می خواستم فهم خودم از اصول گرایی ، بنیادگرایی و سنت گرایی را در پاسخ به نصرت عزیز بنویسم. در قسمت نظریات حرف های ارزشمندی درج شده بود. یکایک آنها را به دقت خواندم. حتی دشنام ها نیز بوی مهربانی می دادند. دشنام هایی که شاید دیگر برای من دشنام تلقی نشوند. دیدم که اگر حضور آنهمه حرف و حدیث را با سکوت تجلیل نمایم فضای گفتگو دچار تنگنا و تاریکی می شود. به همین دلیل تصمیم گرفتم که روش کاری خود را کمی شرح و توضیح دهم. در مقاله قبلی ام ، آنچه را که نسبت به استاد مزاری نوشته بودم خیلی ها را رنجاند. البته روشن است که حرف های من در رابطه با استاد سیاف نیز خیلی ها را رنجانده است و هچنین تردیدی نیست که دوستان استاد ربانی نیز دل خوشی از من ندارند. به راستی چرا باید من دوستان خودم را از خودم برنجانم. چرا نباید طوری بنویسم که خیلی های دیگر می نویسند؟ چرا نباید هم به نعل بزنم و به میخ؟ البته یکی از خوانندگان مرا به دو رویی - هم به نعل و هم به میخ زدن- متهم کرده است. مثلا فرموده اند که من در سمینار تورنتو از حزب وحدت و استاد مزاری به عنوان جنایتکاران جنگی یاد کرده ام ولی در جای دیگر- که نفهمیدم آن جای دیگر کجا بوده ا ست - آقای مزاری را به عنوان شایسته ترین رهبر عنوان کرده ام. از این ادعا می گذریم یا این ادعا را می گذاریم برای بعد تا بتوانم به توضیح روش کاری خود بپردازم.
سخن گفتن از نقش رهبران اقوام توام با دشواری های فراوانی است و من دقیقا متوجه این دشواری هستم.مثلا کسی آقای مزاری را جایگزین "آرمان فرد" خود کرده است. این آرمان فرد نه تنها هرگز گناه نمی کند بلکه نمادی از همه خوبی های عالم است. درنظر او آقای مزاری هم مذهبی ترین فرد جامعه است و هم عاقل ترین و سیاستمدار ترین.درست در همسایگی او اما فردی دیگری را می توان یافت که آقای مزاری را سمبل ضد ارزش ها می داند. تا نام او را بشنود عصبانی می شود. اگر کسی در مورد آقای مزاری با ملایمت و خوبی بنویسد در ذهن و ضمیر این آدم ، نویسنده فوق نوکر مزاری و متعاقب آن نوکر ایران خواهد بود و بعد احتمالا سر از نوکری بسیاری از جاها و کس ها در خواهد آورد.به راستی شما در فاصله این حب و بعض افراطی چه می توانید بکنید؟ چه چیزی از دست تان بر می آید؟ من آقای مزاری را دوست دارم. این دوستی هم نیز می تواند بی دلیل باشد . می تواند دلایل شخصی داشته باشد. از نظر من نشانه های فراوانی از خوبی در وجود آقای مزاری وجود داشت. او را می توان یک رهبر کارازماتیک به حساب آورد. اما همین آقای مزاری اشتباهات فراوانی را نیز مرتکب شده است. وقتی می گویم اشتباهات فراوان ، چشمان بسیاری گرد می شود و رگ های غیرت خیلی ها ورم می کند. خیلی ها خواهند گفت : ببنید این سید ، این خائن بازهم به نماد عظمت و عزت مردم هزاره توهین کرد. من می گویم اولا یک فرد نمی تواند نماد عظمت و عزت یک مردم قرار بگیرد. چون یک فرد است و یک فرد همیشه ناقص است. علاوه براین ها نقد یک شخصیت و گفتن این که او انسان بوده و احتمالا جایز الخظا ، توهین نیست. من در نوشته ای نوشته ام که آقای مزاری جریان سکولاریزم را در میان جامعه هزاره سرعت بخشید. بله من نوشته بودم که آقای مزاری مذهب را به خاطر منافع سیاسی جامعه اش دور زده بود. عده ای و از جمله آقای فیاض بسیار عصبانی شدند. البته این عصبانیت ها هم خوب است. چون باعث می شود که باهم حرف بزنیم. آقای فیاض بسیار عصبانی شدند . چون فورا به من با طعن و کنایه یاد آور شد که:تو سید هستی و نباید فراموش کنی که تو یک سید هستی و ... و من نفهمیدم که سید بودنم با نوشتن نقد در مورد یک مقوله سیاسی - اجتماعی چه تضادی دارد. من به آقای فیاض پیشنهاد می کنم که قبل از هرچیزی هم به انسان بودن رهبرشان و هم به انسان بودن دیگران ایمان بیاورند. تا بتوان دروازه گفتگو و نقد را در یک دایره انسانی باز کرد.عصبانیت هم خوب است. آدمی که عصبانی نشود حتما چیزی کم دارد. اما وقتی که عصبانی می شویم بهتر است فقط عصبانی باشیم. یک عصبانی متفکر یا یک عصبانی نویسنده نباشیم. وقتی که دوره عصبانیت ما تمام شد دوباره انسان می شویم و چون انسان می شویم می توانیم در دایره تعاملات انسانی بیاندیشیم و بنویسیم. البته هم عصبانی شدن و هم نوشتن در حال عصبانیت و در نتیجه دشنام دادن و نقد فرد به جای اندیشه اش نیز حق ماست. ما می توانیم بد بنویسیم. ما می توانیم خوب بنویسیم. ما می توانیم بدی را بنویسیم ما می توانیم خوبی را بنویسم. این همه حق ماست.