درسايت بازتاب و به مناسبت سالروز شهادت چمران مقاله اي را از دكتر بابك مختاري مشاهده کردم که سه شخصيت نظامي را به عنوان الگوي مبارزاتي جوانان مسلمان آزاديخواه مطرح نموده بود و مدعي شده که چمران و مسعود علي رغم مسلمان بودن، در مقايسه با چگوارا بدلايل متعددي از ناحيه مردم و فرهنگيانشان به مظلوميت غير قابل قبولي گرفتار شده است. مطالعه اين مقاله و تحليل هاي نهفته درآن و علي الخصوص کدهاي الگوسازانه آن انگيزه اي شد که نوشته اي را هرچند مختصر ناظر برمقاله مذکور ارائه دهم. علي رغم ادعاي نويسنده مبني بر اينکه چند سالي را به مطالعه وتحقيق ـ بظاهر اکادميک- در ارتباط با اين سه شخصيت معروف گذرانده است، به نظر مي رسد نوشته مذکور تاحدي با رويکرد تبليغاتي واحساسي تدوين يافته است وهمين نکته دليل توجه من به اين مساله گرديد که نسبت به مطالعات آکادميک مي بايست توجه بيشتري صورت گيرد. از اين رو بهتر ديدم که ديدگاه يک فرهنگي افغاني هم به اين مساله اضافه گردد تا جوانب مختلف موضوع مورد بررسي نويسنده مذکور، مورد توجه قرار گيرد. اين نوشته نيز همانند مقاله مذکور رويکرد تحليلي- توصيفي دارد با اين تفاوت که با تکيه بر اطلاعات قابل اعتمادي از احمد شاه مسعود به تحليل پرداخته و بيانگر ديدگاه يک فرد افغانستاني نسبت به احمدشاه مسعود مي باشد. عمده قهرمان سازيها نسبت به احمد شاه مسعود در خارج از مرزهاي افغانستان صورت مي گيرد در حالي که مردم مجاهد افغانستان و عمده فرهنگيان اين کشور با ديد واقع بينانه تري نسبت به شخصيت هاي خودشان قضاوت مي کنند. انگيزه اصلي در تدوين اين نوشتار رفع توهمي است که در ذهن نويسنده نسبت به مردم افغانستان شکل گرفته زيرا وي به نحو عوامانه و احساسي مدعي شده است که : فقر و بيسوادي و خرابي هاي کشور افغانستان عامل نابخشودني در مظلوميت و عدم توجه به قهرمان سازي از احمد شاه مسعود است. به نظر رسيد نباشد که مردم افغانستان در ديدگاه شيفتگان بيگانه و دور از گرمي ها و سردي هاي زندگي مسعود، به ميز محاکمه کشيده شود. به نظر من، عدم توجه به قهرمان سازي از احمدشاه مسعود، از نظر يک فرد افغانستاني نه ريشه در فقر و بيسوادي و ويراني کشور افغانستان، بلکه ريشه در جايي ديگر دارد که از ديد نويسنده خوشباور مذکور بکلي مغفول مانده است. اين نوشتار مي کوشد به طور خلاصه وبه فراخور فرصت به آن مساله بپردازد. بدون شک اين سه شخصيت(چگوارا، چمران و مسعود) از جهات متعددي مانند نبوغ نظامي در جنگ هاي پارتيزاني، رسيدن به مقام وزارت دفاع بعد از پيروزي انقلاب، اراده هاي مستحکم و زندگي ساده، کيفيت پايان يافتن زندگي آنها توسط مخالفان سياسي و نظامي شان، تاحدودي شبيه هم بودند. اما تفاوت هاي روشني هم وجود دارد که در اين نوشته خواهم کوشيد در مقايسه احمدشاه مسعود با دو مورد ديگر توضيحات لازم را ارائه نمايم. مصطفي چمران يک قهرمان پاک باخته در ميان مردم ايران و يک مبارز ديني سلحشور به حساب مي آمد. چمران مردي بود که در شخصيت او هيچ نقطه منفي شناخته شدهي را نسبت به مردم ايران نمي توان پيدا کرد. وي بدون شک مدافع صديق استقلال ايران و يک عارف دلسوخته شهادت بود. علاوه بر اين که چمران فراتر از مرزهاي ملي ايرن به عنوان مبارزي مسلمان و آزاديخواهي مطرح بود که در لبنان وفلسطين کارنامه مبارزاتي بسيار درخشاني از خود برجاي گذاشته است. اين کارنامه موفق مي تواند زمينه ساز الگو شدن مصطفي چمران براي عموم مردم ايران وجوانان آزاديخواه آن درسطح ملي و عمومي باشد. همين مسايل است که وي را نزد مردم، جوانان و نظام جمهوري اسلامي به يک قهرمان تبديل کرده و به عنوان يکي از اسطوره هاي مبارزاتي معاصر ايران درآورده است. مهم ترين مساله در اين زمينه آن است که از ديدگاه قاطبه مردم ايران اين حقيقت در رابطه با چمران امري پذيرفته به حساب مي آيد. درحالي که در قياس با احمد شاه مسعود تفاوت هاي آشکاري را مي توان مشاهده کرد. چه گوارا يک مبارز کمونيست اهل شيلي بود که خواهان آزادسازي کشورهاي آمريکاي لاتين از يوغ امپرياليسم آمريکا و برپايي نظام کمونيستي در آن حوزه به حساب مي آمد. وي نيز همانند چمران نه تنها کارنامه منفي نسبت به مردمش را در پرونده مبارزاتي خود نداشت، بلکه فراتر از مرزهاي ملي خود براي آزاد سازي کوبا در کنار فيدل کاسترو رهبر فعلي اين کشور، به مبارزه نظامي پرداخت و پس از پيروزي انقلاب کوبا به وزارت رسيد که بدون اعتنا به اين مقام، به منظور آزاد سازي بوليوي راهي آن ديار گرديد و با راه اندازي نهضت کمونيستي در آن کشور، در جريان يک عمليات نظامي توسط نيروهاي آمريکايي کشته شد. چه گوارا بعد از مرگ خود، براي مخالفان آمريکا همواره به عنوان يک قهرمان مبارزه با امپرياليسم و هم چنين مهمترين جنگجوي پيکارهاي پارتيزاني در ادبيات سياسي جهان، شناخته شده است. نويسنده يکي از دلايل مهجوريت چمران ومسعود را مسلمان بودن آندو دانسته ابراز مي دارد که اگر ايندو نفر مسلمان نبودند، همانند چگوارا قهرمان سازي شده و به اين مظلوميت گرفتار نبودند، به نظر مي رسد که اين امر ادعاي است که با رويکرد به ظاهر آکادميک و عنوان علمي نويسنده سازگار نباشد. در صورتي که منظور وي اشاره به نوعي خود باختگي جامعه فرهنگي مسلمان ايران و افغانستان باشد، به نظر مي رسد اين مساله در مورد خود ايشان به نحو بهتري صادق است. زيرا وي هم مثل عوام مردم به همان شيفتگي احساسي معمول جامعه ايران نسبت به شخصيت مسعود گرفتار آمده و از نوعي تبليغات رسانه اي و سياسي بسوي قهرمان سازي از مسعود گرفتار آمده است. همان گونه که گفته شد، وضعيت احمدشاه مسعود بکلي متفاوت از چه گوارا و شهيد مصطفي چمران است. در اين رابطه براي روشن شدن وضعيت اجتماعي و ذهنيت عمومي مردم افغانستان نسبت به مسعود لازم است مطالبي را ياد آوري کنم.
فرهنگ اجتماعي وهويت ملي در افغانستان افغانستان کشور مجاهدان و مردم آن ملت مجاهد لقب يافته است. اين کشور اسلامي داراي تنوع قومي بسيار است. اين کشور از نظر اجتماعي وفرهنگي، بافت سنتي و قومي، بلکه قبيلهاي دارد. با توجه به اين حقيقت، بسيار طبيعي است که هويت مردم اين کشور نيز هويت قوميـ قبيلهاي بوده و با شکل گيري يک هويت ملي فاصله بسيار داشته باشد. درافغانستان هويت هاي قومي چنان از قوت واهميت برخودارند که تاريخ سياسي و دولت افغانستان تاريخ منازعه اقوام شمرده ميشود. يکي از نشانه هاي تعدد هويت قومي ونبود هويت ملي، جنگ ها و درگيري هاي قومي دهه 1990 است که بعد از سرنگوني نظام کمونيستي دراين کشور آغاز و تداوم يافت. حتي جريان طالبان نيز که مدعي "پياده کردن حکومت خدا در زمين خدا" بودند، در واقع چيزي بيش از يک جريان قومي نبود که با ارائه تفسير پشتونسالارانه از اسلام، زمينة توجيه قتل عام ساير اقوام کشور را فراهم و استقرار حکومت فاشيسم قومي مبتني بر مذهب را به پشتونها نويد داده و حمايت بيدريغ آنان را به خود جلب ميکردند. البته ترديدي وجود ندارد که مقاومت هاي مخالفان طالبان هم به هدف دفاع از هويت قومي و حقوق برحق اقوام صورت گرفته است. نمونه ديگر قوت هويت قومي در اين کشور آن است که در نتيجه همين جنگ هاي خونين قومي بود که در قانون اساسي جديد افغانستان، هويتهاي قومي مردم افغانستان به رسميت شناخته شده و افغانستان کشوري متعلق به اقوام مختلف( اقوام پشتون، هزاره،تاجيک، ازبک و...) به حساب آمده است.(قانون اساسي جديد ماده 3) بادرنظرداشت تعدد اقوام و قوت هويتهاي قومي درافغانستان و عدم شکلگيري هويت ملي فراگير، طبيعي است که هر قوم قهرمان خاص خود را داشته باشند. قهرماناني که براي ساير اقوام هرگز به عنوان قهرمان شناخته نمي شود، بلکه در برخي موارد به قهرمانان اقوام ديگر به ديده يک عنصر برجسته براي سلطه قومي نگريسته مي شود. احمدشاه مسعود نيز از اين امر مستثني نبوده و نيست. درافغانستان، مسعود، قهرماني صرفا براي قوم خود به حساب مي آيد در حالي که ذهنيت ساير اقوام نسبت به وي وضعيت متفاوت دارد. به جرأت مي توان اين گونه گفت که مسعود نزد قوم پشتون، هزاره و ازبک متفاوت از آن چيزي است که در ذهنيت تاجيک ساخته شده است. بصورت کلي در بافت سنتي يک جامعه قومي، پيروان اقوام تمايل دارند که همواره قهرمان سازي را در محدوده قومي خود پرورش دهند. مطابق اين ديدگاه قهرمانان و شخصيت هاي مقبول پشتونهاي افغانستان درچهره ملاعمر و ظاهرشاه (باباي ملت ؟) تبارز مي يابد، همان گونه که مردم هزاره شهد مزاري را قهرمان و رهبر معاصر خود به حساب مي آورند. درحالي که اين شخصيت ها براي ساير اقوام از جمله ازبک هاي ترک تبار، وجهه قهرماني ندارد. مسعود نه تنها در ميان ساير اقوام از وجهه قهرماني برخوردار نيست، بلکه در ميان تاجيکان نيز اين وجهه او عموميت ندارد؛ به عنوان نمونه مي توان به ديدگاه وزير خارجه فعلي افغانستان، دکتر سپنتا ( روشنفکر تاجيک تبار هراتي)، نسبت به احمد شاه مسعود اشاره کرد که درجمعي از روشنفکران اقوام مختلف گفتهاند: مشکل افغانستان اين است که يک جنگجوي کوهستاني(احمد شاه مسعود) ويک سنگ فروش، چهره قهرماني به خود مي بندد.[1]( http://www.kabuli.org عامل عمده در کسب شهرت احمد شاه مسعود متعلق به دوره حاکميت نظام نيم بند رباني- مسعود (حکومت تاجيک ها) درکابل بود. در اين دوره بود که جنگ هاي سيستماتيک مسعود در قالب وزارت دفاع دولت رباني عليه اقوام پشتون، هزاره و ازبک با هدف تضعيف موقعيت نظامي وسياسي آنان صورت گرفت. همين جنگها باعث تضعيف دولت تاجيک ها شده و مانع شکلگيري دولت ملي مشروع و مستقل در افغانستان گرديد. جنگ هاي خونين داخلي دولت ربانيـ مسعود با ديگر احزاب جهادي که عمدتا جنبه قومي داشتند باعث نا اميدي اقوام مخالف شده و زمينه ساز اصلي شکل گيري جريان قومي و فرقهاي طالبان شد. دوره مقاومت مردم برعليه طالبان زمان اوج شهرت احمدشاه مسعود بود. اين هم بدان دليل که وي فرماندهي يکي از جبهات عمده مخالف طالبان در شمال کابل را برعهده داشت از اينرو معروف ترين چهره ضد طالباني به حساب ميآمد. در ادامه روند انحصار طلبي قومي درافغانستان، پشتونسالاري طالبان و قتل عام اقوام ديگر توسط اين گروه، نيز بر شدت منازعات قومي افزوده و زمينه ساز دخالت بيگانگان و شکل گيري توافق نامه هاي بن (موافقت بين المللي براي تشکيل دولت فراگير قومي) گرديد. در بافت کلي جامعه افغانستان ترکيب قومي به اين نحو است که پشتون هاي داراي جمعيت 35%، هزاره ها 25%، تاجيک ها25٪، ازبکها و ساير اقوام 15% به حساب مي آيند. البته ناگفته نماند که هنوز ارزيابي و آمار گيري دقيقي از ترکيب قومي افغانستان وجود ندارد و آمار ها درمنابع متختلف متفاوت ارائه مي شود، لذا اين آمار دهي نيز تقريبي در نظر گرفته شده است. لازم به ذکر است که موفقيتهاي نسبي دولت فعلي افغانستان نيز در واقع، در ساختار سياسي آن نهفته که توانسته است يک جامعيت نسبي از اقوام مختلف را فراهم کند. امري که تاقبل از اين دوره به هيچ صورت ممکن و عملي به نظر نميرسيد. شايد لازم به گفتن نباشد که شرايط کنوني که در فقدان احمد شاه مسعود به وجود آمده همان وضعيتي است که تمامي اقوام کشور در کنارهم به سوي يک زندگي مسالمت آميز حرکت مي کنند. وضعيتي که اميد مي رود به سمت شکل گيري هويت ملي و تشکيل يک دولت ملي سوق داده شود و جامعه اي بوجود آيد که درآن از برتري طلبي نژادي، سلطه و تفاخر قومي خبري نباشد و عدالت اجتماعي وجه مشخصه عمومي جامعه افغانستان و آرمان مورد اهتمام سياست مداران ودولتمردان افغانستان باشد.
احمد شاه مسعود کيست؟ نام احمد شاه مسعود براي آگاهان مسايل سياسي در شبه قاره هند و بسياري از کشورهاي آسيايي نامي آشناست. همه وي را يک چريک موفق سخره هاي صعب العبور کوهستانهاي شمال کابل و درههاي معروف سالنگ در افغانستان مي شناسند. نام مسعود آميخته اي از تحسين و نفرت را در ميان مردم افغانستان به همراه دارد. در حالي که در خارج از افغانستان و خصوص کشورهاي مخالف جريان قدرت خواهي پشتونها ( روسيه، هند، ،تاجيکستان، ايران و فرانسه ) به صورت معمول، قضاوت مثبتي را با خود به همراه دارد. مسعود در مجموع اين ارزيابيها، يک شخصيت رنگين چهره و يک فرمانده موفق جنگهاي چريکي و مردي با اراده هاي مستحکم به حساب ميآيد. حتي از ديدگاه کساني که نام وي را همراه با احساس ناخوشآيندي بر زبان مي رانند، اين امر مسلم است. اين طيف از مخالفان مسعود بيشتر متعلق به توده مردم افغانستان است در حالي که بسياري از اقوام عمده افغانستان (غير از تاجيکها) احساسي فراتر از يک ناخوشآيندي ساده را نسبت به مسعود ابراز ميدارند. اين احساس قطعا نتيجه جنگ ها و درگيري هاي قوم محورانه مسعود در دهه 1990 بود؛ جنگهايي که به نحو بسيار واضحي تخريب کننده شخصيت اين چريک موفق جهاد تلقي مي شود. مسعود را مي توان يکي از فرماندهان موفق جنگ هاي چريکي دوران جهاد افغانستان به حساب آورد. مقاومتهاي نظامي او در مقابل ارتش قدرتمند شوروي سابق براي تمام مردم افغانستان مورد تحسين است. موقعيت استراتيژيک دره سالنگ که تنها شاهراه مواصلاتي شمال-کابل از آن عبور عبور مي کند و افغانستان را به همسايه شمالي آن (شوروي سابق که حامي دولت کمونيستي بود) وصل ميکرد، به خوبي زمينة موفقيتهاي جنگي مسعود را نيز فراهم مينمود؛ موفقيتهايي که بدون شک يکي از عوامل خوش ناميهاي مسعود تلقي ميشود. عامل ديگر اين خوش ناميها موقعيت حساس دره معروف پنجشير(محل تولد مسعود) نسبت به مناطق شمالي و خصوص شهر کابل است. پنجشير در همان سالهاي اوليه کودتاي کمونيستي بدست مجاهدين افتاده و از کنترل دولت کمونيستي خارج شد. بعد ها اين منطقه، مرکزي براي فعاليت هاي نظامي وسياسي مسعود انتخاب شد. اين منطقه همراه با شخصيت مسعود معروف شد در حالي که تا قبل از اين تاريخ هيچ تفاوتي نسبت به ساير مناطق افغانستان نداشته است. البته از ياد نبايد برد که علاوه بر عوامل مذکور، برخي از چهره پردازيهاي مثبت نسبت به مسعود زاييده ارادتي است که از تنفر و دشمني مسعود با حکمتيار نشأت ميگيرد. مسعود دانشجوي مهندسي دانشگاه کابل بود که درسالهاي قبل از کودتاي کمونيستي جذب افکار بنياد گرايانه اخواني هاي افغانستان (جريان متاثر از افکار جنبش بيناد گراي اخوان المسلمين مصر) گرديد و به جمع مبارزين اسلامي پيوست. وي درابتدا همراه با حکمتيار و ساير رهبران مجاهدين دريک صف قرار داشت. بعد ها به دلايلي چون: قدرت خواهي شخصي و تفاوت هاي قومي و زباني، از همکاران بنياد گراي پشتون فاصله گرفته و همراه با برهان الدين رباني، صف جداگانهاي را تشکيل دادند. اين صف بندي بعد ها در پاکستان (محل فرار آنروز بنياد گراهاي مسلمان افغانستان) در قالب حزب جمعيت اسلامي به رهبري رباني و فرماندهي نظامي احمد شاه مسعود مشخص شد. مسعود و تمامي جريان هاي بنياد گراي افغانستان توسط کشورهاي غربي و عربي در پاکستان به شدت تقويت و حمايت شدند. همين حمايت ها بود که در طول دورة جهاد به انگيزه هاي مختلف ادامه يافته و زمينه اي براي شکل گيري، رشد و تقويت گروهاي بنيادگراي هفت گانه در پاکستان شد. حزب جمعيت اسلامي در ابتدا همانند ساير جريان ها تقويت و پشتباني مي شد. اما بعد ها با رشد جريانها و جهت گيريهاي پشتونگرا و راديکاليستي در پاکستان مورد بي مهري قرار گرفته و در موقعيت اهميت بعد از جريان پشتون گراي حکمتيار (حزب اسلامي) قرار داده شد. اين امر نشاني از رويکرد پشتون خواهي کشورهاي غربي و مشخصا پاکستان در جهاد افغانستان بود. انگيزه هاي اين رويکرد نيز روشن بود: پاکستان براي نفوذ برجريان پشتونگراها، کنترل نيروهاي تند قومي (جريان وحدت خواه پشتون هاي افغانستان و پاکستان)، ناديده انگاشتن اختلافات مرزي افغانستان و پاکستان، تضعيف و مقابله با نيروهاي حاکم برکابل (جريان غالب حزبي کمونيست ها همانند ترکي، امين و... که آنها نيز عمدتا پشتون بودند) و مهره سازي براي آينده افغانستان، رويکرد عمومي کشورهاي کمک کننده به مقاومت ضد روسي را به سمت حمايت از پشتون ها هدايت کرد. ناگفته پيداست که اين تغيير سياست در نتيجه اين باور غير واقعي شکل گرفته بود که پشتونها درافغانستان دارنده اکثريت قومي بوده و به طور طبيعي قوم حاکم بر افغانستان است. همان گونه که اين باور هنوز هم به نحو حسابگرانهاي تقويت شده و تلاش ميگردد که ذهنيت دهنده کشورهاي خارجي و شکل دهنده باور عمومي مردم افغانستان نيز باشد. ادعايي که هيچ وقت به محک آزمون واقعي گذاشته نشده و نخواهد شد! جريان تاجيک ها بعد از بيمهريهاي پاکستان بازهم عمده امکانات نظامي، تدارکاتي و مالي خود را از پاکستان و کشورهاي غربي و عربي دريافت مي کرد. اما همين بي مهري هاي حساب شده بود که اين جريان را در ظاهر به سمت تعديل موضع گيريهاي فکري و سياسي سوق داده و فکر گرايش به سوي ساير کشورها را در ذهن دست اندرکاران جمعيت اسلامي تقويت کرد. يکي از گزينهها در آن شرايط مي توانست چراغ سبز همراه با نرمش نظامي و تماس هاي حساب شده با فرماندهان روسي و کشور شوروي سابق باشد.(به نقل از فرمانده سپاه شوروي ، ارتش سرخ درافغانستان ص 117)[2] به نظر مي رسد که همين تماس ها در دوره حاکميت جمعيت اسلامي برکابل(دهه 1990) زمينه ساز حمايت گسترده نظامي، تدارکاتي و سياسي روس ها و کشورهاي آسياي ميانه از دولت رباني بود. همان گونه که در اين دوره همکاري بسيار گسترده هند با دولت رباني نيز در قالب مقابله با پاکستان تحليل مي شود. همان گونه که همکاري بين هند و دولت کمونيستي هم در همين چارچوب قابل تحليل و ارزيابي است. استقبال دولت ايران از جمعيت اسلامي نيز در همين قالب ارزيابي مي شود، هرچند گرايشهاي زباني ونژادي و مقابله با نقش فزاينده پاکستان نيز در اتخاذ اين سياست بيتأثير نبوده است. با اين وجود حمايت هاي منطقه اي کشورهاي ايران، روسيه، آسياي ميانه، هند و ترکيه و... از جريان جمعيت اسلامي و مسعود در دوره حاکميت طالبان اين سياست را به نحو بسيار عرياني به نمايش گذاشت. به نظر مي رسد که در تمام اين دوران يکي از تاثير گذاران اصلي در سياست گذاري هاي جمعيت اسلامي، جريان نظامي شوراي نظار به سرکردگي احمد شاه مسعود بود. هرچند نقش رهبر جمعيت اسلامي، برهان الدين رباني، را نيز نميتوان ناديده گرفت که با تردستي ها و ظاهر سازيهاي مسالمت جويانه خود با همه طرف هاي مذکور، تلاش در جلب اعتماد و حمايت آنان داشت. با وجود آن که در يک تحليل عميق تر مي توان اين گونه ابراز کرد که انتخاب حساب شده کشورهاي مذکور نسبت به جمعيت اسلامي زمينه اصلي و عامل اوليه و محوري اين سياست به حساب مي آيد. مسعود علاوه بر فعاليت هاي سياسي، درعرصه بازي هاي داخلي نيز فردي موفق بود. در مقابله با جريان حکمتيار و جنگ هاي بسيار خونيني که بين اين دوحزب به وقوع پيوست، و هم چنين در نبرد با حزب وحدت اسلامي به رهبري شهيد مزاري و جنبش ملي اسلامي شمال به رهبري ژنرال دوستم، سرانجام برد نظامي و سياسي با مسعود وجريان شوراي نظار بود. در مديريت جبهات نظامي جمعيت نيز نقش مسعود برجسته تر از ساير رهبران نظامي جمعيت بررسي ميشود. البته در اين ميان نقش فرمانده ديگر تاجيک، اسماعيل خان در حوزه جنوب غرب وهرات را هم نمي توان ناديده گرفت. با اين تفاوت که تکيه گاه اصلي اسماعيل خان دغدغه هاي مرزي، فرهنگي و سياسي کشور ايران بود. درجبهات شمال نام شهيد ذبيح الله بلند آوازه تر از مسعود بود. وي از رهبران اوليه جنبش بنيادگراي اسلامي درکابل و از بنيانگذاران جمعيت اسلامي و بلکه مغز متفکر تاجيک ها به حساب مي آمد. همان گونه که در جريان بنياد گراي پشتوني، شهيد نيازي وضعيت مشابهي داشت. از نظر نظامي و سياسي شهيد ذبيح الله درابتداي جهاد داراي نقش بسيار موثري در جريان مقاومت داشت. با اين وجود حذف فيزيکي وي از صحنه سياسي ونظامي زود هنگام به نظر مي رسيد. همان گونه که ترور شهيد افضلي در حوزه جنوب غرب افغانستان هم ابهام آميز و زود هنگام جلوه کرد. تمامي اين حوادث زمينه ساز بخت آزمايي احمد شاه مسعود بوده و قرعه قهرماني و رهبري واقعي جريان نظامي و سياسي تاجيک ها را به نام احمد شاه مسعود رقم زد. در نتيجه اين تحولات بود که مسعود به فرمانده بلامنازع تاجيک ها و مغز متفکر جريان جمعيت اسلامي تبديل شد. اين حوادث قطعا نمي تواند با استعداد سرشار، روحيه ستيزش جو و اراده کم نظير احمدشاه مسعود بي ارتباط باشد. تمامي اين مسايل همراه با حوادث رنگارنگ سياسي و نظامي بعدي عامل شهرت وي شد. مسعود دوران جهاد، يک شخصيت با فرماندهي برجسته نظامي به حساب مي آمد، درحالي که مسعود دوران حاکميت در پست وزارت دفاع دولت رباني، يک سياست باز غير قابل پيش بيني لقب يافته است. بصورت کلي جنگ هاي کابل همراه با فجايع انساني، و حيثيتي، در تداوم خرابي هاي کابل و برافروختن آتش خصومت هاي قومي، چهره احمد شاه مسعود را به شدت تخريب کرد. [3] در اين ميان نقش بارز مسعود در ايجاد حادثه معروف افشار(فاجعه تجاوز، تاراج و قتل عام هزاران زن وکودک بيگناه شيعيان در محله افشار کابل) و هم چنين قتل عام و تاراج مردم غير نظامي در غرب کابل پس از سقوط جبهات نظامي حزب وحدت اسلامي افغانستان ، صفحات سياه و بسيار تاريکي را در پرونده جنگي او رقم زده است. اين گناهي است که در ذهنيت مردم افغانستان وعلي الخصوص مردم کابل تا مدت هاي مديد و شايد هرگز، بخشيده نخواهد شد. اين همان مسألهاي است که نه در پرونده شهيد چمران وجود دارد و نه در پرونده چه گوارا، بنابراين، قياس مسعود با آنان قياس مع الفارق است. به هرحال، در نتيجه عملکردهاي مسعود در اين دوره است که بسياري از تحليل گران سياسي خارجي، وي را داراي دو چهره متفاوت و گاهي متضاد ارزيابي مي کنند. علاوه بر آنکه برخي از صاحب نظران در عين اين که وي را يک جنگجوي مقاوم مي دانند، يک سياست مدار ناموفق و شکست خورده نيز دانستهاند.(طالبان، احمد رشيد، ص 217). اين بود مختصري از ديدگاه يک فرهنگي افغانستاني نسبت به شخصيت جنگجويي(احمد شاه مسعود) که در کشورش نزديک به سه دهه نقش نظامي داشته است. [1] به نقل از ويبلاگ http://www.kabuli.org// [2]بوريس گروموف، ارتش سرخ درافغانستان، ترجمه عزيز آريانفر، انتشارات وزارت خارجه، تهران،1996 ميلادي، ص117 [3] عظيمي محمد نبي، ارو وسياست در افغانستان، نشر ميوند ، پيشاور پاکستان 1378 ص 458 -------------- آثار ديگري ازهمين نويسنده: 1.
فهم، انصاف و داوري 2. 3. 4.