Home

Afghanistan Columnists

Click bank

Articles  

News

Links

Books

Gallery

Policy

   باشگاه نويسندگان آزاد

  |  صفحه اول |  افغانستان  |   نويسندگان   مقالات  |   اخبار    كليك‌بانك  |   كتابخانه  |   گالري  |   پاليسي   | تماس



 

لوگوي سايت

خبرتازه

خبرهاي بيشتر در اينجا...

 

مقالات نويسندگان

مسؤوليت هرسخن بدوش پديدآورنده است. سايت در قبال آثارارسالي نويسندگان پاسخگو نيست

  اجتماعي

مطالب بيشتر از محمد محسن ايوبي در صفحه اختصاصي نويسنده

پيوسته‌ها



عامل این همه داستان های واقعی کی ها خواهد بود؟ مردم مظلوم یا جنگ سالاران؟

نويسنده: محمد محسن ایوبی

تاريخ نشر: 22- 02-2007

دختری که نخواست نامش افشا شود، داستان تلخ زندگی خویش را چنین باز گو می نماید:

سالها در فضای پراز محبت پدر و مادر در کنار خواهر وبرادرم زیست می نمودیم، من که همیشه از محبت پدر ومادر به خود می بالیدم با برادر وخواهرم با محبت برخورد می نمودم وهمرای آنان ساعت تیری وبازی می نمودم، پدرم در یکی از ارگان های دولتی مامور بود و مادرم نیز در یکی از مکاتب شهر به حیث معلم ایفای وظیفه می نمود.



دختری که نخواست نامش افشا شود، داستان تلخ زندگی خویش را چنین باز گو می نماید:

سالها در فضای پراز محبت پدر و مادر در کنار خواهر وبرادرم زیست می نمودیم، من که همیشه از محبت پدر ومادر به خود می بالیدم با برادر وخواهرم با محبت برخورد می نمودم وهمرای آنان ساعت تیری وبازی می نمودم، پدرم در یکی از ارگان های دولتی مامور بود و مادرم نیز در یکی از مکاتب شهر به حیث معلم ایفای وظیفه می نمود. من نیز به مکتب نزدیک منزلم می رفتم ، برادر وخواهر کوچکم در نزدیک ترین کودکستان می رفتند، همه شادمان بودیم، وضعیت اقتصادی مناسب داشتیم، دست مان پیش کس دراز نبود، یادم می آید که در ایام عید ونوروز پدر ومادرم بهترین لباس و سامان بازی را برای ما می خریدند وما را در آغوش می گرفتند وغرق بوسه می نمودند، دست ها و پاهای خویش را حنا می نمودیم ، لباس های زیبا و جدید خویش را به تن می کردیم و در کوچه با سایر هم سن وسالهای خویش بازی می کردیم. یک روز صبح وقتیکه از خواب بیدار شدم، دیدم پدرم با فکر پریشان در کنار مادرم نشسته  بود، حس کنجکاوی مرا وا داشت تا پیوسته از پدرم سوال نمایم که چرا پریشان می باشد و به وظیفه نرفته است، من بیرون رفتم، دست وروی خویش را شستم و از مادرم تقاضای چای صبح را نمودم، یکباره متوجه شدم که مادرم گریه می کند و با ناله برایم گفت، بنشین بچیم ، من برایت چای می آورم، چنان مبهوت وپریشان شدم که هیچ نمی فهمیدم چه کار باید کرد. بعد از صرف چای به سوی الماری لباس هایم رفتم تا برای رفتن به مکتب آمادگی بگیرم، که صدای مادرم را شنیدم که با محبت مرا خطاب قرار داده و گفت امروز رخصتی است وشاید چندین روز دیگر نیز رخصتی باشد. گفتم چرا؟ گفت تنظیم ها در کابل داخل شده اند و حکومت نجیب سقوط نموده است تا که وضعیت نورمال نگردد، کس به مکتب رفته نمی تواند تمام مکاتب وادارات دولتی پسته های نظامی افراد مجاهدین می باشد. و تمام شهر را افراد نظامی مجاهدین گرفته است که در گوشه وکنار شهر در حال رفت و آمد هستند و بعضی ازین گروپها با هم دیگر پرخاش و جدال مینمایند، من طفل بودم که فقط ده بهار ار عمرم را پشت سر گذشتانده بودم، بعد از مدت چند، پدرم به مقصد وظیفه  از خانه خارج گردید، و به مادرم توصیه نمود که هرگز از خانه بیرون نیاید زیرا در هر سو افراد نظامی مستقر می باشد. معمولاً پدرم ساعت 3 بعد از ظهر به خانه برمی گشت اما آنروز تلخترین روز بود، ساعت نزدیک به پنج بعد از ظهر بود که از پدرم خبری نشد، مادرم به خانه مامایم که در آن نزدیکی بود، با سراسیمگی تمام راهی خانه او شد، اما بعد از دقایق مختصر برگشت و گفت ممکن در مسیر راه گیر مانده باشد، زیرا میان طرف های متخاصم در کوته سنگی ، سیلو، افشار وغیره ساحات جنگ شدید در گرفته بود. شب سحر شد وروز ها پی هم گذشت اما از پدرم احوال نیامد، در اثر تضرع و زاری مادرم ، مامایم ناگزیر راهی اداره پدرم شد و بعد از دو روز با حالت زار وخسته به خانه ما آمد که او (پدرم) هرگز به اداره نرفته است، مادرم فهمیده بود که در نزد پسته های افراد شرور وبی فرهنگ جنگجو گیر افتاده است، یکتن از همسایه های ما که اورا به نام قوماندان صدا می کردند، روزی دروازه خانه مارا تک تک نمود و گفت که مرد شما {پدرم} درپسته نظامی کوته سنگی اسیر گردیده بود و چون از خط اول به اسارت نیروهای ما در آمده بود در اثر خشم افراد ما به قتل رسیده است و جسدش در فلان چاه می باشد، اگر آنجا رفته می توانید، من با شما همکاری نموده چاه را به شما نشان میدهم، مادرم که زن هوشیار بود، از سخنان قوماندان دانست که حیله ای در کار است و میخواهد با این گونه حرفها اورا (مادرم) را به دام بی اندازد، و قوماندان اسرار مینمود که موتر تیار است بیایید همرای من بروید و جنازه را بیاورید واگر به تنهای بروید، اول اینکه چاه را پیدا کرده نمی توانید وثانیاً افراد نظامی آنجا ممکن با شما رفتار درست انجام ندهند، مادرم از راه دیوار همسایه به منزل مامایم رفت و موضوع را با او در میان گذاشت ومامایم با قوماندان وارد گفتگو شد، اما قوماندان با پرخاشگری و توهین به مامایم او را از خود دور نمود، مامایم نیز فهمید که هدف قوماندان اغفال نمودن مادرم است و ما را در تاریکی شب به خانه خود برد، ساعت 6 صبح همسایه دیگر خانه ما به خانه مامایم آمد و گفت امشب افراد مسلح به منزل شما یورش آوردند وهرچه داشتید با خود بردند. ودر حال حاضر مصروف کندن دروازه وکلکین خانه شما است. مادرم آنقدر گریه نمود تا اینکه بیهوش شد و از هوش رفت . چندین هفته را در خانه مامایم سپری نمودیم، تا اینکه مامایم قصد ترک خانه وزندگی اش را نمود، زیرا اطرافیان مامایم همگی کوچ کرده بودند، یک روز صبح وقت همگی ما با پای پیاده از طریق چهلستون راهی شهر شدیم، پسته های متعدد که افراد نظامی با چهره کریه  و خشن در حالیکه سگرت در گوشه ای لب وتفنگ سر شانه داشتند عابرین پیاده را در نزد خود می طلبیدند و از تمام کیف وکوایف پرس وجو می کردند، بعد از عبور ده ها پسته نظامی نزدیک پل آرتل رسیدیم که ناگهان راکت در نزدیکی این پل اصابت نمود ومادرم فریاد وناله اش بلند شد، جسد نحیفش غرقه در خون گردید، هیچ موتر در آن نزدیکی نبود وهوا هم تاریک شده می رفت وسردی پاییزی نیز مارا بیش از حد آزار میداد، مادرم را به کمک فامیل مامایم به پل باغ عمومی رسانیدیم، موتر اصلاً پیدا نمی شد، تنها موتر های نظامی ها بود که با سرعت بیش از حد رفت وآمد می نمودند، مامایم برای ما چیزی نگفته بود، زیرا مادرم در همان دقایق اول که راکت اصابت نموده بود جان به جانان تسلیم نموده بود، جسد بی روح مادر را به صوب قلعه زمان خان حرکت دادیم، تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود، بسیار غریبانه با حضور ماما و خانه ایکه رفته بودیم مادرم را غسل وکفن کردند و در ساعات اولیه صبح به خاک سپردند. با کنجکاوی کودکانه خود، برادر وخواهرم را تنها احساس کردم ، چند روزی را در همان خانه سپری نمودیم داغ بی پدری و مرگ مادر کاملاً مرا به یک کالبد بی روح تبدیل کرده بود، بدبختی من از همان جا آغاز گردید، راهی پاکستان گردیدیم، رفتار ماما وزن ماما نیز تغیر نموده بود، با رسیدن به پاکستان در ساحه ناصرباغ مسکن گزین شدیم، بعد از چند روز مامایم با چهره اخمو و گرفته خطاب به من گفت که باید کار کنم، کارگاه قالین به خانه آوردند و کار قالین بافی شروع شد، روز ها و شب ها تا ناوقت بدون وقفه کار می کردیم سالها بدین منوال گذشت تا اینکه یک روز مردی با موتر بسیار لوکس در پیش منزل متروکه وخرابه ایکه ما در آنجا زندگی میکردیم توقف نمود و مرد که از ظاهرش فهمیده می شد، آدم سرمایه دار است با مامایم یکجا وارد اطاق که ما در حال قالین بافی بودیم گردید، بعد از لحظه ای  این مرد چاق وقوی هیکل که از سیمایش خلاف کاری و وفساد هویدا بود، خانه را ترک نمود و من با کنجکاوی از عقب آنان رفتم  و در پشت دروازه قرار گرفتم که مرد به مامایم گفت معامله درست است، فرد مورد نظر خوشم آمد، فردا صبح به کارخانو بیایید مبلغ پنجاه هزار کلدار برایت میدهم ومبلغ پنجاه هزار کلدار دیگر را وقتیکه دخترک را می بردم برای شما تأدیه خواهم نمود. با شنیدن این حرف جانم آتش گرفت و با وارخطای دوباره به پشت کارگاه قالین قرار گرفتم و از خداوند هر دقیقه مرگم را آروز می کردم، از آنجایئکه خاله ام نیز در پاکستان زندگی می نمود و شوهرش مرد مهربان وباغیرت بود ونیز از نظر اقتصادی مشکل نداشتند، دروازه خانه که ما زندگی می کردیم تک تک شد، مامایم دروازه را باز نمود، دیدم خاله ام با فرزندش به دیدن ما آمده است مثل اینکه فرشته نجات بخاطر ما در آن مکان بدبختی قدم گذاشته بود، دویدم دستان خاله ام راگرفته غرق بوسه نمودم، و آنقدر گریستم که همه مات ومبهوت مانده بودند. روز های عید نزدیک بود خاله ام رو را به طرف مامایم کرده گفت اطفال یتیم خواهرم را با خود می برم که برایشان لباس عید بگیرم و ایام عید را نیزدر خانه خودم سپری نمایند، مامایم غرید و گفت، لازم نیست ، من خودم فردا پول می گیرم و لباس از دل شان تیار می نمایم، خاله ام زن زرنگ و با درک بود و از حالت زارم تمام موضوع را فهمیده بود، بیش از حد اصرار نمود، تا مامایم را متقاعد ساخت که مارا اجازه بدهد، باخوشحالی همراه خاله براه افتیدیم و درمسیر راه  قصه را با خاله ام نمودم، بسیار عصبانی شد و دست نوازش مادری به سر وصورتم کشید و گفت تا من زنده باشم تو را هیچکس معامله کرده نمی تواند، تو انسان هستی وارزش انسانی داری. شب شد شوهر خاله ام از دفتر کارش به خانه آمد، خاله ام موضوع را با او در میان گذاشت، و او نیز مانند خاله ام مرا نوازش کرد و اطمنان داد که هیچکس تار موی مارا خیانت نمی تواند. خاله  وشوهرش تصمیم گرفتند که مارا به اسلام آباد منزل مادر شوهر خاله ام ببرد تا از گزند ماما مصؤن باشیم، صبح وقت شوهر خاله ام مارا به صوب اسلام آباد حرکت داد ووقتیکه وارد خانه مادر شوهر خاله ام شدم دیدم که در آن خانه فقط مادر شوهر خاله ام و دختر جوانش زندگی می نماید، شوهر خاله ام داستان زندگی مارا برای مادرش بیان نمود، زن بسیار مهربان بود از جا برخاست صورت هریک مارا غرق بوسه نمود ودلداری داد و گفت مردان افغانستان خیلی بی غیرت شده است ، این بی غیرتی ها همه از دست تفنگ بدوشان ایله جاری وبی بندو بار می باشد که مردم با عزت وباشرف افغانسان را این چنین ملعبه دست شان قرار داده است.  از آنروز به بعد تا امروز دیگر مامایم را ندیدم  ونمیخواهم که بیبینم و بعد از سرنگونی رژیم طالبان دو باره به وطن برگشتیم و باکمک خاله و شوهر خاله ام زندگی آرام داریم، من خودم مصروف خیاطی می باشم وبرادرم در یک ورکشاپ کار می نماید وخواهر کوچکم نیز با من کار می نماید. حالا کی ها باید در مقابل مرگ پدر ومادرم پاسخگو باشد و اگر خاله ام به فریاد ما نمی رسید سرنوشت ما به کجا کشانیده میشد، شاید هم مانند ده ها دختر دیگر چندین مرتبه خرید وفروش می شدیم پس این همه ارتکاب جنایت را کی پاسخ خواهد گفت ، امید انتقام خون پدر ومادر بی گناهم ازین جانیان روزی گرفته شود وامنیت سراسری تأمین گردد.

 

ارسالی: محمد محسن ایوبی

موضوع مرتبط: اجتماعي
 

چاپ مطلب

ارسال مطلب

    ديگرنبشته‌ها از محمد محسن ايوبي:

 

  از ميان همين موضوع:

  • کابل که من دیدم ! ( نبي قانع زاده )
  • در ضرورت جنگ داخلی ( سخيداد هاتف )
  • من فقط راننده بودم ( سخیداد هاتف )
  • Search Armans.Info Search the Web

    نقل مطالب اين سايت تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجازاست

    آمار مقالات


    Journalists--------------------------------- تعداد ژورناليست --------------------------: 62
    Articles----------------------------------- تعداد مطالب تازه -------------------------: 691
    Comments-------------------------------- تعداد نظرات ------------------------------: 3847
    Categories-------------------------------- تعداد موضوعات ---------------------------: 33

    اطلاعات و ترافيك سايت

    
    Total Visits----------------------------- مجموع بازديدها--------------------------814865
    Users Online-----------------------------6-----------------------------------افراد آنلاين
    Your IP-------------------------- آي پي شما-----------------------38.103.63.60
    38.103.63.60
    ----------------------------------------

    تاريخ تأسيس ------------------------------ Construction ------------------------- 2002
    تاريخ بازسازي ------------------------------ Re-construction---------------------- 2004

     
     
     
     


    مشاهده مقالات با انتخاب نام نويسنده در ستون نويسندگان


    از بخش"ويژه نويسندگان"

    نبي قانع زاده :

    کابل که من دیدم !

    avatar


    محمد حسين فياض:

    زیرآسمان کابل 2 / 8


    حامد شفايي:

    افغانستان در مسابقات المپیک


    احد تركمني:

    مشرف خان، کجا را خوش داری؟


    م. غزنوي:

    خلاصه چند خبر داغ و مهم


    بقيۀ مطالب اين ستون