ارزش استقلال
نويسنده: ياسين رسولي
تاريخ نشر: 10.12.2006
استقلال یک مفهوم علمی در "علم سیاست و روابط بین المللی" نیست و در میان اهل علم و متون علمی سیاست اعتبار چندانی ندارد شاید یکی به خاطر آنکه استقلال اساساً یک گفتمان جهان سومی است و عالمان بزرگ سیاست که از قضا همه غربی اند به آن التفاتی نکرده اند. مفهوم استقلال قریب و همبسته با موضوع هایی مانند "دولت ملت" Nation- State "ناسیونالیسم" nationalism و یا "حاکمیت" دارد گاهی بجایی این واژه ها و با همان بار معنایی بکار می رود.
جالب است که استقلال تنها یک گفتمان حکومتی نیست بلکه روشنفکران، آزادی خواهان و در تمامی جریانهای فکری و حتی برای توده های مردم بحثی آشنا، دلچسپ و برانگیزاننده است. این واژه چنان محبوبیت فراگیر یافته است که همه در یقین به آن احساس "علم حضوری" و بی واسطه دارند. استقلال یک مبنای مهم درک و تحلیل سیاست شده است و کمتر کسی به خود حق داده است که در نقد و باز اندیشی ارزش استقلال و استقلال طلبی سخن رانده باشد و یا حتی تامل جدی کند. نوشته دست داشته با درک همه این حساسیت ها سعی در بازنمایی مفهومی و کارکردی استقلال و اهمیت آن در زندگی سیاسی دنیای امروز دارد و در پاسخ به این پرسش ها که آیا استقلال یک ارزش است؟ جایگاه مفهوم استقلال در نظام بین المللی در کجاست و از منظر کارکردی استقلال خواهی افغانها در سیاست جامعه چه دستاورد و پیامدی داشته است؟ استقلال یک مفهوم علمی در "علم سیاست و روابط بین المللی" نیست و در میان اهل علم و متون علمی سیاست اعتبار چندانی ندارد شاید یکی به خاطر آنکه استقلال اساساً یک گفتمان جهان سومی است و عالمان بزرگ سیاست که از قضا همه غربی اند به آن التفاتی نکرده اند. مفهوم استقلال قریب و همبسته با موضوع هایی مانند "دولت ملت" Nation- State "ناسیونالیسم" nationalism و یا "حاکمیت" دارد گاهی بجایی این واژه ها و با همان بار معنایی بکار می رود. پس از کنگره و ستفالیا در 1648 که در اروپا اصول دولت- ملت پذیرفته شد و پس از آن نظام بین المللی تابع نظمی دولت محور شد که "نظم وستفالیای" گفته می شود، چنان شد که هر ملتی دولتی داشته باشد که دارای حاکمیت "مطلق"، "دوام دار" و "غیر قابل انتقال" در قلمرو سرزمینی خود باشد و تنها مرجع مشروع قانون گذار و تنها قدرت مشروع که "حق استفاده از زور" را در قلمرو خود دارد. قلمرو این حاکمیت با "مرزها" شناخته می شود. از آغاز ایده دولت ملی تناقض نماهایی Paradoxical را در خود داشت که نفی ماهیت خود آن بود. از جمله اینکه به کدام کتله انسانی یک ملت گفته می شود؟ آیا مرزهایی هست که این ملت از آن ملت قابل تمایز و تشخیص باشد؟ تعریف هایی که از ملت شده است برای این پرسش جواب درستی نداده است و همین پارادوکس بعدها اساس بسیاری از تنش های سیاسی میان کشورهای جهان سومی شده است (و حتی خود غرب هم مصون از تنش نبوده است). استعمارگران که ملت های مستعمره شان را با دولت ملی آشنا کردند رویکرد بسیار عملگرایانه یی در پیش گرفتند و بنا بر سیاست استعماری مرزهایی رسم کردند که در واقع قلمرو نفوذfrontier این مستعمره از آن مستعمره بود اما نمی توان گفت مرز border این ملت از آن ملت. بنابراین مردمی که با هر تعریفی که از ملت باشد در دو سوی مرزها قرا گرفتند و یا میان چند کشور تکه تکه شدند. کانون های بسیاری از بحران ها در میان کشورهای جهان سوم در همین دقیقه نهفته است. ناسیونالیسم که قرار شد اندیشه مقوم و ایجاد کننده حس وفاداری به دولت مرکزی باشد در دو معنای ضد هم بکار رفت: ناسیونالیسم ملی و ناسیونالیسم قومی. ناسیونالیسم ملی خوب است و ناسیونالیسم قومی بد است و هم ارز تجزیه طلبی است. اگر اساس دولت ملی بر قرارداد اجتماعی social contract است در آن صورت به اسانی می توان استدلال کرد که آیا این قرارداد در میان اقوام طبیعی تر، تاریخی و واقعی تر از قرار داد فرضی در دولت ملی نیست. استبداد و ترس و حتی از بین رفتن دموکراسی پیامد دلهره حکومت ها از خودگردانی و تجزیه طلبی و سرکوب آن بوده که قصه درازی دارد و نتیجه تناقض در مفهوم ناسیونالیسم است. استقلال یعنی چه؟ اگر کسی یا مردمی می گوید که ما مستقل استیم یا استقلال می خواهیم، منظورشان چه چیزهایی است؟ چرا دولتها هموار نگران استقلال خود هستند؟ در زندگی شخصی تک تک ما استقلال یعنی اعتماد به نفس برای اتکا به خود، هر انسان رشد یافته و بالغ حق خود می داند که خود خوب و بد مربوط به خود را تشخیص دهد، خود تصمیم بگیرد حاصل زحمت و تلاش اش را در اختیار بگیرد و هر طور که صلاح می داند مصرف کند. زمانی که یک ملت استقلال می خواهد هم همین خواسته ها را دارد گرچه پیچیده تر است. یعنی ملت هایی که علم استقلال علبه استعمار برافراشته اند و در راه آن مبارزه کرده اند در واقع همین خواسته ها را داشته اند که در امور مربوط به خود خود تصمیم بگیرند و خود از ثمره منابع خداداد و دسترنج کار و تولید بهرمند گردند، آزاد باشند و با احترام و عزت زندگی کنند و هم "آزادی از" سلطه و محدودیت ها و هم "آزادی در" بهرمندی از مواهب و امکانات را بدست آورند. (آیزایا برلین/چهار مقاله در باره ازادی) اما همین مردم پس از استقلال متوجه شدند که باز هم خود تصمیم گیر نیستند، باز آزادی شان گرفته شد و نظام سلطه برقرار است و این بار توسط حاکم یا گروه تمامیت خواه و توتالیتر. پس فایده این استقلال در چیست؟ و این دوره مستقل با آن دروه پیشین چه فرقی دارد؟ "برای قربانی چه فرقی می کند که کسی که او را می درد از نژاد خود اوست یا از نژاد دیگر". بنابر این بهتر نبود اگر بجای استقلال از ابتدا برای حق تصمیم گیری، آزادی و حق بهره مندی و این چیزها مبارزه می شد. در معنایی عمیق تر استقلال با مفهوم بهرمندی و امکانات و تقسیم آن و پیشرفت نیز رابطه تنگاتنگ می یابد. اگر امکاناتی نباشد و هیچ چیز با ارزشی نباشد چه فرقی می کند که کی در مورد آن تصمیم می گیرد ما یا دیگران. بنابراین استقلال خواهی تلاش برای حفظ مالکیت و افزایش ثروت و امکانات هم هست. و آیا استقلال خواهی ما به پیشرفت و بهره مندی کمک کرده است یا مانع در راه توسعه شده است؟ نکته اینجاست که مردمی که برای استقلال تهییج شدند و به حرکت درآمدند و مبارزه کردند منظورهایی داشته اند که شماری از آن را بر شمردیم در حالی که استقلال بلایی بر سرشان آورد که درست از همان خواسته ها محروم شدند. پس اگر گفته شود که استقلال مفهومی زاید، متلون، گنگ و پرتناقض است و نه در علوم احتماعی ارزش دارد و نه در ادبیات عامه سخن گزاف نیست. چرا تاکید بر زاید بودن واژه استقلال و ضعف بار معنایی آن مهم است؟ مهم است چرا که استقلال مفهوم کلیدی و محوری و "دال متعالی" یک گفتمان غالب و بسیار فربه است و اگر بی ارزشی و بی پایه گی این مفهوم آشکار شود و قداست آن بر آفتاب افتد. آن گفتمان و نظام سلطه نیز همراه آن فرو خواهد ریخت. واژه های مدرن زیادی وارد ادبیات عامه شده است اما هیچ کدام به اندازه استقلال مورد استفاده ابزاری نبوده و کافه روشنفکران را در خلسه کاذب ایدولوژی سازی فرو نبرده است و احساسی در توده ها بر انگیحته است که گویا چیزی به نام استقلال برای کشورشان وجود دارد که چنان با ارزش است که باید در راه آن هر چه قربانی دهند کم است. استقلال در زمانه استعمار زدایی موضوع قابل فهمی بود و آن نفی استعمار و ایجاد دولت بومی بود برای رهایی از سلطه تحقیر آمیز و استثمار آشکار، امر قابل درک بود که مردمی استقلال بخواهند و در قرن 19 و نیمه اول قرن 20 استقلال طلبی ایدولوژی مقاومت و مبارزه بود٬ اما در حال حاضر که دوره استعمار گذشته است و چیزی به نام مستعمره نیست که برای آن استقلال بخواهیم. باید قیول کرد که استقلال امروز مفهومی بی مصداق گشته که تاریخ آن گذشته است. اینکه چرا هنوز این واژه بیش از هر کلمه دیگر ذکر حاکمان جهان سومی مانده است خود حکایت دیگر دارد. مفاهیم روابط بین المللی و واقعیت های روابط بین المللی در یک رابطه دیالکتیک شکل می گیرند و معنا می شوند و با تغییر اوضاع و احوال بین المللی مفاهیم هم تغییر می کند و هیچ مفهوم علمی قداست ندارد. در زمانی که مرزها مانع در برابر جریان آزاد اطلاعات شده نمی تواند و نرم ها و قواعد تجارت در سازمان های فراملی تعریف می شود و حکومت ها علاوه بر مشروعیت داخلی باید نگران مشروعیت در جامعه جهانی هم باشند و سازمانها و شرکت های فراملی عملاً مرزها را نادیده می گیرند. دیگر حاکمیت مطلق نیست و نسبی شده و یا به "حاکمیت مذاکره یی" تحول یافته است و مناسبات کشورها در چارچوب وابستگی متقابل interdependence تعریف می شود و هر کشوری در کشورهای دیگر منافعی دارد و ... وقتی سازمان های حقوق بشر چین، ایران و یا کره شمالی را به نقض حوق بشر متهم می کنند حاکمان شان با تعجب سری می جنبانند که چرا آنها در امور داخلی ما دخالت می کنند مگر نمی دانند که مای کشور مستقل استیم! استقلال که در خود نوعی معنای جدایی از دیگران و سیاست انزوا طلبی isolation را در سیاست خارجی دارد دیگر کارکرد ندارد. جتی چین هم سیاست انزوا گرایی را کنار گذاشته است. اما هرچه از کاربردهای ایدولوژیک استقلال بگوییم کم است. یکی از کاربردهای ایدولولوژیک آن نوعی از تقسیم بندی و جدا سازی میان انسانهاست، دوگانگی می آورد و "خود" و "دگر" تعریف می شود. یک انسان یگانه و خودی می شود انسان دیگر بیگانه٬ که ممکن است به استقلال کشور شما لطمه بزند. این تقسیم بندی کاذب در غرب تا حد زیاد تعدیل شده است. یک آلمانی، فرانسوی ها را بیگانه نمی بیند و جاپانی ها به امریکایی ها به چشم بیگانگانی که استقلال شان را خدشه دار می کنند نمی نگرند. اما به آدم جهان سومی القا شده است که خویشاوندانت که آن سوی مرز هستند بیگانه است. چراکه شما و آنها در دو کشور مستقل زندگی می کنید. تاریخ سازی و بسط افتخارات موهوم بعد دیگر ایدولوزی استقلال است. رقابتی بی جاصل که مثلاً فلان شاعر افغان است یا ایرانی و یا آن طبیب در هفت قرن پیش در اینجا متولد شد و گرچه قبراش آنجاست اما در اصل از ماست. گرچه دلبستگی و علاقه به ملک و سرزمین آباو اجدادی امری طبیعی است اما سخن ما از رقابت جاهلانه یی است که بر سر اصرار بر افتخارات قوم، کشور و نژاد است که نشانه ذهن های رشد نیافته و نابالغ است و چه زیانها که از این رقابت منفی می رسد که نپرس. وقتی دولتی ضعیف باشد در برابر دولت های دیگر تمام آن معناهایی که از استقلال باد کردیم را از دست می دهد و دولت ضعیف در داخل هم همه امکانات موجود جامعه را ضایع می کند و استقلال مردم را می گیرد. در ایجا این بحث مطرح نیست که ارتباط با دنیای خارج در چه سطحی باشد و کدام نوع ارتباط خوب است و کدام نقض کننده استقلال است. حالت دیگر که بی معنایی استقلال را نشان می دهد وقتی است که دنیای خارج خیری برای مردمی می خواهد در حالی که اراده حاکم شر است. آیا باز هم مدافع استقلال باشیم؟ موارد دفاع از حقوق بشر در جهان سوم یکی از نمونه های برجسته است. درست است که اتهام نقض حقوق بشر خالی از سیاست نیست اما همین دفاع تنها روزنه امید مخالفان در دولت های توتالیتر مگر نیست. استقلال مانع توسعه هم هست. در زمانی اقتصاد، فرهنگ و سیاست مبنای ملی داشت و توسعه بر مبنا و منابع محلی پیش می رفت استقلال و رقابت باعث توسعه می شد، اما اکنون که بیشتر منابع توسعه داخلی نیست. برای قرار گرفتن در مسیر توسعه راهی جز کنار گذاشتن باورهای کهنه نیست. نکته آخر اینکه قداست زدایی از استقلال مهم است چراکه یک ترم علمی نیست و اگر می بود قابلیت تحول هم می داشت چرا که در علم جزمیت نیست و در ادبیات عامه نیز جز اینکه استقلال گفتمان نظام سلطه باشد فابده دیگری نداشته است و نفی کننده ارتباطات درست انسانی است. چرا بجای تکرار واژه یی ایدولوژیک از خواسته ها و مطالبات راستین آدمها سخن نگوییم٬ چرا مناسبات پیجیده نظام بین المللی را با واژه یی غیر علمی تحلیل کنیم.
موضوع مرتبط: سياسي, ويژه نويسندگان
|