اسطورهء شكسته(7)
نويسنده: غلامحسين آزادي
تاريخ نشر: 20.08.2006
فصل سوم: افتخار يا انتحار؟ يکي از تحولاتي که استاد مزاري در حزب وحدت و به تبع آن در جامعه شيعه و هزاره پديد آورد، تغيير بستر حرکت حزب و جامعه بود.
اسطورهء شكسته (بازخواني كارنامه سه ساله استاد مزاري در غرب كابل) نويسنده: غلامحسين آزادي ............................................................. پيشگفتار فصل اول فصل اول (1) محور اول ؛ بررسي استراتژي و تاكتيك حزب وحدت ادامه فصل اول (2) موقف استاد مزاري در برابر دولت موقت مجددي ادامه فصل اول(3) محور دوم: چرا تاکتيک جنگ، بي راهه و خلاف صلاح مردم بود؟
فصل دوم فصل دوم (1) کالبد شکافي يک غائله ادامه فصل دوم (2) جعل اسناد، مضحک ترين بخش اين سناريو ........................ (نامه ارسالي نويسنده) ........................ فصل سوم: افتخار يا انتحار؟ يکي از تحولاتي که استاد مزاري در حزب وحدت و به تبع آن در جامعه شيعه و هزاره پديد آورد، تغيير بستر حرکت حزب و جامعه بود. او حزب وحدت و جامعه هزاره را از بستر ديني و مذهبي به سمت بستر ناسيوناليزم و قوميت، هدايت نمود و يک حزب مکتبي و جهادي را تبديل به کانون تجمع نيروهاي لائيک و معارض با مکتب و ديانت نمود. حزب وحدت از بدو تولد و تکوين و بر اساس انديشه و آرمان بنيانگذاران آن و نيز بر مبناي ميثاق وحدت و اساسنامه حزب، يک جريان اسلامي، شيعي و جهادي بود. چه از لحاظ مباني تئوريک و نظري و چه از نظر خط مشي سياسي و عملي به حيث يک تشکيلات مکتبي و منبعث از مباني و مفاهيم ديانت شناخته مي شد . اسلام، تشيع، جهاد مقدس، برپايي حکومت اسلامي و عدالت اجتماعي، جوهره اين جريان را تشکيل مي داد. اکثريت اعضاي شوراي مرکزي حزب را چهره هاي روحاني، جهادي و مومن تشکيل مي دادند. بعلاوه شش نفر فقيه و اسلام شناس در شوراي عالي نظارت، کار تطبيق مصوبات شوراي مرکزي را با احکام اسلام به عهده داشته، بعنوان چشم و چراغ حزب بر تمام سطوح و لايه هاي آن، اشراف و نظارت داشتند. دبير کل حزب نيز ار چهره هاي روحاني و شناخته شده بود. ديگر پستهاي مهم و کليدي حزب نيز در دست چهره هاي متعهد و جهادي قرار داشت. همچنين نيروهاي مسلح حزب را افراد مومن، مکتبي و فرزندان جهاد مقدس، تشکيل مي داد. حزب وحدت از لحاظ هويت بيروني و در انظار مردم افغانستان و جهانيان نيز به عنوان يک حزب شيعي و مرکز تجمع و کانون همبستگي شيعيان افغانستان و مدافع حقوق و آرمانهاي آنها شاخته مي شد و از هر گونه صبغه و رنگ قومي و نژادي بدور بود. به همين خاطر شيعيان افغانستان از هر قبيله و منطقه، حزب وحدت را متعلق به خود مي دانستند. از شيعيان هرات و قندهار گرفته تا هزاره ها، سادات، قزلباش ها و... همه دور اين مشعل اميد بخش حلقه زده، فردا هاي بهتر، افق هاي روشنتر و دورنماي پر اميدوارتر را در پرتو اين مشعل جستجو مي کردند. حزب وحدت نيز در مقابل، دفاع از حريم تشيع و احقاق حقوق شيعيان را وجهه همت خود ساخته بود. اما زماني که استاد مزاري جلودار اين قافله گرديد و در غرب کابل استقرار يافت، حزب وحدت و جامعه شيعه و هزاره در بستر جديدي قرار گرفت ودر خط ديگري به حيات و حرکت خود ادامه داد. اين حزب تحت رياست استاد مزاري، آرام آرام از بستر مکتب و مذهب فاصله گرفت و در باطلاق مليت و قوميت فرو رفت. از يک حزب مکتبي و داراي آرمانهاي مقدس و الهي به يک کلوپ قومي تبديل شد که ملاک عضويت در آن فقط هزاره بودن بود. هر کسي که روي تذکره اش نوشته شده بود: «مليت هزاره» بدون هيچگونه مانع و تفتيشي به عضويت اين کلوپ در آمد. بر اساس اين سياسيت «درهاي باز»، آقاي مزاري که دروازه حزب را بر روي هر هزاره مي گشود و کاري به گرايش اعتقادي و سياسي و نيز سابقه و پيشينه آنها نداشت، گروه هاي سياسي، دسته جات و حلقات مختلف اعم از چپ و راست، سياه و سفيد، مومن و ملحد، زير پرچم حزب وحدت تجمع نمودند و در درون اين حصار بي صاحب براي خود جا خوش کردند. برخي از اين گروه ها را به اين شرح مي توان طبقه بندي نمود: 1- گروه هاي چپي مائوئيستي مانند «شعله جاويد» و «ستم ملي». اين گروهها که داراي ايدئولوژي ماکسيستي از نوع و ساخت چيني آن بودند؛ به دليل داشتن عقايد و گرايشات مغاير با باورهاي مردم و نيز به اين دليل که خيزش مردم عليه روسها و ايادي آنان ماهيت ديني داشت، اينان جزء گروههاي متروک، مطرود و در حال احتضار به حساب مي آمدند. پيوسته از فقدان پايگاه و جايگاه ميان مردم رنج مي بردند. فقط در ميان برخي طبقات تحصيل کرده و نيمه روشنفکر از هواداراني برخوردار بوده، بصورت نيمه جان به حيات خود ادامه مي دادند. وقتي فضا و شرايط نوين در غرب کابل پيش آمد آنها در يک محاسبه سرانگشتي، خود را بر سر دوراهي مرگ و زندگي احساس کردند: يا ادامه حيات تحت پرچم حزب وحدت يا تداوم انزوا و گوشه نشيني که لامحاله مرگ و اضمحلال را در پي داشت. آنها بدون هيچ گونه تامل و ترديد، راه اول را برگزيدند و زير بيرق حزب وحدت تجمع نمودند. 2- بقاياي رژيم نجيب: آنچه در سال 1371 در کابل اتفاق افتاد و از آن به «سقوط حکومت نجيب» و يا «فتح کابل» و «پيروزي مجاهدين» تعبير مي کنند، در حقيقت فروپاشي و تقسيم حکومت نجيب بود، به اين ترتيب که مجموعه افراد زير مجموعه حکومت و قواي ملح نجيب، آرم و پرچم احزاب هم خون خود را در ميان مجموعه هاي مجاهدين، بر سر دروازه ادارات و اماکن به اهتزاز در آوردند. پشتونها پرچم حزب اسلامي، تاجيکها آرم جمعيت اسلامي و هزاره ها نيز آرم حزب وحدت اسلامي را در اماکن و موسسات تحت کنترل خود به اهتزاز در آوردند که يعني اين مکان بدست اين حزب فتح شده است، در حاليکه فتحي در کار نبود. با اين حساب و بر اساس اين تقسيم، کليه کادرهاي حزب وطن، پرسنل دولت، قطعات و اعضاي قواي مسلح، اعضاي جبهه ملي پدر وطن، مليشاي مسلح بويژه پرسنل و نيروهاي يکصد هزار نفري وزارت خدمات امنيت دولتي (خاد) که اکثرا از مليتهاي محروم بودند و ... همينکه چشم بادامي داشتند، سهم حزب وحدت گرديده، در نيروهاي مسلح اين حزب قرار گرفتند. 3- گروه هاي التقاطي که از متن جهاد روييده بودند: برخي از گروهها و حلقات با شعار اسلامي و پرچم ديانت ولي با افکار و ماهيت التقاطي از ميان تنظيم هاي جادي سر در آوردند؛ مانند «کانون مهاجر» و «مجاهدين مستضعفين». اين گروهها که با بر افتادن نقابها و افشاي ماهيت عريانشان به سرنوشت احزاب دسته اول دچار گشته بودند؛ آنها نيز براي ادامه حيات زير پرچم حزب وحدت اجتماع نمودند. 4- افراد و حلقات آشوب طلب، چپاولگر و بي بند و بار که فاقد هر گونه ايدئولوژي و گرايش سياسي و فکري بوده، صرفا براي غارتگري و تداوم زندگي گرگ مانندشان به جمع تفنگ بدستان حزب وحدت پيوستند. مانند شفيع ديوانه، بلال ديوانه، نصير ديوانه و ديوانه هاي بيشمار ديگر که اين باندهاي غارت و چپاول بعد ها به «بچه آقاي مزاري» و «وندي» معروف شدند. 5- حلقات و افرادي که صرفا انديشه ها و اهداف قومي داشتند و به تعبير خودشان به «سعادت قوم» مي انديشيدند که از اين دسته بعنوان نمونه مي توان از عبد الحسين مقصودي و تنظيمي هاي پاکستان نام برد. حزب يا باغ وحش؟ با پيوستن اين مجموعه ها و حلقات، حزب وحدت به باغ وحشي تبديل گرديد که هر نوع جانوري از پرنده، چرنده و خزنده در آن يافت مي شد. چپي و راستي، جهادي و رندي، عادل و فاسق، مومن و ملحد، همه در داخل يک چوکات و زير يک پوستين جاي گرفتند. حزب وحدت که تا قبل از سياست درهاي باز آقاي مزاري و سرازير شدن حلقات بيگانه، يک مجموعه يکدست و هماهنگ برخوردار از آرمان و اهداف مشخص شناخته مي شد؛ با اين تحولات به يک مجموعه ناهمگون و پراکنده و متشکل از گرايشات متنوع و طيف هاي همه رنگ تبديل گرديد که نه قافله سالار و سرخيل اين قافله معلوم بود و نه اهداف و دور نماي حرکت آن. اين تازه از راه رسيده ها، صرف سياهي لشکر و بصورت افراد پناه آورده به حزب وحدت هم نبودند؛ بلکه هر آنچه حزب داشت به اين حضرات تعلق گرفت و مهمان، دست صاحب خانه را از پشت بست. مبارزان و مومنان صدر انقلاب و نيروهاي زجر چشيده جهادي عملا به حاشيه و زوايه رانده شدند. تصميمات حزب در پشت درهاي بسته توسط استاد مزاري و حواريون و مشاوران چپي اش اتخاذ مي گرديد، مناصب و موقعيتهاي عمده حزب و پستهاي حزب وحدت در دولت نيز به بهانه تخصص و تجربه به همين حلقات واگذار گرديد. براي اينکه به عمق و وسعت نفوذ عناصر بيگانه وبيمار درحزب وحدت پي ببريم، به نمونه هايي از سرايت اين ويروسهاي مرگبار در سطوح و لايه هاي مختلف حزب وحدت اشاره مي کنيم : 1- در بعد سياسي در اين صفحه و بستر، عناصر بيگانه و مشکوک بسياري در چوکات حزب وحدت قرار گرفتند که درشت ترين آنها عبد الحسين مقصودي بود. نامبرده با اينکه اصلا عضو حزب نبود و تازه از راه رسيده، هنوزعرقش خشک نشده بود، به مقام سخنگوي شوراي تصميم گيري – عالي ترين مرجع تصميم گيري در حزب در غياب شوراي مرکزي – منصوب گرديد که در واقع مهمترين مقام سياسي حزب پس از دبير کل بود. از جانب ديگر شبکه اي از غرب گراهاي پولخوار و دلال مانند غلام محمد ييلاقي، داکتر رسول طالب، اکرم گيزايي و کسان ديگر که از کابل تا پاکستان و واشنگتن گسترده بودند؛ براي تقرب و پيوند استاد مزاري با سازمان سيا (C.I.A) و I.S.I پاکستان تلاش مي کردند. همزمان، محمد کريم خليلي و غلام محمد ييلاقي به صورت پل ارتباطي ميان حکمتيار و استاد مزاري در آمده، اکثر زد و بندهاي حزب وحدت و حزب اسلامي با وساطت اين دودلال و اغلب در منزل ييلاقي واقع در نزديکي علوم اجتماعي که خوابگاه شبانه استاد مزاري بود، صورت مي گرفت. در اولين کابينه حکومت مجاهدين که حزب وحدت در آن اشتراک ورزيد و وزراي خود را معرفي کرد، همه وزراي پيشنهاي حزب و برخي مقامات ديگر از بقاياي رژيم سابق و عناصر بيگانه بودند. ژنرال خداداد، عبدالواحد سرابي و انجينر لعلي وزراي حزب و غلام محمد ييلاقي رئيس کل بانک مرکزي. 2- گلوگاه حزب از همه مهمتر و آفت خيزتر اينکه گلوگاه حزب و راس هرم قدرت و تصميم گيري يعني اطراف دبير کل حزب نيز جزء قلمرو و در سيطره مطلق همين حلقات بيگانه و تازه از راه رسيده قرار داشت. اين سلطه و محاصره چنان وسيع و تنگاتنگ بود که نزديک ترين ياران و همفکران مزاري مانند عرفاني يکاولنگ، ناطقي شفايي، حکيمي غزنوي و ديگران از استاد مزاري و حواريون ويژه اش آزرده خاطر بودند و به کرات از آن وضعيت شکايت مي کردند. چهره هايي چون ژنرال خداداد، غلام محمد ييلاقي، استاد حسن علي، عبدالحسين مقصودي، ندام و بسياري از ژنرال هاي رژيم سابق و شبه روشنفکران چپي
[1]، از نديمان و مشاوران خاص استاد مزاري بودند. تصميمات مهم سياسي و جنگي حزب وحدت را استاد مزاري در مشورت و رايزني با همين عناصر اتخاذ مي نمود. اطلاعات و گزارشها از اوضاع و حوادث بيروني و تحليلها و راهکارهاي غلط، توسط همين عناصر بعنوان چشم و چراغ و مشاوران دبير کل در اختيار استاد مزاري قرار مي گرفت. از طيف نيروها و عناصر منصوب به جهاد و انقلاب نيز کساني در زمره خواص استاد مزاري قرار گرفتند که اکثرا افراد ناصالح و داراي سوابق منفي و انحرافي بودند. کريم خليلي بحيث وزير دست راست دربار استاد مزاري از زماني که دکان «نصر نوين» را با پشتيباني I.S.I و حزب اسلامي در مقابل حزب وحدت گشود، ارتباط مشکوکي با اين دو سازمان داشت. سيد محمد سجادي نيز بحيث وزير دست چپ، سابقه عضويت در کانون مهاجر و گرايشان چپي و افراطي اش کاملا آشکار بود. نفوذ و سلطه عناصر چپ گرا، منحرف و بيمار دل در دربار استاد مزاري چنان هويدا و وسيع بود که اندکي از ابعاد آن به خارج افغانستان نيز درز کرده بود. در اين خصوص به اعترافي از همان عناصر توجه فرماييد: «آقاي بلاغي مسئول کميته سياسي حزب وحدت که در سال 1373 سفري به اروپا داشت، ملاقاتي با سيد مير حسين هدي [دکتر هدي مقيم اتريش] انجام مي دهد. در اين ملاقات سيد هدي جريان ديدارش با آيت الله سيد علي خامنه رهبر مذهبي جمهوري اسلامي ايران را حکايت مي کند و مي گويد که آقاي خامنه اي با ناراحتي گفت که «در دربار آقاي مزاري دشمنان اهل بيت(ع) بحدي رخنه کرده اند که حتي به بي بي فاطمه زهرا(س) هم اهانت صورت مي گيرد...»[2] سيطره انحصاري خناسان و بيمار دلان دربار استاد مزاري، سرفصل مصائب و دشواريهاي بسياري براي حزب وحدت و جامعه شيعه و هزاره گرديد. مي توان گفت يکي از علل عمده اشتباهات و كجرويهاي آقاي مزاري و اتخاذ مواضع و سياستهاي نادرست و نسنجيده توسط ايشان – مانند اتحاد با حکمتيار، زير پا گذاشتن هم پيماني مليتهاي محروم، عطش جنگ طلبي، تقدم مليت بر مذهب و ... – ناشي از وسوسه گريها و دادن اطلاعات غلط توسط همين بيمار دلان بود که اقامتگاه دبير کل را تنگ در محاصره داشتند. در اين مورد به ديدگاههاي يک محقق و صاحب نظر در مسايل افغانستان توجه کنيد: مزاري را آنگونه که ديدم مردي بود سرسخت و يکدنده که نمي خواست تغييرات اوضاع را بسنجد و مصلحت عام شيعيان را مقدم بر پافشاري و مصلحت هاي موردي خود بداند. او مردي مغرور بود، گرفتار مشاوراني شد که نمي گذاشتند به راه روست برود[3] 3- در بعد نظامي در اين بخش، اکثر موقعيتها و مسئوليتهاي حزب وحدت به عناصر بيگانه و حلقات دين ستيز رسيد و اينان توانستند بخش نظامي و قواي مسلح حزب را در اختيار بگيرند. ژنرال خداداد تا مقام فرمانده کل نيروهاي حزب وحدت ارتقا يافت. پس از او يزدان شناس هاشمي از سران مجاهدين خلق و از چپي هاي معروف اين سمت را اشغال نمود و تا روز مرگ در اختيار داشت. کساني که بنا بر ادعا، قضيه افشار و سقوط مرکزيت حزب را بوجود آوردند، از همين حلقات بيگانه از نور چشمي هاي استاد مزاري بودند. ژنرال صداقت، ژنرال غرجي و ژنرال دور محمد که از جمله سنگر فروشان و معامله گران اين ماجرا معرفي شدند، همگي در جرگه مليشياي رژيم نجيب قرار داشتند. شفيع ديوانه آن مجسمه فتنه و فساد به حيث سردسته سنگرداران عزت و شرف! و مالک اشتر آقاي مزاري شناخته مي شد و يکه تاز غرب کابل بود. دهها ديوانه و پاي لوچ ديگر مانند نصير ديوانه، بلال ديوانه، داود معاون خدا!، ظاهر سکس، سرور گنگس، جليل کپچه، رستم چنته، محمد علي کوچوک، ادريس مزاري (پايو) عبدالله مزاري (جنگلي) مرتضي مزاري (قرط) قوماندان سياه مار، قوماندان بي خدا و ... همگي از قوماندانان و هر کدام سر دسته گروهي از نيروهاي حزب وحدت و صاحب اختيار يک منطقه بودند. شکنجه گران دژخيمان زندان هاي استاد مزاري مانند حسن کارگر و پروانه، شکنجه گران معروف زندان «گاني» استاد مزاري (معروف به خاد حزب وحدت) همگي از مستنطقان سابق خاد بودند. يكي از عوامل عمدهء آنهمه جنگ هاي بي حاصل و بي دليل و آنهمه فساد و سيه كاري در ميان نيروهاي حزب وحدت، حضور همين عناصر آشوب طلب و بي بند وبار در صفوف جنگجويان اين حزب بود. 4- در بعد فرهنگي: در اين ساحه نيز مراکز فرهنگي و کانونهاي تبليغي حزب وحدت به مرکز تجمع و پاتوق چپي ها مدبل گرديد. بيشتر شبه روشنفكران و عناصر چپي هوادارا انديشه هاي «مائو» مانند شعله جاويد و ستم ملي که بعد ها حول محور مجله «غرجستان» زير پرچم رقباي خلقي و پرچمي خود اجتماع کرده بودند، بخش هاي فکري و فرهنگي حزب وحدت را به اشغال خود در آوردند. براي نمونه از اين طيف افراد مي توان اينها را نام برد: حسين حلاميس با نام مستعار ع – ارزگاني از کادرهاي فرهنگي شعله جاويد (شاخه ساما)، رضا مسکوب از کادرهاي شعله جاويد (شاخه رهايي) و از نويسندگان مجله غرجستان، معلم عزيز با نام مستعارع – غزنوي، ابراهيم فني از اعضاي مرکزي شعله جاويد (شاخه ساما) داکتر انور يوسفي، انجينر سلطان حسين، استاد کامن و... سيد محمد سجادي – اين عنصر مستعد و پر انرژي ولي تندرو و ابله که خود و خاندان بزرگش را فداي مزاري و سازمان نصر نمود و بدينوسيله نقد جواني زندگي را به نسيه عذاب الهي فروخت و مايه عبرت ديگران و نيشخند دوستان مزاري گرديد – بعنوان مسئول کميته فرهنگي و يکي از دستياران نزديک دبير کل، نقش مهمي در جلب و جذب عناصر چپ گرا و روشنفکران غير ديني در حزب وحدت داشت. او با پلاني تحت عنوان «طرح جذب روشنفکران و تحصيل کرده هاي جامعه هزاره در حزب وحدت» بسياري از بيمار دلان و چهره هاي مشکوک و بعضا دين ستيز را داخل اردوي حزب وحدت نمود و اهرم هاي فرهنگي و تبليغي حزب را به آنان سپرد. حسين حلاميس با هدايت و معرفي سيد محمد سجادي و کمک مالي و حمايت معنوي استاد مزاري، نشريه «امروز ما» را پديد آورد که اين جريدهء دريده و هتاک در پاشيدن بذر نفاق و التقاط و ستيز با ديانت، ارزشها، مقدسات و چهره هاي متدين و جهادي حزب، سنگ تمام گذاشت. همانها که در ميدان وقاحت و فضاحت آنقدر لجام گسيخته به پيش تاختند که سرانجام نيش هاي زهر آلودشان را متوجه ولي نعمتهاي خود نيز نمودند و القابي چون «قارون» و «فرعون»، «درباري» و «اشرافيت جاهلي» را به ريش محمد محقق و سيد محمد سجادي نيز چسباندند که سرانجام به طرد آنان از سوي برخي از پيروان استاد مزاري انجاميد و اينبار دور شجرهء خبيثه «عصري براي عدالت» اجتماع نمودند. اين حلقات در حقيقت، اهداف و مرام هاي خاص خود را با استفاده از امکانات حزب وحدت دنبال مي کردند و صرف به منظور تحميق سران حزب وحدت، آرم اين تشکيلات را با خود يدک مي کشيدند. به يک نمونه از اعترافات خودشان توجه کنيد: «در جريان تعيينات کميته حزبي که پس از انتخابات صورت گرفت، يکي از وابستگاه تشيع درباري به اسم «افضلي» به مسئوليت کميته فرهنگي منصوب شد... شيعيان درباري براي در هم شکستن اين نظام [خطوط مشخص فرهنگي و نشراتي کميته] توطئه را تدارک ديدند که جمعي از منضبط ترين و فعال ترين پرسونل کميته را بطور قانوني از کميته اخراج نموده و به جاي آنها عناصر مطلوب خويش را جايگزين نمايند. بر اساس اين توطئه، مسئول کميته به بهانه معرفي پرسونل خود، ليستي را به شوراي مرکزي تقديم کرد که در آن اسمهاي چند عضو کميته از جمله عنابي مسئول نشرات و استاد کامن مسئول بخش خطاطي – هنري شموليت نداشت و چون رهبر شهيد و ساير اعضاي مخالف تشيع درباري با اسم اکثريت اعضاي کميته آشنا نبودند بدون توجه به اين حيله مسئول کميته، ليست را از تصويب گذرانده و رسميت بخشيدند. اما وقتي که اين مصوبه در کميته فرهنگي مطرح شد، تمام اعضاي کميته با درک از مقاصد شيعيان درباري در مقابل آن احتجاج کرده و مصوبه مذکور را فاقد اعتبار اعلام نمودند و هنگامي که مسئول کميته بر لازم الاجرا بودن مصوبه شوراي مرکزي تاکيد کرد با صراحت گفتند که در اين کميته صرفا لوحهء آن مال حزب است، آن را مي تواند بردارد و برود؛ کميتهء فرهنگي را با تمام لوازم و وسايل آن خود ما تهيه کرده ايم و اگر حزب نمي خواهد مجزا از آن به کار خويش ادامه مي دهيم و هيچ ضرورتي به تاييد و يا رد شوراي مرکزي نداريم.»[4] يک مقايسه ساده براي اينکه با وسعت و ابعاد نفوذ عناصر بيگانه با آرمان هاي حزب وحدت در ساختار اين تشکيلات آشنا شويم، سرگذشت اين حزب را پس از پيروزي بر سازمان ديگري که داراي تشابه و اشتراکات بسياري با اين جريان بوده است، مقايسه مي کنيم. حزب وحدت و حرکت اسلامي، دو جريان اسلامي، شعي، جهادي و داراي خاستگاه، آرمان و پايگاه اجتماعي يکسان بودند. هر دو حزب با فروپاشي رژيم نجيب، نيروهاي خود را وارد کابل کردند، موقعيتهايي را در اختيار گرفتند و بازيگر تحولات سياسي – نظامي کابل شدند. حرکت اسلامي تا اندازه اي به آرمانهاي انقلاب و جهاد پايدار ماند. ساختار تشکيلاتي و مرام هاي اوليه خود را حفظ کرد. هيچيک از وزارت ها و پست هاي اين حزب در دولت به کمونيستهاي سابق نرسيد. هيچ يک از ژنرال ها، مليشه ها و خاديست هاي سابق، موقعيت چشمگيري در اين تشکيلات بدست نياوردند. نيروهاي مسلح و قوماندانان حرکت اسلامي اغلب همان نيروهاي جهادي بودند و از ديوانه ها و وندي ها خبري نبود. فرهنگيان و روشنفکران چپي خارج از رژيم نجيب (شعله جاويد، ستم ملي، نسل نو) جذب مراکز فرهنگي اين حزب نشدند. خلاصه، حزبي بود با همان آرمان، ساختار و کادرهاي قبل از پيروزي. حال اگر اين سرنوشت و سرگذشت حرکت اسلامي را در کابل با دگرگوني ها، سرازير شدن ها وسياست درهاي باز حزب وحدت مقايسه کنيم، متوجه مي شويم که تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ و حزب وحدت دستخوش چه خانه تکاني مهيب شده است. سرنوشت نيروهاي جهادي آنچه تا بدينجا گفته آمديم تنها يکي از عوامل پيدايش انحراف و کجروي را در حزب و جامعه بر شمرديم و آن سرايت گسترده حاملان ويروس الحاد فساد در بدنه حزب و در ميان جامعه بود. عامل ديگر و مهم تر بروز انحراف، حذف شدن تدريجي نيروهاي مومن و جهادي از سطوح و لايه هاي حزب و نيز از رهبري و کارگرداني امور جامعه بود که اينک به بررسي اجمالي آن مي پردازيم: به همان ميزاني که بر حجم و تعداد افراد تازه از راه رسيده و مشکوک افزوده مي گشت، عناصر متعهد، جهادي و دلسوز در زاويه و حاشيه قرار مي گرفتند. آنقدر افراد بيگانه و داراي گرايشات مختلف از اطراف و اکناف سرازير گشتند و در اردوگاه حزب خيمه زدندن که نيروهاي مومن و جهادي، آشکارا احساس نمودند که قافيه را باخته اند و سرشان بي کلاه مانده است. در اين آشفته بازار و اوضاع قمر در عقرب که نيروهاي جهادي بوضوح مي ديدند که چپي هاي با پرچم ديروز، امروز بدون پرچم به ميدان آمده و به مدد حمايت دبيرکل، در يک جنگ اعلام نشده، بسيار به راحتي بر آنها پيروز شده اند؛ به دسته هاي مختلف تقسيم شدند: گروهي از آنها بي سر و صدا دستارها را به سر بسته، رهسپار دار و ديارشان شدند و حزب وحدت را به نيروهاي بي تعهد و اقاي مزاري واگذار کردند. دستهء ديگر که بر سبيل اتفاق رفيق قافله جهادگران شده، از بينش و تعهد کافي بهرهء چنداني نداشتند؛ اين جماعت در يک چرخش آشکار، رنگ زمانه را بخود گرفتند. اينان به سهولت در جمع نيروهاي بي بند و بار و فاقد تعهد، جذب و حل شده و همرنگ جماعت شدند. کوله بارهايي که اندوخته هاي اندکي از ارزش هاي جهاد را در آنها انباشته بودند، يکباره به دورانداختند و کوله بارهاي خالي را براي وند زدن و چپاول کردن بدوش انداختند. دسته سوم از کساني تشکيل مي گرديد که بر سر پيمان خود پايدار ماندند. گوهر ناپيداي معنويت و دستاوردهاي مقدس جهاد را به ثمن بخس نفروختند. از کژراههء آفت خيزي که حزب در پيش گرفته بود و چهار نعل به سوي چاه مي رفت، نرج مي بردند. آشکارا مي ديدند که بر خونبهاي همسنگران شهيدشان، چوب حراج زده مي شود. ديانت، معنويت، مقدسات و ارزشها، يکجا در هجوم بنيان کن حلقت چپي چون مه اي در برابر خورشيد از ميان مي رود. اين دسته استخوان در گلو و خار در جگر در درون مجموعه حزب باقي ماندند. به اين اميد که شايد بتوانند جلوي سيل انحرافات را سد کنند و پاسدار مباني اوليه حزب و ارزشهاي ديني و جهادي باشند. اما هجوم فتنه ها چنان وسيع و سيل آسا بود که تلاش هاي آنها براي نجات حزب، نتيجه نمي داد. آنها وقتي قدم در راسته و بازار مي گذاشتند، فرياد دست فروش به گوش شان مي رسيد که مي گفت: «اي بي خبر کجايي!! صابون داريم، صابون! چرک چهارده ساله را پاک مي کند.» بدين ترتيب، مجاهد آشکارا مي ديد که جهاد مقدس او نه تنها مايهء مباهاتش نيست بلکه به ابزاري براي نيشخند او نيز تبديل شده است. اگر با يک زن بي حجاب روبرو مي شد و نصيحت مي کرد که همشيره خود را بپوشان، زن با گستاخي تمام پاسخ مي داد: هر وقت شما جهاديها دزدي را ايلا کرديد، ما هم چادر مي پوشيم. وقتي يک نفر روحاني براي تبليغ و ارشاد به يکي از پسته هاي نظامي حزب مي رفت، قوماندان پسته که سرگرم چرس کشيدن بود، دود چرس را از ريه هايش بيرون مي کشيد و به صورت روحاني پف مي کرد. نخستين سئوالس هم اين بود که جناب شيخ! بابه چه مقدار پيسه براي چرس و شراب ما فرستاده است؟ روحاني که مي ديد سخن گفتن از دين و معنويت در ميان اينها در حکم خواندن سوره ياسين در گوش الاغ است، با دل شکسته و پر درد باز مي گشت. در راه بازگشت، ناگهان صداي فير راکت و پکا او را تکان مي داد. وقتي از چند و چون ماجرا پرس و جو مي کرد، سرانجام سرنخ ماجرا به اين تفصيل بدستش مي آمد: دو نفراز نيروهاي حزب در فلان سماور (قهوه خانه) سرگرم نوشيدن چاي بودند. حين صرف چاي، دربارهء دو قطعه عکس سکس با هم گپ مي زدند. يکي مي گفت از من قشنگ تر است و دومي اصرار داشت که از من. اين گفتگو کم کم به جر و بحث و پرخاش گويي کشيد و بالاخره به درگيري و چاقوکشي. وقتي مردم حاضر در محل ميانجي شده، آنها را جدا کردند، هر کدام به سوي پستهء خود دويده و با راکت و پکاه پستهء ديگري را زير آتش گرفتند. در نتيجه جنگي تمام عيار بر سر يک عکس هندي، يک گوشهء شهر را فراگرفته و گرد و خاک به آسمان بلند است. روحاني و يا مجاهد قصهء ما، وقتي از مشاهدهء اين همه بي بند و باري دلش به درد مي آمد بناچار به عنوان آخرين نقطهء اميد به سمت قرارگاه دبير کل رهسپار مي گرديد. در آنجا نيز با انبوهي از چهره هاي جديد روبرو مي گشت که مانند زنبورهايي که روي استخوان تجمع کرده باشند، اطراف دبير کل را تنگ در محاصره داشتند. آنان به محض اينکه يک عمامه به سر را مي ديدند و مي فهميدند که جهادي و ديندار هست، با خشونت فرياد مي زدند که استاد وقت ندارد. با اولين تشر چپي ها يا از دم دورازه باز مي گشت و يا با صد گردن کجي خود را به استاد مي رساند. اگر شانس ياري مي کرد به زيارت استاد نايل مي گرديد و از تباهي ها و سيه کاريهاي موجود، لب به شکوه و شکايت مي گشود. پاسخ ساده، صريح و هميشگي دبير کل به اين مضمون بود: «اگر شما مخالف ترياک هستيد برويد جنگ کنيد، اين بچه ها بدون ترياک و چرس يک لحظه هم جنگ نمي کنند.»[5] اينجا بود که آخرين نقطهء اميد نيز به ياس مبدل مي گرديد و اين شايعات که نيروهاي حزب از طرف دبير کل، سهميهء مصرف چرس و شرابشان را هم دريافت مي دارند، لباس حقيقت مي پوشيد. اين نحوهء برخورد، اين پيام را براي نيروهاي جهادي داشت که آب از سر چشمه گل آلود است. پي نوشتها
[1] - هر گاه تعبیر «چپ» در این جزوه به کار رفته است، منظور چپ اعتقادی و فکری است نه چپ سیاسی. [2] - عصری برای عدالت، نشریه کانون فرهنگی رهبر شهید، شماره 7. [3] -مجله کلک، شماره 18، دکتر جنگیز پهلوان. [4] - عصری برای عدالت، شماره 7. [5] - فجر امید، نشریه حرکت اسلامی، شماره 19.
موضوع مرتبط: كتاب/ نقد
|