|
|
|
 |
مقالات
نويسندگان |
 |
|
|
مسؤوليت هرسخن
بدوش پديدآورنده است. سايت در قبال آثارارسالي نويسندگان پاسخگو نيست |
|
|
|
|
|
من ودوستم داستان
نويسنده: مسيح ارزگاني
تاريخ نشر: 11.08.2007
(قصۀ رفاقت ها ومفارقت های من و داستان ) این بندۀ تمام خاکی و تقریباً خاطی و نسبتاً عاصی، به عصر و نسلی تعلق دارد و از زمانه و زمینه ای برخاسته است که نویسنده و شاعر( یعنی سردرگم ترین آقازاده های حضرت آدم ) در آن روزگار از منزلت و مکانت ویژه برخوردار بودند و نویسندگی و شاعری، پیشه و حرفۀ " مد روز" و" روی بورس " به حساب می آمد؛ چنانکه استاد، رهبر، امیر، آمر، مجاهد، مبارز و دیگر برچسپ های که بوی اینجهانی ( قدرت و دالر) یا آنجهانی (ایثار و شهادت ) از آنها به مشام می رسید نیز از عناوین و مشاغل پرجاذبه و پردرآمد آن عصربود.
(قصۀ رفاقت ها ومفارقت های من و داستان ) 1ـ نون والقلم و المقاله : این بندۀ تمام خاکی و تقریباً خاطی و نسبتاً عاصی، به عصر و نسلی تعلق دارد و از زمانه و زمینه ای برخاسته است که نویسنده و شاعر( یعنی سردرگم ترین آقازاده های حضرت آدم ) در آن روزگار از منزلت و مکانت ویژه برخوردار بودند و نویسندگی و شاعری، پیشه و حرفۀ " مد روز" و" روی بورس " به حساب می آمد؛ چنانکه استاد، رهبر، امیر، آمر، مجاهد، مبارز و دیگر برچسپ های که بوی اینجهانی ( قدرت و دالر) یا آنجهانی (ایثار و شهادت ) از آنها به مشام می رسید نیز از عناوین و مشاغل پرجاذبه و پردرآمد آن عصربود. محبوبیت و جذابیت این پیشه ها چنان بود که اگر از یک دختر دم بخت پرسیده می شد که آرزو دارد همسر چه کسی شود ؟ احتمالاً بدون کدام درنگ و تأمل( البته با اجازۀ بزرگترها ) اول رهبر و استاد را نام می برد و بعد نویسنده و شاعر را؛ چنانکه امروزه بدون استخاره از داکتر و فوق لیسانس و همکار مؤسسات خارجی نام می برد. کمی بعدتر عناوین خشن تری چون قوماندان، جنرال یا جدّال، اُشترجدّال، میرغضب، جلادخان، قصاب جان، اجل بیگ، گرگ علی، بی خدا، مارخور و... جای آنها را اشغال کردند. و اینک نیز داکتر، انجنیر، پوهاند، پوهنمل، کارمند مؤسسه، مترجم یا موتروان خارجی ها و... از عناوینی هستند که انسانیت انسان ها با آنها سنجیده می شود. خوب یادم می آید که در ایام یادشده، روزی داشتیم فرم ثبت نام مرکز جهانی علوم اسلامی را پر می کردیم تا وارد پادگان آق اامام زمان(عج) و از سربازان خشرۀ ایشان شویم. در جایی از آن فرم یا ویزای ورود به بهشت، یک پرسش چند گزینه ای به شرح زیر درج شده بود : غیر از تحصیلات دینی چه مهارت های دیگری دارید ؟ 1- نویسنده و شاعر2- تحصیلات دانشگاهی 3- زبان خارجی و کامپیوتر4- سایر مهارت ها. چند نفر جوان هم سن و سالم وقتی به این سؤال رسیدند، از همدیگر پرسیدند که کدام گزینه را انتخاب کنند تا به پذیرفته شدن شان کمک کند ؟ همگی اتفاق کردند که گزینۀ نویسنده و شاعر را برگزینند؛ در حالی که حقیقتا ًاز هیچکدام سر رشته ای نداشتند. کمی و تا حدودی تحت تأثیر چنین فضایی و بیشتر به دلیل یک سر سوزن ذوق و کششی که در ارتباط با نوشتن و ادبیات در خود احساس می کردیم، وارد دنیای نوشتن و سیاه بر سپید کشیدن شدیم؛ البته اینک از کرده خود هرگز نادم نیستیم . 2- تب داستان نویسی : درسال 1371 خورشیدی من با داستان انُس گرفتم و باهم رفیق شدیم. پیش از آن تنها خوانندۀ بودم و آنهم از سر هوس و تفنن. اما از سال یادشده تا سال های 74و75 هم به شکل جدّی و کمر بسته می خواندم و هم چیزک های شبیه به داستان می نوشتم. البته خودم هیچگاه از نوشته هایم خوشم نمی آمد؛ چنانکه همۀ آدم ها معمولاً از قیافه خودشان ( آنگاه که در آیینه ببینند ) و از صدای خود( آنگاه که در کسِت بشنوند ) و دستخط خود شان ( آنگاه که باچشمان غیرمسلح ببینند) خوش شان نمی آید؛ مگر اینکه دیگران آنچنان بصورت جدّی و مکرر از این داشته های فرد، تعریف و تمجید کنند که برای او" خبرمتواتر" و یقین آور شود. اگرنه همۀ آدم ها، حداقل برخی از فرزندان آدم ( مانند این فرزند ناخلف ) اینگونه اند. علی کل حال من از نوشته هایم خوشم نمی آمد و چنین گمان می بردم که آدرس را اشتباهی آمده ام و من مرد این میدان نیستم؛ اما حداقل برخی از دوستان اهل داستان که من با آنها محشور بودم، حداقل از برخی نوشته هایم تمجید و حداقل گهگاه به احترام رفاقت هم که شده تشویقم می کردند. البته آن زمان من فرق و مرز میان تشویق و تحمیق را چندان نمی شناختم و همه را به حساب تشویق واریز می کردم. همین مهربانی های دوستان، چهارـ پنج سالی مرا در کمند داستان انداخت. ده ـ پانزده نوشتۀ شبیه به قصه و داستان کوتاه نوشتم و البته بیشتر خواننده بودم. چهارـ پنج موردی هم نقد نوشتم که گویا نقد نویسی ام بهتر از قصه نویسی ام بود. 3ـ رمیدگی و شفایافتگی از داستان : اما بعدها به دلایلی از داستان دلزده شدم و آرام آرام آن رفاقت به مفارقت انجامید. قصه نویسی را بوسیدم و کنار گذاشتم؛ ولی داستان خوانی و نیز گهگاه نقد نویسی را ادامه دادم. تا آنجا که یادم می آید در این سال ها، رمان های " مدارصفردرجه " و" زیر درخت انجیر معابد" از احمد محمود، جای خالی سلوج از محمود دولت آبادی، صدسال تنهایی از مارکز، مدیر مدرسه از آل احمد، خاکستر و خاک از عتیق رحیمی، بادبادک باز از خالدحسینی و چند رمان داخلی و خارجی دیگر را خواندم؛ باضافۀ چندین مجموعه داستان کوتاه. آثار یادشده را هم فهمیدم (حداقل به گمان خودم ) و هم لذت بردم. نقدگونه ای در ارتباط با " خاکستروخاک " و نیز بر یک داستان کوتاه و زیبا از آصف سلطانزاده نوشتم که چاپ هم شدند. اما چرا از داستان دلزده و رمیده شدم ؟ نخست به این دلیل که احساس می کردم داستان و کلاً ادبیات در جامعه و زمانۀ ما خواننده و مخاطب ندارد و ما داریم سر بی صاحب می تراشیم. گهگاه با خود می اندیشیدم : مردمی که هشتاد درصد شان بی سوادند، مردمی که تمام همّ و همت شان صرف زنده ماندن و جان کندن می شود و سرانجام مردمی که در آتش جهل، فقر، نفاق، جنگ و جنون می سوزند؛ نه فرصت داستان خوانی را دارند و نه قدرت درک و هضم آن را. به نظرم می آمد که سخن گفتن از نازک خیالی ها و ظرافت های ذوقی و ادبی برای انسان هایی که به نان شب شان محتاجند و نمک را به سختی از کافور تمییز می کنند، نوعی خودفریبی و ساده نگری است. به گمان من شعر و قصه سرایی برای چنین مردمی به این می ماند که کودک مادر مرده ای از بی شیری و گرسنگی بنالد و ما برای او بهترین لالایی دنیا را با بهترین آواز زمزمه کنیم. دلیل دوم بی رغبتی و رمیدگی من، دشوارنویسی های رایج، مغلق گویی های شایع و پیچیده سازی های عامدانه در حوزه و ساحۀ ادبیات بود. در اینجا اگر لقمه را مستقیم به سوی دهانت ببری، عریانگو و ساده نویس هستی و بویی از ادبیات و هنر نبرده ای؛ اما اگر از پشت گردنت بچرخانی و سپس نوش جان بفرمایی، اینجا می شوی ادیب و هنرمند. هرچه گنگ، مبهم و پیچیده بنویسی که هیچکس چیزی نفهمد، برایت جایزه و مدال می دهند. اگر روان و روشن بنویسی مانند مرحوم آل احمد، آنوقت کسی چون دکتر هماناطق پیدامی شود و می گوید : او اصلاً نویسنده نبود و فقط بلد بود که فحش بدهد؛ یاکسی چون تقی مدرسی می گوید : جلال ژورنالیست خوبی بود، اما نویسنده نبود. بوف کور صادق هدایت معروفترین رمان ایرانی است و تنها محصول صادراتی ادبیات داستانی ایران؛ زیرا واقعاً بوفِ کور و کلاف سردرگم است که احتمالاً خود هدایت هم نمی فهمیده که چه می نویسد. دکتر سیروس شمیسا که شرح مبسوطی بر آن نوشته (بنام داستان یک روح ) آنچنان فلسفه و سفسطه، افسانه و اسطوره، آسمان و ریسمان را بهم بافته که فهم این شرح از خود آن اصل هم دشوارتر است. اکنون اگر میرزا صادق هدایت سر از گور بلند کند، با مشاهده این شرح مغلق تر از متن خواهد گفت: دکتر جون ! به جان همان لکاته قسم که من روحم از این اساطیر هندی، چینی و پهلوی که تو ردیف کرده ای، خبرندارد ! بر همین اساس من برخی آثار مطرح ادبیات معاصر جهان را خواندم و چیزی جز حیرت و سر درگمی نصیبم نشد. " خشم و هیاهو" ی ویلیام فاکنر را دوبار خواندم و چیزی دستگیرم نشد. "قانون و مسخ " دو اثر فرانتس کافکا را هم خواندم و چیزی نفهمیدم." دوبلینی ها" از جیمزجویس و نیز نقد دوبلینی ها را خواندم و باز القصه و القصه . هاکذا" شازده احتجاب "هوشنگ گلشیری و بوف کور و سه قطره خون صادق هدایت . این بود که من با خودم چنین اندیشیدم : فرض کن که در این عرصه و پهنه، منشورگونه و فوق العاده رشدکنی و بشوی ازغول های ادبیات مانند فاکنر و کافکا. آنوقت بعدش چه ؟ بعدش و نهایتش اینکه یک رمان مالیخولیایی و کلاف سردرگم خلق کنی که نه خودت از آن سر در بیاوری و نه خلق الله ! بعد با خود گفتم : اگر آخر و عاقبت غول ادبی شدن همین باشد، همان کوتولگی و گمنامی به . به دلایل یادشده و دیگر دلایل یادنشده، من از بیماری مالیخولیا و داستان نویسی شفا یا فتم. 4ـ آشتی دوباره باداستان : درشهریورماه (سنبله ) 1385خورشیدی من از قلب خاورمیانه ( ایران ) به جوار قطب جنوب (ملبورن استرالیا ) کوچیدم. در اینجا دو اتفاق ساده، یخها در روابط من و داستان را آب کرد و بار دیگر پای گریزان من به محفل " شهرزاد و هزار و یک شب " باز شد : اتفاق اول : یکی از بندگان خوب خداوند ـ که از قضا و حسن تصادف، همولایتی و همنام من هم هست یعنی نجفی ارزگانی ـ در این شهر( ملبورن ) یک گالری بزرگ فرش دارد. بخش کوچکی از آن سالن بسیار بزرگ به ظروف و وسایل منزل اختصاص یافته و بخش دیگر به کتابفروشی. در بخش اخیرالذکر، کتاب های سودمند تاریخی، ادبی و دینی در معرض فروش قرار گرفته که از جمله آنها آثار عباس معروفی است. با توجه به بُعد مسافت، هزینۀ پست و دیگر مصارف و مشکلات جانبی، طبعاً قیمت این کتابها واقعاً نفیس هستند و از توان خرید یک پناهندۀ تازه آمده بیرون. روزی بین شوخی و راستی خطاب به آن مردخدا گفتم : دوست دارم همۀ کتاب هایت را بخوانم؛ اما هیچکدام رانمی توانم بخرم. تنها راه جمع بین این اشتهای عالی و جیب خالی این است که کتاب هایت را به من امانت بدهی. با لبخند ملیح و جبین گشاده پذیرفت و گفت : از ملا و سید مردم تا هنوز چه کسی توانسته پول بگیرد که من دومش باشم. با این قرار و مدار شفاهی، من رمان " سال بلوا " از عباس معروفی را برداشتم و به خانه آمدم. چنان از این رمان لذت بردم که پرسان نکن ! بعضی قسمت ها را دوبار خواندم. دفعۀ بعد رمان"سمفونی مردگان" شاهکار همین نویسنده را بردم. این یکی از اولی هم زیباتر و گیراتر بود و مرا پاک عاشق رمان و داستان ساخت. دوبار خواندم و بعضی قسمت هایش را سه بار و بیشتر. هنوز هم این رمان را دارم و گهگاه به قصد تغییرحال و هوای خودم می خوانم. دفعۀ سوم مجموعۀ " دریاروندگان جزیرۀ آبی تر" را گرفتم که در بر دارندۀ چند داستان کوتاه و نیمه بلند از جمله " آخرین نسل برتر" بود. اینها هم در نوع خود زیبا بودند؛ اما نه به زیبایی سمفونی مردگان و سال بلوا. خلاصۀ کلام اینکه داستان های جذّاب و سحرکنندۀ عباس معروفی، دیدگاه بدبینانۀ مرا نسبت به کلیت و ماهیت داستان زیر و رو ساخت و من بار دیگر شیفتۀ این قدیمی ترین یار و همدم آدم ها شدم. اتفاق دوم : در استرالیا سازمانی وجود دارد بنام فاندیشن هاوس که در زمینۀ مسایل اجتماعی، خانوادگی و روحی ـ روانی به پناهندگان تازه وارد، مساعدت هایی را ارائه می دهد. این بندۀ عاصی هر چند در ظاهر دیوانۀ زنجیری و یا دارای مشکلات حاد روانی نیستم و خود نیز در دانشگاه مثلاً روانشناسی خوانده ام؛ اما از آنجا که به جامعه ای تعلق دارم که به گفته انجمن روانشناسانش 98 درصد مردم دارای مشکلات روانی هستند ، پس من هم نمی توانم یک آدم نورمال و استاندارد باشم؛ زیرا بطور قطع من در آن دو درصد خوشبختانی که سالم تشخیص داده شده اند جای نمی گیرم. آن خدا خوش کرده ها احتمالاً فرزندان و خانواده های رهبران، رؤسا و وزرا هستند. از آنجا که من از شانس کم نه رئیس زاده ام و نه وزیرزاده، پس مرا در آن حلقۀ از ما بهتران جایی نیست. القصه من هم پنج بار برای مشاوره های روانی به آن سازمان رفتم. در یکی از آن جلسات که مشاورم خانم استرالیایی بود بنام کِری و مترجمم خانم افغان بنام فروزان رحمانی، صحبت از ادبیات و رمان پیش آمد. خانم کری رمان بادبادک باز خالد حسینی را خوانده بود و جزئیات آن را بخوبی بیاد داشت. او دو شخصیت هزارۀ آن داستان ( حسن و سهراب ) را با دقت و علاقه توصیف می کرد و اساساً قوم هزاره را از پنجرۀ آن دو شخصیت می شناخت. هر تصویری که خالد از هزاره ها ارائه کرده بود ( اعم ازمثبت و منفی ) خانم کری هم هزاره ها را همانگونه و از همان آیینه می شناخت. پس از گفتگوی یادشده من به این نتیجه رسیدم که هنر ( باهمۀ اقالیم هفتگانه اش از جمله داستان) رساترین زبان مشترک آدمیان و بهترین ابزار تعامل و گفتگوی ملت ها و فرهنگ هاست. آنگونه که هنر می تواند اسباب تفاهم و مؤدت انسان ها را فراهم سازد، هیچ چیز دیگری نمی تواند از پس چنین کارستانی براید. در مانحن فیه اگر صدنفر استاد دانشگاه و محقق برجسته جمع می شدند و جامع ترین کتاب را در معرفی هزاره ها می نوشتند، خانم کری و هزاران نفر مانند او نه از وجود چنان کتابی مطلع می شدند و نه آن دایرة المعارف فرضی قادر بود چنین تصاویر ماندگاری را در ذهن و ضمیر آنان ایجاد کند. این خاطرۀ شخصی و بطور کلی استقبال گسترده از بادبادک باز و خاکستروخاک در خارج از افغانستان، دیدگاه مرا نسبت به داستان تغییر داد و اینک به کارایی و کارآمدی آن ابزار سنتی و باستانی در دنیای مدرن و پیچیده امروز بیشتر ایمان دارم. این دو اتفاق ساده در سرزمین کنگوروها مرا با داستان آشتی داد و اینک با علاقه و کنجکاوی خاص، قصه کوتاه و رمان می خوانم. همین چند روز پیش رمان گلنار و آیینه از استاد زریاب را تمام کردم و فعلاً در وبسایت صادق چوپک چکرمی زنم. 6آگوست2007- ملبورن
موضوع مرتبط: ويژه نويسندگان
|
|
|
|
|
|
|
نقل مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجازاست |
|
|
|
|
|
|
آمار
مقالات |
Journalists--------------------------------- تعداد ژورناليست --------------------------: 65 Articles----------------------------------- تعداد مطالب تازه -------------------------: 759 Comments-------------------------------- تعداد نظرات ------------------------------: 3952 Categories-------------------------------- تعداد موضوعات ---------------------------: 36
|
|
|
|
اطلاعات و ترافيك سايت |
|
Total Visits----------------------------- مجموع بازديدها--------------------------1070609Users Online-----------------------------39-----------------------------------افراد آنلاين Your IP-------------------------- آي پي شما-----------------------38.103.63.5638.103.63.56
----------------------------------------
تاريخ تأسيس ------------------------------ Construction
------------------------- 2002
تاريخ بازسازي ------------------------------
Re-construction---------------------- 2004
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|