چه به اذعان انديشمندان بزرگي چون نيچه و ياسپرس و هايدگر، و چه به تجربة دردمندانة دروني هر انسان خودانديشي در مييابيم كه ما در دوراني دهشتناك و سهمگين و آميخته از امكان نجات و رويارويي با خطر ميزيئيم(1). از دير باز خواندهايم كه انديشيدن با فلسفه، و فلسفه با وجود نسبتي تمام دارد. و از هنگامي كه فيلسوفان، تعمق دروجود را آغاز نمودند ميان آن با زمان، صيرورت، ازليت و ابديت، نسبيتي نزديك يافتند بطوري كه هگل ميگفت: «فلسفه، همان روزگار خويش است كه به زبان انديشه بازگو ميشود.»() (2) در عين حال، تفكر اصيل، ابژكتيو و معلول علل ابژكتيو و چيزي از سنخ امور اجتماعي نيست كه ميان آن با امور اجتماعي، سياسي، فرهنگي و ... مناسبتي علّي باشد . هر چند تعلق به تفكر با اعتناي به تاريخ و مردم، مباينت ندارد ولي تفاوت در آن است كه مردم در زندگي روزمره تابع مقتضيات و عاداتند و بشر تا آنجا كه اهل عادت است و به عنوان فرد منتشر وبي خويشتن، زندگي ميكند تابع زمانة خويش است. حال آنكه تفكر با رهيدن از عادات، بدست ميآيد!(3)
در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
بنابراين در روزگار تهيدستي و سرگرداني، عشق و شوري لازم است كه ما را مدد بخشد تا بر خويش نلرزيم، در مواجهة با عدم خود را نبازيم، بيريشه و پايه نمانيم و بدين منظور ميخواهيم تا در پرتو انديشه هاي دو فيلسوف بزرگ يعني سهروردي شهيد و نيچة مجنون، بينديشيم و راه نجات بطلبيم.
آنچه در ابتدا وجه مشترك شيخ اشراق و نيچه بنظر ميرسد، زندگي تراژيك آندوست (و عجيب آنكه هر دو معتقد بودند كه بايد زندگي فيلسوف، نحوة انديشة او را نشان دهد.(4)) در مقابل خيلي بيشتر تفاوتهاي آنها به چشم ميآيد. به علاوة آنكه مقايسه دو فيلسوف اعم از اينكه از لحاظ زماني و مكاني باهم مطابقت بكنند يا نه، بهر ترتيب كار پرمخاطرهاي است و امكان انحراف در درك بسيار. حتي اگر از لحاظي، فلسفه را همان فلسفهشناسي بدانيم و غور و تأمل در گفتهها و نوشتههاي اربابان فكر را ازشرايط بنيادي ورود بدان تلقي بكنيم، باز براي شناخت واقعي موضع هر يك از فلاسفه مختلف، به جاي توجه به تشابههاي سطحي، بايد به كشف و بر ملاسازي تفاوت و مميزات هر يك از آنها بپردازيم. ولي از سويي ديگر بنظر ميرسد كه با هم خواندن فيلسوفان هم، ميتواند مفيد باشد زيرا در هرصورت عملاً متعاطي واقعي فلسفه كسي است كه نه فقط با فلاسفه بزرگ به نحو دروني در محاورهاست بلكه عميقاً آنها را با يكديگر به محاوره وا دارد. از با هم خواندن و ديدن آنها بهرهاي فراوان ميبرد. بدينگونه افكار فلاسفه بزرگ بدون اينكه مشمول مرور زمان شود، گويي همواره در فرهنگ كنوني حاضرند و آنهم نه فقط بالقوه بلكه بالفعل (5). لذا اگر ما ميخواهيم در روزگار خويش، خود باشيم و بهر حال خويش تفكر پيشه كنيم بيمناسبت نخواهد بود كه آن انديشمندان بزرگ را در جان خويش به محاوره فرا خوانيم و بدانطريق راهي طلبيم . يعني با انديشيدن به انديشه و نظاره نمودن به حال آنان، عطش را در جان خويش بيدار سازيم و آبي شايستة تشنهكامي خود بيابيم. بدين منظور گامي فراپيش مينهيم و در طلب آن معنايي از انديشه آنان بر ميآئيم كه در روزگار ما تأمل برانگيزتر است و ما را رهنماتر .
متن كامل(120kb)