد از انتشار کتاب اولش، همچنان به حرفه طبابت مشغول بوده و نوشتن را به عنوان فعالیتی تفننی دنبال می کرده، اما اکنون حرفه اصلی او نویسندگی است.


بعضی از سوالاتی که در آن نشست مطرح شد پرسشهایی بود که عده ای از خوانندگان صفحه صدای شمای سایت فارسی برای ما ارسال کرده بودند. متن زیر شامل تمام سوالات طرح شده در آن جلسه و پاسخهای آقای حسینی است:


چه ایده یا رویدادی، موضوع این رمان فوق العاده بخصوص را به ذهن شما آورد و چه چیز به شما انگیزه داده که چنین رمانی را بنویسید؟


من با ایده نوشتن یک رمان شروع نکردم. با خبر شدم که بادبادک پرانی در بهار ۱۹۹۹ در کابل ممنوع اعلام شد. این فعالیت نه فقط برای من بلکه برای برادرم، پسرهای فامیل ما و دوستان نوجوانی ام یک سرگرمی اصلی بود. در افغانستان این یک سنت قدیمی محسوب می شود و به نظرم تصمیم بسیار بی رحمانه ای بود که کودکانی که هیچ چیز نداشتند از همین لذت کوچک هم محروم بشوند. نشستم تا صرفا داستانی تفننی درباره بادبادک پرانی در کابل بنویسم. البته داستانها راه خودشان را می روند. رفته رفته آن چیزی که به عنوان داستانی راجع به بادبادک پرانی شروع شده بود به یک قصه کوتاه ۲۵ صفحه ای راجع به دوستی پیچیده میان دو پسر تبدیل شد دوستی محتوم به شکست و بعد به داستانی راجع به شرافت، نارو زدن، گناه ، بزدلی و بخشش تبدیل شد. این داستان چند سالی به حال خود ماند تا ماه مارس ۲۰۰۱ زمانی که همسرم آن را کشف کرد و خواند. من دیدم او خیلی به آن علاقه مند شده و خواندش را به به پدرش هم توصیه کرده بود. برای همین دوباره به سراغ داستان رفتم و دیدم اگرچه اشکالاتی در آن بود این ظرفیت را داشت که به داستانی بلند و جالب تبدیل شود. در من این امید به وجود آمد که شاید بتوان آن را به داستانی بلند تبدیل کرد و نوشتن آن را در مارس ۲۰۰۱ شروع کردم و در ژوئن ۲۰۰۲ هم به پایان رسید.


صحنه های کودکی که در این کتاب ترسیم شده، پر از عاطفه و احساسند و خواندن کتاب تجربه ای جذاب است. آیا این کتاب با الهام از کودکی شما نوشته شده است؟ آیا شما حتی در خردسالی از شکافهای قومی و قبیله ای آگاه بوده اید؟


این کتاب به هیچ وجه نوعی سرگذشت نامه نیست. البته خیلی دشوار است که انسان از یک خلا عاطفلی شروع به نوشتن داستان کند بالاخره باید رابطه ای با واقعیت وجود داشته باشد. اولین ۱۰۰ صفحه یا یک سوم اول رمان در کابل اتفاق می افتد، که برای من از کودکیم خیلی آشنا بوده است و اساسا تلاشم این بود که آن زمان و مکانی را خلق کنم که خودم شخصا تجربه کرده بودم. بادبادک پرانی در طول سه تا چهار ماه زمستان تمام روزهای مرا پر می کرد. از همان زمان به سینما و نوشتن داستان علاقه مند بودم. من نوشتن را از هشت یا ۹ سالگی شروع کردم. سعی کردم زندگی اجتماعی غنی، فضا و مناظر آنجا، صداها و بوهایش همه را دوباره بسازم. این خاطرات از آن دوران برای من بسیار عزیزند. آن دوره دوره ای است که حالا به نظر می رسد از دست رفته باشد. دوره ای که بسیاری از افغانها آن را با صمیمیت و محبت به یاد می آورند. من تلاش کردم در داستانم زمان و مکانی را خلق کنم که شخصا تجربه کردم بودم.


در مورد شکافهای قومی فکر می کنم تا آن حد که یک پسربچه می تواند از این چیزها آگاه بشود، آگاه بودم. یادم هست وقتی داستانویسی را در کابل شروع کردم کردم، بسیاری از داستانهایم آن طور که حالا با نگاهی به گذشته به یاد می آورم بشدت احساسات گرایانه بودند. اما در عین حال در بسیاری از آن نوعی آگاهی اجتماعی هم وجود داشت چون در آنها طبقات اجتماعی وجود داشت. آدمهایی که مرفه بودند و آدمهایی که بشدت فقیربودند و سر راه هم قرار می گرفتند. برخورد آنها با هم و تراژدی که از پی آن می آمد، غیرقابل اجتناب بود. این نکته ها به من می گوید که در آن موقع تا حدی از چند و چون دنیایی که در آن زندگی می کردم آگاه بودم.


به عقیده شما چرا "بادبادک باز" در ایران و نقاط دیگر دنیا این همه محبوب شده است؟


وقتی کتابی در جهان زبانزد و شناخته شده می شود فکر می کنم همیشه عنصری از راز و رمز در این موضوع وجود دارد که توضیح ناپذیر است. این که چرا یک کتاب می تواند آدمهای فراوانی را به هم پیوند بدهد، احساساتی که برمی انگیزد، واکنشهایی که از خوانندگانش بروز می کند. فرقی نمی کند این خوانندگان اهل کجا باشند بلکه واکنشها به هم شبیه اند. بنابراین به نظر من این طور نیست که ایران یک استثنا باشد. نامه هایی که از ایران بدستم می رسد کم و بیش شبیه همانهاست که از جاهای دیگر مثل آفریقای جنوبی، اسرائیل، فرانسه یا انگستان دریافت می کنم.


اما این که می گوییم در ایران، آیا بخاطر شیعه بودن مردم ایران و همدردی آنها با اقلیتی از شیعیان سرکوب شده نیست؟


من مطمئنم که این موضوع هم نقش دارد و این گاهی در در نامه هایی که دریافت می کنم منعکس است. بعلاوه ایران و افغانستان همسایه اند و از نظر فرهنگی و زبانی مشترکات زیادی میان آنها هست. بنابراین طبیعی است که مردم ایران به این رمان علاقه مند بشوند.


آیا حسن و امیر دو وجه مختلف یک شخصیت هستند؟ به نظر می رسد حسن کسی است که امیر می توانست باشد در صورتی که او آن رابطه ای را با پدرش داشت که همیشه می خواست داشته باشد؟


حسن و امیر را شاید بتوان الگوهایی ازلی دانست. حسن یک شخصیت مسیح گونه و از خود گذشته است که ریشه های عمیقی در خوبی و خلوص دارد. روی دیگر سکه پسرهای قلدر و زورگوی همسایه اند که قطب مخالف حسن هستند و در وسط، امیر قرار می گیرد که پایگاه اخلاقی او خیلی شکننده تر از حسن است و به همین دلیل به عنوان قهرمان داستان خیلی جالب تر است. چون بهتر است در داستان شخصیتی را دنبال کنیم که آدم را ناامید می کند، غافل گیر می کند به خشم می آورد و به نوعی احساس می کنید که با او ارتباط برقرار می کنید.


چرا پدر امیر امکان آموزش و تحصیل را برای حسن فراهم نکرد؟ بویژه با در نظر گرفتن این که حسن پسر بسیار باهوشی بود؟


در واقع هیچ دلیل موجهی برای بی سواد ماندن حسن وجود ندارد از سالهای نوجوانی ام در افغانستان یکی از چیزهای غم انگیزی که به یاد دارم و صحبت کردن درباره آن در جامعه افغان به طور باز و آزادانه مشکل است، غفلت انکارناپذیر نسبت به هزاره هاست که قرنها تداوم داشته. بخصوص طی ۱۰۰ سال اخیر. هزاره ها به طور سنتی از رسیدن به مقامات بالا در جامعه محروم بوده اند از تحصیلات عالی، از داشتن مقامات دولتی و معمولا به عنوان کارمندان دون پایه دولت کار می کرده اند. دست کم این چیزی است که من به یاد می آورم و مشاهده ای است مبتنی بر واقعیتی که بسیاری از افغانهایی که من می شناسم به یاد می آورند. به نظر من، این شرم آورست و موضوعی است که باید درباره اش صحبت کرد تا دوباره مرتکب این اشتباه نشویم. افغانستان در مسیری قرار دارد که امیدواریم به روشن بینی بیشتری دست پیدا کند و برابری بیشتری در آن برقرار شود. اذعان این چیزها به ما کمک می کند که در آینده با این مسائل بهتر کنار بیاییم.


شخصیت حسن در رمان شما چنان محوری است که حضور او بر سراسر داستان مسلط است. چرا او چنان به سرعت کشته می شود پیش از آن که این دو دوست دوباره با هم دیدار کنند و حرفهای نهانی شان را به هم بگویند و امیر بتواند از او عذرخواهی کند؟


چون اگر سیر ماجراها این طور پیش می رفت، داستان خیلی بی روح می شد. ما در زندگی واقعی خواهان این هستیم که چنین چیزهایی اتفاق بیفتد اما آنچه در زندگی واقعی اتفاق می افتد به ندرت می تواند موضوع داستانی پرکشش باشد. رمان و داستان راجع به رفتن به جاهایی هستند که نمی خواهید بروید و تجربیاتی که نمی خواهید تجربه کنید.


در حالی که بخش اول "بادبادک باز" بسیار واقع گرایانه و صمیمانه است، در بخش دوم که راجع به بازگشت امیر به افغانستان و تلاش او برای نجات پسرک است، حالتی هالیوودی پیدا می کند. آیا این تغییر عمدی بوده است؟


من به طور حتم آگاهانه و عمدا چنین کاری نکرده ام که فکر کنم خب، حالا بیاییم بخش دوم را هالیوودی کنیم. ولی راستش خیلی هم از این بابت ناراحت نیستم و نمی خواهم آن را توجیه کنم یا برای وجود این ویژگی عذر و بهانه بتراشم. من در نوجوانی فیلمهای زیادی تماشا می کردم و در نوشتن نوعی سینماگرایی دارم و داستانها را در ذهنم مجسم می کنم. بهرحال این عمدی نبوده است.


چقدر رابطه امیر و حسن بر اساس رابطه شما با حسین خان در دوران خردسالی تان ترسیم شده؟


اول برای آنها که نمی دانند این را توضیح بدهم که من در کابل بزرگ شدم و پدرم مردی را به استخدام خود درآورد که یک آشپز و از هزاره ها بود مثل حسن. او سی و اندی سالش بود و من پسری نوجوان بودم. من و او نسبتا به هم نزدیک بودیم و با هم بازی می کردیم او مرا به سینما می برد و کمک می کرد بادبادک هوا کنم. و ما با هم حرف می زدیم و می گشتیم. او بی سواد بود و این یکی از لحظات بغرنج کودکی من محسوب می شود که زندگی مرا در مسیری تازه قرار داد و مرا با افقی تازه روبرو کرد که باعث شد بفهمم در دنیا نابرابری وجود دارد. من کمی به حسین خان کمک کردم که الفبا و خواندن را یاد بگیرد و تا حد زیادی بخاطر تلاشهای خودش در نهایت خواندن را یاد گرفت و بعد به هزاره جات رفت تا ازدواج کند و رابطه ما با رفتن او تمام شد. اما نکته قابل توجه این است که من تمام این کتاب را نوشتم و وقتی تمام شد و آن را دوباره خواندم تشخیص دادم که چیزی از من و حسین خان در این ارتباط هست. این موضوع شاید نشان بدهد که رمانها چطور نوشته می شوند و موضوعها چطور در ناخودآگاه آدم جای می گیرند.


آیا در افغانستان واکنشی متفاوت نسبت به کتابتان ندیدید؟ چون در نهایت این کتاب راجع به آنهاست، راجع به خاطرات آنها از یک دوران و فیلم برگرفته از این کتاب هم بحث انگیز شد.


بر اساس ای میلها و نامه هایی که دریافت کرده ام، برای بسیاری از آنها این کتاب در حکم نوعی پالایش روحی بوده است و واقعیتی را منعکس می کند که آنها در افغانستان دیده اند. آنها مصیبتها و شادیهای زندگی خود را در صفحات کتاب می بینند و با شخصیتها همذات پنداری می کنند. بعلاوه این کتاب به موضوعاتی می پردازد که عمده اما هم چنان غیرقابل ذکر و حساسیت برانگیز هستند. منظور من مشکلات درونی اقلیتهای قومی و نژادی است. اینها واقعیاتی است که هر کسی آن را اذعان می کند اما از گفتن اش اکراه دارد. ما در افغانستان افتخار می کنیم که با وجود تنوع قومی در کشور به هر حال همه همدیگر را افغان می خوانیم. اما مواقعی پیش می آید که من فکر می کنم تمام این تصور افغان بودن این یک افسانه است چون افغانستان کشوری با بافتی بسیار متنوع است و به دلیل آن که رمان من به صراحت به موضوعاتی می پردازد که به این شکل آشکار بیان نشده، بحث انگیز شد. اما من متاسف نیستم. از فیلم هم متاسف نیستم. چون اینها در حکم میان بر رفتن به سوی جایی است که نمی خواهید به آن وارد شوید. بیان چیزهایی که راجع به آنها داستان نمی نویسیم، فیلم نمی سازیم فقط به این دلیل که نسبت به آنها معذب هستیم و می ترسیم که کسی آزرده خاطر بشود. فکر نمی کنم که ما بخواهیم هنرمندان و نویسندگان ما این طور رفتار کنند. به هیچ وجه قصد مقایسه ندارم ولی در آمریکا به جایی رسیده ایم که با مسائلی مثل نژاد پرستی و بردگی رودرو می شویم. هر جامعه ای مسائلی خاص خودش دارد که حرف زدن درباره آنها برایش دشوار است. اما به نظر من در نهایت باید به نارضایتی ها بی توجه بود و این مسائل را مطرح کرد. بنابراین وقتی که به طور مثال دولت افغانستان نمایش فیلم بادبادک باز را ممنوع کرد، برای من عجیب نبود. دلسرد شدم اما تعجب نکردم.


آیا دور بودن شما از کشورتان باعث نشده که تصویر کشورتان در ذهن شما بخصوص در نیمه اول کتاب خیالی و رمانتیک بشود؟


بی تردید همین طور است. فکر می کنم این سلمان رشدی بود که گفت نویسنده ها یی که در تبعید می نویسند وطنشان را از ورای آینه ای شکسته می بینند. به نظر من این حرف بسیار درستی است. من در افغانستانی بزرگ شدم که در صلح و صفا بود و تصویر آن اکنون بعد از آن چیزهایی که طی این سه دهه و نیم پیش آمده در خاطر بسیار خوشایندتر جلوه می کند. دلتنگی برای وطن ممکن است چشم آدمی را کمی نابینا کند و علاوه بر این دوران کودکی من دورانی بسیار باصفا بود. زندگی بسیار خوبی داشتم. خیلی خوشبخت بودم این موضوع در صفحات کتاب منعکس است.


نویسندگان مسلمان خصوصا آنها که توانسته اند مخاطبان و علاقه مندان زیادی پیدا کنند، چگونه می توانند نظری را که راجع به اسلام وجود دارد تغییر دهند؟


به نظر من اگر کسی کارش را با این هدف شروع کند که بخواهد عقاید دیگران را تغییر دهد، محتوم به شکست است. مردم دست چنین کسی را می خوانند. برای خود من آنچه تاثیر گذار بوده این بود که سعی کردم داستانی را تا آنجا که می توانم صادقانه و خالصانه ارائه کنم و آن وقت بگذارم که تمام تاثیرات آن به طور طبیعی پیش بیاید. من فقط روی کاراکترها تمرکز کردم، روی داستان و عواطف آن، و سعی کردم زمانش، مکانش و دنیایش را از نو خلق کنم. اگر داستانی بتواند در سطحی انسانی با دیگران ارتباط برقرار کند آن وقت می شود امیدوار بود که جامعه و دنیایی را که معرف آن است طوری جلوه بدهد که دیگر چندان بیگانه، عجیب و خصمانه به نظر نرسد. در پایان فیلم بادبادک پران لحظه ای کوتاه هست که امیر نومید است و تصور می کند پسری که او دنبالش بوده گم شده و ممکن است کشته شود. او وارد یک مسجد می شود، وضو می گیرد و نماز می خواند. در فیلم این صحنه ها ۱۰ یا ۱۵ ثانیه بیشتر نیست اما به نظر من همان صحنه کوتاه راه زیادی را برای تغییر ذهنیاتی که راجع به اسلام وجود دارد طی می کند.


"بادبادک باز" کتابی مردانه است، تمام شخصیتهای اصلی آن مردانی متفاوت هستند. این سوال پیش می آید که آیا شما عمدا زنها را کنار گذاشتید. آیا به همین دلیل بوده که "هزار خورشید تابان" از زاویه دید زنانه نوشته شده؟


من وقتی شروع به نوشتن داستانی می کنم چندان چیزی ازاین مسائل نمی دانم. واقعا تصویر خیلی مبهم و نامشخصی از آنچه پیش خواهد آمد در ذهن دارم. صرفا این طور پیش آمده که این داستان به داستان محبتی میان دو مرد، دو برادر و پدران و پسران تبدیل شده و همان طور که شما می گویید داستانی مردانه شده است. من عمدا نخواستم که کتابی راجع به مردان یا زنان در جبران آن بنویسم. البته تصمیم من در مورد کتاب دوم این بود که موضوع آن زنان باشد. خود را در برابر این امر ناگزیر می دیدم اما این بار هم این موضوع موقع نوشتن رمان پیش آمد و این کتاب به به کتاب مادران و دختران تبدیل شد و کتابی راجع به رابطه "خواهری" و محبت میان زنان و رنجها و چالشهای خاصی که آنها در چنان محیطی با آن روبرو هستند.


آیا پیش از نوشتن یک رمان از مضامین آن بی خبرید و حتی از داستانش هم آگاهی ندارید. بلکه فقط از یک تصویریا یک فکر شروع به نوشتن می کنید تا ببینید به کجا می رسد؟


بله، ممکن است از چیزی به سادگی رنگ یک کتاب یا یک عبارت یا یک بادبادک شروع کنم. بعد می نشینم تا ببینم چه پیش می آید. بندرت می دانم چه خواهد شد. به هیچ رو نمی دانستم که "بادبادک باز" چگونه تمام می شود. زمانی که یک داستان کوتاه بود فقط تا آن حد نوشته بودم که امیر به پاکستان می رود و با دوستش رحیم خان دیدار می کند وبرمی گردد. می دانستم باید چیز دیگری هم باشد اما نمی دانستم چه. رابطه واقعی امیر و حسن را هم نمی دانستم. تقریبا نصف رمان را نوشته بودم که تشخیص دادم آنها برادراند و این موضوع همه چیز را تغییر داد.


فکر می کنید که در کتابتان تصویر بی طرفانه ای از تاریخ معاصر افغانستان ارائه کرده اید؟


من تا حد ممکن سعی کرده ام که این طور باشد. اما نباید فراموش کنیم که این یک رمان است. هسته اصلی یک رمان را زندگی عاطفی شخصیتهای آن تشکیل می دهد. این نمایش است. داستان است. قرار نیست بیانیه ای راجع به تاریخ معاصر افغانستان باشد. داستانی است که از زبان راوی اول شخص از نگاه یک پسر پشتون ثروتمند و نوجوان بیان می شود. دنیایی که نشان داده می شود دنیایی است از زاویه دید او و آن طور که می بیند و تعبیر می کند. بنابراین نمی تواند کاملا بی طرف باشد. هر شخصیتی تعصبها و پیشداوریهای خودش را دارد و نویسنده باید به این وفادار بماند.


بعضی معتقدند که در کتاب شما آمریکا به صورت نوعی سرزمین موعود نشان داده شده و در آن هیچ انتقادی نسبت به حمله به افغانستان دیده نمی شود و پایانی چون پایان قصه های پریان دارد. آیا خود را مجبور می دیدید که آمریکا را به این صورت ترسیم کنید تا محبوبیت و فروش زیاد کتاب تضمین شده باشد؟ شاید این سوال بدبینانه به نظر برسد.


در مقایسه با این که در بعضی از سایتهای اینترنی برای گپ زدن گفته اند که من عامل سازمان سیا هستم و دولت آمریکا مرا استخدام کرده تا برای عملیاتش در افغانستان تبلیغ کنم، چندان بدبینانه نیست. در این مورد بازهم باید توجه کنیم که این موضوع به برداشتها و دیدگاههای شخصیتهای داستان مربوط می شود و ما در رمان باید بتوانیم میان آنچه که از چشم شخصیت داستان دیده می شود و عقاید و باورهای شخصی نویسنده تمایز قائل بشویم. البته من حرف شما را قبول ندارم چون در کتاب اشاراتی به جنگ آمریکا و آنچه در افغانستان رخ داد وجود دارد. به نظر من احساسات افغانها نسبت به آمریکا متناقض و پیچیده است. از صحبتهایی که در کابل و بخشهای دیگر کشور با افغانها داشتم فهمیدم که احساسات آنها ترکیبی از خشم، نومیدی و همچنین امتنان و سپاسگزاری است. آنها این را اذعان می کنند که بدبختانه حضور نیروهای ائتلاف در کشورشان ضروری است. من می بینم که در افغانها ترسی همگانی وجود دارد که نکند ناتو و نیروهای ائتلاف بساط خود را جمع کنند و بروند. این بخاطر علاقه آنها به این نیروها نیست بلکه برای آن است که گزینه دیگری که دارند بقدری وحشتناک است که این حضور را به هرج و مرجی که در غیاب نیروها پیش خواهد آمد ترجیح می دهند.


در یکی از فصلهای پایانی کتاب اشاره ای بسیار کوتاه به حادثه یازدهم سپتامبر شده. آیا این اشاره گذرا بخاطر آن است که می دانستید با وجود وحشتناک بودن آن حادثه، در افغانستان مردم هر روز با انفجار سرو کار دارند و بر اثر حملات کشته می شوند در حالی که به نظر نمی رسد این اتفاقات چندان خبرساز بشود؟


خیر. چون من بیست سال است که در آمریکا زندگی کرده ام و از سال ۱۹۹۳ شهروند آمریکا بوده ام و حادثه یازدهم سپتامبر را هم به عنوان یک افغان و هم یک آمریکایی تجربه کردم و برایم رویدادی هولناک بود. در واقع عکس این موضوع صادق است. من در این مورد به اختصار نوشتم چون حادثه آن قدر عظیم بود که نوشتن به شکلی تاثیرگذار درباره اش برایم ممکن نبود و فکر کردم اگر به کوتاهی آن را ذکر کنم بهتر است. هر خواننده ای می داند که آن روز چه اتفاقی افتاد. ما با این آگاهی کتاب را می خوانیم بنابر این اگر به تفصیل به جزء به جزء آن حادثه می پرداختم بی مورد بود. بعلاوه موضوع اصلی کتاب چیز دیگری بود. همیشه موضوعات فرعی گیرایی هست که ذهن نویسنده را به خود متوجه می کند اما باید دید موضوع اصلی کتاب چیست. باید در آن مسیر باقی ماند.


امروز در افغانستان نحوه بادبادک پرانی قدری تغییر کرده و سیمهایی که برای این کار استفاده می شود محصول چین است. بادبادکها به طور انبوه تولید می شوند و دیگر نیازی نیست که کسی برای درست کردن یک بادبادک منحصر بفرد زحمت زیادی بکشد. با این حساب آیا بادبادک پرانی در آنجا هنوز هم از نظر شما جالب و هیجان انگیز است؟ نظرتان را جع به بزکشی که ورزش رایج دیگر افغانستان است چیست؟


راستش اطلاعات من راجع به نحوه بادبادک پرانی در افغانستان فعلی چندان تازه نیست. اما مطمئنم که هیچ چیز آن طور که می تواند برای پسرکی ۱۱ ساله جالب باشد، برای مردی ۴۳ ساله هیجان انگیز نیست و بادبادک پرانی هم بویژه از آن جمله است. البته در بادبادک پرانی فقط این کیفیت سیم و ابزار نیست که اهمیت دارد بلکه لطف آن در دوستی ها و همراهی هاست. این که موقع بادبادک پرانی ذهن آدم از بسیاری مسائل و دغدغه ها رها می شود و وقت خود را با دوست و برادرتان می گذرانید. در مورد بزکشی هم که بوسیله سوارکاران بسیار ماهر انجام می شود باید بگویم که ژوزف کاسل، نویسنده فرانسوی کتاب بسیار خوبی به نام "سوارکار" نوشته که فیلم زیبایی هم بر اساس آن در اوایل دهه شصت میلادی ساخته شد و عمر شریف و جک پالانس در آن بازی کرداند. من این فیلم را چندین بار در افغانستان تماشا کردم.


بعضی می گویند تصویری که در کتابتان از اوضاع در افغانستان ترسیم کرده اید بسیار غم انگیز است. آیا شما از بهبود شرایط در آنجا ناامید هستید یا این که در جایی از کتاب بارقه ای از امید وجود داشته که این دسته از خوانندگان آن را ندیده اند.


سوال دشواری است. باید بگویم چهار یا پنج سال پیش نسبت به آینده افغانستان احساس بسیار بهتری داشتم. فکر می کنم خیال پردازیها در این باره تمام شده و جای آن را نوعی دلسردی آشکار گرفته است. هفت سال پیش بسیاری تصور می کردند که زندگیشان خیلی بهتر از این که حالا هست، خواهد شد. شاید غیرواقع بینانه باشد که تصور کنیم کشوری که حدود ۳۰ سال گرفتار جنگ بوده، باید ظرف شش یا هفت سال بازسازی بسیار بهتر از این باشد که هست. به عقیده من بسیاری از نگرانی هایی که وجود دارد واقعی است و بی اساس نیست. البته بهبودهایی صورت گرفته. اما من در سپتامبر گذشته که به افغانستان رفتم نسبت به سال ۲۰۰۳ بسیار بیشتر احساس ناامنی می کردم. با این حال باید امیدوار و خوش بین بود اما در عین حال هشیاری و واقع بینی هم لازم است. نباید ساده اندیش بود. افغانستان کشوری است که به طور قطع هم چنان به یاری جامعه جهانی و تعهدات دراز مدت و قوی این جامعه در قبال خود نیاز دارد.


نقل از: سايت فارسي بي بي سي


 

موضوع مرتبط: گفتگو/گزارش
بازديد 272
رتبه
ضريب
رتبه بدهيد
نقد و نظر

چاپ مطلب

ارسال مطلب

  ديگرنبشته‌ها از admin:

 

  از ميان همين موضوع:

  • انكشاف در افغانستان سيد حسن اخلاق
  • Search Armans.Info Search the Web

    نقل مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجازاست

    آمار مقالات


    Journalists--------------------------------- تعداد ژورناليست --------------------------: 61
    Articles----------------------------------- تعداد مطالب تازه -------------------------: 638
    Comments-------------------------------- تعداد نظرات ------------------------------: 3838
    Categories-------------------------------- تعداد موضوعات ---------------------------: 33

    اطلاعات و ترافيك سايت

    
    Total Hits------------------------------ مجموع بازديدها--------------------------697982
    Users Online-----------------------------19-----------------------------------افراد آنلاين
    Your IP-------------------------- آي پي شما-----------------------38.103.63.17
    38.103.63.17
    ----------------------------------------

    تاريخ تأسيس ------------------------------ Construction ------------------------- 2002
    تاريخ بازسازي ------------------------------ Re-construction---------------------- 2004