من ازپانزده سال به اینسو سیاه برسپید می کشم ودغدغه هایم را ازگلوی بغض آلودقلم فریاد می کنم ؛ چنانکه بعضی ها ازگلوی بریده و خشکیدۀ نی فریاد می کنند . هرگاه برخی ازآنهارانیمه مفید یا اندکی سودمند به حال دیگران تشخیص می دادم ، به یکی ازجراید هموطن می سپردم تا احیاناً ذهن کسانی دیگررانیزمثل من مشوش سازند . تمام فعالیت های قلمی ومطبوعاتی من منحصربه همین ها بود . بعبارت دیگرعرصه کاروپیکارمن محدود ومعطوف به دنیای واقعیت وعینیت بود وبادنیای مجازی والکترونیکی پیوند چندانی نداشتم . اما دوحادثه بدیع وشگفت دردرعالم واقع ، مراهم انسان مجازی وبی آدرس ساخت وبه دنیای وسیع انترنت وارتباطات مدرن کشاند . اما شرح آن دو رویداد :
ازحدود دوسال قبل به لطف دوستی وآشنایی اندک من باسید عبدالقیوم سجادی مدیرمسئول فصلنامۀ گفتمان نو ، همکاری ناپیوسته وگاه به گاه من با آن نشریه آغازگشت . دونوشتۀ نسبتاً مفصل درزمان حضورومدیریت ایشان به فصلنامۀ مذکورتحویل دادم که بدون کدام تخریب ودستبرد وباخیر وسلامت چاپ شدند .
پس ازمدتی آقای سجادی برای شرکت درانتخابات ولسی جرگه راهی وطن شدوهیأت رهبری جدید ، مدیریت گفتمان را به عهده گرفتند . ازقضا دراین دوره هم من دونوشته دیگربه گردانندگان جدید تحویل دادم که سرگذشت وسرنوشت عبرت انگیزهمان ها مرا ازدنیای حقیقت وواقعیت ، دلزده ساخت وسرانجام ره مجازوافسانه زدم . اینک سرگذشت آن دونوشته :
نوشته اول مقالت کوتاهی بود اندرباب " وظایف وصلاحیت های شورای ملی " که در12 صفحه تدوین ومانند سایرنوشته های من توسط مداد به رشته تحریرکشده شده بود . وقتی گفتمان ازمادران جدید متولد شد ، دیدم نوشته من نیست . روزی ازحضرت سردبیریا بقول روزنامه اعتمادملی " خردبیر" پرسیدم که چرانوشته من چاپ نشد ؟ گفت اولاً با مدادنوشته بودی وثانیاً ازته دل ننوشته بودی . تنها به این پاسخ بسنده کردم که " مداد العلما افضل من ... تا اینجای داستان کدام بدیع وبدعتی اتفاق نیفتاده است . هرنشریه ای حق دارد که نوشته ای رابچاپد یا نچاپد . اما چندروزبعد ، ازآن اعجوبۀ قرن خواستم که نوشته ام رامسترد نماید تا اکنون که تنورمباحث پارلمان داغ است ، درتنوردیگری چسپانده وپخته گردد . ایشان درکمال خونسردی و شهامت فرمودند : همۀ مقالات مربوط به شماره گذشته ازجمله نوشته شما رادورانداخته ایم . من این پاسخ رایک جوک پنداشتم وگفتم : کجا انداخته اید که ازهمانجا خودم پیدایش کنم . گفت : همه را به نان خشکی فروخته ایم . گفتم : جدی می گویی ، مگرشما آرشیف ندارید ؟ گفت : ما آرشیف مارشیف را نمی شناسیم .هرهفته من دوکارتون کاغذ ازنوشته های مربوط به گفتمان رابه پسرم تحویل می دهم واوهم به نان خشکی می فروشد .
اینجابودکه من بایک گفتمان جداًنووشیوه برخورد کاملاً ابتکاری وشیک با محصولات فکری وقلمی دیگران آشنا شدم وتجربه بدیعی برتجربیات گذشته ام افزوده گشت . اما درعجب شدم که کسانی که نمک را ازکافورتمییزنمی کنند ومقاله را ازنان خشک ، با چه مایه واندوخته ای دم ازگفتمان نوومطالعات راهبردی می زنند !
دومین نوشته من نقد ومعرفی مفصلی بودبرکتاب " هزاره ها " نوشته حسن فولادی که درهفتاد صفحۀ دستنویس تهیه ودراختیارحضرات قراردادم . ازآنجا که مرحوم فولادی عمرخودراصرف تدوین آن کتاب کرده بود وبه نظرمن اثربسیاروزین وماندگاربود وهست ، من هم شش ماه ازعمرناقابل خودراصرف کردم و منابع متعدد راگشتم تا نقد جانانه ومعرفی درخورشأن اثربنویسم . هنگام تحویل نوشته به سردبیرمحترم گفتم که حجم این نقد بسیارزباد است وهرگاه فصلنامۀ شما ظرفیت چنین نوشته های مفصل راندارد ، نبشته را مثله وقصابی نکنید ، اجازه دهید که درجای دیگرچاپ کنم . قول داد که درکمال امانت ودقت آن رابچاپاند .
اما آنگاه که مجله ازچاپ بیرون آمد ، من که صاحب وخالق آن مقاله بودم چیزی ازآن نفهمیدم تا چه رسد به دیگرخوانندگان . متأسفانه هیأت رهبری گفتمان با آن زبان بسته چنان بی رحمانه وبی مبالات معامله کرده بودند که خرس با مزرعه وگرگ با رمۀ گوسفند چنان معامله ای نمی کنند :
1 . برخلاف تمام قرارهای قبلی ، تقریباً نیمی ازنوشته حذف شده بود .
2 . این حذفیات خودسرانه وناشیانه هم نه ازکدام بخش وقسمت معین ؛ بلکه ازسراسرآن نوشته وازهرجا که دل سنگی سردبیرخواسته بود . ودرنهایت هیچ قسمتی ازگزند خنجرآن جلاد درامان نمانده بود .
3 . من برای سهولت کارخواننده ، آن نوشته مفصل را به 28 قسمت تقسیم وهربخش رابا یک شماره وعدد مرزبندی کرده بودم . اما سردبیرفرزانۀ گفتمان یا آن خطوط مرزی رابرداشته بود ویا جزء متن قرارداده بودکه درنتیجه ، خواننده نمی دانست که سروته این نوشته کجاست .
4 . به دلیل همین حذفیات وتغییرات بی رویه ، برخلاف رویه معمول ، نوشته راپس ازتایپ برای اصلاح وغلط گیری به نویسنده مسترد نکردند ودرنتیجۀ آن ، انبوهی ازغلط های خرد وریزنیزبردیگرشاهکارهای سردبیرافزوده گشت .
5 . ازهمه جالب تروبدیع تربعضی باصطلاح اصلاحات وتغییرات ادیبانه وعلمی ! حضرت سردبیربود که واقعاً زنگ ازدل گنگ می کنَد . دراین اصلاحات فرامدرن ! هرچه "معروف " ادبی بود ترک وهرچه " منکر" ادبی بود به آن عمل شده بود . مثلاً من عنوان آن نوشته را " جام نووشراب کهن " گذاشته بودم ؛ اما آن ادیب الممالک بجای واو عطف ویرگول گذاشته بود ! یک نفرعاقل وسوادمند درگفتمان پیدانشد که به این فخرالادبا بگوید : درکجای دنیا دیده ای که درعنوان کوتاه یک کتاب یا مقاله بجای واو ازویرگول استفاده شده باشد .
درنتیجۀ این شاهکارهای گفتمانی ! من تنهاراه جبران آنهمه تخریب وتحریف رادراین دیدم که نسخه دستنویس راپس بگیرم و ازنوآن مقاله راحروفچینی ودرنشریه دیگربه چاپ برسانم . اماوقتی برای دریافت آن نسخه به سردبیرفرزانۀ گفتمان زنگ زدم ، با " ضمیرپاک وقلب مطمئن " گفت : من همۀ آنها را به نان خشکی فروخته ام . گاه به التماس متوسل شدم وگاه به خشم وتهدید ؛ ولی هیچ سودی نبخشید وآن اعجوبه قرن هم چنان مرابه ضایعات فروش ونان خشکی آدرس می داد . بدین ترتیب محصول ششماه رنج وزحمت من به ثمن بخس ( شاید دوریال ) به یک دوره گرد فروخته شد .
شوربختی دیگراینکه من به امید نسخه پاکنویس ونیزنسخه تایپی ، چرکنویس هاراهم نگهداری نکرده بودم . آنگاه که لابلای اوراق باطله وگذشته را گشتم ، تنها نیمی ازآنها راپیداکردم .
دورویداد یادشده مرابه این جمعبندی بدبینانه رساند که متولیان نشریات تنها به فکرنوشته های خود ودوستان گرمابه وگلستان شان هستند ونسبت به نبشته های سایرین نه حیثیت نویسنده را درنظرمی گیرند ونه پرستیژنشریه را ونه مطالبات خوننده را . اگربخواهی مقاله ات بدون تحریف وتخریب درجایی چاپ شود یاباید خودت نشریه داشته باشی ویادوست وپارتی نزدیک دریک نشریه ؛ والا سروکارت با نان خشکی خواهد افتاد . این جمعبندی ، اندیشه وانگیزه استقلال طلبی وخوداتکایی رادرمن زنده کرد . ازآنجا که نشریه کاغذی درتوانم نبود ، دست به کارایجاد یک نشریه شخصی الکترونیکی ( وبلاگ ) شدم که نتیجۀ آن کبوترخوان یک ودو است که ملاحظه می فرمایید .
اماسرنوشت آن نبشته مثله شده :
من نیمی ازچرکنویس های پیداشده را برداشتم وبا خودم به استرالیا آوردم . به محض استقراردراینجا با تایپیست گفتمان نوتماس گرفتم وخواهش کردم که فایل آن نوشته را برایم بفرستد . گفت : چشم ، دراولین فرصت . اینک که شش ماه ازآن تاریخ می گذرد ، آن شیرپاک خورده ، یک فایل را ارسال نمی تواند .
پس ازشش ماه انتظاربیهوده سرانجام آن نوشته را ازشبکه انترنت به دست آوردم وچهارروزتمام نشستم وشاهکارهای سردبیررا اصلاح کردم . اما بسیاری ازحذفیات وتخریبات آنحضرت ، برگشت ناپذیربودونیمی ازآن نوشته برای همیشه ازدست رفت . اینک شما بقیة السیف آن نبشته زخمداروماتمداررابا اندکی اصلاحات ودست کاری درذیل این نوشته ملاحظه می فرمایید . با مشاهده متن حاضرومقایسه آن با آنچه درگفتمان موجود است ، درباره صحت وسقم گفته های من به داوری بنشینید .