گردن فرازان ديروز و گردن کجان امروز
نويسنده: مسيح ارزگاني
تاريخ نشر: 1- 01-2007
جمعه 20 اکتبر 2006 م. برابر با 26 رمضان 1227 ق. به دفتر يکی از سازمان های امدادی در محلی به نام نوبل پارک رفتم . سازمان ياد شده را« سلويشن آرمی » می گويند که یک مؤسسه مذهبی مسیحی است و برخی خدمات خرد وريز را به پنا هند گان ارائه می کند . وقتی وارد دفتر شدم ، ديدم شش نفر پناهنده دراطاق انتظارنشسته اند . از قضا سه نفر آنها ويتنامی و سه نفر ديگرافغانی بودند . ويتنامی ها شامل يک پير مرد ويک پيرزن سا لخورده می شدند که کلاه های ويژه جنوب شرق آسيا بر سر داشتند وباسيماهای شکسته وپرچين وچروک ، ساکت و فکور بالای صندلی ها نشسته بودند . نفرسومی مردکوتاه قد وميانسالی بود که مقابل ميزمنشی يا(Reciption ) ايستاده بود وباانگلیسیی بسياربدترازانگليسی من توضيح می داد که اهل ويتنام هستند وبرای دريافت کمک آمده اند . اما افغان ها شامل دوپيرزن بی سرپرست می گرديد که اولی تنهابود ودومی يک دختر10-11ساله نيزدا شت . به لطف همزبانی و هموطنی بسيارزود باآنها سرگفتگورا بازکردم و دانستم که کی ها هستند وبرای چه آمده اند .
قند و نمک ( یادداشت ها وبرداشت ها ازسال های تنهایی وبی وطنی ) ( 1 ) گردن فرازان ديروز و گردن کجان امروز جمعه 20 اکتبر 2006 م. برابر با 26 رمضان 1227 ق. به دفتر يکی از سازمان های امدادی در محلی به نام نوبل پارک رفتم . سازمان ياد شده را« سلويشن آرمی » می گويند که یک مؤسسه مذهبی مسیحی است و برخی خدمات خرد وريز را به پنا هند گان ارائه می کند . وقتی وارد دفتر شدم ، ديدم شش نفر پناهنده دراطاق انتظارنشسته اند . از قضا سه نفر آنها ويتنامی و سه نفر ديگرافغانی بودند . ويتنامی ها شامل يک پير مرد ويک پيرزن سا لخورده می شدند که کلاه های ويژه جنوب شرق آسيا بر سر داشتند وباسيماهای شکسته وپرچين وچروک ، ساکت و فکور بالای صندلی ها نشسته بودند . نفرسومی مردکوتاه قد وميانسالی بود که مقابل ميزمنشی يا(Reciption ) ايستاده بود وباانگلیسیی بسياربدترازانگليسی من توضيح می داد که اهل ويتنام هستند وبرای دريافت کمک آمده اند . اما افغان ها شامل دوپيرزن بی سرپرست می گرديد که اولی تنهابود ودومی يک دختر10-11ساله نيزدا شت . به لطف همزبانی و هموطنی بسيارزود باآنها سرگفتگورا بازکردم و دانستم که کی ها هستند وبرای چه آمده اند . کمی بعد تردونفرسياپوست ازکارمندان آن دفتر آمدند و دوخريطهء پلاستيکی به دست ويتنامی ها دادند و سپس مقداری مواد غذايی وشوينده مانند ماکرانی ، برنج، رب گوجه ، ومايع ظرفشويی داخل آنها گذاشتند . آن مرد مان سرافرازديروزوبسياربينوا وبيچارهء امروز ، خريطه ها رابرداشتند وبسيارغريبانه ازدروازه بيرون رفتند . وبعد نوبت به گروه ديگرازگردن فرازان ديروزومستمندان امروزيعنی افغان ها رسيد که آنهاهم کيسه های اهدايی شان را برداشتند وغريبانه ترازگروه اول بيرون رفتند . بارفتن آنها من دراطاق تنها ماندم و فرصتی برای فکرکردن يافتم و اين افکارپريشان درفضای ذهنم جولان کردند : عجب اتفاق و اجتماع معناداری ! سه نفر از ويتنام ، کشوری که پوزهء امپرياليزم سرکش امريکا و سردمدارليبرال سرمايه داری غرب را ذليلانه به خاک سيا ه ماليد وبه نماد مقاومت و پيروزی درجهان سوم و بلوک شرق قديم مبدل گرديد . سه نفرديگرازافغانستان، کشوری که هيمنهء افسانه ای اتحاد شوروی و سردمداربلوک شرق را شکست و آن فقيد شادروان را برای هميشه به فراموشخانه تاريخ وتاريک سپرد . ومردم پابرهنه آن عنوان « قهرمانان راه آزادی » را کمايی کردند . گروه اول امريکا و غرب را تحقير کرد وگروه دوم ، شوروی و بلوک شرق را . آنها الهام بخش مبارزات رهايی بخش وضد امپرياليستی در جهان شدند و اينها الهام بخش مبارزات آزادی خواهانه و ضد اشغالگری . ويتنامی ها پيش ازشکست تحقير آميز امريکا ، استعمار فرانسه را به خاک مذلت نشانده ، از کشورشان بيرون رانده بودند و افغان ها نيز پيش از اتحاد شوروی ، پوزه استعمار پير انگلیس را به خاک سيا ه ماليده بودند . افغان ها و ويتنامی ها هميشه استعمار شکن و استکبار ستيز بوده اند . اين دوملت هرچند در دو جبههء متضاد جنگيده اند؛ اماهردو بعنوان سمبل سرفرازی ، ستم ستيزی ، تسليم ناپذيری و آزادی خواهی در اين کرۀ خاکی شهره اند . تمام فضيلت و افتخار دو ملت يادشده به اين بوده است که گرسنه، پا برهنه و ريسمان به دوش بوده اند؛ اما عزت وغرورخودرادربرابر قدرت و ثروت ازدست نداده اند . بی سلاح ، بی دفاع وتهی دست بوده اند ؛ ولی دربرابرسلطه و سرنيزه سرخم نکرده اند . اما صد دريغ وافسوس که اينک با اين سيل پناهجويان ترحم برانگيز افغانی وويتنامی درسراسرجهان ، آن يگانه سرمايۀ بی مانند وآن درّ گرانبهای اين دوملت ، چوب حرّاج می خورد و آنهمه دستاوردهای عظيم معنوی به بهای نازل فروخته می شود . با تماشای اين مستمندان خانه بدوش، جهانيان ديگرافغان ها و ويتنامی ها را نه به صفت « اسطوره » و « قهرمان» بلکه بحيث مردمان « بيچاره » و« آسيب پذير» می شناسند . مرد مانی که تا ديروز به عالم و آدم باج نمی دادند و به زمين و زمان فخر می فروختند و دنيا و بشريت را مديون پيکار وايثار خود می دانستند ؛ اينک در منتهای درماندگی و بيچاره گی در چهار گوشهء جهان ، پشت در سا زمان ها ی خيريه و امدادی صف بسته اند تا تحفه ای و هديه ای و کيسه ای بستانند و روز سيا را به شب سيا تر پيوند بزنند . هر آنچه گفته شد دربارۀ دو کشور انقلابی ( افغانستان وويتنا م ) بود . اما بشنويد از کشور انقلابی سوم ( ایران ) : دقيقا دوروزپس ازتاريخ ياد شده يعنی 23اکتبر، طبق روال معمول برای شرکت در کلاس زبان به محل برگزاری کورس های مذ کورکه به امس (Ames ) معروف است رفتم . درسالن ميانی طبقه سوم ، تعدادی اززبان آموزان مشغول کاربا کامپيوتربودند . به محضی که وارد سالن شدم ، يکی از زبان آموزان هموطن ، چوکی يا صندلی اش راچرخاند تا چيزی ازمن بپرسد . گويا او ازژست و قوارۀ ناموزون من حدس زده بود که از ايران آمده ام . پرسيد : قوما ببخشيد ! ايرانی ها « هم جنس بازی » به چه چيزی می گويند ؟ به زبان ساده وعاميانه برايش توضيح دادم که يعنی اينکه مثلا دو مرد محاسن سفيد هفتاد- هشتاد ساله ، پس ازمراسم حنابندان و عقد کنان ، درميان کف زدن و کپل جنباندن حاضران ، به حجلهً بخت قدم بگذارند و فردا پس ازاستحمام ، به محضربروند و ازدواج شان را ثبت کنند تا اگربچه دارشدند ، حلال زاده باشد وبعدازمرگ نيزازهمديگرارث ببرند وباقی قضايا . ويا اينکه برعکس، دو عجوزهً سالخوردهً قدخميده با عينک ته استکانی و دست های لرزان ، يکی کروات دامادی ببندد وديگری لب هايش را چون لبوسرخ کند وپس ازمبادلهً گل وحلقه ،به خانه و حجله بخت بروند وباقی قضايا . اوپس ازاستماع توضيحات سفيهانهً من، سرش را به علامت تاً ييد يا توقف تکان داد ؛ يعنی اينکه حسابی « خرفهم » شدم ودست ازسرم بردار . اما من که پرچانگی ام حسابی گل کرده بود ونمی توانستم يک مخاطب فارسی زبان را به راحتی ازدست بدهم ، پرسيدم : چطور به فکر اين مقوله که از مقد سات تمدن غرب است افتادی ؟ گقت : يکی از سايت های فارسی زبان را مرور می کردم که در آن خبری در مورد تقاضای پنا هندگی تعدادی از ايرانيان در کشور هلند درج شده بود که مدعی اند هم جنس باز هستند و به همين دليل جان شان درام القرای اسلام ازطرف بيضه داران دين وديانت درخطراست . گفتم : بلی متأسفانه چنين حقيقت شرم آوری وجود دارد . افغان ها ، عراقی ها، سودانی ها و... ازبرکت جنگ ونا امنی به آسانی پذيرفته می شوند ؛ اما ايرانيان که از کم شانسی ، کشورشان آزاد ، آباد ، وامن است ، ناگزيرند يا خود شان را از قوم لوط معرفی کنند ويامربوط به فرقه بهايی . صحبت های ما با آن هموطن پايان يافت وپس ازختم کلاس ، ساعت دوی بعد از ظهر به منزل بازگشتم . وقتی تلوزيون را روشن کردم ، يکی ازشبکه ها گزارشی از راهپيمايی مردم تهران پخش می کرد . آن روزها مصادف با آخرين جمعه ماه رمضان بود که درايران« روزقدس » ناميده می شود . دراين گزارش بخش های از سخنان محمود احمدی نژاد رابه زبان اصلی پخش کرد که رييس جمهورايران با اعتماد به نفس کامل می گفت : اين رژيم ( اسرا ئيل ) فلسفه وجودی خود را از دست داده است ورو به زوال و فروپاشی پيش می رود . » تکه ای ازسخنان اورادررابطه با بحران هسته ای ايران هم پخش کرد که وی با مباهات وکنايه خطاب به غرب می گفت : چند سال بعد ما خود سوخت هسته ای صادر می کنيم وبه شما تخفيف هم می دهيم ! » من درحالی که به آن سخنان گوش می دادم ومشت های گره خوردۀ مردم تهران را تماشا می کردم ، با خود انديشيدم : اين دولت مردان انقلابی را ببين که به عالم وآدم باج نمی دهند ونورچشم امريکا وغرب اسراييل عزيز دردانه را درکمال جسارت « تقلبی وحرامزاده » می خواند ؛ اما برخی از مردمان آن کشور برای رسيدن به شراب وکباب غرب ،چه وصله های شرم آوری را به خود می چسپانند ! کشورانقلابی چهارم : سه روز بعد يعنی 26 اکتبر بمناسبت روز جهانی پنا هنده ( Refugee ) محفلی درهمان امس (Ames) برگزار گرديد که شرکت کنندگان آ ن عموماً مهاجران تازه وارد بودند . در آغاز ، مجری برنامه ازشرکت کنندگان خواست که با شنيدن نام کشورخود ، دست شان را بلند کنند تا ترکيب مليتی شرکت کنندگان مشخض شود . درپايان معلوم گرديد که افغان ها درصدرجدول قراردارند وسودانی ها در ردۀ دوم . آنگاه که نوبت به رقص وآواز رسيد ، هرسه گروهی که روی صحنه رفتند ومستانه برنامه اجراکردند ، همگی سودانی بودند . از قضا در کلاس ما هم همين ترکيب وتلفيق وجود داشت ؛ يعنی افغان ها ( البته هزاره ها ) اولين گروه وسودانی ها دومين گروه را تشکيل می دادند . 28اکتیر محفل مشابهی در سطح شهر ملبورن ودرمقياس وسيع تر برگزارگرديد که در آنجا نيزحضورسودانی ها برجسته وچشمگيربود ونخستين گروهی که برروی صحنه رفت وديوانه وار به رقص وپايکوبی پرداخت ، سودانی ها بودند که به گمان خودشان بسيار شاد ومست می خواندند ؛ اما من گمان بردم که آنها بنگ خورده اند و عقل شان را پاک از دست داده اند . بدين ترتيب در دهليزهای کميساريای پنا هندگان سازمان ملل ، سازمان بين المللی مهاجرت ، پشت ديوارسفارتخانه های کشورهای ثروتمند ، درگذرگاه های قاچاق انسان ، درکمپ های موقت پناهندگان درحاشيه مرزها وسرانجام درداخل کشورهای پنا هنده پذ یرغرب ، اتباع کشورهای انقلابی ، پيشرو وضد استعمار، بيشترين ارقام مهاجران را به خود اختصاص می دهند واين ازعجايب وشگفتی های روزگاراست . ( 2) غا ئله ای شیخ و پاپ یکی ازروزهای دهه آخررمضان 1427ق.واواخراکتبر 2006م . دریکی از شبکه های تلوزیون استرالیا ، پیرمرد ریش سفید وکلاه سفیدی را دیدم که دربستربیماری مشغول مصاحبه باگزارشگرتلوزیون بود . او قیافۀ عرب آفریقایی داشت ومن درنخستین نگاه حد س زد م که وی یکی از روحانیون یا قاریان مصری است . وی درحالی که روی تختش درازکشیده بود ، مطالبی رابه زبان عربی بیان می کرد و مرد ریشوو میانسالی که درکنارتخت روی صندلی نشسته بود ، آنها رابه زبان انگلیسی ترجمه می کرد . من بالاخره نفهمیدم که این شیخ بیمارونزاربه چه دلیل مورد توجه رسانه ها قرارگرفته است . آ یا دسته گلی به آب داده است یا اینکه غزل خدا حافظی رامی خواند واین مصاحبۀ یادگاری اوست ؟ اما ادامه اخبار راکه ازاستدیوگوش دادم ، کلماتی چوی « شیخ » و « مفتی استرالیا » را زیاد شنید م واینقد ر دستگیرم شد که وی ازشیوخ مسلمانان استرالیا ست . روزهای بعد نیزتصاویرشیخ را به کرّات درصفحه تلوزیون ها می دیدم وکلمات فوق را می شنیدم . حالادیگریقین کردم که این شیخ بیمار کدام غائله ای خلق کرده است ؛ اما حقیقت ماجرا چیست ، چیزی نمی دانم . دریغم آمد که من ازاین ماجرا بی خبروبی نصیب بمانم . ناگزیربه سایت های خبری فارسی زبان ، سایت SBS استرالیا متوسل شدم وازبرخی دوستان زبان دان واهل اطلاع نیزمدد گرفتم . ازمجموع منابع یادشده ، شرح ماجرا به ترتیب زیربه دستم آمد : داستان ازآنجا شروع می شود که یک مسلمان استرالیایی لبنانی الاصل ازیک دخترزیرهیژده سال استرالیایی کام می گیرد تا اندکی به کاروان تجدد وتمدن بشری نزدیک شود . البته کام گرفتن وبه مراد دل رسیدن دراین دیارنه تنها عیب نیست ؛ بلکه عین فضیلت وافتخارهم هست . اما ازآنجا که دزد نابلد درهرکجا به کاهدان می زند ، آن جوان نیگون بخت لبنانی نیزدراین دنیای وفورجنس مخالف وحرّاج سکس وشهوت ، بایک دخترزیرهیژده سال هم آغوش می شود که ازنظر قوانین اینجا جرم است . بالاخره قضیه به دادگاه کشیده می شود و بیچاره جوان کام یافتۀ لبنانی به56 سال زندان محکوم می شود . تا اینجا ، داستان کاملاًَ شکل شخصی وعشقی داشته است ؛ اما ماجرا ازآنجا بیخ پیدا می کند که متأثرازحادثۀ یادشده ، دربرخی محافل استرالیایی حرف وحدیث های درارتباط باجوامع مسلمان این دیار مطرح می شود . واین زمزمه ها پای شیخ تاج الدین الهلالی یکی ازروحانیون سرشناس لبنانی الاصل مقیم سیدنی رابه ماجرامی کشاند . شیخ دریکی ازسخنرانی هایش ضمن مقصردانستن جوان لبنانی ، وضعیت آشفته وتحریک انگیزطنازان وعشوه گران این دیاررا نیزدرخلق چنین رسوایی های بی تأثیر نمی داند .وی به زبان ساده ودرقالب یک مثال می گوید : اگرشما یک تکه گوشت عریان وبدون حفاظ را روی سرک رها کنید وبعد جناب گربه یا پیشک آن گوشت صاحب مرده را نوش جان کند ، آیا تنها گربۀ گرسنه وزبان بسته مقصراست یا شما هم دراین رويدادمقصرهستید ؟ با این تشبیه وتمثیل شیخ ، رگ های گردن شیرزنان غیرتمند وپاک دامن ! این دیار ، متورّم می گردد که چرا شیخ مرد سالار مردگرا ما بانوان پرده نشین وپاک دامن راکه آفتاب هم از رؤیت مان عاجزاست ، به گوشت برهنه وبی صاحب تشبیه کرده است . ولابد درمحافل خصوصی گفته اند : ای شیخ ! ادب وفتّوت ازجورج نازنین بیاموز که درتالار سازمان ملل ودرحضود سران 180کشورجهان چون نیازبه مستراح بروی غلبه کرد ، مؤدبانه از کاندی جون اذن مکتوب خواست که آیا سرکارعالیه صلاح می دانند ورخصت می فرمایند که این کمینه به مستراح برود ؟ وآن بانوی مهربان نیز با شفقت مادرانه اذن تخلیه صادرفرمودند . درپی آن غیرت ناموس پرستی مردان ودولتمردان استرالیانیز به جوش می آید وجناب هاوارد جان ( صدراعظم ) اظهارات شیخ را غیرقابل قبول می خواند و باقی ماندن اورابرمسند رهبری مسلمانان استرالیا برخلاف مصالح آنان می داند . سپس سیل اعتراضات به سوی شیخ سرازیرمی شود که ای شیخ پاک دامن ! مگرنمی دانی که خوبرویان راتاب مستوری نیست وماهرویان رانتوان درحجاب کرد . وتوخود یکبار به beach ( ساحل ) بیا تا دل ودین یکباره ازکف بدهی . درادامه ، برخی محافل بسیاربا شرف وناموس پرست استرالیا خواستاراخراج شیخ از این کشورمی شوند که وزیرمهاجرت استرالیا درپاسخ می گوید چون شیخ ازبیست سال به اینسو تبعه استرالیا ست ،نمی توان اورا اخراج کرد . حذیث شیخ را همینجا تمام می کنیم ؛ اما نکته بدیع وشگفت درارتباط با ماجرای شیخ این است که چند روزپیش ازاظهارات نه چندان مهم او ، پاپ بندیکت شانزدهم رهبرکاتولیک های جهان دریک سخنرانی رسمی اسلام ومسلمانان رابه خشونت طلبی متهم کرد وحتی خدای مسلمانان راعبوس وانتقادناپذیرتوصیف نمود . عجبا که درآن حادثه ودرقبال اهانت پاپ به یک ملیارد ونیم مسلمان ، دنیای غرب وازجمله استرالیا درسکوت وخموشی مطلق بسرمی بردند ؛ گویا پرنده ای هم پرنزده است ؛ امادربرابر اظهارات نه چندان مهم پیش نمازیک مسجد ، آنهمه هیاهوبرپا کردند . ازمقایسۀ هیاهووسکوت مردمان این جزیره درقبال اظهارات شیخ وپاپ ، نکات ذیل به دست می آید : الف : معیارهای دوگانه یا سیاست یک بام ودوهوا یا بعبارت دیگر نفاق مدرن ، پدیدۀ نهادینه شده درسیاست وفرهنگ غرب است . اگرمسلمانی از فرط ناچاری خودرا درمسیرکاروان تانک های اشغالگران ( امریکایی ، انگلیسی یا اسرائیلی ) منفجرکند ، این تروریزم است ؛ اما اگراسرائیل یک روحانی سالخورده ، نابینا وویلچرنشین ( شیخ احمد یاسین ) راهنگام خروج ازمسجد با اف 16امریکا ازهوا هدف موشک قراردهد وقطعه قطعه کند ، این دفاع ازخوداست ومبارزه با تروریزم . اگرمسلمانی پایگاه نظامی امریکا را درخانه وکشورخود مورد حمله قراردهد ، این خشونت ودهشت افگنی است ؛ اما اگرامریکا ازآنسوی دنیا بیاید ومراسم عروسی را در « دهراود » بمباران کند وده ها زن وکودک را تارومارسازد ، این مبارزه با تروریزم وخشونت است . اگرسلمان رشدی به پیامبرمسلمانان هم اهانت کند عیب ندارد؛ چون آزادی بیان واندیشه است ؛ اما اگرشیخی ازمسلمانان به گیسووابروی چند زن هرزه وولگرد هم انتقادکند ، این اهانت به ارزش های غرب مدرن است و. . . ب : دنیای غرب ارزش های دارد که سخت به آنها می نازد وهمیشه به رخ دیگران می کشد . یکی ازآن ارزش ها ، آ زادی بیان وعقیده است . اما ماجرای شیخ وپاپ نشان داد که این بیچاره نیزازگزند رویۀ یک بام ودوهوا ونفاق دموکراتیک درامان نمانده است ؛ به این معنا که آزادی بیان واندیشه برای والا حضرت پاپ به گستردگی وفراخی یک بزرگراه وجود دارد ؛ اما نوبت به شیخ که رسید ، ازموی باریک تر وازدم شمشیرهم تیزترمی شود . اومی تواند به یک دین بزرگ آسمانی وبه یک امت اهانت کند ؛ ولی این نمی تواند یک سنت کوچک ( پوشش نا مناسب زنان یک جامعه ) رامورد پرسش قراردهد . اوحق دارد ارزش های آسمانی رابه چالش کشد ؛ اما این حق ندارد از بی بندوباری انتقادکند . اینجاست که باید گفت : قربان شوم خدا را ، یک بام ودوهوارا . عجب بامی دارد این غرب متمدن که برای رشدی وپاپ ، دارای هوای ملایم ، آفتابی ودل انگیز است ؛ اما برای شیخین ( هلالی واحمد یاسین ) بسیارسرد ، طوفانی وسنگ شکن . ( 3 ) تلخ و شیرین یک اندیشمند فرانسوی سخن زیبایی دارد به این مضمون : « فیلسوفان می گویند اجتماع نقیضین محال است ؛ اما درزندگی روزهای وجود داردکه آدم نمی داند گریه کند یا بخندد ودرچنین لحظاتی دوامرمتناقض در یک فرد جمع شده است. » براستی درزندگی فردی واجتماعی انسان هاچنین روزهای متضادومتناقضی کم نیستند . درحیات اجتماعی ما افغانستانی ها ، هشتم ثور(روزپیروزی مجاهدین ) یکی ازآن روزهاست . ازآنجا که درچنین روزی مقاومت چهارده سالۀ مردم ما به برگ وبارنشسته است ، جای بسی سوروسروراست ؛ اما آنگاه که به پیامدهای غمبارآن پیروزی می اندیشیم ، باید آنروزرا عزای ملی بدانیم وبجای اشک خون گریه کنیم . هفتم ثور1357یکی دیگرازآنروزهاست . ازآنجا که دراین روز، طوماررژیم فرسوده ومنحط آل یحیی درهم پیچیده شد ورژیم مترقی وحامی زحمتکشان براریکۀ قدرت تکه زد ، جای بسی شادمانی وحوراکشیدن است ؛ اما وقتی که به کارنامۀ سیاه آن رژیم سرخ نگاه می کنیم سراپای مان راوحشت ونفرت فرامی گیرد . اگراندکی درفصول گذشتۀ زندگی فردی مان دقت کنیم ، یقیناً چنین روزها ولحظه های را فراوان مشاهده خواهیم کرد . نگارنده این سطورنیزچنین روزهای دوپهلو ومتضادرا درزندگی خود تجربه کرده است . آخرین نمونه آنرا که مربوط به اینسوی جهان واین روی دنیاست ، برای شما وخودم روایت می کنم : بعدازظهریکی ازروزهای دهۀ اول اکتبربود که سروصدا یا بقول هموطنان ما « غالمغال » یک گروه کودک ، خلوت تنهایی ام را برهم زد . ازپنجره که به بیرون نگا کردم ، چهارکودک یا نوجوان6تا 12سال رادیدم که مقابل خانه وپنجره ما ، دریک پارکینگ خالی اتومبیل مشغول بازی بودند . لحظاتی ایستادم وبه یاد دوران زیبا وبرگشت ناپذیرکودکی ، مشغول تماشای بازی فوتبال آنها شدم . آنها همگی ازمهاجران افغانستانی وهزاره بودند . من آنان رامی شناختم ودرهمسایگی ما زندگی می کردند . شاید دویا سه سال پیش ازپاکستان به استرالیا آمده بودند . من شیشۀ پنجره ام را اندکی بازکردم تابرای لحظه ای هم که شده ازشهد شیرین فارسی ودرّدری دراین دنیایی که ازدرودیوارش انگلیسی می بارد ، بهرمند شوم . اما درکمال تعجب دریافتم که آنها حین بازی به زبان انگلیسی صحبت می کنند ؛ درحالی که هیچ انگریزی یا غیرهزاره درمیان آنها نبود . من لحظاتی با دقت بیشتربه غالمغال کودکانه آنها گوش دادم واینجا بود که یکی از آن لحظاتی که آدم نمی داند گریه کند یا خنده ، برایم اتفاق افتاد . درحالی که نگاهم میان میدان بازی وافق های ابری ملبورن درنوسان بود ، خطاب به کودکان ولی درواقع باخودم اینگونه حدیث نفس کردم : نمی دانم برای شما بگریم یا بخندم ! ازاینکه شما ازفقروفلاکت افغانستان ، مرگ آرام وتدریجی درهزاره جات وکویته ، محرومیت ازتحصیل وشادی های کودکانه ، چوپانی وهیزم کشی ، ازچنگال صدها بیماری کشنده ودیگرمحرومیت ها ورنج ها رهایی یافته اید ؛ باید خوشحال باشم وبحال تان غبطه بخورم . ازاینکه ازشرّ کیبل طالبان ، قنداق وشلاّق قوماندانان وجنگ سالاران محلی ، خشونت وبی رحمی گروپ های جنگجو ، ازجزای معلم ، ازگوشمالی ملاّی مکتب ، ازخشونت خانوادگی ، ازبیگاری ارباب ، ازجریمۀ خان ، ازستم حکومت ودیگربلایای اجتماعی ودیگردیوان وددّان روزگار ، خلاصی یافته اید ؛ نمی توانم شادی وشعف خودراپنهان کنم . ازاینکه به سرزمینی آمده اید که نه داشتن چشم های بادامی درآن جرم است ، نه تکلم به فلان زبان ، نه پیروی ازفلان مذهب ، نه تعلق به فلان سرزمین ونه پایبندی به فلان آرمان واندیشه ؛ الحق والانصاف هم جای شکردارد وهم جای شکرخند . شما به دیارامن وآرامی آمده اید که قاچاقچیان اعضای بدن انسان ومافیای کودک ربا را یارای دسترسی به شما نیست . مجبورنیستید که برای زنده ماندن وتهیۀ لقمه نانی ، تن به کارهای شاقه بدهید . هیچکس شمارا به دلیل تعلقات قومی ، مذهبی ، زبانی و . . . تحقیرنمی کند . شما دراینجا ازحقوق ، آزادی، حرمت ، امنیت ، رفاه ، بهداشت ، آموزش دیگرمزایا وامکانات مادی وانسانی برخوردارهستید . وقتی به اینهمه امکانات وفرصت ها نگاه می کنیم ، هیچ عاقلی نمی تواند خوشنود وخرسند نباشد . پس باید بخندم وشادمان باشم . اما با همۀ این خوبی ها وشادمانی ها ، آنگاه که به آینده شما می اندیشم وزندگی شما رامثلاً درپانزده یا بیست سال آینده تصورمی کنم ، نمی توانم اندوه وافسوس خود راپنهان کنم . درآن وقت - که احتمالاً شما جوان رشید ومتأهل هستید - دقایق وظرایف زبان کهن وزیبای فاسی رادرک نمی کنید . ازغنا وژرفای ابیات حافظ وبیدل بهره ای ندارید . نمی توانیدازبوستان وگلستان شیخ اجل ، دسته گلی بچینید . عرفان مولانا وحکمت ابن سینا برای تان نا آشناست . ازگنجینه ها ومواریث کهن ومعنوی مشرق زمین وسرگذشت تمدن های شکوهمند آسیا ودستاوردهای ارزشمند وشکوهمند پیشینیان تان بی اطلاع هستید . ازجشن باستانی نوروز ، میلۀ گل سرخ ، عنعنۀ بزکشی ، چهارشنبه سوری ، محفل شاهنامه خوانی ، قصه ها وافسانه های شیرین و پند آموزی چون رستم وسهراب ، شیرین وفرهاد ، لیلی ومجنون ، وامق وعذرا، سیاه موی وجلالی ودیگرسنت ها ، اسطوره ها ، داشته ها ، ارزش ها وسرمایه های کهن وارزشمند سرزمین آبایی تان چیزی نمی دانید . شما با تاریخ پنجهزارساله سرزمین تان برای همیشه وداع می کنید ونمی دانید که به کدام تاریخ ، فرهنگ ، سرزمین ، زبان وقبیله تعلق دارید . قرائت کتاب آسمانی تان برای شما دشوارخواهدبود . احتمالاً شما بسیاری ازارزش ها وآموزه های آسمانی والهی شرق رانمی شناسید وباعرفان ومعنویت وداع می گویید . درآن وقت ، مسؤلیت های دینی ، ملی ، اجتماعی وقومی برای شما معنا ومفهوم نخواهد داشت . شما نیزمانند مردمان این دیارتنهادراندیشه امن وعیش خود خواهید بود . شایدپدرکلان ها ومادرکلان های شما که تنها عکس نوه های عزیز خودرا دیده اند ، آرزوی دیدن شمارابه گورببرند ؛ درحالی که شما نه آرامگاه آنهارامی دانید ، نه زادگاه آنان را دیده اید ونه سنت ها ، ارزش ها وآداب آنهارامی شناسید . بطورکلی یک گسستگی عمیق وکامل فرهنگی میان شما ونسل های پیشین بوجود می آید که شما نمی دانید میوه کدام باغ وگل کدام چمنید . من نمی دانم شما را نسل سرگشته وبی هویت بنامم یا دارای هویت گمشده یابرخوردار از هویت دوگانه . وقتی به این روی سکه واینسوی قصه نگاه می کنم ، نمی توانم اندوه وافسوسم راپنهان کنم . حکایت شما حکایت آن « نی » درداستان مولاناست که چون ازنیستان اصل خود جدا گشته ، پیوسته ازجدایی ها « شکایت » دارد وهمیشه درجستجوی روزگار« وصل » خویش است . حالابا این حکایت وشکایت نمی دانم برای شما بگریم یا بخندم . شاید پدران ومادران شما نیزهمین احساس را داشته باشند . پیرشوی ای روزگارکه سرشت وسرنوشت ما مردم را با رنج وغم عجین ساختی ! اگرحال وآینده را اندکی می سازیم ، گذشته وپیشینه را ازدست می دهیم . هرگاه کاستی ها وتنگناهای زندگی ومعیشت را اندکی بهبود می بخشیم ، ارزش ها وسرمایه های معنوی مان ازدست می رود . آنجا که دنیای مان آباد است ، آخرت وعاقبت مان خراب است . اگردرشرق باشیم ، صد مشکل داریم واگردرغرب باشیم ، صد مشکل دیگر . این اندیشه ها درحالی ازذهن مشوش من گذشت که هم چنان پشت پنجره ایستاده بودم ونگاهم میان افق های ابری ملبورن ومیدان بازی بچه ها درنوسان بود ؛ اما آنها فارغ ازهمه جا وبی خبرازهمه نگرانی ها ، غرق بازی ها وشادی های کودکانه خود بودند . درهمین حال پرنده ای آهنینی به آرامی ازبالای سرماگذشت وبه سوی فرودگاه ملبورن رفت . خدامی داند که این پرنده ای غول پیکر اینبارکدام « نی های » را ازنیستان اصل شان جداکرده وبه اینسوی دنیا آورده است . ( 4 ) هفت خوان معیشت استرالیا نیزمانند دیگرممالک سرمایه داری ، کشورکار، تلاش وتولید است . بازارکار پررونق ، دستمزد نسبتاً بالا وفرصت های شغلی وتجاری فراوان ازجاذبه های مهم این سرزمین برای انبوه مهاجران وپناهجویان به شمارمی رود . بعلاوه ، داشتن شغل وکاردرفرهنگ وعرف این جامعه نه تنها کسرشأن وحامل بار منقی برای کارگرنیست ؛ بلکه یک ارزش ویک ضرورت هم هست و برای افراد پرستیژ اجتماعی به ارمغان می آورد . زیرا آنگاه که شما ملبس به لباس کاروپیکارهستید ، این عمل بطور همزمان چندین پیام رابه جامعه ومحیط ابلاغ می کند : یک : شما امورخود وخانواده ات را با دسترنج خود می چرخانی وسرباردولت ومردم مالیات دهنده نیستی . دو : به دولت مالیات می دهی ودراداره امورجاری کشورسهم داری . سه : مشغول تولید یا ارائه خدمت هستی وازاین طریق دراقتصاد وتولید کشورنقش مثبت داری . چهار : اهل خلاف ، بزهکاری ، اعتیاد ، ولگردی ودیگربلایای ناشی ازبیکاری نیستی . پنج : هنگام بروز وعروض بیماری وازکارافتادگی ، ازلحاظ خدمات درمانی وبیمه ، سربار دولت و مردم نیستی . وچندین پیام و پیامد مهم دیگر . اینجاست که آدم های شاغل واهل کاروتولید هم خودازمزایا وامکانات دنیای فانی برخوردارند وهم جامعه ومحیط آنان را با دیدۀ احترام می نگرد . اما آدم های بیکار و فاقد شغل ( امثال من ) اگر علامۀ دهر وافلاطون عصرهم باشند ، دست شان از آ سمان وپای شان از زمین کنده است . نه کسی به آذان آدم بی پول نماز می خواند ونه کسی می پرسد که خرت به چند ! امابا همۀ آنچه که دروصف کیمیای کاروشغل گفتیم ، یک نفر پناهندۀ تازه وارد برای یافتن یک کارساده باید هفت خوان حضرت رستم راپشت سربگذارد و درخوان هشتم یا دهم ممکن است کعبه مقصود رادرآغوش کشد . درخوان اول شماباید زبان انگلیسی را خوب بفهمی تا اوامر ونواهی مولا را استماع وامتثال نمایی ونیز بتوانی به آن زبان تکلم کنی تا مقصودت را به حضرت مولا تفهیم نمایی .گذرازهمین خوان اول حداقل یک تا دو سال وقت نیاز دارد . درگام دوم باید وسیلۀ ایاب وذهاب یعنی موترداشته باشی تا بتوانی منظم وبموقع ، سرکارت حاضرشوی . عبورازاین خوان ، مستلزم عبورازچند خوان دیگر ازجمله گرفتن لیسانس رانندگی است . ضمناً درهمینجا یک دورفلسفی کوچولو هم پیش می آید به این شرح که ازطرفی شما اول باید کار کنید تا پول خرید اتومبیل وهزینه آموزش رانندگی را فراهم کنید . وازآن طرف ، اول باید اتومبیل داشته باشی تا کاری فرا چنگ آوری . بیا ودور را بشکن . درخوان سوم شما باید موبایل نیز داشته باشی تاهمیشه دردسترس حضرت مولا وجناب کارفرما قرار داشته باشی . البته این یکی آسان ترین خوان است . درخوان چهارم شما هنگام ورود به کارگاه باید « کارت سرخ یا قرمز » باخود داشته باشی ؛ یعنی قبلاً کورس « ایمنی و سلامت درمحیط کار » را گذرانده ومدرکی بنام کارت سرخ از اتحادیه کارگری دریافت کرده باشی . عبورازاین گردنه ، مستلزم عضوشدن دراتحادیه وسپس پرداخت حق العضویت ( سالانه 500 دالر ) است . درخوان پنجم وششم شما باید دو کارت دیگر ( البته اینبار به رنگ سفید ) باکارکرد وخاصیت مشابه با کارت قیلی دریافت نمایید که هرکدام اندکی دوندگی وهزینه لازم دارد . وسرانجام درخوان هفتم شما مدرکی دال برپیشینه وتجربه کاری درهرعرصه ای که متقاضی کاروشغل درآن عرصه هستید ، ارائه نمایید که عبورازاین مانع واقعاً کار حضرت فیل است . هرگاه شما رستمانه به مصاف اژدهای ده سرمشکلات بروید وهرهفت خوان رابه سلامت عبورکنید وهفت شهرعشق را عطاروار رکاب بزنید ؛ آنگا هست که چشمان کم فروغ شما به جمال پرفروغ حضرت « کار » روشن خواهد شد . البته این پایان ماجرانیست . پس ازیک هفته جان کندن ، با اولین دریافت حقوق ، سروکارتان با کرام الکاتبین دولت واتحادیه کارگری می افتد . اگرهفته ای 600 تا 700 دالر دستمزد دریافت کنید ، باید 150 دالر ( ماهیانه 600 و سالانه 8000 دالر ) آ نرا به حساب دولت واریز کنید . اگردستمزد ودرآمد شما افزایش پیداکند ، میزان مالیات هم به تناسب بالا می رود وگاه به چهل درصد درآمد ودریافتی شما هم می رسد . بعلاوه اینها ، حق العضویت در اتحادیه کارگری را نیزباید پرداخت کنید که قبلاً اشاره شد . غرض ازاین مقدمۀ ابن خلدون ، ذکر پیوستن نگارنده به جنبش کارگری وپرولتاریای جهانی بود . ازآنجاکه درآستانه کریسمس وسال نومیلادی ، کورس زبان آموزی ما به مدت 32 روز تعطیل است ، من تصمیم گرفتم که کریسمس را نه با می وموسیقی ، بلکه با کار وامرارمعاش سپری کنم . ازآنجا که کارفرما یا مولای ما یکی ازدوستان هموطن وهمزبان است ، سه خوان اول کار وکارگری یعنی زبان ، موتر و موبایل به سهولت پشت سرگذاشته شد . روز دوشنبه 18 دسامبر ، ساعت شش صبح ، ملبس به لباس مقدس پرولتاریا ، به جرگۀ زحمتکشان ورنجبران پیوستم و کلاه خودبه سر عازم آوردگاه شدم . پس از یک ساعت طی طریق توسط موتر ، به کارگاه مورد نظر رسیدیم وقراربود ساعت هفت مشغول رزم شویم . به محض ورود به کارگاه ، خوان چهارم سرراهم سبز شد ؛ یعنی نمایندۀ اتحادیه کارگری ازمن کارت قرمز خواست که من نداشتم واو هم مرا اجازۀ ورود به محل کار نداد . تا ساعت 11 یعنی به مدت چهار ساعت دراتاق اتحادیه متوقف ماندم . درآن ساعت یکی از کارگران هموطن مرا با موترش به دفتراتحادیه درمرکز شهر برد ودرآنجا پس از پرداخت سی دالر ، برگه ای دریافت کردیم که دربردارنده ای زمان برگزاری کورس ایمنی کارگری بود . وقتی برگشتیم و ورقه را به نماینده اتحادیه نشان دادیم ، اواذن دخول صادر فرمود و پس ازنیم روز بلاتکلیفی ، عملاً واردکار شدم ونیم روز تمام را چنان رستمانه کاروپیکارکردم که شاید روح استالین هم ازداشتن چنین پرولتاریایی خوشنود شده باشد . روزهای نوزدهم وبیستم نیز به همین روال ومنوال گذشت . اما روز بعد هوای شدیداً متغیر وجن زده ای ویکتوریا به 35 درجه رسید که اتحادیه کارگری ، کارکردن درچنین هوایی را ممنوع می داند . درمقابل دوونیم روزکار ، سه روزدیگر خانه نشین شدم . فردا هم یکشنبه وتعطیل عمومی است وازپس فردا هم تعطیلات کریسمس وسال نو شروع می شود که 10 تا 15 روز ادامه دارد . با این حساب نمی دانم که دراین 32 روز تعطیلی کورس زبان ، من می توانم تعداد روزهای کاری ام را به پنج وشش روز برسانم یا نه ؟
موضوع مرتبط:
مهاجرت و پناهندگي, ويژه نويسندگان
|