نمی دانم همين سال پيش بود يايکی ازسال های پيشتر که سازمان علمی ، فرهنگی و آموزشی ملل متحد (يونسکو ) اعلام کرد که ازاين پس هرکس که يک زبان خارجی(غيراززبان اصلی) واستفاده از کامپيوتر را ند اند ، ازنظر اين سازمان معتبرجهانی ، بی سواد تلقی می شود . لابد دقت می فرماييد که صحبت از« کم سواد» يا « سوادِ نم کشيده » نيست ؛ بلکه دقيقاً کلمهء « بی سواد » بکاررفته است ؛ يعنی کسی (ياحتی ناکسی ـ دورازجان عزيز شما ) که سيا هه خوان نيست و الف را ازدسته بيل تشخيص داده نمی تواند .
درآن زمان من اعلام فوق را ازقبيل روايات ترغيبی وتشويقی پند اشتم ؛ نه تعريف جديد وجدّی ازمقوله سوادمندی و بی سوادی . به اين معنا که دربرخی روايات مذ هبی ما وارد شده که مثلاً اگرکسی يک قاش خربوزه نوش جان کند ، گويا که هفتادهزارباربا پای پياده به حج رفته است ؛ ويا اينکه اگرشخصی فلان زيارت را انجام دهد ، بهشت براو واجب می شود و . . . قطعاً مقصود ازاينگونه روايات ، تعيين ارزش واقعی و ثواب حقيقی خربوزه نيست ؛ بلکه مقصود اين است که مخاطب را با اهميت آن ميوه آشنا سازد و او را تشويق به اکل آن مائده ناياب نمايد .
درما نحن فيه هم من گمان برد م که يونسکوبا اعلام مذکور خواسته خلق الله رابه فراگيری آن دوابزار ( زبان و کامپيوتر ) تشويق کند واهميت ويژۀ آندورا ياد آورشود ؛ نه اينکه اگرکسی آنها راند اند واقعاً بی سواد است . با خود فکرمی کردم که يک پروفسورواستاد دانشگاه ممکن است نه زبان بداند ونه کامپيوتر؛ آنوقت چطورمی توان گفت پرفسورودانشمند بی سواد !
اما آنگاه که من به اين د نيای نوپاگذاشتم ، به حقانيت ديدگاه و اعلام يونسکو پی بردم . درواقع شأن نزول آن فرمان غيرشريفه ، دنيای غرب ومن تبع آن بوده است . درزندگی مدرن وپيچيدۀ غربی کسی که به دوابزاريادشده مسلح ومجهز نيست ، به پرنده ای می ماند که هردوبال پروازش شکسته باشد .
اماغرض ازپيش درآمد ياد شده اينکه ، من دراين زندگی نو ازنظرزبان باکدام مشکل جدّی مواجه نشدم ؛ اماعدم آشنايی با آن جعبه جادويی (کامپيوتر) واقعاً مرافلج وزمين گيرساخت . درحالی که من بايد هم وبلاگم رافعّال می ساختم ، هم با دوستانم درسراسر دنيا ارتباط برقرارمی کردم وتنها وسيله ارتباطی ام نيز همين جعبه شيطانی بود ؛ من با سه مشکل جدّی بطورهمزمان درارتباط با استفاده ازاين ابزارمواجه شدم : نخست اينکه من آشنايی اندکی با کامپيوتروملحقات آن داشتم . دوم اينکه کامپيوترهای اينجا خدمات فارسی ارائه نمی کردند . نه می شد چيزی رابه فارسی تايپ کرد ونه پيامی ومتنی به زبان فارسی قابل دريافت بود . دقيقاً پس ازسه ماه من نخستين پيام فارسی را ازمحمد عرفانی دريافت کردم که نمی دانم او چه تردستی يی بکاربرده بود .
مشکل سوم : مشکل دوم رامی شد با نصب يک ويندوز2006که خدمات فارسی هم ارائه می دهد يا اضافه کردن برخی برنامه ها، حل کرد واتفاقاً من آن ويندوز وبرخی تجهيزات ديگررابه لطف حضرت حامدی وحضرت شهاب ، ازايران باخودم آورده بودم ؛ امامشکل سوم ودورازانتظار اين بود که دولت فخيمه اين جزيره به ما کامپيوتر شخصی نداده بود ودرکامپيوترهای دولتی وعمومی نمی شد چنين تصرفاتی را اعمال کرد .
اينجا بود که من ناچاردوماه تمام دست روی دست گذاشتم وتنها خوانندۀ سايت های فارسی زبان ، وبلاگ های شخصی دوستان وپيام های آن عزيزان بودم . گهگاه تنها اميل های ضروری را به اينسووآنسو ارسال می کردم وبس . غيرازآن کارديگری ازدستم ساخته نبود . هرازگاهی گلايه برخی ازدوستان را ازطريق اخوی ام حضرت شهاب می شنيدم که فلانی به وبلاگ خود هم سرنمی زند ، پيام های مارا پاسخ نمی گويد ، گويا درخراب آبادغرب برايش بسيار خوش می گذرد .
اما به جوانمردی ومهرورزی همه شما سوگند که هرگزچنين نبود . در25روزاول من نه کامپيوتردراختيارداشتم نه تلفن . يک دستگاه موبايل هم که برايم داده بودند ، صفرش بسته بود ومن فقط می توانستم باپليس ، اورژانس وايمگريشن يا اداره مهاجرت تماس بگيرم وبس .درآن مدت ارتباطم بادنياقطع بود وحتی ازاخباروتحولات دنيا هم خبرنداشتم . بعد از25روزوقتی که برای زبان آموزی به امس ( AMES ) رفتم ، آنوقت بود که توانستم از کامپيوتر های فراوان آنجا که هميشه به انترنت وصل هستند ، استفاده کنم وبفهمم که دردنيا چه می گذرد؟ ازآن پس ارتباطم با دنيا برقرارشد ؛ اما به دلايل وموانع سه گانه ای که قبلاً اشاره کردم ، نتوانستم وبلاگم رافعّال سازم و به پيام های دوستانه دوستان پاسخ بگويم .
من هم چنان خلع سلاح بود م تا اينکه دوستان هموطن درتشکّلی بنام « جامعه هزاره ويکتوريا » وماهنامه « آرمان » اين گنج يا گند ! ناشناخته را درخراب آباد ملبورن کشف کردند واين کشف بی نظير دراسرع وقت به دوستی وهمکاری ( ويابه قول هراتيان به . . .) مبدل شد وآنها يک پايه ابزارجادويی برايم آوردند که با اندکی دست کاری اينک می توان متن فارسی تايپ کرد .
باورکنيد دراين دنيای غربت وبی وطنی – که نه راديو، تلويزيون ومطبوعات قابل فهم دراختيارم هست ، نه دوست وهمد می ونه خانواده وآشنايی – گاه گاه سخت احساس تنهايی وملالت می کنم وگاه خودرا « بازنشسته ای تاريخ مصرف گذشته ای ازياد رفته » تصورمی کنم وبا خود می گويم : مسيح مرد ، خدای رحمتش کند . آنکه تنها به درد زبان آموزی می خورد وديگرکسی ازاونمی پرسد که خرت به چند ، عملاً به جمع اموات پيوسته است ، هرچند هنوزنفس بکشد . درچنين لحظا تی ، پيام های گرم دوستان به مثابه آب حياتی است که به من اميد ونيرومی بخشد . احساس می کنم که درآنسوی اقيانوس ها هنوزنمرده ام . حد اقل از ذهن وضمير دوستانم حذ ف نشده ام وبه « وجود ذهنی » زنده ام . آنگاه که می بينم فرزانگانی چون حضرات غرجستانی وافضلی – بدون سابقه آشنايی حضوری – ازاين دورافتاده به نيکی ياد می کنند ، احساس می کنم که خيلی عبث وبيهوده نبوده ام وحد اقل به درد « يادکردن » می خورم .
به هرحال هرچه کوتاهی ، کاستی وناراستی بود ، يکجا ازسوی من وناشی از بی سوادی کامپيوتری من بود . همه تقصيرهارامی پذيرم و ملامت هارا بجان می خرم . ازآنجا که عذر وپوزش نزد « کرام الناس » مقبول است وشما هم يقيناً ازبزرگواران وکريمان هستيد ، اميد وارم کوتا هی ها وبی سوادی های مرا به ديده اغماض بنگريد وبه ارتباطات دوستانه تان ادامه دهيد که بقول حضرت بيدل : زندگی بی يار ، مرگ بی اجل است وگريه سنگ بر دل بی عشق روا .
در پايان بر خود فرض می دانم که حداقل از دانه درشت های دوستان يادکننده ، به نيکی ياد کنم و سپاس و اعتذارم را به پيشگاه شان تقديم نمايم:
1. رند فرزانه شيخ رشيد الدين غزنوی معروف به رشادت که هرچه در وصفش بگويم باز کم گفته ام .
2. فرزانه ديگر از همان ديار سنايی ، حضرت حامدی .
3. شاعر گرانمايه و فرهيخته ای از همان ديار ، حضرت تابش.
4. حضرات نهايت ارجمند افضلی و غرجستانی که متاسفانه قبلا افتخار آشنايی با آنان را نداشتم و اميدوارم پس ازين ، ارتباط مجازی ادامه يابد و بدوستی پايدار مبدل گردد.
5. هنرمند گرانمايه فيلم و سينما جناب علی اکبری
6. جوان خوش قلم و خوش منظر جناب ذکی و ديگر اصحاب نگاه نو.
7. حضرت رضوانی که با شعری از تابش ، ما را چوب کاری اديبانه نموده اند.
8. جوان خوب و نازنین رضا جان احسانی و دیگر اصحاب نسیم.
9. شيخ اجل حضرت کوشا و ديگر ابرقدرت های قوم در موسسه امام هادی(ع).
10. جناب محمد عرفانی و مصطفی جان صالحی و ...