"برهان الدین ربانی تشکل سیاسی جدیدی را با نام "جبهه ملی" اعلام کرد." وقتی با این تیتر خبری مواجه می شوی چه احساسی به شما دست می دهد؟ این احساس چه تفسیرها و نگرانی های را در شما برمی انگیزد؟ و یا چه امیدواری های؟
شاید این پرسش در مرحله اول بسیار جدی به نظر نیاید، اما پشت زمینه آنها می تواند مهم و حساس باشد.
به نظر می رسد که تشکیل " جبهه ملی" از چند زاویه دارای اهمیت و تامل است:
الف. اولین نکته مهم اهداف اعلام شده این تشکل تلقی شده است که با اهمیت و حساسیت زا نیز بوده است. بنظر می رسد که این اهداف بیش از آن که برای اعضاء تشکیل دهنده جدی و مهم باشد، تبلیغاتی و حساسیت برانگیز است. و این تنها چیزی است که برای آنها مهم تلقی می شود. هرچند برای حامیان خارجی شان نیز امر مهمی به حساب نیایند.
ب. دومین مساله در ارتباط با این تشکل ساپورت های کشورخارجی است. این تنها نکته ای است که رئیس جمهور محترم حامد کرزی را نگران کرده و باعث حساسیت مردم و نخبگان سیاسی افغانستان شده است. کرزی سایر اهداف اعلام شده را نیز از همین زاویه نگریسته و در اولین اظهار نظر خویش جبهه گیری صریحی را اعلام کرده است. وابستگی خارجی جبهه مذکور حقیقت مسلمی است که در سیاست افغانستان جای انکار نیست. ارتباط تنگاتنگ احمدشاه مسعود با شوروی سابق در دوران جهاد یک حقیقت است که زمینه سازی سیاسی و نظامی شوروی ها برای بلندآوازه نمودن نام او در برابرحکمتیار و حضور بالادست نظامی وی درکابل ثمره بعدی این ارتباط بود. جالب تر از همه این است که ارتباط مذکور در زمان حضور نظامی مسعود درکابل با ارتباط سیاسی و نظامی و در پیوند با کشورهای مخالف پاکستان هم به سختی گره خود. پس از این تاریخ بود که دوقطبی شدن حضور کشورهای خارجی در افغانستان بنحو بسیاری روشنی نهادینه شد. پس از این تاریخ کشورهای جناج راست و محافظه کار سیاست افغانستان به سرکردگی روسیه و حمایت نرم ایران، همراه با حضور سبز گونه هند، فرانسه و...شکل گرفت. البته نقش کشور تاجیکستان ضعیف و بیشتر از دغدغه های قومی و زبانی نشات می گیرد. در جناج چپ تندرو، کشورهای آمریکا و عربستان نقش اصلی را بازی می کنند. پاکستان هم تدارکات مستقیم اطلاعاتی و انسانی این جبهه را تامین می کند. این جبهه بندی سیاسی در بعد خارجی طرفدارطبیعی نیروهای سرکش و سطله طلب جنوب است در حالی کشورهای رقیب تیم بجامانده از مسعود را برای بازی خویش برگزیده اند. یک نشانه از بازی سیاسی کشورهای همسایه و برخی دیگر از کشورهای خارجی را می توان در حمایت پولی، روانی و سیاسی آنها در احراز کرسی ریاست یونس قانونی در پارلمان مشاهده کرد. این مساله نشانگر دور جدیدی از حضور سیاسی کشورهای مذکور در سیاست افغانستان بود. چیزی که در آن مرحله با سهل انگاری و سکوت کرزی مواجه شد تا این که در این مرحله توجه جدی ایشان را جلب کرده است. دوقطبی شدن سیاست افغانستان هم در بعد داخلی و هم در بعد خارجی سئوال های چندی را فراروی سایر نیروهای کوچک و بزرگ سیاست افغانستان قرار می دهد:
1. شکی نیست که این بازی در ماهیت داخلی خودش رویکرد رقابت آمیز قومی و زبانی دارد. پرسش اصلی این است که در این بازی سیاسی آشکار و رقابت آمیز، جایگاه سایر نیروهای قومی همانند نیروهای شمال و مرکزی افغانستان کجا است؟ آیا ایندو گروه قومی و سیاسی به صورت یک گزینه مستقل مطرح است یا تابعی از یکی از دو بازیگر بزرگ( مسعود و جنوبی ها)؟ یک جنبه از این پرسش نسبت به برداشت سیاسی ما از واقعیت افغانستان است و جنبه دیگر توجه به درک خود نیروهای ازبک و هزاره از موقعیت ایجاد شده در بازی مذکور.
2. پرسش بعدی در ارتباط با امکان تداوم و تغییر مهره های بازی در سیاست افغانستان مطرح می شود؛ آیا امکان جابجای در بازیگران داخلی سیاست دوقطبی افغانستان وجود خواهد داشت؟ آیا این امکان در مورد نیروهای سیاسی شمال و مرکزی افغانستان محتمل نیست؟ دلایل این عدم امکان و یا احتمال در آینده چه می تواند باشد. ؟
3. سومین نکته مهم در این رابطه میزان ضرورت و یا فایئده چنین تغییر است. آیا تغییر موقعیت بازیگران در اساس خودش امر مفیدی برای سیاست افغانستان است یانه؟ و مهم تر از همه آن که آیا تغییر موقعیت بازی به نفع نیروهای هزاره و ازبک خواهد بود یانه؟ آیا منافع هزاره ها و ازبک ها در این بازی در وضعیت تابعی از دوبازیگر اصلی خواهد بود؟ و یا...؟
ج. مساله سوم و مربوط به اصل ماهیت جبهه ملی آن است که در این مرحله از جبهه بندی سیاسی یک تحول مهمی مشاهده می شود. این تحول مربوط به عدم مشارکت فعال نیروهای مرکزی افغانستان است. در این جبهه بندی سیاسی هیچ یک از محقق و خلیلی مشارکت ندارند. در حالی که در گذشته ها همواره یکی از ایندو، ضلع دوم (ضلع سوم دوستم) جبهه بندی مشابه را تشکیل می دادند. این نکته می تواند کاشف از تغییر جدی در سیاست نیروهای سیاسی مرکز به حساب آید. قرار گرفتن خلیلی و محقق در یک صف و آنهم در صف نیروهای محافظه کار دولتی به معنی چرخش سیاسی مهمی در سیاست قومی و سیاسی افغانستان خواهد بود. این در حالی است که در ابتدای انشعاب محقق از خلیلی بسیاری از نخبگان فکری و سیاسی هزاره معتقد بودند که بازیگران سیاسی هزاره ها نیز در ماهیت خودش روند دو قطبی را به شکل رسمی طی خواهد کرد. در این زمینه صف بندی نیروهای سیاسی و فکری هزاره را در دوطیف تندرو و محافظه کار را نشانه این انشعاب می دانستند. این مساله می تواند از یک زاویه نشانه تحولی باشد که ذکر شد. از طرف دیگر می تواند نشانه ای از فرسایش سیاسی جناح انشعابی(محقق) و تبعیت از جناح اصلی هزاره ها(خلیلی) باشد.
د. مساله چهارم در ارتباط با عدم مشارکت نیروهای مطرح سیاسی سمت جنوبی در این جبهه است. در گذشته های سیاسی این نوع جبهه بندی ها، عبدالرسول سیاف، هرچند که از نظر نظامی و مردمی وزن چندانی نداشت، اما از نظر سیاسی یکی از نیروهای فعال سیاسی و جهادی تیم مسعود به حساب می آمد. شخصیت فعال دیگری که مربوط به نیروهای جنوب بود، حاجی عبدالقدیر بود. وی یک فرد با صلابت و مردمی به حساب می آمد که البته به همین دلیل هم در جبهه بندی های سیاسی احمدشاه مسعود موقعیت چندانی بدست نمی آورد. دلیل دیگر این بی مهری ها، هوشیاری و استقلال فکری و سیاسی خود حاجی قدیر بود که در این زمینه از سیاف ممتاز شمرده می شد. قابل تذکر این که حاجی عبدالقدیر در ابتدای شکل گیری دولت جدید و دریک حادثه ناشناخته و مشکوک ترور شد که دولت کرزی نیز سکوت سنگینی را در این رابطه و خصوص پی گیری حادثه ترور، همچنان تداوم داد!؟. در این جببهه تازه تاسیس غیبت نیروهای مطرح و شناخته شده سیاسی از طرف جنوب می تواند همان تحلیلی را محتمل کند که در مورد کناره گیری نیروهای اصلی مربوط به مناطق مرکزی مطرح است. در این راستا به نظر می رسد که قرار گرفتن نیروهای سیاسی موثر مناطق مرکزی و جنوبی دریک جبهه بندی اعلام نشده این تحول مهم است که در این مرحله می تواند سرآغار دور جدیدی از صف بندی های قومی و سیاسی در افغانستان باشد. یکی از دلایل قرار نگرفتن سیاف در این جبهه سیاسی، به انتخابات داخلی پارلمان در سال گذشه برگشت دارد. در این انتخابات سیاف ریاست نیروهای موافق سیاست کرزی را برعهده داشت. در حالی که قانونی و ربانی در طیف مخالف جدی قرار داشت. محمد محقق نیز در این مرحله از سیاف حمایت کرد. البته احتمال بعدی آن است که گلاب زوی و نورالحق احدی جانشین سیاسی سیاف و حاجی عبدالقدیر در این جبهه باشد. اما روشن است که ایندو نفر علاوه بر بدنامی سیاسی( خلقی بودن و غربی بودن) فاقد هرگونه پایگاه مردمی و سیاسی در افغانستان است. این تحلیل در مورد حضور محمد اکبری و سید مصطفی کاظمی نیز صادق است. زیرا اکبری و کاظمی در میان هزاره ها همان موقعیتی را دارد که گلاب زوی و احدی در میان پشتون ها.
ه . مساله مهم و ابهام آلود این جبهه بندی سیاسی، مربوط به حضور ساکت و محطاطانه عبدالرشید دوستم است. دوستم در گذشته ها نیز این احتیاط و سکوت را با حضور خود در صف سیاسی ساخته شده توسط مسعود حفظ کرده بود. در عین حال متوجه بی مهری هاقومی- زبانی و رندی های سیاسی تیم مسعود نیز بود. به نظر می رسد که حضور دوستم در این جبهه بندی نشانه نارضایتی بغض آلود وی از جناج حاکم است. اما در عین حال بازی های رند سیاسی و قرار و مدارهای سست ربانی را نیز با احتیاط می نگرد. البته تمرین های سیاسی قانونی جوان را هم مد نظر دارد. در عین حال موضع دوستم در این مرحله نیز تکرار سنت سیاسی قبل است که تحول تازه ای را نشان نمی دهد.
و. یک نکته سیاسی مهم و حاشیه ای مربوط به اعلام "جبهه ملی" باقی مانده که در اخیر مورد توجه قرار می گیرد. این نکته در مورد حضور نیروهای جدید سیاسی در صحنه بازی قدرت افغانستان است. در این جبهه بندی حضور سیاسی قوماندان اسماعیل هراتی و قسیم فهیم در کنار و همسو با ربانی و قانونی می تواند قابل توجه باشد. این مساله در کنار غیبت نامعلوم و اسرار آمیز دکتر عبدالله نیز یک اتفاق معنی دار به حساب می آید. قرار گرفتن اسم احمدضیاء مسعود در لیست ربانی- قانونی هم بعد دیگر این اسرار است. کشاندن آرام احمد ضیاء مسعود به دنبال ربانی- قانونی می تواند نشانه ای دیگری از رندی سیاسی و پیشتازی ربانی- قانونی در تیم بجا مانده از احمدشاه مسعودباشد. نکته دیگر در این رابطه تکرار چهره های سیاسی مربوط به هزاره ها و غیبت نیروهای جوان سیاسی جدید در بازی قدرت افغانستان است. در این رابطه حضور چهره های جدید سیاسی متعلق به پشتون ها و تاجیک ها در بازی سیاسی افغانستان نشانه ای از روند زایش نیروهای سیاسی در میان این دو طیف از مردم افغانستان است در حالی که این مساله در رابطه با جامعه و مردم هزاره و ازبک مورد غفلت قرار گرفته و یا با موانع ناشناخته ای مواجه است. این مساله می تواند کاشف از دو چیز باشد:1. سلطه اقتدار آمیز روحی - روانی جناح های سیاسی موجود هزاره و ازبک همراه با فقدان فرصت رشد سیاسی در میان این مردم، و 2. عدم زایش نیروی سیاسی و فکری در میان این طیف از مردم افغانستان. این مساله می تواند برای آینده بازی سیاسی و حضور موثر این دو ملیت در معادلات افغانستان سرنوشت ساز و تعیین کننده باشد.
بهرصورت با توجه به نکات و مسایل پیش گفته به نظر می رسد که اعلام "جبهه ملی" نشانه ای از دور جدید بازی ها و آرایش قدرت سیاسی احزاب و نیروها در افغانستان باشد. درعین حال میزان امید به موفقیت سیاسی این نوع جبهه بندی و خصوص این جبهه بسیار ضعیف و زود می باشد. زیرا اهداف اعلام شده نشان دیگری از عدم موفقیت است. به دلیل آن که گفته اند که: سنگ بزرگ برداشتن علامت نزدن خواهد بود. اهداف اعلام شده بسیار بزرگتر از توانایی دماغی و سیاسی ربانی- قانونی به نظر می آید. برعلاوه آنکه صداقت سیاسی لازم در این نوع جبهه بندی ها نسبت به نیروهای همکیش شرط اول هر ائتلاف است و این تنها چیزی است که با توجه به تجارب گذشته و به یقین در مورد سردمداران اصلی این جبهه(ربانی- قانونی)کمیاب و دست نایافتنی خواهد بود.
لذا نگرانی جناب کرزی را نسبت به این جبهه سیاسی، یک دغدغه سست می نماید. مگر آن که حساسیت ایشان نسبت به دخالت کشورهای حارجی را در این مرحله یک دغدغه ملی به حساب آوریم که از این جهت ما نیز با وی هم عقیده و نگران هستیم. با وجود آن که می دانیم این نوع بازی های سیاسی از طرف طیف های داخلی افغانستان و همچنان کشورهای خارجی دخیل نه تنها اولین بازی ، که آخرین آن هم نخواهد بود.