در افغانستان فيلم «كابل اكسپرس» باليوود مدتي است غوغايي برپاكرده كه تا حال دامنه اين جنجالها در داخل محدود بود اما اخيرا رفته رفته انعكاس خارجي پيدا مي كند. البته منظور از انعكاس خارجي، نقل خبر يا گزارش ماجراي فيلم يا داستانهاي پيرو آن در رسانه ها نيست چون در همان اوايل هم رسانه ها به قدر كافي اين موضوع را پوشش دادند. اما منظوراز انعكاس اين است كه افغانهاي خارج نشين كم كم اعتراضات خود را از حوزه قلم و رسانه به اجتماع مي كشانند و مثلا تظاهرات لندن در تقبيح اين فيلم از اين سنخ است. من كه تا حال از صبر و حوصله كار گرفته بودم ديگر با كشدار شدن اين موضوع طاقتم از دست رفت! نه اين فيلم را ديده ام و نه كسي آن را برايم به درستي روايت كرده اما بهر حال از قسمتهايي از متن ديالوگ فيلم مذكور كه در انترنت منتشر شده– در صورت صحت آن متنها- چنين به دست مي آيد كه بخشهايي از فيلم قصدا و عمدا براي تخريب وجههي مليت هزاره تنظيم شده است. پشت صحنه اين فيلم هر جرياني بوده باشد در اين گپ مختصر قابل ارزيابي نيست اما آثاري كه كنشها و واكنشهاي راجع به اين فيلم بر جا گذاشت ممكن است متفاوت باشند. در اين مورد سؤالات و ابهاماتي وجود دارد كه فهرست گونه ذكر مي شود.
1. آيا كبيرخان كه يك سينماگر مشهورهند است جرياناتي را كه به شهرت هنري و صنفي او مي توانست صدمه بزند پيشبيني نكرده بود؟
2. مسئله ديگر، عناصر افغاني فيلم است كه چه در فيلم نقش داشته و چه با كارگردان و تهيه كنندهي آن قرارداد داشته اند، چرا از ميان اين همه موضوعات دست و پاگير كشور بر مسئله اي جنجال برانگيز انگشت نهاده اند. به نظر مي رسد در اين قضايا موسسه افغان فيلم اطلاعات كافي داشته باشد چون هم قرار معلوم يكي از اطراف دخيل در فرايند توليد فيلم بوده و هم به عنوان نهاد ناظر مسلكي در آن پروژه حضور داشته پس بايد از چند وچون سناريو ... بي اطلاع نبوده باشد. قرار شنيدگي اين موسسه هم مانند بعض نهادها و موسسات ديگر هنوز جزو تيول هواداران يك حزب نظامي سياسي خاص است و هنوز ورود افراد ديگر در آن حوزه همچنان قدغن است.
3. واكنشهاي نخستين در كابل بيشتر از سوي كساني چون سيماسمر، محقق، خليلي، كاظمي وتعدادي ديگر كه هميشه ادعاي رهبري و قيادت هزاره ها را داشته اند صورت گرفت. اين اعتراضات به اين دليل صورت گرفت كه به قوم هزاره توهين شده است و اينان گويا به عنوان متوليان حريم قوم خواستار اعادهي حيثيت از مليت هزاره اند و در اين باره «كميته دفاع از حيثيت هزاره»! هم تشكيل داده اند.
4. افراد موصوف «عمدتا»- به استثناي سيماسمر رييس كمسيون مستقل حقوق بشر- جزو رهبران جناحهاي سه گانه حزب وحدت هستند كه اين حزب چه قبل از تجزيه و چه بعد آن، خود يكي از چند حزب درگير در جنگهاي داخلي بود مانند: حزب اسلامي حكمتيار، سياف، خالص، حزب جمعيت اسلامي رباني و مسعود، جنبش ملي اسلامي دوستم، حزب حركت اسلامي محسني و طالبان كرام. در جنگهاي 1992-1994 در كابل و مزار و قبل از آن در مناطق مختلف كشور، فجايع بي شماري رخ داد كه در يك سوي اين فجايع، گروهها و احزاب موصوف قرار داشتند كه همه براي كسب قدرت با يكديگر ميجنگيدند و در طرف ديگر مردم غير نظامي قرار داشتد كه به نام دفاع از دين، قوم و مردم كشته مي شدند. پس از اين دوره طالبان با استفاده از دو ابزارسنتي دين و مليت به سراغ احزاب رقيب رفتند اما اوايل شكستهاي سختي از آنها خوردند وتلفات زيادي دادند. بار اخير كه رفتند انتقام شكستهاي پيشين را از مردم غير نظامي گرفتند؛ از مردمي كه منسوب به مليتهايي بودند كه احزابي بنام آن مليتها قبلا به ادعاي كسب حقوق شان با طالبان و با خود و با يكديگر جنگيده بودند. طالبان بدتر از احزاب ماقبل به بدترين جنايات نيزدست زدند كه جريان مفصل بدرفتاريهاي آنها و ديگر احزاب و نيز حزب كمونيست افغانستان درگزارش كميسيون حقوق بشر و گزارشهاي ديگر از سازمانهاي بشردوستانه بين المللي مانند عفو بين الملل، گروه بين المللي بحران، ديدبان حقوق بشر و...به كرات و به تفصيل نشر شده با ذكر جزئيات و اسناد و شواهد. در آن زمان همچون ديگر مقاطع تاريخي، دو چيزبيشتر از هرچيزي به اين كشتارها و نسل كشيها مشروعيت مي داد و از اين دو چيز بهره هاي فراوان هم بردند. اين دو عبارتند از: مذهب و مليت.
5.محكوم نمودن جريانهاي نژادپرستانه مانند آنچه در فيلم كابل اكسپرس منعكس شده فقط وظيفهي هزاره ها نيست تا عدهاي نه براي اعادهي حيثيت آنها، بلكه– في الواقع- براي اعادهي حيثيت خود دست به اقدامات نمايشي بزنند و بر موج احساسات قومي سوار شوند چنانكه در گذشته شده اند. اين بيشتر وظيفهي وجدانهاي پاك است از هر طايفه وايلي كه باشند اما وقتي نداي اين وجدانها خاموش باشد مدعيان ولايت قومي مي توانند ولايت و رهبري خود را با موج سواري بر احساسات قومي نهادينه كنند و ثابت كنند كه بحق پاسدار عزت و حيثيت قوم خود بوده و هستند! اين درحالي است كه آنها در گذشته با راه انداختن جنگهاي خونين خانگي و برادر كشيهاي فراوان، غارتگريها و هتاكيها حرمت يكديگر، آبرو و حيثيت قوم را با ابتذال فزونتر پايمال كرده اند و حال نيز الحق و الانصاف هيچ دغدغهي حيثيت قوم را ندارند- اين راعاقلان نيك دانند!
6. واكنش افراد موصوف در اينگونه وقايع تا اندازهاي طبيعي است اما هزاره ها به عنوان يك مليت، به ارتكاب اعمالي متهم مي شوند كه نسبتي با آنها ندارد. اگروقوع آن اعمال هم صحت داشته باشد بايد توسط نظاميان برخي احزاب روي داده باشد؛ احزابي كه هرگاه در معادلات و محاسبات سياسي و رقابتها كم مي آوردند، با ابزار قوميت و مذهب خود را آرايش مي كردند و بدينسان به آساني هم اوج مي گرفتند. پرواضح است وقتي كسي هزاره ها را به «غارتگري و ميخ زدن بر سر انسانها...» متهم مي كند، منظور واقعي وي اين نيست كه هزاره ها در طول تاريخ چنين ويژگي هايي داشته اند و اينها اوصاف ذاتي آنها بشمار مي رود. شايد مقصود وي اين است كه گروهي از اينان درجنگهاي داخلي گذشته از اين روشهاي شكنجه عليه ديگران استفاده كرده اند- چنانكه رقباي شان هم از روشهاي ديگري بهره جسته اند. اما وقتي ديالوگ فيلم اين اعمال را به مليت هزاره نسبت مي دهد چنين استنباط مي شود كه نويسندهي سناريو به سختي متاثراز نفوذ برخي از احزاب دخيل در اين مناقشات ويرانگر بوده است. به اين دليل، نيات دروني خود را در پس واژه «قوم» پنهان مي كند و قومي را ميخ زن يا غارتگر مي خواند. پس منطق ديالوگهاي موهن آن فيلم ممكن است با منطق بعض مدافعان قوم، جوهر يكساني داشته باشد.
7. منطقي كه درآن فيلم و كساني كه آن را سامان داده اند، قوم نجيب و زحمت كش هزاره را به استهزاء گرفته منطق حتي يك نژادپرست «مطلق» نيست. منطق كسي است كه كينه ها و انتقامها و تعلقات حزبي و تنظيمي خود را در لفافهي باورنژادي مي پيچد. اين منطق در آن سوي نيز قوم يا اقوام ديگري را نفله مي كند؛ همان قومي كه نويسنده يا گويندهي آن ديالوگ يا هدايت كنندگان آن خود را بناحق نمايندهي آنها مي خوانند. اين هم نوعي شيوهي انتقام گيري از رقباي گذشته است با لايه هاي فريبنده و تحريك آميز. حاصل اين منطق اين است: غارتگر=حزب=مليت. اما اگر از افكار آزاديخواهانه و احساسات عامه هم بگذريم، هيچ منطق نژاد باوري در واقع و ماهيت امر، حزب را به خصوص احزاب جهادي افغانستان را كه زاييدهي اقتضائات مقطع خاصي بودند و به ارادهي مستقيم قدرتهاي خارجي به وجود آمدند، نمي تواند مساوي با مليت و قوم به شمار آورد زيرا در وجدان خود به خوبي مي داند كه مليتها و از آنجمله مليت هزاره، هزاران سال است موجوديت داشته و اين مليتها محصول يكي دودههي اخير نبوده اند. اما احزاب موصوف، پديده هاي منحصر به فرد دو دههي گذشته اند و زاييدهي اين مقطع و ذوب شده درآن. پس هيچ حزب و تنظيمي نمايندهي هيچ مليتي نيست و تنها مي تواند نمايندهي خودش باشد و بس. اينكه نمايندگي نياز به طي پروسهي انتخاب و يا همهپرسي و طي طرق مشروعيت بخش نمايندگي دارد و تا كجا و تا كي ادامه خواهد داشت... فعلا بگذريم كه به وقت ديگرنياز دارد.
8. واكنشهاي احساسي بعض هزارهها در اين قضيه نه تنها سبب رفع اين اتهام از هزاره ها نشده كه باعث تقويت اين توهم هم شده كه «تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها!». مي گويند هرچه متعرض تعفن بشويد، عفونتش بيشتر بر مي خيزد و به نظر من اين قضيه نيز چنين شده است. مشكل اصلي اينجاست كه كساني كه به دفاع از هزاره مي پردازند، به ندرت مي گويند اگر چنان رفتارهايي هم بوده به هيچوجه ربطي به قوم هزاره ندارد همانگونه كه رفتارهاي احزاب ديگر ربطي به اقوام ديگر ندارد. اينان اغلب، نه در جستجوي دفاع از حيثيت قوم بل در تكاپوي كسب مشروعيت براي اعمال توجيه ناپذيرگذشتهي خود مي باشند. اين است كه قضيه دفاعيات اينان به رفتار توهين كنندگان همانند مي شود. بجاي اينكه يك تلنگري به وجدان اجتماعي و انساني جامعه بزنند، راهي را مي روند كه توهين كنندگان رفته اند. يگانه علت اين همانندي در همانند بودن ذهنيتها، افكار، روشها و منشهاي دو طرف است. اما حيثيت قوم در اين ميان و در ميان انبوه كينه ورزيهاي معطوف به ماقبل طرفين، كماكان گم مي شود.
9. نمي دانم رييس كمسيون حقوق بشر افغانستان بجاي اينكه به عنوان متولي نهاد مدافع حقوق بشر كه حرمت ذاتي انسان و جايگاه قوميتها و مذاهب در آن به درستي تبيين شده است، به دفاع از حيثيت بشري كه در پوشش تعصبات نژادي و نژادباوري سياسي به اهانت گرفته مي شود، بر خيزد و از اين منظر به تقبيح حركتهاي توهين آميز دست بزند بهتر است يا در زير چتر افرادي به سخنراني و «دفاع ازحيثيت قوم هزاره» بپردازد كه چندي پيش در گزارش مفصلي خواهان محاكمه شان شده بود! معلوم نيست اين كمسيون با حقوق بشر چه نسبتي دارد اما با جنگسالاران نسبتهاي فراواني يافته است و مماشاتي كه با آنان دارد و...
10. برخلاف آن عده از هزاره ها كه با آه و افسوس فراوان مي گويند «اين حادثه آسيب زيادي به حيثيت هزاره وارد كرده ...»، من معتقدم نحوهي دفاعيات اينان هم مي تواند آسيب زيادي به حيثيت يك مليت زبان بسته وارد كند. اگر ميان رفتارهاي تنظيمي و حزبي و رفتار و جايگاه مليتها تفكيك عادلانه صورت گيرد، هيچ آسيب و زياني به حيثيت قوم وارد نخواهد شد و هيچ نگراني اي نبايد داشت. آسيب زماني وارد مي شود كه بنام دفاع از آبرو و كيان قوم به شتستشوي احزاب و افرادي برخيزيم كه پيامد رفتارهاي ناباب خود را به پاي مليت مظلومي انداخته اند و در عين حال خود را وارث و ولي نعمت و حيثيت آنها مي دانند! اگر تاوان بدنامي و بدرفتاري آنها را به دوش مليتها نياندازيم، احتياجي به داد و هوار نخواهد بود؛ چيزي كه هرچه پيش مي رود اثر معكوس مي گذارد. رفتارهاي خشونت آميز ناشي از جنگ در تمام كشورهاي بحران خيز وجود دارد اما كسي به سختي مي تواند آن خشونتها را به قوم و تباري نسبت دهد مگر اينكه كساني از ميان آنها خود را به زور به عنوان ممثل يك قوم تعريف كنند و سپس با همان نام و عنوان بد نامي كنند. تا قبل از جنگهاي داخلي احزاب در دههي1990، كسي هزاره ها را به عناويني كه از زبان حنيف همگام شنيده مي شود، خطاب نمي كرد؛ اگرچه برخي نامها و القاب چندش آوري كه يادگار عصبيتهاي قبيلوي است متقابلا نسبت به برخي تبارها بكار مي رفت. اينان با حدت و شدتي مضاعف خواهان اعادهي حيثيت شده اند اما راه راست را نشان نمي دهند. راه درست اعادهي حيثيت- به قول اينان- اين نيست كه بگويند تاريخ كشور ما انباشته از رفتارهاي درشت است پس اين اتهامات در برابر آنها كه چيزي نيست! راه درست اين است كه بگويند رفتارهاي سياسي نظامي حكام، احزاب و جنگسالاران گذشته- از هر مليتي كه باشند، نسبتي با اخلاق و رفتار مليتها ندارد. يك راه ديگر اين است كه نفي كنندگان اتهامات بكوشند ثابت كنند در فلان مقطع تاريخي خاص، چنان رفتارهايي از سوي آنان ابدا اتفاق نيافتاده است.
11. هزاره ها همچون ديگر مليتها در عظمت بخشي تاريخ، فرهنگ، هنر و سرمايههاي تاريخي افغانستان نقشي بسزا داشته اند. باوجودي كه دسترسي اين قوم به تسهيلات عمومي در گذشته بسي نامحدود بوده، اما استعدادهاي درخشاني از ميان آنان برخاسته كه افتخار تاريخ كشور ما محسوب مي شوند. در شرايط پس از جنگ، هزارهها نماد آرامش و مظهر تلاش براي گسترش فرهنگ صلح و همزيستي بوده اند و با وجود بعض بحران سازيهاي سران خود خواندهي آن، به توسعهي تعليم، تربيه، دانش، تجارت و بسط مهارتهاي خداداي خود پرداخته اند. اميد است كساني كه پشت صحنهي فيلم كابل اكسپرسها قرار مي گيرند از عقلانيت و درايتي كه اين قوم مظلوم و بي سامان بدان تكيه كرده اند استقبال كنند و بر احساسات انساندوستانه، ميهن پرستانه و خردپسندانهي انسانها رشك نكنند و از رشد دانش و آگاهي، بيم نداشته باشند.
12. گپ آخر اينكه، از ميان اين همه داد و فرياد تنها يك برايند مثبت در كنشها و واكنشهاي مربوط به فيلم مذكور مشهود است كه اميد به آيندهي بهتري را نويد مي دهد؛ اينكه : گويا در افغانستان هم منطق نژادي و نژادپرستي رو به افول است. كسي پيدا نشد علنا ابتكار كبيرخان و يا حنيف همگام در كابل اكسپرس را تمجيد و ستايش كند و يا آنها را مستحق جوايزي بداند! همه– حد اقل در ظاهر- رفتار آنها را تقبيح كردند، برخلاف گذشته كه معمولا چنين نمي شد. اين يعني كه نژادپرستي به تدريج از رونق خواهد افتاد- البته لنگ لنگان و آهسته! اما روند خوبي است و زماني حسن آن بيشتر مي شود كه تقبيح نژادپرستي از هرگونه شايبه هايي پاك شود و روشنفكران و مناديان آزادي و كرامت انساني در قدم نخست براي اعاده حيثيت و شرف انساني خود پيش قدم شوند و در قدم دوم براي اعاده حيثيت ملي خود كه با توهين به يك بخش آن آسيب ديده است.
] دوستي ذريعهي ايميل لطف كرده پيام دادند كه اين نوشته خوب است يك ويرايش شود. قرار نبود اين ياداشت را زياد جدي بخوانم اما فرمايش اين دوست انجام شد. پس كمي جدي شد! از ايشان كمال تشكر. دوستان خواننده اگر نظر يا پيشنهادي دارند مي توانند به ايميل سايت و يا در ذيل مطلب ارسال كنند. قبلا از مهمانان عزيز تشكر. امين[