گمان می کنم حدود ساعت چهار صبح بود. در میان خواب و بیداری ، صدای زنگ تلفن را می شنیدم. در دفعات نخست سعی کردم این صدای نا خوشایند را نادیده بگیرم. سرم را در میان بالشت بیشتر فرو بردم تا صدای پیاپی آن خواب را در چشمان ترم نشکند. اما مثل اینکه صدای تلفن تصمیم نداشت مرا به حال خودم رها کند و برود کس دیگری را از خواب بیدار کند. از سر ناگزیری و بیچارگی از جای خود برخاستم. هرچه به سمت گوشی تلفن نزدیک تر می شدم گویا هم صدای ضربان قلب من بیشتر می شد و هم گلوی تلفن را بعض تیره ای در حال قفل بستن بود. نمی دانم چرا اما احساس می کردم باید خبر بدی را بنشوم. باید کسی در آن سوی خط ، خطوط مورب پیشانی اش ترک برداشته باشد. خیال می کردم شاید کسی خبر مرگ مرا به خودم اطلاع بدهد. تقریبا مطمئن بودم که آن کس نمی تواند عزرائیل باشد تا بگوید : آقای محترم ! گوشی را بردار ، تو همیشه خدا خطوط زندگی ات مصروف است. گوشی را بردار تا بدانی که عمر غزل هایت به پایان رسیده است. نه نه . حتی اگر قرار باشد از مرگ خودم نیز با خبر شوم عزرائیل وقت ندارد تا با من مستقیم صحبت کند. به هر حال به سمت گوشی به راه افتادم. گمان می کنم در گرفتن گوشی شتاب داشتم. نه اینکه نگران قطع شدنش باشم. این گوشی از آن گوشی ها نبود که اگر سه بار زنگ بزند و تو برنداری قطع شود و سرو کارش به پیام خانه و حرف هایی از این قبیل بکشد. این تلفن سمج تر از آن است که حتی بتوان فکرش را کرد. بله ، در گرفتن گوشی شتاب داشتم اما در برداشتن گام کاهلی. گام هایم نیز گویا هر کدم به سمتی می رفتند. تعادل بدنم تا نزدیک های میز تلفن چند بار بهم خورد. با دست لرزان گوشی را برداشتم. بی آنکه چیزی بگویم صدایی که به شدت تاریک و خسته بود جان مشوش مرا لرزاند. آن طرف خط هادی بود. هادی خطیبی - که زمانی معاون نشریه آفتاب بود و هیچ وقت نیمه های شب زنگ نمی زند و هرگز صدایش بوی قبرستان را نمی داد-. هادی تا گفت: الو ، بعض واژهایش ترک برداشت. گمان می کنم واژهایش بوی اشک می دادند. بوی شیون. من لال شده بودم. لال لال. اول فکر کردم باید کسی از بستگانم عمرش را به شما داده باشد. هادی بعد از آن شروع تاریک ، سکوت کرد. من به دنبال دوسیه بستگانم می گشتم. نه نه . هیچکدام شان مریض نبود. هیچکدام شان با عزرائیل وقت ملاقات نداشت. تقریبا نام همه را مرور کردم. در حال مرور دوسیه ها بودم که صدای تاریک و لزران هادی سکوت ثانیه هایم را شکست. کمی به خود آمدم و با تردید و ترس پرسیدم: خیریت است هادی جان؟ باز یک سکوت تیره و ممتد بین من و هادی حکم فرما شد. هادی تنها کسی است که مرا خوب می فهمد و هیچ وقت از صحبت کردن با من سیر نمی شود. چرا این بار اینگونه سکوت زده شده است. خیال می کنم موهای سر هادی باید سفید شده باشد یا اینکه پیراهن سیاهی اندام روشنش را در خود گرفته باشد. سرانجام هادی گفت: آقای رحیمی به رحمت حق رفته است. جمله اش کوتاه بود. اما برای من معنی فراوانی داشت. خیال کردم کسی با یک جسم سیاه و سنگین قسمت فعال مغزم را نشانه رفته باشد. خیال کردم کسی با کفش های آهنی اش رو سیم های مغزم راه می رود. " فورا بیا ، باید خانواده اش را خبرکنیم" هادی این جمله را گفت و گوشی را گذاشت. وقتی هادی از آنطرف خط رفت. خیال کردم که در مرگ خودم مرا تنها گذاشته است. با اصرار الو الو گفتم. گوشی اما خاموش بود. هیچ کسی در آن سوی خط نفس نمی کشید. مثل اینکه نفس کسی از کسانم درآنسوی خط تلفن خاموش شده باشد. بی اراده به سمت لباس هایم رفتم تا تنهایی خاموشم را در میان پیراهن و شلوار پنهان کنم. لحظه ای ازسر به خیابان گذاشتنم نگذشته بود که خودم را پشت چراغ سرخ خانه رحیمی دیدم. آن شب - یا بهتر است بگویم آن روز - برای من چراغ سرخ طعم دیگری داشت. خیال می کردم چراغ سرخ باید چیز وحشتناکی باشد. خیال می کردم چراغ سرخ حتما یکی از چراغ های جهنم است که به دستور شیطان روشن می شود و مردم را از رفتن و رسیدن باز می دارد. کاش می توانستم با لهجه عربی بر شیطان و هرچه چراغ سرخ است لعنت بفرستم. آرنگ موتر پشت سری ، مرا به خود آورد. به راه افتادم و خیال کردم که چراغ سرخ همچنان در ذهنم روشن مانده است. به خانه آقای رحیمی که نزدیک شدم صدای گریه می آمد. صدای گریه ، چراغ سرخ ، تاریکی و رحیمی . کنار یکی از دیوار ها ایستادم و سعی کردم از زنده بودن خود مطمئن شوم. دست کشیدم به صورتم . دیدم که همچنان سرخ است. قلبم همچنان می تپید و قامتم .... پشت دروازه کسی نبود. در را باز کردم. خانواده رحیمی دور هم جمع شده بودند و فریاد می زدند. همسر آقای رحیمی - کریمه جان - در گوشه ای نشسته بود و دخترانش در پیرامونش. همه شان گریه می کردند. دلم می خواست از کریمه جان بپرسم که آقای رحیمی کجاست. اما صدای گریه مجالم نداد. حاج آقای نوید - که عالم دینی در مرکز اسلامی شهر ماست - مشغول دلداری دادن به بازماندگان آقای رحیمی بود. چشمانم به دنبال هادی می گشت تا او را در آغوش بگیرم و تمام قامت خویش را بگریم. دیدم هادی آنطرف راهرو ایستاده است. هادی مثل شهر کابل ویران شده بود. مثل غرب کابل. حتی یک خانه سالم در تمام قامتش دیده نمی شد. مثل اینکه موشکی تمام شادی هایش را با خود برده باشد. با خود گفتم : هادی نیز به بهانه ای بند است . اگر من هم بخواهم اندوهم را با او قسمت کنم شاید شیشه های نفسش پاره شود. نا گزیر به دیوار تکیه دادم و سعی کردم همه رنج و ماتمم را در درونم بریزم. چقدر دشوار است که حتی فریاد هم نتوان کرد. گریه هایم را خوردم. صورتم مثل چراغ سرچهار راه سرخ شده بود. نا گاه احساس کردم دستی به روی شانه چپم خورد. برگشتم دیدم دو مرد بلند قامت در کنارم ایستاده اند. کارت شناسایی شان را با احترام به من نشان داده و غم رسیده را به من تسلیت گفتند. آن دو افسران پولیس شهر همیلتون بودند. یکی از آنان گفت : اجازه می دهید تا به شما توضیح دهیم ماجرا چه بوده است؟ زبانم بند آمده بود. مثل اینکه حتی یک کلمه هم برزبانم جاری نمی شد. درست مثل روزی شده بودم که داکتر به من گفت : مادر شما تا چند ساعت دیگر بیشتر زنده نیست و من مات و مبهوت به چشمان داکتر خیره مانده بودم. افسران پولیس از نگاهم فهمیدند که به توضیحات شان بسیار نیازمندم. مرا به بیرون خانه دعوت کردند و گفتند: امروز صبح حوالی ساعت ۱.۳۰ ( یعنی درست ۳ ساعت قبل ) آقای رحیمی در حال عبور از خط قطار ، کنترلش را از دست داده و با قطار تصادف کرده است. قطار موتر آقای رحیمی را تا دو صد متر با خود کشیده و بعد موتر را داخل یک چاله انداخته است. اقای رحیمی در همان لحظات نخست از دنیا رفته است. توضیحات افسران پولیس موهای بندنم را راست کردند. آقای رحیمی در یک پیتزا فروشی کار می کرد. راننده بود. این شرکت غذاهایش دارای وقت معین است و اگر سر وقت پیتزا رسانده نشود باید آنرا رایگان به مشتری بدهند. احتمالا اقای رحیمی می خواسته قبل از آمدن قطار از روی ریل عبور کند. چون قطار های اینجا بسیار طویل اند و حد اقل ده دقیقه طول می کشد تا یک قطار از یک ناحیه عبور کند و راه باز شود. اما اجل مهلت نداده و قطار او را با خود برده است. دو باره به خانه باز گشتم. صدای گریه شدید تر شده بود و تلاش های آقای نوید برای آرام کردن ماتم دیدگان همچنان بی ثمر بود. هادی روی زمین نشسته بود و با انگشتانش روی قالی خط می کشید. صورتش مثل یک چتری بارن خورده تر بود اما هیچ صدایی از او شنیده نمی شد. داخل خانه که شدم یادم آمد که آقای رحیمی به محض آمدنم به خانه اش ، چقدر تازه می شد. با لبخند مرا به اتاق کارش می برد و تازه ترین کاریکاتور هایش را نشانم می داد. رحیمی یکی از خوب ترین و متعهد ترین کارتونیست های ما بود. کار های او شاید در نوع خود بی نظیر باشد. با ظرافت و هنرمندی فراوانی رنج مردمش را به تصویر می کشید . کاریکاتور ها ، اشک ، قامت های شکسته ، چراغ سرخ سر چهار ، هادی ، من ، نوید و یتیمان یک کارتونیست ، این ها واقعیت های گریز نا پذیر در آن لحظه بودند.سرم را به دیوار تکیه دادم. گمان می کنم دیوار باید چیزخوبی برای تکیه دادن یک سر پر شور باشد. یادم آمد که آقای رحیمی می گفت: کارتون های کلمات من اند. کارتون ها فریاد من اند. صدای رحیمی همه اندامم را به لرزه در آورده بود. از دیوار فاصله گرفتم . سعی کردم که خودم را قدم بزنم. به داخل خانه بازگشتم. حمیده - دختر دوم اقای رحیمی سفید سفید شده بود. درست ده روز پیش او را در تئاتر " گوهرشاد بیگم " دیده بودم. او در نقش گوهرشاد بیگم ، شاهزاده علم دوست هرات ، بازی می کرد. پدرش - شیر آغا رحیمی کارگردان این تئاتر بود. حمیده جامه سفیدی در بر داشت و مثل شاهزادگان راه می رفت. شاید او بهتر از هر کسی توانسته بود نقش گوهر شاد بیگم را بازی کند. آن جامه سفید و آن هنر آفرینی های زیبا اینک به خاک سیاه نشسته بود. کارگردان تئاتر " گوهرشاد بیگم" و کارگردان زندگی واقعی کسی که نقش گوهر شاد بیگم را به عهده داشت اینک به ستاره ها پیوسته بود. آمنه - دختر اول آقای رحیمی - که نقش وزیر خاتون را به عهده داشت تقریبا از حال رفته بود و سکینه منشی در بار اینک بر خاک نشسته بود. این هنر مندان جوان هنر بازی گری را از مردی آموخته بودند که اینک بدنش خاموش و روی تخت سرد خانه بود. سعی کردم از خانه بیرون بروم. گمان می کنم برای من در آن لحظه هر جایی خوب تر از خانه رحیمی بود. عکس ها ، بازیگران تئاتر " گوهرشاد بیگم" و حتی در و دیوار مرا به یاد رحیمی عزیز می انداختند. خودم را به سمت کوچه کشاندم. کوچه تاریک و روشن بود و چراغ سر چهار راه همچنان سرخ و سبز می شد. بعضی از عابران خواب آلود از هم دیگر می گذشتند ، بی آنکه بدانند رحیمی دیگر در جمع عابران زمین نیست.
قرار شده بود که بدن کارتونیست شهیر کشور مان را که غریبانه از جمع ما رخت بر بسته بود ، من و هادی غسل بدهیم. من و هادی و رحیمی بهترین دوستان برای همدیگر بودیم. شادی ها و اندوه مان را باهم قسمت کرده ایم و خوشی و ناخوشی مان را از همدیگر کتمان نکرده ایم. آستین ها بالا زدیم. این نخستین باری بود که کسی را غسل می دادم و خدا کند که آخرین بار باشد. بدن رحیمی عزیز بسیار آسیب دیده بود. آقای نوید یک گوشه ای از غسال خانه ایستاده بود و آداب غسل دادن را به من و هادی می آموخت. رحیمی مثل اینکه لبخندی بر لب داشت و با آرامش ابدی به خواب رفته بود. بدن بی جانش را می شستم اما هنوز باورم نمی شد که مرگ آن قدر ساده و آسان باشد. رحیمی زندگی اش را رسامی کرد و مرگش را نیز. روی جنازه عریانش تا می توانستم گریستم. تقریبا تمام مدتی که بدنش را می شستم. هادی گاهی به من نگاه می کرد ، گاه به رحیمی و گاه به سیمای پریشان خودش. بدن رحیمی عزیز را کاملا شسته و غسلش دادیم. بدنی که در آن سانحه دلخراش تقریبا پاره پاره شده بود. در مسجد شهر بر جناره اش نماز گذاشتیم و به سمت قبرستان مسلمان حرکت کردیم. آقای نوید تلقین می داد: آقای سید شیر آغا رحیمی فرزند ... بگو بنده کیستی ؟ بدان که بنده خداوند عالی مرتبه هستی. در این لحظات هادی یکی از شانه های آقای رحیمی را تکان می داد تا این نکته ها را به دوست مشترک مان یاد آوری کند. من رو بروی هادی و در طرف دیگر قبر نشسته بودم و خیال می کردم شانه هایم تکان می خورد و کسی از من می پرسد که خدای تو کیست؟ هادی روبروی من نشسته بود و عده فراوانی از وطن داران ما در چهار طرف قبر با اشک و اندوه ایستاده بودند. کسانی که به هنر و شخصیت ارزشمند رحیمی قلبا احترام داشتند. تقریبا همه می گریستند. زن و مرد. تقریبا همه شال عزا بر سر کرده بودند. نمایندگان دولتی و هم صنف های آقای رحیمی - که از کشور های مختلف بودند در گوشه ایستاده بودند تا بتوانند با پیکر پاره پاره و پاک رحیمی عزیز بدرود گفته و تابوتش را گلباران کنند.
برای دیدن نمونه کارهای هنری این عزیز از دست شده لطفا روی لینک زیر کلک کنید
http://farda.org/cartoons/sh_rahimi/sh-r_cartoon_MF.htm