پيروز كيست؟ همساني و ناهمساني حزب الله و احزاب شيعي افغانستان
نويسنده: روزنه
تاريخ نشر: 17.08.2006
روز اول جنگ، اهود المرت و دولت اسراييل براي اين به لبنان نرفتند تا ضربه ي شديدي به حزب الله وارد كنند. آنها پاي به آنجا گذاشتند تا حزب الله را بر باد كنند و اعراب را بي بنياد. اما عجيب است كه حالا اسراييل بر مي گردد، زيرا ضربه ي سختي به حزب الله وارد كرده است!
سرانجام پس از يكماه جنگ ونبرد، اسراييل از خاك لبنان عقب نشيني كرد و لبنانيان براي بازگشت به ويرانه هاي شان به جنب و جوش افتادند. من بارها وسوسه شدم درباب اين جنگ چيزي بنويسم اما گرفتاري مجالم نداد كه نداد. حالا هم فقط پرسشي است و مكثي : پيروز ميدان كيست؟ مي گويند جنگي است با دو پيروز كه برخي براي پيروزي طرف مورد علاقه خود شادماني هم مي كنند و برخي فقط تبريك مي گويند. احمدي نژاد گفت: پيروزی لبنان عمل خداوند به وعده های خود بود و بوش گفت : جنگ به شكست حزب الله انجاميد و اهود اولمرت نيز اعلام كرد: ضربه سختي به حزب الله وارد شده است. آقاي زيد آبادي تحليلگر هم كه تا كنون با قاطعيت پيروزي اسراييل را پيشبيني مي كرد با ترديد نوشت: پيروز ميدان كيست؟ جنگي كه هردو طرف ادعاي پيروزي مي كنند. حالا به نظرشما پيروز ميدان كيست؟ من كه مي گويم احمدي نژاد هرچيزي بگويد يا نگويد، بوش و المرت هر كاري كنند يا نكنند و حافظ اسد و ديگران هر تفسيري بيرون دهند يا ندهند؛ مگر حزب الله به طور ناباورانه پيروز شده است. هرچند، اين پيروزي به بهاي ويراني و فرو ريختن قامت زيباي عروس شرق ميانه روي داده باشد. ولي حزب الله پيروز شده است. اسراييل بايد شكست خود را براي پارلمانش توجيه كند و نبيه بري در پارلمان لبنان از مواضع حزب الله دفاع كند و بگويد حزب الله هرگز خلع سلاح نخواهد شد، زيرا از تماميت ارضي لبنان دفاع كرده است. آيا اين پيروزي اسراييل است؟! اهود المرت روز اول حمله به لبنان پيشبيني كرد ظرف دو تا پنج روز حزب الله را از جنوب لبنان برهاند و پايگاهها و موشكهايش را برچيند. وقتي جنگ تا يك هفته به درازا كشيد، گفت ممكن است كار پاكسازي جنوب لبنان از نظاميان حزب الله تا دو هفته طول بكشد. وقتي دو هفته به سر آمد، گفت اين جنگي نبود كه ما پيشبيني مي كرديم و نظاميان حزب الله مي جنگند. پس تا يكماه حد اكثر جنوب لبنان غير نظامي خواهد شد. يكماه نيز به پايان رسيد و لي موشكهاي حزب الله كماكان مثل تگرگ بر سر اسراييل و اسراييليان فرود مي آمد. سرانجام، اسراييليها كه ملت يكدستي نيستند و از انبوهي مهاجران پراكنده به اجبار يكجا شده اند، طاقت شان طاق شد و بناي ناسازگاري با اهود المرت و دولت و ارتش وي را گذاشتند و چنان فشار آوردند كه گويا اسراييل از دو جبهه شكست خورده باشد: داخلي و خارجي. پس چاره اي جز تسليم بود؟ بهترين تسليمي همان گردن نهادن به يك قطعنامه است كه از مصدر شوراي امنيت صادر شده باشد. من به عنوان يك پژوهشگر در زمينه قوانين و مقررات بين المللي، وقتي كشورهاي متخلف و متمرد از قطعنامه ها و مصوبات شوراي امنيت و مجمع عمومي سازمان ملل را بررسي كردم، كشوري نيافتم كه بيشتر از اسراييل اين قطعنامه ها و مصوبات را زير پاي كرده و ناديده گرفته باشد. اين تمرد و پيمانشكني به اندازه اي است كه حتي متمرد ترين كشورها اگر چندين برابر تمردهاي فعلي شان بازهم تمرد كنند به پاي اسراييل نمي رسند. و اين از عجايب است كه در اين جنگ، اين اسراييل بود كه به تكاپوي يك قطعنامه افتاد كه از سوي شوراي امنيت صادر شود و قدرت الزامي داشته باشد و اسراييل نيز بدان گردن نهد. براي من حتي اين يك پرسش بود كه چرا اسراييلي كه با ابزار قهر و زور و نيروي نظامي و حمايت بيدريغ امريكا وارد خاك لبنان شده است، اينك چنين براي صدور قطعنامه حسن نيت نشان مي دهد. من فكر مي كردم اگر قطعنامه شامل خروج ارتش اسراييل از لبنان باشد، اسراييل مانند گذشته آن را ناديده مي گيرد. اما هم اكنون مي بينيم كه اين اسراييل دارد از لبنان خارج مي شود. روز اول جنگ، اهود المرت و دولت اسراييل براي اين به لبنان نرفتند تا ضربه ي شديدي به حزب الله وارد كنند. آنها پاي به آنجا گذاشتند تا حزب الله را بر باد كنند و اعراب را بي بنياد. اما عجيب است كه حالا اسراييل بر مي گردد، زيرا ضربه ي سختي به حزب الله وارد كرده است! آنروز، تمام كشورهاي عربي تقريبا يكدست و يكزبان گفتند: حزب الله در جرم اسراييل شريك است و بايد مجازات شود و امروز مي گويند: حزب الله نماد مقاومت اعراب عليه اسراييل است! آنروز در كشورهاي عربي هيچ صدايي شنيده نمي شد جز در محكوميت حسن نصرالله اما بعد از چند هفته، قاهره، عمان، كويت و قطيف به هيجان آمدند و ديگر نزديك بود كه همه جا بلوايي شود! آنروز تقريبا تمام روزنامه ها و مطبوعات بين الملل وابسته به غرب مي گفتند: حزب الله و نصر الله در ميان اعراب تك و تنها و بسيار هم منفور آنهاست، امروز مي گويند: حتي دشمنان نصرالله نيز او را ستايش مي كنند! ... اما مزه ي اين پيروزي و شادماني تنها به كام حزب الله شيرين است؟ خير. شيريني اصلي در كام احمدي نژاد، جنتي، خامنه اي و احمد خاتمي است كه بلافاصله اسراييل را با موشكهاي 2500 كيلومتري خود تهديد كند! و آقاي احمدي نژاد پيروزي حزب الله را تبريك گويد و آن را عمل خداوند به وعده هايش خواند چنانكه پيش از آن، خود را فرستاده ي وي خوانده بود!؛ كسي كه گويا با سرچشمه ي الهام و وحي در تماس بوده است! جشن اين پيروزي بايد در تهران و قم و مشهد گرفته شود نه در لبنان، زيرا لبناني ها جايي براي برپايي مراسم بزم ندارند. همه جا خاك و آوار است و آنان نيز بي آشيانه. بايد برگردند و همه چيز را از نو بسازند تا يكبار ديگر كشورهاي جهان آروزهاي خود را در قلب عروس خاور ميانه بجويند و پرده عفاف آن زيبا روي را به عنف و تزوير بدرند. پيروز، پيروزي خود را جشن گيرد و شكست خورده نيز براي شكست خود دليل آورد. با اين وجود، حزب الله يك تحول بزرگ آفريد: بي اعتباري و بي حيثيتي اسراييل و شكستن ابهت و اقتدار آن كه مانند غولي چون "گودزيلاي"جاپاني بر سر شهر اعراب سايه افگنده بود. آنها از ترس اسراييل، مدام لب به دندان مي گرفتند و جنبش مقاومت فلسطينيان زخم خورده و رنج ديده را مدام ملامت مي كردند كه با اسراييل نمي توان جنگيد! اما امروز باور مي كنند كه جنگيدن با اسراييل نيز ممكن است. اين بزرگترين تحولي است كه كار حزب الله و نصرالله به وجود آورد. همساني و ناهمساني حزب الله با احزاب شيعي افغانستان : بسياري از هموطنان ما با اقدام حزب الله و نصر الله مخالف بودند و چه بسيار عليه وي و حزب وي تاختند . اين تاختن ها بي دليل نيست. حزب الله يك حزبي است كه به طور مستقيم توسط نهادي ايراني و به پشتيباني دولت سوريه تشكيل گرديده و رونق گرفت. در واقع، حزب الله چيزي جز ادامه ي سپاه پاسداران ايران در خاك لبنان نيست. چنين احزابي در افغانستان نيز به وفور جولان كردند. احزابي كه به هشتگانه معروف بودند به جز يكي دو حزب آن همگي در ايران و هريك توسط يكي از نهادهاي فعال ايراني ايجاد و حمايت مي گرديد. حزب وحدت اسلامي كه بعدها نقش برجسته اي در معادلات داخلي افغانستان يافت و مهمترين حزب شيعي افغانستان تلقي مي شد، از مجموع اين ائتلاف هشتگانه به وجود آمد كه هسته مركزي آن را دو حزب سپاه پاسداران جهاد اسلامي و سازمان نصر افغانستان تشكيل مي داد كه اولي همانگونه كه از نام آن نيز پيداست، توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران بنيان نهاده شد و دومي توسط سازمان اطلاعات جمهوري اسلامي ايران و دفتر رهبر( آيت الله خميني)، در امور خارج از كشور. حزب سومي بنام سازمان نهضت اسلامي بود كه توسط مهدي هاشمي و آيت الله علي منتظري تاسيس گرديده بود. احزاب خورد و ريز ديگري مانند نيرو و...هركدام توسط نهادي از نهادها يا وزارتخانه هاي جمهوري اسلامي تاسيس و پيشكش گرديد. اين احزاب با توجه به برخورد قدرتي كه ميان ساپورتر ها و منابع آنها در ايران وجود داشت، از رقابت و خصومت بي مانندي نسبت به هم اشباع بودند. اين خصومتها باعث شد، به محض ورود اولين گروه از سربازان اين احزاب در اوايل دهه 60 خورشيدي در افغانستان، جنگهاي خانگي ديرپايي در مناطق شيعه نشين افغانستان درگيرد كه حاصل آن جنگها صدها هزار آواره، بي خانمان، زخمي، معلول و كشته بود. در حقيقت، مناطق شيعه نشين افغانستان كه همان مناطق هزاره نشين و يا هزارجات ناميده مي شود، در همان سال نخست انقلاب ضد كمونيستي توسط مردم پاكسازي شده و بنام " مناطق آزاد شده" در افغانستان مشهور شده بود. بنا براين،جنگ قابل توجهي در اين ساحات عليه نيروهاي شوروي يا دولت وابسته وجود نداشت و يا در حد بسيار نازل و مقطعي وجود داشت. شايد بتوان گفت، اين مناطق در آن دوره، آرامترين سالهاي خود را داشت. ولي اين آرامش تازماني پايدار بود كه نظاميان مسلح به سلاح ايراني و ملبس به لباس سربازان ايران وارد اين مناطق نشده بود. وقتي آنها وارد شدند، حتي به خانه هاي خود نرسيده وارد جنگ شدند و تعدادي شان در ميان راه مردند بي آنكه فاميل و زن و بچه هاي خود را ببينند. درگيري آنها با احزابي بود كه پيش از آنها در آن ساحات مسلط بودند و اين احزاب در ايران پايه گذاري نشده بودند. حزب "شوراي اتفاق" كه در ولسوالي "ورس" در سال 59 تشكيل گرديد، تمام كمك هاي خود را از پاكستان دريافت مي كرد و در مديريت و سبك اداره از سستم سنتي افغانستان تبعيت مي كرد و نوعي فيوداليسم و ارباب رييسي نيز بر آن حاكم بود. اما احزابي چون سپاه پاسداران جهاد اسلامي، نصر و نهضت خواستار برچيدن اين سستم و پياده كردن اصول ايدئولوژيك جمهوري اسلامي و ولايت فقيه در كشور بودند. بنا براين، جنگ به آساني ميسر شد. من به يادم مي آيد كه در سال 62 كه اولين گروه از نظاميان مسلح به سلاح ايراني و ملبس به لباس سپاه پاسداران از منطقه ي ما عبور مي كردند چگونه به حكومت محلي آنجا بي اعتنايي كرده و حتي آنها را به جنگ با خود فرامي خواندند. اما مردم آنجا كه پس از فروپاشي حكومت، ديگر هيچ جنگي تجربه نكرده بودند، از جنگيدن هراس داشتند و نظاميان سپاه پاسداران جهاد اسلامي را آزاد گذاشتند كه در حين عبور از آنجا هر كاري مي كنند متعرض شان نشوند تا مبادا خوني ريخته شود. سال بعد، نيروهاي بيشتري آمدند و از سازمانهاي بيشتر: از سازمان نصر، نهضت، نيرو و... نيروهاي سازمان نصر نيز در اولين برخورد، پيش از آنكه به خانه هاي خود برسند با گروه حركت اسلامي به رهبري شيخ آصف محسني كه از سوي ايران به خاطر اشتراك در كنفرانس طايف كه ايران و احزاب خط امامي آن را تحريم كرده بودند، مطرود واقع شده بود،درگير شدند و تعدادي شان كشته شدند و يا كشتند. خلاصه، از اين زمان به بعد، مناطق شيعه نشين يا بهتر بگويم هزاره نشين افغانستان، روي خوشي و آرامش را نديد. ويراني، دود و آتش و درو كردن كاري بود عادي كه هر صبح و شام انجام مي شد. اين احزاب در دوران حيات خود حتا يك كلينيك و يا مدرسه اعمار نكردند. اما مكاتب و مراكز بهداشتي و صحي آن مناطق را پايگاه و قرارگاه ساختند و حتي بسياري از ساختمانهاي دولتي را به ويرانه تبديل كردند. اين احزاب تا توانستند افراد شرور و خشن جذب كردند و در واقع مركزي براي تجمع بي بندو بارها شدند. من بياد ندارم اين احزاب يك موسسه خيريه داشته و يا صندوقي براي بي نوايان و گدايان ايجاد كرده باشند. بياد ندارم به جز پخش و نشر كاتالوگهاي جمهوري اسلامي و تصاوير خميني و خامني اي و علي منتظري يك كتابخانه براي مردم ساخته باشند.( البته بعد از ختم جنگها و اخيرا در مقابله با خدمات رفاهي و عمراني خانم سيما ثمر، كتابخانه ي بزرگ و مجهزي توسط شيخ افتخاري رهبر پيشين نهضت اسلامي افغانستان در ولسوالي جاغوري از ولايت غزني اعمار گرديده . من البته از كدام پروژه مشابه ديگري در جاهاي ديگركه توسط اينگونه شخصيتها انجام شده باشد بي خبرم و دوستان در بخش نظرات به من اطلاع بدهند). خلاصه، اين احزاب و شخصيتها تنها چيزي كه بدان مي انديشيدند، همان حكومتهاي موقتي و خيالي شان بود وبس؛ حاصل توافق آنها نيز پس از يك دهه جنگ و نبرد، حزب وحدت اسلامي بود كه تنها ارمغان فرهنگي آن دانشگاه مضحك باميان بود كه سي و چند نفر دانشجو داشت،يكي دو تااطاق تدريس و دو سه نفر معلم براي يك فعاليت چند ماهه! در كنار غارهاي انباشته از سلاحهاي گريس بند و دلارهاي دست نخورده؛ ديگر دست آورد اين احزاب براي شيعيان افغانستان و مردم آن سامان با دريغ كه فقط همين بود و همان جنگ. اما، حزب الله: همانطور كه گفتم، حزب الله دست پرورده ي ايران است و ساخت سپاه پاسداران. بنا براين بايد خيلي شبيه سپاه پاسداران جهاد اسلامي افغانستان باشد يا مانند سازمان نصر يا نيرو و نهضت و يا بگويم همانند تن بي روح پسين شان، حزب وحدت اسلامي. ولي اينطور نيست. حزب الله با تمام تشابهاتي كه در ساختمان خود با احزاب خط امامي شيعي افغاني دارد، مگر در رفتار و استراتيژي خود چيز ديگري است. حزب الله مانند احزاب افغانستان، شديد ترين جنگها را با يك حزب شيعي ديگر يعني " امل" انجام داد و كشته هاي فراوان بر جاي گذاشتند و در واقع كمر امل را شكست و از ميدان پيروز به در آمد. اما باده ي پيروزي هرگز اين حزب و رهبرش را سرمست نكرد آنچنانكه پيروزي هاي موقتي احزاب خط امامي در افغانستان از خود بي خود شان مي كرد و پس از هر پيروزيي چنان مال و جان و آبروي مردم را پايمال مي كردند كه گويا حكومت شان ابدي شده است. اما فردا نه پس فردايش با يك شبيخون همه چيز را از دست رفته مي يافتند و اينبار نوبت به ديگري مي رسيد تا مردم آن ديار را تاراج كنند. اما از زمان اقتدار و حاكميت حزب الله بر جنوب لبنان تا كنون، موردي گزارش نشده است كه اين حزب و نظاميان آن به اموال و دارايي و يا نواميس و آبروي مردم جنوب لبنان تعرض كرده باشد. در اثبات اين دعا بي آنكه پي مدركي بگرديم، همين بس است كه اگر جنوب لبنان هم مانند مناطق تحت تصرف احزاب شيعي افغانستان مي بود، آنهم در لبناني كه الگوي موكراسي عربي و حتي خاور ميانه است و آن آزادي مطبوعات و نشراتي كه دارد و در زير ذره بين بنگاه هاي خبرپراكني غرب، بايد چيزهايي از آنچه در باب افغانستان گفته شد درز مي كرد. من با تعداد زيادي لبناني هم تا حال گپ زده ام و دوستاني هم دارم كه سالها در لبنان بوده اند و آنجا را خوب مي شناسند و خود نيز اهل دانشگاه و مطالعه و تحقيق هستند نه جنگجو يا نظامي حزب الله! يكي از آنها مسيحي بود و شديدا مخالف حزب الله . دليل مخالفتش را اينطور مي گفت: حزب الله يك حزب افراطي است و ايران از آن حمايت مي كند. وقتي حزبي افراطي باشد و ايران هم از آن حمايت كند، آن حزب هر وقتي براي كشور خطرناك است. من دليلش را خيلي موجه يافتم و حتي او را همراهي كردم و گفتم كاملا راست مي گويي و حقيقت همين است. پرسيدم اما براي من بگو رفتار حزب الله با مردم لبنان چگونه است. تو به عنوان يك شهروند و حزب الله به حيث يك حزب افراطي وابسته به ايران و اضافه كن:حزبي ياغي و متمرد از دولت لبنان، اين حزب را در رفتار با لبنانيها چگونه يافته اي؟ منظور نوع برخورد با آنها، ظلم، ستم،تجاوز، تخريب، خيانت و ... ؟ گفت: چيز هايي را كه مي پرسي در حزب الله نيست. اين حزب با وجودي كه با آن مخالفم اما در جنوب لبنان ده ها كلينيك و بيمارستان ساخته، مدارس و مكاتب و دانشگاه ساخته، موسسات خيريه دارد كه مستقيما به بينوايان مستمري ماهيانه پرداخت مي كند، كتابخانه و مسجد و مدرسه تا بخواهي ساخته و جنوب لبنان را به يك مركز بزرگ علمي و فرهنگي تبديل كرده است. مردم جنوب لبنان سخت به اين حزب وفادارند و از آن حمايت مي كنند نه بخاطر آنكه به جمهوري اسلامي وابسته است بلكه بخاطر خدماتي كه انجام داده است. من از وي سؤال كردم: جنوب لبنان را حزب الله قبضه كرده و دولت رسمي را اجازه نمي دهد تا در آن ساحات حكومت كند و احيانا خدمت؟ گفت : من هم اعتراضم همين است كه بايد دولت مركزي در جنوب لبنان حاكم باشد ولي اين دولتي كه ما داريم بسيار ناتوان است و حتي از اداره بيروت نيز عاجز است چه رسد به جنوب.... با اين مقايسه، به سر پايداري و قدرت حزب الله پي مي بريم كه چرا به جاي اينكه نابود شود، فقط ضربه مي خورد و به جاي اينكه شكست بخورد پيروز مي شود. به خاطر دريافت كمكهاي جمهوري اسلامي نخواهد بود. من فكر مي كنم به خاطر نفوذ معنوي هست كه اين حزب در ميان لبنانيها و شيعيان آن ديار دارد و محبوبيتي كه هر روز بر آن افزوده مي شود . اين محبوبيت بود كه حزب الله را پيروز كرد نه قدرت ضعيف ايران و مانورهاي موج ساز و لفاظيهاي پوچ رهبران آن،كه پشت سر احزاب هشتگانه نيز ساري و جاري بود اما حاصلي جز نكبت براي آنها و محنت براي مردم آن سامان نداشت. سخن پاياني بخواهيم نخواهيم، مگر حزب الله در جنگ اخير پيروز شده است و اين پيروزي تاثير شگرفي بر افكار عمومي جهان خصوصا جهان عرب و جهان اسلام خواهد گذاشت. خروج اسراييل از لبنان شكست تلخي براي اسراييل است كه هرگز پيش از جنگ پيش بيني اش را نكرده بود . نيروهاي افراطي سني مانند القاعده و طالبان، از اين پيروزي هم دلخور شده اند و هم شادمان! شايد بتوان گفت آنان بر سر يك دوراهي قرار گرفته اند كه نمي دانند چه كنند: بگويند حزب الله قهرمان است و كارش مورد تاييد ما، يا ياغي و كافر است و بايد به هرطوري گردنش را بايد زد؛ يا باشمشير اسلام و يا با تيغ صهيونيزم. اما تصميم آنها هرچه باشد يا نباشد، اين رويداد اثر شگرفي بر باورمندي نيروهاي افراطي در سراسر جهان خواهد گذاشت و در آينده ي نزديك شاهد موج جديدي از خيزش رفتارهاي خشونتبار عليه غربيان خصوصا امريكا خواهيم بود. مسئول اين رفتارهاكيست؟ حزب الله يا اسراييل؟ اگر از من بپرسيد، مي گويم: مسئول، نه حزب الله است و نه اسراييل. مسئول، حاكميت تفكر مطلق العنان جويانه غرب محور در عرصه ي مناسبات بين الملل با محوريت امريكاست كه به تحقير و پوچ انگاري فرهنگها و حاكميت ملل ديگر همت گماشته است. از ظلم وستم به وقاحت دفاع مي كند و نورمها و هنجارهاي انساني و بشري را كه محصول انديشه ها و رنجهاي تاريخ بشري است، به شدت پايمال مي سازد و ارزشهاي انساني را در چشمان جهانيان خشك و بيروح ساخته اند. اثرات اين جنگ و تبعات آن به لبنان و فلسطين و حواشي آن محدود نخواهد ماند و گمان مي رود كه افغانستان را نيز با چالش ديگري روبرو سازد. نيروهاي افراطي شيعي و آشوب طلب روز به روز اجتماع و همسويي بيشتري با همكيشان سني خود مي يابند و مي رود كه كشور ما را بار ديگر دچار بحران سازند. در اين جنگ تنها اسراييل بازنده نيست؛ امريكا و دولت بوش و حزب وي بيش از ديگران بازنده هستند. براي همين بوش بايد و ناگزير بگويد: حزب الله شكست سختي خورده است. حزب الله شكست نخورده است. اين فاشيزم بر خاسته از گفتمان زور گويانه و تفكر جهانگستر"امريكاييسم"و "صهيونيزم"است كه در برابر لقب نو بنياد "فاشيزم اسلامي بوش"احساس ناتواني مي كند. و چنين مي نمايد كه فاشيزم غربي موجوديت فاشيزم اسلامي را به رسميت شناخته است. هرچند جهان بي سلاح تندروان اسلامي با يكه تازي نظامهاي فاشيستي فاصله ها دارد و اختراع اين لقب بيشتر براي تشفي خاطر خويشتن است تا بيداري ذهن خواب رفتگان. والسلام
موضوع مرتبط: سياسي, مسايل منطقه و جهان
|