|
|
|
 |
|
مطالب بيشتر از
امين آرمان
در صفحه اختصاصي نويسنده
|
|
پيوستهها |
|
|
در باب پيوند تابوشكني با خودشكني
نويسنده: امين
تاريخ نشر: 23.02.2008
به نظر من بزرگترين رمز توفيق جهاني خالد حسيني، گذشته از اينكه آثارش از لحاظ به اصطلاح تكنيك ادبي و شگردهاي داستان نويسي تا چه اندازه غنامند بوده است- كه اين يكي را بايد اهل تكنيك بگويند!- در نگارش و انتشار آثارش به زبان انگليسي و به عبارت ديگر به زباني غير از زبان فارسي است. اگر خالد كتابهايش را به زبان فارسي و شما بگوييد به دري مي نوشت، بعيد بود حتي نام آنها را مي شنيديم چه رسد به اينكه كسي نقد يا توصيفش كند.
"گديپران باز، تابو ها و زخم های يک جامعه ی بسته" عنوان نوشته اي است كه بتازگي به قلم دکتر فروغ کريمی در سايت نقد و جامعه منتشر شده است. نويسنده از عدم اقبال و سكوت محافل فرهنگي افغاني نسبت به آثار خالد حسيني كه اقبال جهاني يافته اند به خصوص از برآشفتگي و يا خاموشي فرهنگيان هزاره ابراز نارضايتي كرده است. من يادداشت قبلي ام را با عنوان "دموكراسي بدون آدمهاي دموكرات از زبان خالد حسيني" نوشتم. آن ياداشت به يك گوشهاي از فهم زماني نويسنده كاغذپرانباز اشاره داشت كه بر مي گردد به آغاز روند تازهي استقرار دموكراسي در افغانستان كه احتمالا مقارن است با ختم نگارش رمان. يعني زماني كه پيشداوري نسبت به برايند وقايع و جريانات پيش رو تنها با تكيه به الگوها، شخصيتها و نمادهايي كه در پروسه جديد پساطالبان چينش مي شوند و به استخدام گرفته مي شوند، امكان پذير مي شد و خالد حسيني بر همين مبنا و پيشفرض، دورنمايي مبهم از آينده اين پروسه را تصوير مي كند. او اين تصوير را به صورت گذرا و كنايه آميز طرح مي كند تا قدرت پيشبيني را از خواننده سلب نكند. در مورد اثر دوم خالدحسيني(هزارخورشيد تابان) و حسادتها و تعصباتي كه نسبت به آثار او و شخص وي اينجا و آنجا بروز مي كند يادداشت ديگري را قبلا نوشته بودم. برخي دوستان بعد از آن نوشته بالحن پرسشگرانه و اعتراض آميزي پيغام داده بودند كه گويا خالد حسيني در متن كتابش در باره هزارهها چنين و چنان نوشته است و من از همه چيز بي خبرم.
در نوشته قبلي يادآور شدم كه دوبار كتاب كاغذپرانباز را خوانده ام. من شايد در ميان وطنداران خود جزء آناني باشم كه براي اولين بار ترجمه نه چندان دلنشين آن را با لحن و سبك نگارش و گويش غليظ محلي ايراني و اصطلاحات وواژگان عرفي و گفتاري ايران همراه با اشتباهات فاحش اسامي خاص و... در همان سال نخستين انتشارش خواندند(مترجمان- زيبا گنجي و پريسا سليمان زاده- در ابتداي كتاب از داشتن يك مشاور افغاني هم اسم مي برد و از وي تشكر هم مي كند! من حيران مانده ام كه اين چطور مشاور افغاني است كه حد اقل كلماتي چون "هزارهاي ها، مدرسه راهنمايي استقلال، تيرو كمان هزارهاي! و... را كه بارها و بارها در متن تكرار شده اند مشورت نداده است تا لااقل به زبان نوشتار براي فارسي زبانان ايراني به"هزارهها"، دبيرستان استقلال، غلك و... اصلاح مي شدند). بار دوم كه خواندم، يادداشت نسبتا مفصلي در بيش از 20 صفحه نيز بر اين كتاب نوشتم البته نه با نگاه ادبي چرا كه رمان خواندهام اما داستان نويس نيستم؛ بلكه با ارزيابي رويكردها و پرداختهاي اجتماعي و فرهنگي ماجراها كه تم اصلي رمان را شكل مي دهد. زماني مي خواستم مطلب را منتشر كنم كه غوغاي تحريم اكران فيلم كاغذپران باز در افغانستان بلند شد و زماني كه احساس مي كردم احتمالا روشنفكران هزاره بر اين تحريم اعتراض خواهند كرد، نا گهان چشمم به اعتراضيه محترم حمزه واعظي افتاد كه گويا به نمايندگي از هزاره ها به يونسكو فرستاده و در سايتهاي گوناگون نيز بازتاب يافته بود. البته نگراني ايشان از اين بابت حق بود كه نمايش فيلم در بين عوام تأثيرات منفي نيز خواهد گذاشت. اما به هر حال با دركي كه از متن كتاب دارم و دلايلي كه در نوشته مفصل تر خود آورده ام، مخالف نظرات آقاي واعظي و همفكران ايشان بوده و نسبت به تحريم فيلم معترضم. هرچند كه تحريم و نيز تأكيد و انگشت گذاري مؤكد معترضان بر مضرات صحنهي خاصي از فيلم، شوق جويندگان آن را از همان بابت مضاعف كرد و هم اكنون كسي نيست در افغانستان كه جوينده فيلم باشد اما يابنده آن نباشد! هرگز فكر نمي كنم اين تحريم برايند اعتراض هزارههايي مانند جناب آقاي واعظي يا اقدامات بعيد نهادهايي چون يونسكو و در حمايت از اعتراضات آنان بوده باشد بلكه يقين دارم اين تحريم نتيجهي درك وآگاهي ديرهنگام متوليان فعلي وزارت اطلاعات و كلتور افغانستان از مضرات و محتواي كتاب است كه جناب واعظي و كسان ديگر بر اقدامات اخير شان به سختي شوريده اند و حق هم دارند كه بشورند.
رمزخموشي و خودفراموشي
نويسنده مطلب فوقالذكر از سكوت رمزآلود محافل فرهنگي و روشنفكري افغان نسبت به آثار خالد حسيني پرسيده و فلسفه اين سكوت را با نگاه روانشناختي- اجتماعي كاويده است. استنباط ايشان و درنگي كه در تبارشناسي اين مسئله كرده اند قابل تأمل است. در واقع وحشت از كاركرد تابوها باعث مي شود در حساس ترين زماني كه نياز به عصيان فرهنگي احساس مي شود، زبانها بند آيند و قلمها غلاف گردند. و البته اين بندش و انسداد فكر و بيان منحصر به اين موضوع هم نيست. اما به نظر من سكوت دست اندركاران ادبيات در افغانستان و نيز داستان نويسان افغاني و واكنشهاي منفي برخي از آنها در باب آثار خالد حسيني، نسبت چنداني با امساك فكري و يا ريسك مواجهه با تابو و محرمات اجتماعي ندارد. به نظر مي رسد سكوت يا واكنش آنها ريشه در دو چيز ديگر دارد: يكي همان تعصب خشك و بنياد برانداز قومي است كه خالد در سراسر رمان خود مي گويد تا زماني كه خود را از وجود آن تخليه نكنيم، هرگز به آرامش و رستگاري واقعي نمي رسيم. اين تعصب كم و بيش در ديگران؛ يعني قربانيان رمان خالد و ديگران غير پشتون نيز هست. دليل دوم آن به نظر مي رسد كه مهمتر باشد. اين دليل ريشه در يك "بيماري اپيدميك فرهنگي ويژه جامعه افغاني" دارد كه من آن را به "رقابت منفي" حرفوي و شغلي و صنفي افراد پيوند مي دهم. اين بيماري عبارت است از احساس حسادت عميق افغانها نسبت به "رشد مثبت" حرفوي يكديگر و برنتابيدن بالندگي و سربلندي هموطن خود در رشتهاي كه خود اندكي در آن ورود و وقوف دارند. زياد مهم هم نيست اين هموطن پشتون يا تاجيك يا هزاره باشد. اما البته اگر از تبار متفاوت باشد، طبيعي است عامل نخستين نيز به مدد عامل دوم مي آيد. فرض كنيم، خالد يك خارجي مي بود، آن زمان داوري و قضاوت اينان نسبت به او همين بود كه حالا هست؟ قسم مي خورم قضاوت شان غير از اين بود و آن وقت سخنان "آيزابل آلنده" در پشت جلد كتاب را تقليد مي كردند و بارها تكرار و تكرار(1). مدعيان داستان نويسي افغاني تا حالا از خلق يك اثر متوسط و حتي ضعيف در دائره زبان فارسي كه بتواند لااقل يك جايگاه "بين المللي فارسي" كمايي كند و در قلمرو زبان فارسي شهرت ادبي داشته و در بين عموم فارسي زبانان حرفي براي گفتن داشته باشد- نه فقط در قلمرو دري افغاني- ناتوان بوده اند. ولي با اين وجود براي اثري كه شهرت بي مانند جهاني يافته و پيشكسوتان ادبيات داستاني و محافل و ژورنالهاي ادبي جهان پيرامون آن مقالات و نقدهاي بسيار نوشته اند و برخي آن را يكي از كارهاي ادبي فوق العاده معاصر خود شمرده اند، استانداردهاي قالب و درونمايه رمان و معيار ادبي تعيين مي كنند! چند مدت پيش يكي از فلاسفه اجتماعي هموطن ما كه جديدا به كشف و شهود علٌي هم رسيده اند، ادعاء كرد سامؤئل هانتينگتون چيز تازهاي نياورده است و لب تئوري برخورد تمدنهاي وي برگرفته از يك مقاله اين هموطن است كه در آغاز دهه شصت در يكي از نشريات مهاجرين پيشاور چاپ شده است! حكايت برنتابيدن خالد از ناحيه داستان نويسان افغان بي شباهت به اين روايت نيست. و به همين دليل استدلال مي شود كه اثر خالد در دائره ادبيات افغانستان قرار نمي گيرد زيرا به زبان انگليسي نوشته شده است. من داستان نويس نيستم اما اين را نيك مي دانم كه آثار هوگو، بالزاك، كافكا، تولستوي، برشت، چخوف، ماكسيم، همنگوي، او هنري، ماركز، تاگور و... از آفرينشهاي ادبي فارسي نيستند. اگر زبان، معيار ادبي بودن و نبودن آثار مي بود و نه معنا و محتوا، ترجمههاي فارسي اين آثار در ميان ما چي مي كردند و به چي درد ما مي خوردند كه مرتب تجديد چاپ مي شوند؟ اما راست است كه با زدن پنبه اثر خالد از آن دائره، خيال دست اندركاران ادبيات معاصر افغانستان از بابت وجود يك رمان افغاني داراي وجهه و اعتبار جهاني در اين حوزه راحت مي شود. زهي سعادت!
به نظر من بزرگترين رمز توفيق جهاني خالد حسيني، گذشته از اينكه آثارش از لحاظ به اصطلاح تكنيك ادبي و شگردهاي داستان نويسي تا چه اندازه غنامند بوده است- كه اين يكي را بايد اهل تكنيك بگويند!- در نگارش و انتشار آثارش به زبان انگليسي و به عبارت ديگر به زباني غير از زبان فارسي است. اگر خالد كتابهايش را به زبان فارسي و شما بگوييد به دري مي نوشت، بعيد بود حتي نام آنها را مي شنيديم چه رسد به اينكه كسي نقد يا توصيفش كند. حالا مي بينيم كه ميليونها نفر در سراسر جهان خواننده كتابهايش شده اند. جالب است تيراژ چاپ اخير ترجمه فارسي اين كتاب 2200 جلد است! اگر خالد به زبان فارسي مي نوشت و معجزه هم مي كرد كه كتابهايش در سراسر قلمرو زبان فارسي خواننده يابد، البته كه خوانندگاني به همين تعداد و تيراژ يا اندكي بيشتر مي داشت. و او نيك دانسته است كه نمي توان در قالب زبان فارسي آنهم فارسي افغاني اثري جهاني آفريد؛ زيرا هر اثر فارسي افغاني لابد قبل از جهاني شدن، بايد روند افغاني شدن و سپس فارسي شدن را طي كند؛ يعني نخست از قيد و بند معيارها و استاندارهاي داستان نويسي معاصر در افغانستان كه با تقليد بي سروپا از نويسندگان ايراني با كيل و وزن تعيين مي شوند، عبور كند و اين عبور چه سخت است و محال! (مي گويند آقاي عتيق رحيمي با "خاكستر و خاك" خود، از اين قيد و بند نيمچه عبوري كرده است كه به نظر من همان عبورهم ظاهرا مديون ترجمههاي فرنگي آن است، نه اصل اثر كه به دري نوشته شده و در ايران منتشر شده است با تيراژ 2000 و فقط يكبار). اگر به فارسي ستيزي متهم نشوم كه خوشبختانه نخواهم شد زيرا پيش از اين از آقاي هارون نجفي هم دفاع كرده ام!، زبان فارسي امروز با وجود واژهسازيهاي بي رويه و اعطاي ژست علمي به اين زبان از سوي ايرانيها در انتقال دانش و تكنولوژي معاصر ناكام بوده است و هنوز زبان علمي و اكادميك ايران به شكل غير رسمي فرانسه و سپس انگليسي است نه فارسي(البته تدريس در دانشگاهها به فارسي است اما معيارهاي علمي و اكادميك بودن چيزهاي ديگراست). تمام افتخارات بينالمللي و جهاني زبان فارسي متعلق به فارسي كلاسيك است و ادبيات كلاسيك فارسي است كه در جهان نام و اعتبار دارد نه آنچه امروز به نام فارسي وجود دارد و ادبيات معاصر آن كه نتوانسته حتي در دالان قلمرو ادبيات جهان نيز جايي براي خود بيابد. از مولانا، حافظ، فردوسي، سعدي و ديگران كلاسيك كه بگذريم، پيشكسوتان ادبيات مدرن فارسي تنها در قلمرو فارسي اثر آفريده و جلوه كرده اند. به ندرت بعض از آنها توانسته اند پارا كمي فراتر از اين قلمرو بگذارند كه باز هم توفيقي نداشته اند و شاهكار ادبيات داستاني ايران "بوفكور" صادق هدايت است كه با وجود اينكه به چند زبان ديگر ترجمه شده، ولي بازتابي در جهان و محافل ادبي آن نداشته است(2).
كتاب خالد به زبان انگليسي نگارش يافته و فاقد معيارهاي داستان نويسي به زبان فارسي است و طبيعتا جايگاهي در ادبيات معاصر افغانستان ندارد! به همين دليل ميليونها نفر در سراسر جهان، به زبانهاي گوناگون، داستان نويس و عادي، عالم و جاهل، شيفته اين اثر شده اند و با خواندن آن اشكهاي بسياري را نيز جاري كرده اند؛ بي آنكه بدانند از قضا كارشناسان ادبيات داستاني در افغانستان و ايران اين اثر را فاقد خصلت هاي ژانر ادبي دانسته اند!
از همين جهت باز تآكيد مي كنم كه سكوت و يا مخالفت اهالي ادبيات افغانستان در اين باره بيشتر متاثر از اموري است كه گفته شد، نه آن چيزي كه نويسنده مد نظر دارد. اپيدمي رشكورزي و حسادت افغاني يا بقول ايرانيها اين انفلوانزاي افغاني! منحصر به حلقات ادبي هم نيست. در تمام محافل و مجامع و دستجات و طيفها رد پاي آن را آشكارا مي توان يافت. براي مثال، چند سال پيش يك عده آمدند- شايد از كانادا، دقيقا نمي دانم- يك سرويس عمومي وبلاگ دهي براي افغانها باز كردند كه امكانات بيشتر از سرورهاي مشابه ايراني ارائه مي كرد. هرچه خود را به در و ديوار كوبيدند و التماس كردند كه به لحاظ خدا بجاي استفاده از سرورهاي ايراني از اين سرور افغاني استفاده كنيد، هيچ متقاضي افغان نيافتند و به ناچار رفتند! دومي هم كه آمد با همين سرنوشت مبتلا شد و يقينا سومي نيز در راه بود اما با عبرت گرفتن از سرنوشت اولي و دومي دست از ريسك نابهنگام كشيد. اين درحالي است كه هزاران افغان سالهاست عضو بلاگرهاي ايراني هستند كه معلوم نيست اين سرورها چه رابطهاي با نهادهاي اطلاعاتي ايران دارند و البته جاي ترديد نيست كه در هر صورت منافع ملي شان با منافع ملي افغانها به هيچوجه همسو نخواهد بود. با ذكر اين مثال كوچك براي اين اپيدمي افغاني، مي توان صدها مثال مشابه آن يافت كه تأملش را به خواننده واگذار مي كنم. دوستي بعد از خواندن رمان كاغذپرانباز مي گفت: كاش اين كتاب با تيراژ ميليونها جلد در افغانستان نشر و توزيع مي شد نه در جهان غرب تا ذهن بسته جامعه بدوي ما را اندكي تغيير مي داد. من مي گويم كاش ما اول در افغانستان 10 ميليون خواننده كتاب داشته باشيم و آن وقت اين كتاب بازهم در غرب و به زبان انگليسي منتشر مي شد. آن زمان مترجمان افغان ما همت مي كردند و اين اثر را به زبان شيرين فارسي دري ترجمه مي كردند و خوانندگان افغاني، آن ترجمه را مي خواندند و از برخورد با واژگان و لهجه غليظ ايراني دچار پريشان شدگي ذهني نمي شدند و لذت رمان را با تمام تلخي هاي آن مي چشيدند.
پارادوكس اندر پارادوكس
نويسنده مقاله از وجود چند پارادوكس در كنش و واكنش و رفتارپريشاني صنفي محافل فرهنگي افغان خبر مي دهد. اما من در فرجام اين ياداشت به يك پارادوكس غمانگيز ديگر اشاره مي كنم.
نويسندگان و روشنفكران و فرهنگيان هزاره- بخصوص آناني كه دعواي حق ستاني هزارگي شان همواره بلند است- در تمام آثار و افكار خود مرتب و مكرر از محروميت، مظلوميت، فقر، ستم، تبعيض و تجاوز مستمر و نهادين تاريخي بر قوم هزاره در بدترين و عريان ترين شكل آن، ياد مي كنند كه البته بايد هم كرد. نمي دانم اگر يك فرد منصف كه وجدان انساني اش مثلا بيدار شود و در يك مقطع تاريخي، به ارتكاب اين ستم و تبعيض و تجاوز ادعا شده از سوي هزارهها به همان شكل عريانش كه ادعاء مي شود بپردازد، او اوج بي رحمي، قساوت، تبعيض، جنايت، نسل كشي، تجاوز، كوچ اجباري، بهرهكشي و استثمار تاريخي را چگونه و با چي بياني شرح دهد و از چي كلمات، تعبيرات، واژگان، تشبيهات و استعاراتي مجاز است استفاده كند؟ براي مصور كردن پديدهها و فرايندها، چگونه فضاپردازي كند؟ آغاز و اوج و فرجام تراژدي ها را به چه شكل و شمايلي آرايش دهد تا نه اعتراض هزارهها را در پي آورد- كه هزارهها را شل و لنگ و نوكر معرفي كرده است - و نه رنجش و عصبانيت پشتونها را- كه به نازيها همانند شان كرده است- ولي در عين حال، همين آدم وظيفه دارد در هر حال، ظلم و ستم را برملا كند و اعتراف كند كه در تاريخ بر هزاره ها ظلم شده است؟! من نمي دانم ضابطه و معيار اين اعتراف، بيان حقيقت است يا كتمان آن؟ و روش آن كدام است؟ نمي دانم. پارادوكس مهمتر همين است.
………………………………………………….
1. http://www.khabgard.com/?id=1178749627
2. http://www.ha-kha.com/hedayat.htm
موضوع مرتبط: فرهنگي, ويژه نويسندگان
|