برخي افراد از نظر روحي- رواني و بافت کلي شخصيت فردي، داراي گونه اي از تضاد و تنش دايمي باشرايط واقعي جامعه مي باشد. اين گونه افراد به نوعي آرمان گرايي آزاردهنده گرفتار آمده و از توافق عمومي نسبت به جامعه وشرايط موجود بدور اند. شخصيت هاي سياسي مهم يک جامعه که دچار اين نوع خصيصه روحي و رواني هستند، در ارتباط با جامعه ومردم خودش داراي مشکل بوده وقادر به درک درست زمانه وقبول مصالح عمومي نمي باشند. روحيه عمومي اين گونه افراد بصورت کلي به سمت وسوي دونوع هدف جهت گيري شده و ماهيت متفاوت از هم دارند؛ يکي نوعي آرمانگرايي افراطي وديگري نارضايتي عمومي از شرايط موجود و يا پيروي از خواسته هاي بي پايان سياسي، شخصي وقومي. اعلام موضع جديدگلبدين حکمتيار در روزهاي اخير نشانگر چنين خصيصه اي از شخصيت سياسي ايشان است. وي از رهبران تندرو جهادي سابق است که درجامعه سياسي افغانستان به ماجراجويي سياسي همراه با خصيصه هاي تندقومي و بنياد گرايانه شناخته مي شود. حکمتيار متعلق به قوم پشتون و دانشجوي جوان مهندسي دانشگاه کابل است که به دليل همين خوي ستيزش جويانه و آرمانگرايي، از ساير هم قطاران متمايز گشته و با تاثيرات افکار جنبش اخوان المسلمين مصر، به سمت مبارزات اسلامي و سياسي کشيده شد. او درهمان اوان (نيمه دوم دهه 1970) درصدد سازماندهي سياسي جوانان برآمده و فعاليت هاي سياسي اش را آغاز کرد. حکمتيار هم طراز اوليه احمد شاه مسعود بود. فعاليت هاي سياسي وتشکيلاتي اوليه ايندو نفر از هماهنگي هاي ساده اسلامي و انقلابي برخور دار بود. اما دراندک زمان ممکن معلوم شد که هردو داراي خصيصه هاي ستيزش جويانه و خود محور است و همين خصيصه شخصي همراه با گرايش هاي تند قومي در هردو، باعث جدايي و سپس دل آزردگي هاي کينه جويانه شد. در مرحله بعد اين مسئله عامل مهم در تاسيس تشکيلات سياسي و قومي مجزا و به شدت متفاوت شوراي نظار(تاجيک ها) و حزب اسلامي( پشتون ها) بود. حکمتيار يکي از رهبران بنيادگراي مشهور تاريخ معاصر افغانستان است که در دوران جهاد ومقاومت ملي، نماينده جريان عمده قومي پشتون ها به حساب مي آمد. وي در دوره جهاد رهبري حزب اسلامي را به عهده داشت اين حزب به دليل حمايت هاي تسليحاتي، لجستيکي وسياسي کشورهاي غربي و بالتبع کشورپاکستان شهرت جهاني کسب کرد.بنحوی که در مقايسه باساير رهبران سياسي و قومي افغانستان، موقعیت منحصر بفردی راکمایی کرده بود. همان گونه که شهرت جهانی احمد مسعود هم از برکت مهره سازي هاي روسيه و کشورهاي مخالف پاکستان، حاصل شده بود. البته اين نکته کمابيش در رابطه با بسياري ديگر از رهبران سياسي افغانستان صادق است همان گونه که جناب حامد کرزي هم مصداق فعلي اين نکته محسوب مي شود. گفتيم که حکمتيار شخصيت ستيزش جو و آرمانگرايانه دارد. اين گونه رهبران زندگي و سرونوشت شان در کشاکش مبارزات و ستيزش هاي سياسي معني و تبارز مي يابند. مهمترين نکته درمورد شخصيت اين گونه افراد سازش ناپذيري آنان با زمانه و شرايط موجود جامعه است. دريک بعد ممکن است اين خصيصه نکته مثبت به حساب آيد زيرا که حاکي از روح کمال خواهي و تحول آفريني آنها است، چيزي که در هنگامه هاي خاص، لازمه تحولات ضروري يک جامعه است. اما اين ويژگي همواره نمي تواند مفيد باشد. زيرا موقعيت ها وضرورت هاي زمانه هرجامعه فرق مي کند. همان گونه که مصالح هرکشور در شرايط مختلف مي تواند متفاوت از شرايط ديگر باشد. وقتي زندگي سياسي حکمتيار مورد مطالعه قرار مي گيرد، آميزه اي از ستيزش، کمال خواهي، انحصار طلبي، و بنيادگرايي وجه تمايز شخصيت او با ساير رهبران است. بررسي زندگي سياسي حکمتيار مي تواند در زنجيره مختلفي از تحولات و شرايط سياسي مورد ارزيابي قرار گيرد. اما تامل جدي نشانگر آن است که وي در زندگي سياسي خود روند موفقيت آميزي را طيي نکرده است. زيرا وي علي رغم زمينه ها و امکانات انبوهي که نسبت به ساير رهبران دراختيار داشته است، کمتر توانسته نقش مثبتي در تاريخ سياسي کشور داشته باشد. اين مساله مي تواند در چند بعد مورد ارزيابي قرار گيرد: 1. از نظر مردمي. حکمتيار متعلق به قوم پشتون است که مدعي اکثريت جمعيت ساکن در کشور بوده و از قدرت و امکانات بالفعل وبالقوه زيادي برخورد دار است. علي رغم اين که يکي از اقوامي است که تجربه سياست و حکومت افغانستان حاصل تعاملات اين قوم با کشورهاي بيگانه بوده است. هر چند که اين تجربه نيز نمي تواند چندان مفيد باشد زيرا تجربه حاکميت هاي انحصاري واستبدادي آنهم با تکيه بر وابستگي هاي خارجي نمي تواند تجربه قابل توجهي باشد. از اين نظر پشتون ها نتوانست در حاکميت حزبي حکمتيار به توانايي سياسي وانسجام لازم دست يافته و يا موقعيت سياسي بالاتري را نسبت به ساير اقوام بدست آورد. 2. ازنظرامکانات مالي لجستيکي و تسليحاتي. از اين لحاظ موقعيت او غير قابل قياس با سيار رهبران بود. زيرا بدليل موقعيت هاي خاص جمعيتي، مذهبي، قومي و سياسي مي توانست به شرايط بسيار متفاوت از سايرين دست يابد. با اين وجود موفقيت هاي سياسي وي کمتر از سايرين ارزيابي مي شود. زيرا وي نه در دوره بعد ازسقوط دولت کمونيستي و نه در دوره مقاومت ملي نتوانست موقعيت مهمي نسبت به ساير رهبران سياسي در تحولات سياسي افغانستان پيدا کند. که همين امر موجب برگشت اقبال حاميان از وي شده و به مرور زمان حکمتيار به سمت انزوا و تضعيف تشکيلاتي سوق داده شد. دراين زمينه جايگزيني نيروي طالبان به عنوان جريان تند قومي و بيگانه پرست بهترين دليل ناکارآمدي جريان حکمتيار بود. 3. در دوران مقاومت ملي. در دوران مقاومت مردم افغانستان برعليه عاملان خارجي(طالبان) حکمتيار نتوانست به يک استراتيژي منسجم و مشخصي نسبت به تحولات سياسي ونظامي دست يابد زيرا بين مقاومت با نيروي رقيب طالبان و همراهي با روند پشتون گرايي در حيرت بود. علي رغم اين که حاميان خارجي وي نيز اقبال کاملي به ملاعمر پيدا کرده بود. 4. دوره جديد. همين حيرت سياسي و انفعال سياسي و تشکيلاتي حکمتيار بود که وي را از کانون توجهات سياسي و نظامي کشورهاي خارجي وبازيگران سياسي انداخت. زيرا وي پس از نابودي طالبان هم نتوانست موضع درستي را نسبت به تحولات سياسي جديد افغانستان اتخاذ نموده وموقعيت خود را بازسازي کند. دراين دوره رقيب سياسي و آلترناتيو او حامد کرزي معرفي شد. 5. زمينه هاي روحي – رواني شخصيت حکمتيار. باتوجه به نکات پيش گفته و خصوصيات روحي رواني حکمتيار مي توان به اين نکته رهنمون شد که تمامي عوامل به سوي انزوا و شکست کلي حکمتيار موثر بود. وقتي يک شخصيت ستيزش گر و آرمان گرا ، زمينه هاي سياسي واجتماعي او مناسب نيست، اين خصيصه باعث مي شود که بجاي همگرايي و تطبيق با شرايط، به سمت تعقيب اهداف آرماني و نيز تنش باشرايط موجود کشيده شود. واين خود مي تواند عامل اصلي در انزوا و بيگانگي او باشد. چيزي که نسبت به حکمتيار مي تواند بسيار روشن قلمداد شود. البته موضع گيري جديد حکمتيار نسبت به همراهي با نيروهاي بنياد گرا و تروريست القاعده هم دليل ديگري بر شکست وسردرگمي سياسي وي است. با اين که وي احساس مي کند اين امر در راستاي ايده هاي بنياد گرايانه!؟ وي بوده و با خصوصيات روحي – رواني اش موافق است. اما روشن است که اين موضع گيري هم روندي را تعقيب مي کند که برخلاف مصالح ملي افغانستان و گرايش هاي قومي و شخصي حکمتيار است . هرچند مي تواند حاصل خصلت هاي ستيزش گرايانه شخصي وي ويا هدايت حاميان خارجي اش باشد. جمعبندي نهايي نتيجه گيري کلي اين است که حکمتيار شخصيتي موفقي درتاريخ سياسي معاصر افغانستان ارزيابي نمي شود. درحالي که ساير رهبران برجسته اقوام عمده (هزاره، ازبک و تاجيک) درمقايسه با او به موفقيت هاي غيرقابل باوري دست يافته اند. حضور قدرتمند ساير اقوام در معادلات سياسي ونظامي سه دهه اخير ونيز نقش قابل توجه آنان در روند جديد مي تواند بهترين دليل باشد. اين امر زماني از اهميت لازم برخور دار است که شرايط قبل از انقلاب 1980 مورد توجه قرار گيرد. با اين وجود حکمتيار شخصيتي باگرايش هاي بنياد گرايي اسلامي، مردانگي، آرمانگرايي و ستيزش جو ارزيابي مي شود لذا مي توان آميزه اي از تحسين ها و ناکامي ها را نسبت به وي مورد توجه قرار داد. با وجود اين مسايل، وي يکي از رهبران مطرح سياسي جهاد است که پس از ساير رهبران جهادي قدرتمند اقوام همانند مسعود و شهيدمزاري ، درصحنه سياسي افغانستان باقي مانده وامروزه خارج از دايره بازي سياسي جديد قرار گرفته است. --------------
آثار ديگري ازهمين نويسنده: 1.
فهم، انصاف و داوري 2.
چهگوارا، چمران، مسعود؛ همگوني بي شباهت 3. 4.