English

باشگاه نويسندگان آزاد

صفحه اول | فغانستان | نويسندگان | مقالات | اخبار | كليك‌بانك | كتابخانه | گالري | پاليسي | تماس

 
 
مقالات تازه
سيدعلي حسيني

واقعه کربلا؛ قیام یا اعتراض علیه استبداد؟

avatar

عزاداري، ثواب و حمام خون!

avatar
احد تركمني دليل

اطلاعات و ضد اطلاعات

avatar
سيدعلي حسيني

پلورالیسم فرهنگی؛ مبنایی برای توسعه

avatar

صفحه را به دوستان معرفي كنيد!

پيوندها

پيوند‌هاي بيروني


نقد و نظر

بحث گفتمان خودى و تنوع شگوفا در جمعيت اسلامى افغانستان

نويسنده: سيد ذبيح الله مهديار

تاريخ نشر: 7.12.2006

(  سخن هاى چند در همسويي با  استاد انصارى و محترم آ بادى )

 من  اين عنوان را را براى اين مطرح نمودم تا ديدى باشد از درون نسبت به مسئله نقد سازنده و گفتمان خودى در سازمان جمعيت اسلامى افغانستان ، اصولا اگر اغراق ننموده  باشم،  ويژه گى  هاى  تربيتى و بينش شناخت معرفتى سازمان جمعيت و افراد منصوب به آن بصورتى بافت يافته است كه منصوبين اين سازمان  قابيلت اين را  در خود حس مى نمايند كه در ارتباط به قضاياى اصولى سازمان شان و يا در ارتباط به قضاياى حاد ملى شان بصورت مسؤلانه و وفق قناعت فردى شان بدون آنكه شخصيت محورى و تقليد بدون شناخت و قناعت در كار باشد ابراز نظر نمايند .


(  سخن هاى چند در همسويي با  استاد انصارى و محترم آ بادى )

 من  اين عنوان را را براى اين مطرح نمودم تا ديدى باشد از درون نسبت به مسئله نقد سازنده و گفتمان خودى در سازمان جمعيت اسلامى افغانستان ، اصولا اگر اغراق ننموده  باشم،  ويژه گى  هاى  تربيتى و بينش شناخت معرفتى سازمان جمعيت و افراد منصوب به آن بصورتى بافت يافته است كه منصوبين اين سازمان  قابيلت اين را  در خود

 حس مى نمايند كه در ارتباط به قضاياى اصولى سازمان شان و يا در ارتباط به قضاياى حاد ملى شان بصورت مسؤلانه و وفق قناعت فردى شان بدون آنكه شخصيت محورى و تقليد بدون شناخت و قناعت در كار باشد ابراز نظر نمايند .

 جمعيت از همان نخست روز ها چند گراى و ديگر انديشى سازنده را به رسميت شناخته و بدان بصورت طبيعى برخود نموده است ، اين سازمان از بدو پيدايش   گفتمان فرهنگى اش گفتمان متنوع  بوده  و در همه  سطوح، آراء اى  ديگر انديشان خودى و ديگر انديشان غير خودى  را جدى گرفته است .

 

 پرورش يافتگان اين خط فكرى نتنها در صدد اين بوده اند كه تنوع گفتمان مسؤلانه را در سازمان شان نهادينه سازند فحسب بل با نبشتها و ابراز موضعگيرى هاى سازنده و فعال شان در صدد بر آمده اند تا اين تنوع فرهنگى را از مدار حزبى اش به فراخناى فراختر كه همانا عبارت از جامعة است انتقال داده و با خلق زمينه طبيعى و ايجاد فرهنگ تنوع گرا، مدارا گرى و مسؤليت پذيرى را با بافت شخصيتى انسان جامعة شان پيوند دهند تا بدين سان گامى برداشته باشند در جهت ايجاد جامعة مسؤل و ملت ارزش محور .

 

 اين راه كار بناء برد ديد  من  تنها  از پس منظر آرمانگراى ايدئولوژيك چنانكه آقاى  بيژنپور
آبادى   در مقال شان نسبت به مقال استاد انصارى (( گل بياوريد كه فرشته هاى نجات از راه مى رسند)) اشاره داشته اند قابل قرائت نيست  چون اصولا شناخت واقعيت ها و چگونگى  آن واقعيات و تصوير يكه انسانها در ذهن خود نسبت به ماهيت ماهوى واقعيت ها ببار مى آرند يكسان نيست ،  و براى همين هم است كه واقعيت تنوع گفتمان بعنوان يك قطعيت انسانى و كونى قابل در ك و پذيرش است.

 

  من فكر مى كنم  اصل در بحث گفتمان و تحليل حوادث و رخداد ها و يا بصورت دقيقتر  توضيح حقايق اين است كه ديد مان را بدون اهانت و كاستن عمدى و بر جدسپ زدن به فكرى ، فردى و يا كتله اجتماعى اى  بصورت شفاف ، مخلصانه و بدور از دغدغه هاى مصلحتى و ابزارى ارايه  داريم و در زمينه نصب العين و يا هدف مان خاك روبى و يا كشف و رسيدن به حقيقت و تنوير  حقيقت جويان باشد ، من فكر  مى كنم  استاد انصارى در زمينه با نبشتن مقال(( گل بياوريد كه فرشته هاى نجات از راه مى رسند)) موفق بوده است و هدف  اش از نبشتن اين مقال ارايه معلومات براى شهروندان افغانستان بوده تا در  جريان چگونگى آنچه در كشور شان دارد صورت مى گيرد قرار گيرند ، اما بهر حال  همه ما انسان هستيم و انسان با وجوديكه جانشين خدا (ج) در زمين است قدرت اش  محدود بوده، نقص ، كاستى و محصوريت هاى بنابر  طبيعت تكوينى و كينونه فطرت اش در خود دارد، بعضا تحت تأثير عوامل چند قرار مى گيريم و شايد در همه حالات در تحليل مان بصورت مطلق نتوانيم بى طرفى و دورى خود مان را نسبت به دغدغه هاى  درونى مان كه شايد بعضا در اثر كج فهمى ، بى مهرى ها  و يا تراكم معلومات غير دقيق شكل گرفته اند بتصوير كشيم  .

 

 اسلام  بناء بر همين و يژه گى است كه در گستره اجتهاد اسلامى و در ارتباط به پديده اجتهاد بعنوان چرخه ديناميك قوت زا در اسلام و براى استنباط احكام و تطابق آن با معاير و مقررات واقع  و  وجود مادى و تشخيص امور دو اصل را مادر  و اساس همه شروط و خواسته ها در امر پديده اجتهاد  اسلامى  معرفى و يا قرائت مى دارد   كه آن دو اصل همانا  علم  و اخلاص اند ، به اساس همين دو اصل مادر است كه اگر مجتهدان در اجتهاد شان به خطاء هم روند مستحق اجر  و رحمت ذات لايزال شناخته مى شوند بلى ( اذا اصاب المجتهد فله اجران و اذا لم يصاب  فله اجر ) فلسفه كسب اجر در هر دو حالت چيزى جز تشويق محققين و تقويه ملكه بحث و كاوش  در آنها قابل درك نيست.

 اسلام در متودولوژى  اش براى بحث ، كاوش و تحقيق  داشتن اين دو اصل را در جهت رسيدن به قطعيت واقع،  و حقيقت مجرد نسبى امرى مى داند ضرورى كه بدان بايد براى اينكه مصداق آية شريفة ( ولا يجرمنكم شنأن قوم الا تعدلوا اعدلوا فهو اقرب لتقوى ) تحقق يابد  بايد چنگ زد   .

 بلى مجتهد براى اين مستحق اجر  در هر دو حالت شناخته شده كه او در جهت اصلاح ، سازندگى ، نو آورى و تشريع سنت حسنة و كشف حقيقت گام برداشته است .

 

 استاد انصارى با  وجود سلامت نيت ، اخلاص  و معرفت  شناختى  و يا شناخت معرفتى شان، در  قسمت  خيلى هم محدود از مقال شان و يا دقيقتر  بگويم در چند جمله اى از آن مقال همچو يك انسان چنانكه همه ما دچار اشتباه مى شويم و چنانكه خود فرموده اند و  من هم تأيد مى نمايم استاد بزرگ هم دچار اشتباه شده اند جناب انصارى هم ، خالى از اشتباه نيستند و اين طبيعى است كه گاه گاه همه ما دچار اشتباه و خلط مى شويم چون بهر حال انسان هستيم  ، . بطور مثال من  فكر مى كنم اين جمله ضرورت به توضيح دارد و حتى فكر كنم بهتر بود آغاز مقال مورد نظر  با اين جمله نمى شد  چون فحوى آن خيلى هم بر مقال  سنگينى مى كند و طبعا بصورت نسبى حكايت از بر  آشفتگى   نويسنده نسبت به عمل انجام يافته دارد  (( سياست و تعامل   با قضاياى آن در همه زمانها و مكانها مشكلات گونا گون و خطر هاى  فراوان و آلودگى هاى ننگينى را همراه داشته است )) در اين شكى نيست  كه بعضا بعضى از سياست ها نا درست اين پيامد  نا گوار  را با خود داشته اند  اما اگر بخواهيم  صفت نگين را تعميم  نمايم و آن را شامل همه پيامد  ها  و نتايج سياست  نمايم  يعنى اگر بخواهيم  علم سياست  و همه سياست هاى كه بعضا  نتايج خوبى هم به ارمغان بشر داده اند،  را نيز شامل اين تعميم  سازيم  منظورم اين است كه اگر  همه سياست  هاى  سياست مداران  را يكه وصف ننگينى دهيم فكر كنم  اين نقطه  ضرورت به باز نگرى  دارد

 خوب باز هم چنانكه قبلا هم اشاره داشتم  بيان مى دارم  كه  اين يك حقيقت است كه ما بشر ايم  و بشر طبيعت محدود خود را دارد  حتى پيامبران كه پيامبر اند( درود خدا بر جميع شان باد)  همچو ملائك معصوم نيستند (( لا يعصون الله و يفعلون ما يؤمرون ) آنها معتصم اند يعنى خداوند با وجود طبيعت بشرى شان قدرت و قابليت اعتصام را برايشان اعطاء فرموده است آنها هم  غير  از مسائل وحى و غيبايت در امور دنيا  از طبيعت بشرى بدور نيستند چى رسد به ما كه چيزى جز بشر عادى نيستيم و عوامل  عديده ء بر ما يان  تاثير گذارد .

 

 راست اش را بگويم من هم وقتى خبر  (( ما با طالبان نخواهيم  جنگيد  )) را خواندم برآشفته شدم  چون تاريخ  سياه آن زاده گان دلتا و يونيكال و يا به تعبير خودم  مثلث شيطانى ذهبى  آمريكا ، سعودى ، پاكستان  و فاشيست هاى رأسيسم محور  سوسيال دمكرات افغان ملت  كه بعد از استئصال جوجه گان  شان  از اريكه قدرت  توسط باداران شان كه در پروسه 

 ببار آرى آن جوجه گان با باداران شان خون دل خورده بودند  تا  شاهد به ثمر رسيدن آن باشند،  با تغير استراتيژيك در سياست كارى باداران، چاكران هم يك شبه لباس عوض كردند و اين  پدران و تيوريسن هاى حقيقى فاجعه  طالبيزم  يك  شبه  به دشمنان قسم خورده طالب و تروريزم جهانى مبدل گشتند  اين لاويست ها فاشيست اينبار خود كه قبلا ستون هفتم استعمار  بودند و از طالب بعنوان ستون بنجم استعمار بصورت ابزارى استفاده مى بردند  قواعد بازى بدل كردند و بجاى جوجه گان شان خود بعنوان ستون بنجم اشغالگران پيش خدمتى  اختيار كردند و بدين وسيله  لقب تكنوكرات را هم به القاب نا ميمون شان اضافيدند، بلى بر گشت طالبان  چيزى نيست كه آنرا جشن گرفت و از آن برگشت نويد داد  اما در عين حال بقاء نيرو هاى اشغالگر، بقاء فاشيست هاى كه  گاهى فاجعه  بنام طالب آفريدند و گاهى هم بنام دمكراسى و حقوق انسان و خدمت به هم نوع !!!  هم چيزى نيست كه براى بقاء آن  دول كوبيد و رقصيد،

 

 بلى بقاء اين پدران حقيقى طالبان  در اريكه قدرت هم  چيزى نيست كه  براى بقاء آن   به دعاء اى صبح گاهى پناه برد  و بر شيك پوشى و رنگ هاى بو قلمون كراوات  هاى  آنها   دقيقه اى  سر   به     ر سم تعظيم فرو برد .

 

  فاجعه آفريننده گان اصلى دوره طالبيزم همين  كراوات پوشان امروزى اند،  آنها از جهل طالب در راستاى  پياده   سازى  نقشه هاى شيطانى شان سوء استفاده بردند و نا جوانمردانه حتى جوجه گان خود را نيمه  راه براى منفعت باداران سر بريدند،   امروز طالب   آن جوجه ديروزين نيست ، طالب در عروق اش حس انتقام نسبت به اين فاشيست ها به جوش آمده مگم چرا ما طبل جنگ بكوبيم تا پدران فاشيست را از دم تيغ جوجه گان خون آشام شان  نجات دهيم .

  بلى   بر گشت آن لكه هاى سياه تاريخ را به فال نيك نبايد  گرفت  من  در اين مورد كه آنها جنايت آفريدند و بنام كلاه، تصبيح ، دين و شريعت جنايت پيشه كردند و بريدند و سوختند و آه و ماتم آفريدند با استاد انصارى موافقم  آنها متأسفانه هزار ها انسان بى گناه را به فرمان و يا با نقشه  راه    فاشيستان سوسيال دمكرات  امثال  روستا ها  تحت ستار دين  از دنيا نيست كردند و اين امر است كه ذاكره تاريخ و ضمير  هيچ پاك طينت آنرا از ياد نخواهد برد.

   من مطمئين ام  استاد اين امر را فراموش نكرده اند اما فكر كنم استاد و بسيارى ها  مسؤليت طالب را در ارتكاب جنايات و وحشى گرى هاى دوره طالب در هم پايگى با مسؤليت تيوريسن هاى آن جنايات نمى بينند   و بدين عقيده اند  كه بسيارى طالب ها جاهل بودند و بسيارى هم با وجود اخلاص و صدق و دانش نيمه و يا دانش عميق در بخش فقه اسلامى در امر دنيا شناختى و زد وبند هاى شيطانى دنيا پرستان  چيزى نمى دانستند از همين روى بود كه فريب ديگران  خوردند و نا آگاهانه براى ديگران دست به جنايت زدند،   در همچو   يك حالت  فكر نكنم از عدل باشد  كه عاملان مباشر جنايت را با آنهايكه با تيورى تو طئه و نهادينه سازى فاشيسم سنتتك در يك نيم قرن اخير از تاريخ كشور ما،   فاجعه آفريدند يكسان  دانست .

 

 استاد انصارى چالش اصلى در اين است كه جامعة پشتو زبان كشور ما ، ذاكره و قناعت هاى اجتماعى اش در اثر اغواگرى هاى فاشيست ها شكل گرفته است  اين مر ض  امروز در نتيجه شيطانى گرى هاى  فاشيست ها  عقل جمعى آن بخشى از جامعة را از پا در آورده است،  مهمترين چالش در اين است كه بدون  استثنا عقل جمعى برادران پشتون   بطور شكل گرفته است كه  منافع ،  پوياى  و اعتلاى اجتماعى خود را فقط وفقط در تمسك و حمايت از نقشه راه فاشيستان مى بيند ،  من فكر مى كنم اين مرض تنها با موضع گيرى هاى  صنفى و مقطعى نمى شود علاج گردد .  ما براى علاج اين مرض ضرورت به همگراى و همديگر فهمى نخبگان و خبرگان  پشتون وغير پشتون داريم،  منجمنت  و علاج اين مرض را بايد از زدودن حس بى اعتمادى آغاز كرد و با تدوين  راه كار و راه چاره علمى كه اسس و قواعد علم اجتماع ، علم الحقوق ، انسان شناسى و تاريخ شناسى را   رعايت نموده باشد ، با تطبيق  آن  گام هاى استوارى  بايد برداشت  در راه رسيدن به اين غايت   .

 

 

 متأسفانه اين مرض را با جنگ  و يا حتى دفاع مشروع هم نمى توان علاج بخشيد  اين مرض كه    در اثر اسباب و عوامل ببار آورنده و كتلست و يا تسريع بخشنده هاى  و يژه اى  ، در ظرف و يژه اى  ببار آمده است ضروت دارد تا اسباب   حقيقى كه با عث ببار آمدن آن شده اند درست مطالعة شوند عوامل و كتلست هاى كه آنرا حاد و فراگير نموده  و بر بارز شدن آن افزوده اند بايد نشانى گردند   علاج ها و نيش دارو هاى كه بايد در علاج آن فعال ثابت گردند بايد تحديد شوند و خلاصه بعد از دراسة و تحقيق،  با عزم راسخ و با مشاركت متوازن همه اطراف بايد انقلاب فرهنگى و اجتماعى را در  جهت زايش ارزش هاى شهروند محورى ، حقوق محورى و عدم تبعيض و تساوى در برابر ارزش ها و قيم براه   انداخت و براى هميش از شر اين طاعون نجات يافت .

 

 

 ما در راستاى تطبيق طرح بالا متأسفانه دو راه بيش نداريم   نخست  بايد از راه طبيعى  ( اسلامى – انسانى) چنانكه در بالا اشاره نموديم  با در پيش گيرى راه علاج طبيعى وبا براه اندازى انقلاب اجتماعى فرهنگى كه  شرط اساسى كاميابى اش كار مشترك همه نخبگان و چيز دانان  كشور در جهت خود سازى و استئصال اسباب و عوامل و كتلست هاى است كه گاه گاه در ظروف زمانى خاص دينامكيت فاشيسم را تسريع و قوت مى بخشند،  تا بدين و سيله گامى  برداريم در جهت  ايمنى نسل هاى آينده كشور  و بيمه حيات آنها  متأسفانه گر نتوانيم در اين راستا   حر كتى داشته باشيم  خشونت هاى پي درهم و فاجعه اين مرض كهنگى شده ،  صده ها دوره  طالبيزم ديگرى را در افغانستان به نمايش خواهد گذاشت  و ما در كام دوزخ در دنيا خواهيم سوخت .

  چنانكه گفتيم ما در طرح و يا نقشه راه  اى    كه براى اين غايت تدوين مى نمايم بايد اولويات خود را از قبل تحديد نمايم تا با استفاده از چراغ هاى بر فراز آن اولويات بتوانيم در روشنائى گام  بر داريم    .

 

 اولين ضرورت در جهت تطبيق نقشه راه و گام برداشتن وفق اولويات كارى نقشه راه،  اين است  كه چگونه صنف ها و اطرافى كه بطور طبيعى و اصولى در جهت مخالف تيورى فاشيسم  قرار دارند آنها را تحديد نمايم و با ايجاد هما هنگى و زدودن حلقه هاى بى اعتمادى بين شان آنها را از نظر روانى  فيزيكى آماده سازيم تا در  كاميابى اين هدف خود را شريك اساسى احساس نمايند .

 

 اگر ما واقعا در اين   بخش  صادقانه گام نهاديم جز اين نيست كه در مرحله ثانى هم  در بدور اندازى ترسبات فاشيسم از عقل باطنى  خود هم،  با عتماد به نفس و توكل به خدا  بر مسير خود ادامه خواهيم داد .

 

 فكر كنم  براى اطمينان از نا شكننده گى اين طرح اگر نظرى به تجربه اى كارى اولى  نهضت اسلامى  و ياحزب دمكراتيك خلق داشته باشيم امرى نيست بد  فكر كنم توجه به تاريخ گذشته و راه كار هاى كه ديگران براى رسيدن به اين هدف در پيش  گرفته بودند،  راه رفتن در بخشى از راه  را برايمان نشاندهى خواهد كرد ،  طبعا من ترجيح مى دهم  بيشتر از تجربه نهضت اسلامى استفاده صورت گيرد  چون انسان محورى حزب خلق  دمكراتيك  باز مشكلات  و يژه خود  را دارد مخصوصا   تعريف آن نسبت به كينونه و ماهيت انسان ، حقوق و مسؤليت ها  و هدف از وجود انسان .

 من  فكر مى كنم بر خلاف   ديد آقاى بيژنپور  آبادى   دين و قرائت انسانى از دين  فراخناى شمولى تر  و وسيع ترى اند در جهت وحدت بنى بشر ، تساوى  و حقوق محورى  ، من فكر مى كنم  دينى  كه ما بدان  معتقد  ايم  نقطه محورى  و مقاصد  و اهداف كلى اش  را توجه توأمان به انسان  و انسان محورى  تشكيل مى دهد .

 اسلام جز براى نهادينه سازى  انسانى گرى  و انسان محورى كه در ذات خود خدا شناسى  و خدا پيروى را نهفته دارد  براى چيزى ديگر نيامده  است (( سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى الانفسهم ))  آية 53  سورة فصلت.

 

  براى رسيدن به فهم واقعى مفهوم آيه فوق ما واقعا ضروت با" انا" شناسى و يا من معرفتى  داريم  چون خداوند قطعيت انسان را يكى از  منابع  معرفت در پهلوى  آفاق ، وجود  و وحى  معرفى  داشته است .

 متأسفانه بخاطر هم  پيماني  و مشتركات استراتژيك قبيله ، فاشيسم ، و حركت سود جو و سود   پرور و بخشى از جامعه بنام روحانى  ود ر اصل   جاهل و دين ريشه كن  ، بخشى از روشنفكران ما بدون تحقيق و تفحص هر چه  به دين منصوب بود ، آنر  افيون ملتها خواندند  و در جهت ريشه كنى آن كمر سخت  بر بستند  تا شاگردان  وفادار و خونينى باشند  براى امپرياليزم  پروتاريا  ،

 متاسفانه آنها از روى جهل نسبت به دين كدورت ورزيدند و نا خوانده به دين  نفرين فرستادند.

  محترم بيژنپور واقعا از برادر هاى اند كه حرف مستدل را مى شنوند و به حجت طرف ديگر  اهميت قائل اند  من در جريانم كه آنها وقتى دعوت به باز نگرى مى كنند خود هم در مورد مقوله باز نگرى صادق اند و چنانى كه تطبيق مفهوم اين مقوله را براى ديگران توصيه مى كنند براى خود نيز آنرا بعنوان راه كار  ايدآل براى ارتقاى و تصحيح اشتباهات  خود مى دانند،   آنها با شجاعتى كه دارند باز نگرى هاى هم در عرصه ايمانيات  و مسائل ايدئولوژيك داشته اند  جناب آباد مثل بسا ديگرها دنيا را فقط در فلسفه ماركسيزم و مائويزم  خلاصه  نكرده اند و بخود جرأت داده اند تا بر ترسبات فكرى  خو بتازند و با ديد يك محقق متعهد، به تحقيق حقايق فلسفى پردازد .

 

 محترم آبادى  اعتقادات مردم  و آزادى هاى آنها  آنچنانى كه به شما  نسبت به دين تصور داده اند مورد تطاول  و اعتداء   دين  نيستند  ، دين انسان  را  در امر اختيار اش  نسبت به امور مخير الارادة  معرفى مى دارد  و انسان  را مخلوق آزاد  از نظر  كينونه و فطرت  قرائت مى نمايد .

 

 دين   قطعيت هاى   عقل ، حس ، تجربه ، زمانى گرى  ، انسان محورى ،  طبيعت محورى، واقع گراى  و خلاصه همه آنچه  مربوط به   طبيعت  و ماهيت و جود ، آفاق  و انفس مى شود را بصورت نسبى  نه بصورت مطلق  منابع معرفت  در پهلوى  و حى معرفى مى دارد  ، دين هيچ گاه و طن گراى ، ملى گراى  توجه توأمان به زبان  ،منافع ملى  و كشور محورى و خلاصه توجه  به همه آنچه  به بازگشت به خود  كمك مى كند  را  در ضديت  با خود نشناخته  و در برنامه اش براى تنظيم حيات  براى همه اين فكت ها جايگاه و يژه  ء   قائل شده و با هركدام  از فكت هاى ياد شده  طبق فلسفه و اهميت وجود  اش در حيات  برخورد نموده است .

 

 اسلام محورى يا  ايمان داشتن به اسلام  به هيچ صورت  در ضديت و تناقض  با انسان محورى و ملى گراى و منافع وطن پاسدارى  و سياست و فن تعامل با ديگر دانى  نيست،   الحق كه اسلام ضرورت به مطالعة و تحقيق در متون مادر  اش دارد شما به اسلام رجوع كنيد  و حقايق اسلام را در خود اسلام به بحث و ارزيابى گيريد ، شما  همه آنچه در تعاملات مسلمانها مى بينيد  آنرا به حساب اسلام  نه شماريد ، آنچه ما  در بسا حالات در چارچوب   بعضى  از عنعنات ملت هاى مسلمان مى بينيم و طبق آن اسلام را مورد سوال قرار مى دهيم  چيزى جز  سنت هاى منحط قبيلوى نيست. آيا مى شود فاشيسم را در افغانستان با همه ترسبات و تراكمات  مخرب  آن به اسلام و پيامى جاودانى آن ربط داد، در حاليكه

 

  پيامبر  اسلام  مى گويد( دعوه فانه نتنة ) بگذاريد اش كه آن سخت گنديده شده   و بد بوى ناك است حديث  و مى گويد  ( قسم است خدا را كه شما نمى توانيد مسلمان باشيد مگرا ايمان بياوريد وبهيچ  صورت نمى توانيد مؤمن باشيد مگرا اينكه همديگر را دوست دار باشيد  و باز مى گويد آيا  دوست نداريد سرى را برايتان  بيان دارم تا دوست دار هميدگر باشيد  "" مؤمنان عصر اول مى گويند بلى  - يا رسول الله ""پيامبر مى گويد  افشو السلام بينكم  يعنى اى زاده گان بنى آدم صلح را در اوساط و معاملات بشرى تان نهادينه سازيد  و آنرا قاعده بر خورد و انطلاق  تان در همه اصول برخورد بشرى  تان     داشته باشيد  تا دوستداران   همديگر گرديد  )

 

 پيامبر ( درود خدا بر او باد )  با بيان اين حديث به مطلب نهايت ظريف اشاره مى دارد كه آن همان اصل روابط بنابر صلح و بشر دوستى است نه برخورد مدنيت ها و خشونت  بين  زاده ها بنى آدم ،   پيامبر مى گويد جز اين نيست كه   مؤمن آنست كه هر آنچه بر خود پسندد   بر غير  و  بر ديگران هم آنرا بر  پسندد و  بر عكس   ، اما  ما ؟؟؟؟ .

 بلى سالهاست كه ما بر خود مى تازيم و همديگر را به نابودى مى دهيم در حاليكه اسلام در كتاب جاويدانى خود صلح را  خير تعبير مى كند   در اسلام ريختن  يك قطر خون مسلمان حرمت اش بالا تر از انهدام سنگ سنگ كعبه تعبير شده و از لرزش عرش خدا بما  خبر داده شده و همچنان  پديده   قتل در تصنيف اسلامى براي جرايم  در زمره  حقوق العبد  تصنيف بندى گرديده است كه مسؤليت عفو از  آن را  خدا (ج) فقط در اختيار خود بشر قرار داده است .

 اسلام  در روايات متواتر و قدسى  اش مى گويد خداوند قسم ياد كرده كه ظلم را بر خود حرام كرده و بر بنده اش نيز حرام است

،  مگر واقع ما مسلمانان و جايگاه عدل وقسط  يعنى  ظلم نه ورزى در بعد  حقوق انسانى و مادى آن  در  جوامع  ما در كجا قرار دارد.

   پيا مبر مى گويد ( ليكره الله  الرجل ان يؤم الناس وهم له كارهون )( وشاورهم فى الامر ) و امر هم شورى بينهم ) "" حديث ،  قرآن"" ( خداوند هر آينه نفرت مى ورزد آنى را كه بر مردمى حكم مى راند در حاليكه آن مردم بر حكم آن راضى نيستند ) به اساس آياتى قرآنى فوق شورى و يا دمكراسى در تداولى سلمى سلطة واجب دينى قلم داد شده است،  اما ما مسلمان ها جز به سلطة مطلقة به چيزى ديگر  دل نبنستيم  در آية  ديگر قرآن حرف از  حكم جماعت ،  پديده   شورى  و دستور مى زند  و بر مسلمانان  در زمينه توصيه مى دارد    ( و اطيع الله و الرسول و الاولى الامر منكم ) صيغه اولى الامر صيغه جمع در زبان عربى است و مراد آن در تصور امر وزين  ميتواند

 حكم نيابى و يا حكم پارلمانى باشد اما متأسفانه ما از آن آية ،  شاهى مطلقة مثل نظام آل سعود، سعودى  حالى را   استنباط كرديم،    اسلام از شايسته سالارى حرف مى راند و اساس و يژ ه گى هاى  مديريت اسلامي را اصل هاى علم( تخصص)  و امانت دارى  به معرفى مى گيرد ،  اما ما بغير از قبيله توظيفى و خويش خورى و توظيف نا دانان و اختلاص گران  به چيزى ديگر راضى نشديم .

 

محترم آبادى سرنوشت نسل هاى فرداى حوزه تمدن اسلامى در گرو روشنفكران مسلمان است  ذات لايزال چنين به ما خطاب مى كند "" سرنوشت هيچ قومى را تغير نمى دهد  مگر خود اراده تغير داشته باشد "" سورة رعد  آية "11""

 چنانكه مرحوم طاهر بدخشى مى گويند ما بايد در رابطه مان در ارتباط به اسلام بصورت استراتيژيك بانديشيم  ، تعامل ما  با اسلام  بايد  در روشنايي ايمان نسبت به اسلام استراتيژيك  باشد،  اين معقوله گرچه براى هر كسى تعبير خاص خود اش را دارد ولى براى من بازگو كننده  اين است كه بدخشى به اسلام بعنوان دين فراگير و  شئون زندگى تنظيم كننده  در همه ابعاد اش مى ديد  است . اما حيفا و دريغا كه شاگردان بدخشى نه بدخشى را   بدور از دغدغه هاى درونى شان شناختند ونه راهى را كه بدخشى تشخيص داده بود براى رفتن بدون اينكه آن را از صياغت اصلى اش   تغير دهند  رفتند .

  در مورد باز نگرى واقعا همه ما از نهايت  راست  تا نهايت چپ ضرورت  به بازنگرى راه كار ها و ارزيابى افعال و گفتار  خود   داريم من فكر مى كنم ما بعنوان مسلمان واقعا بدين توصيه شده ايم كه عمل بازنگرى ما استراتيژيك  و بدون وقفه  باشد،  مؤمن ملتزم به دين اش همان است كه هر روز بعد از پايان كار اش براى لحظاتى بر خود فرو رود و آنچه كرده است آنرا به ارزيابى گيرد .

 فكر كنم شايد كمى با هاشيه نويسى  كمى از پردازش با تنه مقال وبحث اصلى دور شده باشيم،  ولى بهر حال آنچه گفته آمد بصورتى به موضوع بحث  در ارتباط بوده است  در مورد مرض  فاشيسم متأسفانه به اندازه اى  اين مرض سخت خبيث،  فراگير شده كه تراكمات و تلوثات آن حتى به طبيعى انديشان   و حتى در بسا حالات به قربانيان  اصلى آن مرض هم سرايت كرده است،   براى همين هم بعضا آنهايكه فلسفه مبارزه شان در اصل ايستادگى در برابر اين مرض بوده است بعضا  بصورتى مؤقتى دچار عدوه ، اين مرض گرديد اند،   و طبعا در  اين مورد همه يكسان  اند جمعيتى هاى  پشتون و غير پشتون  من بر خلاف آقاى بيژنپور  پشتون هاى جمعيت را  را ستون پنجم  فاشيسم نمى بينم  جناب آبادى باور كنيد در ميان آنها هست كسانى  كه نتنها ستون پنجم  فاشيسم نبوده اند و نيستند بل نسبت به بسيارى از جمعيتى ها كرده  آنها به جمعيت  ، مبادى و مقرارت زيربنائى و قيم آن صادق و اخلاصمند   اند ، آنها در حقيقت به مصابه پل ارتباط بوده اند در جهت  از بين بردن  بى اعتمادى ها و نا باورى هايكه نسبت به همديگر در اثر كج فهمى  ها ببار آمده است  ، من فكر مى كنم  اگر سوء تفاهمات هم  بين آنهايكه در فتنه واقع شده اند صورت گرفته آن در نتيجه بعضى از انحرافاتى  بوده كه از بعضى از جمعيتى هاى تاجك تبار در برابر اعضاى پشتون تبار آن سر زده است.

 

  من فكر مى كنم استفاده درست  از تجارب  اعتماد بينى  اى،  كه  بين اعضاى  احزاب راست اسلامى و چپ اشتراكى در ارتباط به مسئله فاشيسم زداى ببار آمده بود امر است ميمون  در جهت   ايجاد  محور ملى اى  كه با كار مشترك   و خلق حس مشترك و ايجاد اداره سالم  و جمع آورى اداره چى هاى مسؤليت پذير و ارزش مؤمن  ، تبعيض ، نا برابرى ، قبيله محورى ،  ستم طبقاتى  و بلآخر فاشيسم و تراكمات تاريخى  آنرا به چالش  كشيده و با كار جمعى  توأمان  فاشيسم را براى هميش استئصال نموده و بر خرابى هاى آن،   جامعة آزاد ، عدالت  پيشه ، شهروند مؤمن  و ارزش محور  را  به آفرينش گرفت .

 

  چون مقال  ما در ارتباط به تنوع  شگوفاى گفتمان در جمعيت است ضرورى است تا نظرى بر  راه كار هاى به تطبق گرفته از طرف رهبريت جمعيت در ارتباط به مسئله فاشيسم زداى داشته  باشيم   ، رهبر جمعيت از بدو  آغاز مبارزه اش  تا همين هنگام  از جمله كسانى بوده كه به به راه كار نخست كه در راستاى فاشيسم زداى، كه  اين مقال آنرا راه كار ايدآل و اسلامى انسانى  به معرفى گرفت ايمان داشته  و در جهت به ثمر رسيدن و كاميابى آن راه كار تلاش ورزيده است  ، او هنگامى كه دستيار  او ل پرفيسور غلام محمد نيازى مؤسس جمعيت  بود  درك كرد كه نيازى  فردى است  كه از قبيله محورى خود را رهانيده است و درك كرده است كه انسان محورى  فراخناى فراختر  و توسعه يافته تر  نسبت به حلقه تنگ گله محورى به تعبير داكتر سپنتا است  او با وجوديكه قبيله را همچو بعضى ها گله   حيوان  و پليد نمى شماريد،   اما آنرا بناء بر ديد و فهم اش از  قرآن  و تصوير كه از قبيله در قرآن به تصوير داده شده  است  دايرة  اى  ابتدائى  و تنگ نسبت به انسانيت  و مفهوم والاى آن مى شمرد .

 

 نيازى چون  ديد و ايمان اش  را از قرآن و منابع وحى متعدده  و معرفت  كونى  الگو مى گرفت و در روشنائى  تعليمات آن  زندگى اش را مى آرست  و به شاگردان اش  توصيه  زندگى بر  وفق معاير آنرا مى نمود   با صراحت تمام از واقع شدن در لجن زار  فاشيسم شاگردان اش را بر حذر مى داشت  ، استاد  پرفيسور برهان الدين ربانى  در ست در همان هنگام بود كه بر خلاف مرحوم طاهر بدخشى و بهر الدين باحث  دو هم  شهرى  دانشمند وفاضل اش  بدين نتيجه رسيد كه هيچ فرقى بين انسان  تاجك و پشتون  در انسانيت  و ارزش هاى انسانى بعنوان انسان نيست،  جز به تقوى و تلاش و كار براى كسب فضيلت وخوبى ها  بلى ربانى بدين نتيجه رسيد كه اين فقط انسان ها اند كه بايد براى رهنمايي، توسعه ذهنى  و ارتقاى انسانى شان  بايد دست بكار شوند و از طريق تلاش وكسب معارف و به تعبير زردشت نبى با كردار نيك ، پندار نيك و گفتار نيك( تقوى )  بر اعتلاى انسانى شان بيافزايند .

 ربانى در همان هنگام بدين نتيجه رسيده بود كه فاشيسم زاده شرعى  نا برابرى ها  و فرزندى حقيقى كجى ها و پلشتى هاست كه بصورت يك سنت و عرف  منحط در آمده است  او از همان آغاز كار،  ايمان بر اين داشت كه فقط با تغير اينگونه سنت هاى منحط  و ضد ارزشها ست،  كه مى توان جامعه ايدآل و فارغ از تبعيض و ستم طبقاتى  وملى  را بناء نهاد،  او  بر نامه سازمان  و همفكران اش  در زدودن فاشيسم تا حدى كامياب هم بوده اند  ،

من فكر مى كنم  اگر همه ما شهروندان افغانستان بدون  در نظرداشت  تصنيف  بندى هاى آنچنانى  دست به دست همديگر دهيم  و در جهت فاشيسم زداى  وارد كارزار شويم  جزء اين نيست كه ايزد لايزال  در اين معركة پيروزى را نصيب  انسان و آنهايكه به كرامت انسانى ايمان دارند خواهد گرداند  ، طبيعى است كه اين كار و به ثمر رسيدن آن از ما صبر و شكيباى مى طلبد .

 در ارتباط به راه كار دوم هم بايد توضيح دهم كه اين راه كار هم،  راه كار شيطانى چنان كه بعضى ها بتصوير مى دهند نيست، چنگ زدن به اين راه كار هم در صورت   كه راه كار نخست به بن بست مواجه گردد امر است طبيعى و ميمون نسبت به ادامه ضعف، تيورى توطئة و فاجعة دوامدار  فاشيسم سلسله اى ،  طبعا اين راه كار عبارت است  از ايجاد دو كشور  از طريق رفراندوم و ايجاد دو نظام سياسى با مرزهاى طبيعى  جغرافيايي و سياسى معين تا باشد با در پيش گيرى اين راه كار از تكرار فاجعة و از تهلكة حتمى و برباد دهى  خود و نسل هاى آينده جلوگيرى بعمل آورد.

 

 مصاحبه اخير استاد با روزنامه واكيت تركى  در حقيقت تاكيد استاد بر قناعت هايش نسبت به مسئله ملى و راه كار مؤثر در راستاى  زدودن فاشيسم است،  كه بنظر استاد راه كار نخست تا هنوز هم قابليت حل وفصل مسئله ملى و فاشيسم را دارد   ، استاد در ست درك كرده اند كه حزب اسلامى  و طالبان با وجود  اشتباهات و فاجعة ببار  آرى شان  از نظر ماهيت و قناعت هاى طبيعى نه قناعت ها در حالات استثنائى  جزء از اردوگاه مبارزه عليه فاشيسم اند  ، حزب اسلامى بهيچ وجه  به فاشيسم  بصورت عقيده و اصول كار ايمان ندارد  اما در بسا حالات بخاطر حس  قدرت خواهى،  رهبر آن بصورت ابزارى از حربه فاشيسم بعضا در صورت ضرورت  و تهلكة سياسى استفاده سياسى  برده است،   البته اين هم براى اين است كه در مجموع فاشيست ها توانيسته اند ذهنيت كلى برادران پشتون را مغشوش ساخته  و بدان ها چنين تلقين نمايند كه افغانستان و حكومت دارى در افغانستان فقط وفقط و يژه شما   است  و ديگران بايد شهروندان دست دو  و سه  بوده  در خدمت سر كار رژيم  شما باشند  .

 طالب يا جريان ناب  طالبى هم به فاشيسم به معنى سنتتك و تيوريك آن پى نمى برد و بدان ايمان ندارد اين فقط فاشيست ها بودند كه از طالب از طريق تحفيز حس قدرت خواهى و تحفيز  اعاده سنت اعتلاى قومى كه آن هم از دست آورد هاى پليد است كه  فاشيست ها در ذهن برادران تزريق نموده اند،  ابزار ساخت  تا بدان وسيله به انتقام گيرى پردازد ، بلى طالب ها   توسط  فاشيست ها  فريب  خوردند و نا آگاهانه برنامه فاشيست ها را به تطبيق  گرفتند  چون آنها بناء بر  طفيلى بودن،  و نسبت  ظرف  و حقيقت پيدايش شان  از خود برنامه سياسى نداشتند   بناء بر  چنين وضعيت  و   نسبت نهادينه بودن ايد ئولوژ ي فاشيسم  بعنوان ايدئولوژى مسلط در  مناطق شان نا دانسته بعنوان عساكر بى قيمت در جهت بر آورده سازى  خواسته هاى منحط ديگران در آمدند، و از آنها  در راه اندازى تصفيه اى خونين قومى  استفاده بعمل آمد .

 همه آگاه اند و براى   تأيد ميشود به نامه اخير رئيس جمهور كرزى عنوانى مولانا فضل الرحمن كه در آن خود را عضو سابق طالبان و يكى از رهبران طالبان، و بيعت كردگان به ملا عمر نام برده استناد كرد  ، طالبان قبل از سقوط تنها طالبان امروزى نبودند گروه طالبان قبل از سقوط جمعى از گروه هاى بود كه مسؤليت ها را در بين خود توزيع نموده بودند  و طالبان مدرسه اى در آن جمع جز اقليتى بيش نبود همه مى دانيم كه  كراوات پوشان تحت حمايت  عساكر چشم كبود امريكا هيچ كسى جز تيورسن هاى همان  طالبان قبل از سقوط نيستند ،  مگم همين كرزى نبود كه بعد از رئيس جمهور شدن اش در كنفرانس بن در مصاحبهء با الجزيره نت عربى با افتخار بيان داشته بود كه كه وى يكى از رهبران جريان طالبان بوده  و طالبان به زعم او در ابتداء قبل از دشمنى شان با امريكا حركتى بوده اند ملى،  مگر همين افغان ملتى ها ى سوسيال دمكرات نبودند كه ستون پنجم طالب را تشكيل مى دادند مگر مصاحبه هاى جلالى  ، احدى ، اشرف غنى ، و طرح هاى خون آشام خليل زاد بر كسى پوشيده   است ،   مگر همين سلطنتى ها نبودند كه حتى در  حالتى كوما هم طالبان را منجى افغانستان خواندند ( طبعا براى اعاده فاشيسم آبائى )  مگر همين بقاياى حزب خلق نبودند كه مسؤليت هاى  جنگى اطلاعاتى و امنيتى جريان طالب را بدوش داشتند،   حالا چرا همه اينها  از ياد ما رفته و فقط جام غضب مان را بالاى چند بچه اى مدرسه اى كه فريب  آ ى اس آى  ، سى آى اى ، و فاشيست هاى امريكائى  افغانى تبار را خوردند  خالى مى كنيم .

 

 استاد درك كرده اند كه حكومت فاشيست محور فعلى  و اعضاى تصميم گير آن كه  تيوريسن هاى دوره  طالب بوده اند در صدد اند كه با بحران آفرينى  با پاكستان و با استفاده  از وجود نيرو هاى غربى نقشه شوم انضمام آنسوى سرحد را وفق معيار ها و پوگرام هاى فاشيستى در سر شان در تبانى با نيرو هاى  اشغالگر غربى براى ببار آرى حكومت اكثريت فاشيست در برابر اقليت محدود و خدمت گار،  واقعيت جغرافياي سكانى جديد ببار آرند و بدين وسيله به  خواب هاى نا پوره شده  دوره طالبى شان در رسند .  بلى اين استراتيژى است كه ملت را با مفهوم قبيله محور به زايش مى گيرد،  آنها بدين نتيجه اند كه فقط با انضمام آنسوى سرحد است كه ميتوان حكومت اكثريت قبيله را بر اقليت ديگران ببار آورد و بدون حراس چنين يك نظامى را بناء نهاد  ، اصولا من شخصا با ضم اين بخشى از خاك فعلى پاكستان كه در يك دوره  تاريخيى خاك سرزمين ما بوده مشكلى ندارم مشروط بر اينكه اين  ضم  كردن در چارچوب اهداف فاشيستانه نباشد و اصولا قابليت اين را يافته باشيم كه ارزش شهروند محورى و حقوق محورى را  جزء از هويت ارزشى مان دانيم .

 

 مشكل ديگر اينجا است كه جنابان حتى به خود تكليف نمى دهند واقعيت ها در هردو طرف مرز را مطالعة كنند و يا بدين توجه نمايند كوبيدن دول با اين رقص و آواى فاشيستى باعث خواهد شد كه ديگران هم در پى در پيش گيرى استراتيژى تقابلى با اين  طرح گردند كه در نهايت باعث   عميقتر شدن شكاف اجتماعى  و حس بى اعتمادى شده و را ه را بر تجزيه اى كشور باز خواهد كرد ، اما اين حرف را با كى گوى اينها خود را به كرى و كورى زده اند تا نه بشنوند و نا بخوانند.

 

 اساد با درك اين استراتيژى است كه تصميم مى گيرد  براى نجات كشور  از توهم و هوس هاى بيجا اى  كه نتيجه اى جزء تجزيه اى كشور ندارد لحن متأركه با طالبان و حزب اسلامى را نه بعنوان يك تاكتيك بل  بعنوان يك واقعيت و وسيله فعال براى خنثى سازى طرح فاشيست ها و براى اعتماد سازى بين گروه هاى كه بصورت بينى مشتركات در ارتباط به قضاياى ملى دارند در پيش  گيرد، استاد  حركت همگراى را در دو جهت آغازيده است   ، توافق و ايجاد شوراى متحد ملى در كابل از طرف سازمانها و نهاد هاى مختلف همسو كه جمعيت هم جزء از آن شده است از همين استراتيژى خبر مى دهد  تا بتوان پروسه گفتگو و اعتماد سازى با طالبان و حزب اسلامى را با پشتوانه مردمى  و با شريك سازى  همه اطراف مطرح و ذيدخل دنبال كرد  .

 

 من فكر مى كنم  برادر هاى كه اصل گفتگو با طالب ها را در شرايط

 فعلى موجه نمى دانند  ضرورت به باز نگرى دارند   ، ببينيد مشكل اينجا است  كه طالب  ها 75 در صد مردم جنوب  كشور را با خود دارند  و  فارمول بالا   در ارتباط به حزب اسلامى در شرق هم صحت دارد  خوب اين حكومت طى پنج سال  نتوانسته اعتماد مردم را در مناطق ياد شده بدست آرد و هر روز نسبت به روز قبلى در حال تجريد شدن است ، خوب حالا كه وضعيت اينجورى است آيا  واقعا  چاره ديگرى برادر ها براى امنيت و استقرار كشور سراغ دارند اگر داشته باشند ميشود براى خاتمه وضعيت بحرانى فعلى كشور از آن استفاده جست، ولى شواهد وضعيت فعلى اينجورى نشان مى دهد كه براى