تاريخ افغانستان سرشار از دگرگونيهاي ويرانگر و قهرآميزسياسي اجتماعي است اما سه دهه ي اخير آن بي ترديد، اوج زلزله هاي سنگين تاريخ كشورمارا بازمي تاباند. در اين سه دهه، افغانستان حد اقل سه بار زير ورو شد. تهاجم ارتش سرخ به افغانستان دراواخر دهه ي هفتاد به درخواست دولت كمونيستي وقت كه منجر به ويراني زيرساختهاي اقتصادي كشور، تاراج سرمايه هاي تاريخي و فرهنگي ، كشتار و معلوليت و آورگي ميليونها انسان بيگناه و ازهم پاشيدگي نظام و مناسبات اجتماعي افغانها شد، با بلا، مصيبت و ويراني اي ديگري ادامه يافت. زلزله اي پس از زلزله، ويراني اي پس از ويراني و جنگي ديگر پس از يك جنگ ويرانگر. هرجنگي به مراتب نفسگيرتر از جنگ پيشين و چنان بنياد برافكن و دگرگونساز، كه ويرانه هايش تا سالهاي سال بايد برجاي ماند و زيانهايش غير قابل جبران
( بررسي حوادث اخير كابل با نگاهي به رويكردها)
متن كامل مطلب ( همراه با شرح ماجرا، ذكر منابع و پيوندها )
.........................................
پيشينه
سرزمين افغانستان سوگمندانه دررأس يك محور زلزله خيز منطقه اي واقع شده است و تاكنون زلزله ها و پس زلزله هاي سهمگيني را ثبت كرده است. هرچند تاريخ كشورما سرشار از دگرگونيهاي ويرانگر و قهرآميزسياسي اجتماعي است اما سه دهه ي اخير افغانستان بي ترديد، اوج زلزله هاي سنگين تاريخ مارا بازمي تاباند. در اين سه دهه، حد اقل سه بار افغانستان به كلي زير ورو شد. تهاجم ارتش سرخ به افغانستان دراواخر دهه ي هفتاد به درخواست دولت كمونيستي وقت كه منجر به ويراني زيرساختهاي اقتصادي كشور، تاراج سرمايه هاي تاريخي و فرهنگي ، كشتار و معلوليت و آورگي ميليونها انسان بيگناه و ازهم پاشيدگي نظام و مناسبات اجتماعي افغانها شد، با بلا، مصيبت و ويراني اي ديگري ادامه يافت. زلزله اي پس از زلزله، ويرانيي پس از ويراني و جنگي ديگر پس از يك جنگ ويرانگر. جنگي به مراتب نفسگيرتر از جنگ پيشين و چنان بنياد برافكن و دگرگونساز، كه ويرانه هايش تا سالهاي سال بايد برجاي ماند و زيانهايش غير قابل جبران. در اين دوره، زماني كه ديگرناي نفس كشيدن از چيزي بنام "مردم" ربوده شده بود، طاعون ديگري بنام طالبان با قهر و شدت بي مانند به ميدان آمد و بر ويرانه ها و خاكسترهاي بر جاي مانده از پيش، چنان غريد و چنان لرزه اي در انداخت كه سرانجام، از شدت لرزه هاي آن، جهان نيزبه لرزه درآمد. جهانيان هميشه خاموش و ساكت، ناگهان از ازخواب ناز و ديرپاي شان پريدند. طالبان دست پرورده، با شدت و حدت هر چه تمامتر، چنگ در اعماق شريانهاي نحيف و پيكر نيم فسرده ي افغانستان فروبرده بود و درقساوت و بي رحمي عليه بشريت چنان پيش مي رفت كه آثاربرجاي مانده از بشر دوهزاسال پيش را نيزدر پايان قرن بيستم به خاك برابر كرد. 
جنگهاي داخلي مجاهدان بر سر تقسيم قدرت و شبيخون طالبان براي تثبيت حكومت خداوند(ج) بر سرزميني كه توسط بندگان نافرمانش پر از فساد و طغيان شده بود، زلزله هاي ديگري بودند كه بازمانده هاي ويرانگريي دولت كمونيستي و ارتش شوروي را به شيوه هاي ديگري ويران كرد و سرانجام، كشوري بنام افغانستان را ازعرصه ي مناسبات بين المللي و ديپلوماتيك حذف و به ويرانه ي فراموش شده و تمام عيار مبدل ساختند. دراين زمان، از حنجره هاي سوزناك «مردم افغانستان» جزغريو، ضجه، آه و ناله هاي ضعيف، هيچ صداي اعتراض قهرآميزي شنيده نمي شد. سركوب، ارعاب و كوچ اجباري پاسخهاي نسبتا ملايمي بودند كه نصيب اين مردم مي گشت؛ هرگاه با آنان البته از باب مدارامعامله مي شد!
در اين فراگرد سلسله وار، ازويرانگري كمونيستها تا تاراج مجاهدان و تا محشري كه طالبان آفريد، ميليونها انسان در افغانستان مردند، آواره شدند و پوسيدند. گروههاي معدود بشردوست فرياد بر آوردند اما صداي آنان آنچنان رسا نبود كه درگوش بشرمتمدن هم فرو رود؛ بشري كه در آفرينش طالبان وخلق ويرانگران سلفش سهمي بزرگ داشت، به صرفه نمي ديد آه و ناله ي كساني را بشنود كه نه پيوندي با آنان داشته اند و نه سودي براي شان . آن « بشر» ي كه در اعللاميه ها و اسناد تاريخي و ارزشمند « حقوق بشر» انعكاس يافته بود، با بشري كه در نقطه ي تاريكي از جهان حقوقش پايمال مي شد، جايگاه و منزلت متفاوتي داشت . گويا از يك جنس نبودند و حقوق و الزامات متفاوتي داشتند. وقتي در افغانستان صدها هزار انسان در كوره هاي آدمسوزي كمونيستها، مجاهدان و طالبان جان مي دادند، براي بشر متمدن تنها يك « اظهار تاسف» كافي بود.
اين بود كه شايد، براي واكنش جدي بشر متمدن، قرباني شدن و سوختن « او» نيز لازم بود. بايد زلزله اي ديگري و از سنخ ديگري روي مي داد؛ زلزله اي كه عواطف جهان متمدن و بشر متمدن را نيزمتأثر مي ساخت. اين بشر، زماني زلزله را و قدرت تخريب كنندگي وفساد آن را درك مي كرد، كه قرباني شدن، سوختن و مردن «خود» را با تن و جان خود لمس مي كرد. زلزله اي و حادثه اي كه در آن موجي از خون مي ديد و ديوارهاي فرو ريخته، سقف هاي شكافته، اجساد سوخته و بدنهاي پاره پاره ي همنوع همطرازش را در درون خانه و حياط خلوت خود و با چشمان خويش « به طور زنده » نظاره مي كرد. امنيت، قدرت، عزت، حيثيت، غرور و بالندگي خود را در معرض نيستي مي يافت و درد و رنج از دست دادن عزيزان، بستگان و همقطاران خويش را شانه به شانه احساس مي كرد. باور ميكرد كه زيستن در حالت جنگ و در موج آتش براي بشر، چقدر ناممكن و روان آزار است و تا چه اندازه غير قابل تحمل. اما وقوع چنين زلزله اي آن هم در حياط خلوت بشر متمدن چيزي بيش از يك خيال براي بشري كه در افغانستان نابود مي شد، نبود. از همه بدتر اينكه، بشر متمدن، شهرها و ساختمانهايش را با مكانيسم دفاعي ضد زلزله هم مجهز ساخته بود!
ولي زلزله ها هميشه و براي همگان بد نيستند. از طرفي، زلزله هاي سنگين تر مي توانند مستحكم ترين و قوي ترين شهرها و ساختمانهاي جهان متمدن را نيز زير و رو كنند. يك زلزله ي سنگين ممكن است گوشه اي از جهان را چنان بلرزاند كه گويا تمام جهان را لرزانده است. يكي از مهمترين آثار مثبت اين لرزشهاي عظيم جهاني اين است كه احساسات و عواطف بشري بشر را در سطحي وسيع و فرامرز زنده مي كند! انسانها از شرقي ترين نقاط عالم به غربي ترين، از شمالي ترين به جنوبي ترين و بالعكس به حركت در مي آيند تا براي نجات جان «خود» و «همنوع» كاري كنند.
چنين بود كه زلزله اي در مقياس بس بزرگ و باور نكردني در عمق آن جهان و در متن حياط خلوت بشر متمدن روي داد. آسمانخراشهاي نيويورك، قلب اقتصاد، نبض تجارت و نماد صنعت واقتدارجهان متمدن ناگهان فرو ريختند و شهر و ديار انسان متمدن غرق در ماتم شد. بشرمتمدن دانست كه نا امني، قتل، ترور، وحشت و مرگ دسته جمعي عزيزانش چقدر ناگواراست و چه مفهمومي دارد. از اين زمان است كه لب به اعتراف گشود : « ما افغانستان و افغانها را فراموش كرده بوديم و اين يك فاجعه اي است كه نبايد تكرار شود».
به هر شكلي بود، به پا خواستند و سرانجام، طومار خشونتهاي خونين مسلسل و نسل كشيهاي گسترده را در افغانستان در هم پيچيدند. حادثه ي يازده سپتمامبر، به سرنگوني دولت طالبان انجاميد. از آن پس، استقرارنظام نو و دموكراتيك روي دست گرفته شد. مكانيسم ها بررسي شد و «چوكي ها» همچنان بر پايه ي « سنت سياسي دو دهه ي اخير» «تقسيم» گشت و هر كس به « سهم» خود رسيد؛ جز طالبان كه ديگر گفته مي شد « نيست شده اند» و آنهايي را هم كه مانده اند به «گوانتانامو» برده اند. دولت ها، مطابق توافقنامه ي بن يكي پس از ديگري آمدند و رفتند؛ بي آنكه كاري در خور نمايند. اما طي اين زمان، افغانها حد اقل يكبار ديگراحساس كردند كه «هنوزهم وجود دارند» و به كلي محو نشده اند. به همين دليل، وقتي مجال حضور يافتند، در نخستين انتخابات رياست جمهوري( اينجا كاري به تقلب مقلب آن ندارم!)، چنان با حرارت و وسعت شركت كردند كه حيرت و شگفتي همگان را بر انگيختند.
اما پس از مدتي، ترور، شبيخون و كشاكش دوباره در افغانستان اوج گرفت. مركز ثقل اين نبردها نيز جنوب خوانده شد و نيروهاي حافظ صلح و ائتلاف و ارتش نوپاي افغانستان كشته هاي فراوان در اين راه دادند. هر پيروزي با شكستي و هرفتحي با ناكامي اي متعاقب شد. چنين تصور رفت كه بايد قدرت برتري پشت اين اشباح شبيخون زن باشد، چرا كه قدرتمند ترين و مجهز ترين ارتش جهان با همكاري موازي سايرهمكاران از پس آنان بر نمي آيد. از اين زمان، چند جنگ لفظي صوري نيز ميان اين طرف و آن طرف مرز جنوبي افغانستان صورت گرفت كه نه براي افغانها اقناع كننده بود و نه براي خود شان مفيد. 
مي گويند هر زلزله ي سنگيني پس لرزه هاي خطرناك به دنبال دارد. خصوصا كه زلزله ها در جايي اتفاق افتاده باشند كه برمحورخط زلزله واقع است. از زمان استقرار دولت منتخب كرزي تا كنون، لرزها و پس لرزهايي چند به ثبت رسيده كه هريك نشان ازخطرات بزرگ تر و زلزله هاي سنگين تردارند.
بار نخست، در جنوب كشور، موضوع اهانت سربازان امريكايي به قرآن شريف(درگوانتانامو) و انتشار آن در «نيوزويك» دستمايه ي شورشي گرديد كه اين منطقه را به سختي لرزاند. تعداد زيادي كشته و زخمي شدند و شهر در آتش سوخت. ساختمانها غارت گرديد، اماكن عمومي آسيب ديد و اموال شخصي مردم تاراج شد. براي نخستين بار، شعارهايي عليه دولت مستقر و نيروهاي بيگانه نيز سر داده شد. گفته مي شد كه ريشه ي اين اعتراضات را دولتمردان كشور بايد در آنسوي مرز مي جستند كه روزهايي چند براي تدارك آن در آن ديار«تبليغات» شده بود اما آن زمان هرچه گفته شد آنجا بجوييد، نجستند. در عوض گفتند: به زودي عوامل اين شورش را شناسايي و مجازات مي كنيم. اما چيزي كه تا كنون نشنيده ايم، همان شناسايي و مجازات آنان است. يكبار قبل از آن حادثه، دانشجويي در درون محوطه ي علم و دانش يعني« دانشگاه كابل» و بزرگترين و معتبر ترين دانشگاه كشور، به خون خود غلطيد و پس ازتظاهرات دانشجويان و درخواست پيگيري، وعده هاي مشابه داده شد. در اين مورد نيز، از پيگيري يا مجازات عامل يا عاملان حادثه، چيزي شنيده نشد. رويدادهاي مشابه ديگري مانند كشتار دانشجويان به خاطر اعتراضات شان نسبت به مشكلات اسكان و امكانات رفاهي خوابگاه، قتل عبدالرحمان، حاجي عبدالقدير ، فرزند اسماعيل خان و امثال آن نيز قبلا روي داده بود، كه ديگربسيارقديمي و كهنه شده اند...
حادثه ي ديگري كه قدرت لرزندگي آن در مقياس بالاتربود، تظاهرات خشونت آميز در محكوميت كاريكاتوريست دانماركي بود. باز هم گفته شد كه در اين حادثه نيز تشابهاتي ميان آنچه روي مي داد و آنچه سال پيش در جنوب كشور روي داده بود خودنمايي مي كند، با اين تفاوت كه آشوبگران با هوشياري بيشتر عمل كردند و آغاز شورشها را از ساحاتي نمودند كه گمان ارتباط با سرحد را به حد اقل برساند. والبته بازهم گفته مي شد كه هيچكدام از اين فرضيه ها، علت تام حوادث آنچناني نيستند. وآنچه در بررسي ها مهم است، تشابه زمينه ها، عوامل، و سير منطقي رويداد هاست كه امكان كشف واقعيتها را فراهم مي سازد. در اين قضيه هم دولتمداران افغانستان، بازهمان وعده هاي پيشين را تكرار كردند. 
علايم چنان نشان مي داد كه به خاطر مسيحي شدن عبدالرحمن آلماني- افغانستاني در چهارده سال پيش نيز، مي بايست شهري از شهرهاي افغانستان به همان شيوه هاي نخست به آتش كشيده شود، خانه ها تاراج و چه بسا جوي خون جاري. اما قضيه خاتمه يافت و يا آن حادثه ي ويرانگر به وقتي ديگر موكول گرديد. شايد حادثه رانندگي روز 29 مه 2006 از چنان استعدادي برخوردار بود كه استارتي براي گسترش يك حادثه ي بزرگتر گردد؛ در مقياسي كه يكبار ديگر بتواند افغانستان را به شدت بلرزاند. اما بايد ديد آيا واقعا اين حادثه نيزآنطور كه قبلا گفته مي شد، از همان منابعي آب مي خورد كه حوادث پيشين از آنها سرچشمه گرفتند؟ گمان مي رود كه آن تشابهات را به آساني نتوان در اين حادثه نيز جستجو كرد اما «انكار» هر فرضيه اي نيز همانند «اثبات» آن نيازمند بررسي است.
ارزيابي ها
نشريات بين الملل و تحليلگران حادثه ديدگاهاي گوناگوني در اين باره دارند. «احمد رشيد» نويسنده و تحليلگرمشهور پاكستاني و صاحب نظر در مسايل افغانستان در همان آوان نخست حادثه، تفسيري در «ديلي تلگراف» به نشر سپرد و از وجود « تهديد جدي در افغانستان» سخن گفت. اودر يك تحليل مفصل ديگرنيز، از بازگشت مجدد طالبان سخن گفته بود و به افغانها و جامعه بين الملل هشدار داده بود كه اين خطر جدي است. احمد رشيد در آن مطلب، غرب و امريكا را به جهت تمركز زياد بر جنگي بي فايده در عراق و رها كردن افغانستان در يك وادي خطرناك، سرزنش كرد. در پاسخ اين پرسش كه چرا پس از گذشت 5 سال از سقوط طالبان توسط ايالات متحده، امنيت سرتاسري در افغانستان تثبيت نگرديده و طالبان مجددا بر مي گردند، مطلب خود را چنين به پايان برد:« تجديد حيات طالبان، بازتاب ناكامي سياستهاي بازيگران اصلي درافغانستان است». 
احمد رشيد در تحليل اخير خود نيزدغدغه هاي بوش و بلررا به باد انتقاد گرفته و از نحوه ي تعامل نامتوازن غرب با افغانستان و عراق به عنوان يكي از عوامل بروزحادثه ي كابل و حوادث مشابه ياد كرده است. بوش وبلر به جاي تمركز به بازسازي افغانستان و حل اساسي مسايل آن خود را به جنگي درعراق در گيركردند كه هيچ ضرورتي نداشت و پيامد آن، رها شدن طالبان و القاعده در آسياي مركزي بود كه طي پنج سال توانستند خود را مجددا سازماندهي كنند. ناتو كه از اين پس وظيفه ي تامين امنيت در افغانستان را به عهده مي گيرد، مجبور است نيروهايش را از 9000 نفر به 18000افزايش دهد. اما يك جنگ تمام عيار، آن چيزي نيست كه كشورهايي چون: ايتاليا، اسپانيا، هلند، آلمان و ديگراعضاي ناتو آن را مي خواهند. آنها مايلند در افغانستان كار باز سازي كنند نه نبرد. به نظر احمد رشيد، همين عدم تمايل اعضاي ناتو به جنگ و نبرد با القاعده و طالبان، چيزي است كه رييس جمهوركرزي را به شدت عصباني كرده است وطالبان را خوشحال. امريكايي ها به تدريج زمينه ي كاهش حضور نظامي خود در افغانستان و خروج نظاميان خود را فراهم مي كنند و افغانها از اين امر ناخرسندند. از طرح جايگزيني نيروهاي ناتو به جاي ارتش امريكا، تنها طالبان نفع مي برند. آنها با زيركي تمام اين مسايل را دنبال مي كنند و مي دانند كه بازگشت چند جسد از افغانستان به اروپا، چگونه موجب اعتراضات گسترده در آنجا خواهد شد. امر ديگري كه نارضايي افغانها را دامن مي زند، رابطه ي طالبان با پاكستان است. افغانها بر اين باورند كه پاكستان مأوا و مأمن طالبان و تروريستهاي القاعده است و براي مهار آنان نه امريكا و نه ناتو اقدام جدي مي كند. اما در شرايطي كه امريكا در اين زمينه كاري نتوانسته است، ناتو چگونه خواهد توانست؟ خشم افغانها عليه پاكستان نيز بي پاسخ نمانده است. پاكستانيها افغانها را متهم مي كنند كه جاسوسان هندي رادرايالت سرحد راه داده و كنسولگري هاي هند در قندهار و جلال آباد را، مسبب شورشهاي بلوچستان مي خوانند. بنا براين، افغانستان به معركه ي نبردي ميان هند و پاكستان مبدل شده كه با يكيديگر مناقشات 59 ساله داشته اند .
بدين ترتيب، القاعده با رهبري ايمن الظواهري مصري توانسته است طالبان را مجددا سازماندهي نمايد، منابع مالي بي شماري از راه فروش ترياك به دست آورد و ارتباطي وثيق ميان طالبان و اصولگرايان افراطي پاكستان، آسياي ميانه، قفقاز وعراق برقرارسازد.
از طرف ديگر، ايران، همسايه ي غربي افغانستان نيز پول سرشار نفتش را براي بازخريد جنگسالاران ناراضي و به حاشيه رفته، صرف مي كند. روزي كه امريكا يا اسراييل به يران حمله كند تا تاسيسات اتمي آن را نابود سازد، افغانهاي موصوف به نيروهاي امريكا و ناتو در افغانستان هجوم برده جبهه ي ديگري عليه آنان خواهند گشود كه از جبهه ي طالبان متمايز باشد.
از نظر احمد رشيد، زمينه هاي داخلي حوادثي چون رويداد كابل را نمي توان بي ارتباط با رفتار غرب در افغانستان دانست. آنچه غربي ها از بازسازي در افغانستان وعده داده بودند، چيزي مشاهده نمي شود. پشتونهاي ولايات جنوبي كه مأواي اصلي طالبان و القاعده اند، تغييري در نحوه ي زندگي خود مشاهده نكرده اند و براي امرار معاش خود ناگزير به كشت بيشتر ترياك روي آورده اند. در سه ايالت از چهار ايالت جنوبي، در طول پنج سال هيچ نيرويي از ائتلاف يا ايساف نرفته است. اين خلاء به همان آساني توسط طالبان پر شده است. احمد رشيد در پايان تحليل خود خاطر نشان مي سازد كه هنوز فرصت جبران خطاها وجود دارد و نيروهاي ائتلاف غرب هنوزهم مي توانند در معادله ي افغانستان « برنده» باشند، مشروط به اينكه اينبار در تعهدات خود جدي، پايبند و پايدار باشند. اما نشانه هاي چنين تعهدي هنوزآنچنان آشكار نيست.
روزنامه «نيوجرسي» در سرمقاله ي خود كه به تحليل رويداد 29 مه كابل پرداخت، ضمن برشمردن آنچه در تحليل احمد رشيد آمد، از افغانستان به « نخستين جبهه ي فراموش شده عليه تروريسم» نام برد و اضافه كرد كه ناكامي هاي ائتلاف و گسترش فعاليت طالبان اين خطر را تقويت مي كند كه جنگسالاران حاضر در دولت كرزي نيز به تدريج از وي كناره گيرند. پاكستان بايد بيشتر تحت فشار قرار گيرد زيرا درست است كه مشرف مي گويد كشورش متحد غرب است ولي تهديدي كه از سوي او و كشورش متوجه سرمايه گذاري جهانيان در افغانستاني فارغ از حاكميت تروريستها و راديكالهاي اسلامگرا مي باشد، نيزاهميت دارد.
« ديلي تايمز»، نشريه ي پاكستاني در تحليل خود از ماجراي كابل اين عنوان را برگزيد: « معضل افغانستان، فقط طالبانيسم نيست ». بسياري از روزنامه هاي دولتي پاكستان عناوين مشابه و مطالب يكسان به نشر سپردند و غالبا در مقام دفاع از دولت مشرف . اما ديلي تايمزبه نكات ديگري نيز اشاره كرد كه ممكن است در بروز حادثه ي كابل موثر بوده باشد. نويسنده اين نشريه، بعد « قومي» حادثه ي كابل را با حوادث مشابه گذشته در پاكستان مقايسه نمود و چنين نتيجه گرفت كه هرگاه مطالبات قومي ناديده گرفته شود، منجر به شكافي خواهد شد كه به آساني قابل وصل نباشد. اين نشريه از رويدادي در 1984 در شهر كراچي خبر مي دهد كه طي آن، دختري از قوم « مهاجر»( مردم ايالت سند) در يك حادثه ي رانندگي زير اتوبوس مي رود وجان مي دهد. حمل ونقل عمومي در اين شهر غالبا دست پشتونهاست و همين امر سبب شورشهاي خشونت آميزي شد كه قربانياني از دو طرف بر جاي نهاد. از آن روز تا كنون سعادت و خوشي از كراچي رخت بربسته است. آنچه در كابل اتفاق افتاد، عين چيزي بود كه در كراچي واقع شده بود و اين از يك معضل عميق تر حكايت دارد. در قضيه كابل، شورش « تاجيكها» نشان داد كه اين تنها پشتونها نيستند كه از دولت كرزي ناراضي اند.
نشريه معتبر« تايم» نيز در تحليل ديگر به كالبدشكافي آشوب روز 29 مه پرداخت ودلايل خشم افغانها را عدم تغيير محسوس در زندگي، اقتصاد و امنيت آنان دانسته و گسترش شكاف طبقاتي ميان « داراها» و « ندارها» را يكي از مهم ترين عوامل دلسردي افغانها از غرب ناميد. براساس برداشت اين نشريه، حتي پيش از اينكه آن «حادثه ي ترافيكي» موجب شورش گردد، زمينه هاي محرك چنين حوادثي از قبل وجود داشت. دولتي با رويكرد قومي با سياست هاي ضعيف و حمايت ناچيز غرب از عوامل ديگري است كه زمينه ي شورش كابل را فراهم كرد. دولت كرزي عمدتا در دست پشتونهاي جنوب و شرق قرار دارد و تاجيكهاي دره ي پنجشير وفادار به « مسعود» تصور مي كنند كه ديگر به حاشيه رانده شده اند. آخرين سنگرقوي « پنجشيري ها»، عبدالله عبدالله بود كه مدتي پيش توسط كرزي از وزارت خارجه بر كنار شد. پنجشيريها كه رهبري ائتلاف شمال را به عهده داشتند، از اينكه از مناصب قدرت كنار گذاشته شده اند، فوق العاده خشمگين هستند.
يك تحليل ديگر از حادثه ي 29 مه، صريحا تاكيد مي كند كه « بسيار دشواراست افغانها را به دليل يأس و نا اميدي آنها مقصر دانست». سرنگوني طالبان در پنج سال پيش به آنها چنين نويد داده بود كه ديگر از ستم مذهبي و فقرو بيچارگي نجات خواهند يافت. استقبال گرم آنان از دموكراسي اين اميد را به همراه داشت كه با استقرار يك دولت موثر و مردمي، خشونتهاي قومي پايان يابد. اما اين وعده ها و اميدها به حقيقت نپيوست . پس از اختصاص 12 ميليارد دالركمك خارجي براي چهار سال، اين كشور هنوز فاقد برق و آب آشاميدني است. فقر و گرسنگي همچنان دامن گستراست و بيش از 50 در صد افغانها روزانه كمتر از 1 دالردرآمد دارند. آنها در عين زمان، خارجيها، افسران نظامي، مقاطعه كاران و مسئولين مؤسسات امدادي را غرق در ثروت و تجمل مي بينند. اعتماد به دولت كرزي، زماني بيش از پيش كاهش مي يابد كه ترياك سالاران آنچه را كه « تجارت دولتي مواد مخدر» خوانده مي شود، دركنترل خود دارند و بيشترين ميزان نقل و انتقال اين مواد را انجام مي دهند. افغانستان، به كمك فوري نياز دارد و يا بايد رهايش كرد تا به يك دولت ناكام ديگر تبديل گردد.
ارزيابي نهايي
· تا كنون دانستيم كه در ريشه يابي حوادثي چون شورش خونين 29 مه كابل، دشواراست تنها آشوبگران گرسنه و نيازمند را كه هيچ تغييري در وضع معيشت، شهر و ديار خود نيافته اند، مقصر دانست. غرب، يكبار ديگربه سمت تجربه ي تلخي پيش مي رود كه در دهه ي 90 در افغانستان برجاي گذاشت. هرچند بارها و بارها، غربيان و خصوصا بوش و بلر گفته اند « ديگرهرگزافغانستان را فراموش نخواهيم كرد» اما شواهد نشان مي دهد كه نه تا حال آنچنان توجهي « جدي» به افغانستان داشته اند و نه در آينده قصد دارند استراتژي عقيم خود را تغيير دهند. در زمان نگارش سطور پاياني اين يادداشت ، بار ديگر همان وعده هاي كهنه و صورتگرايانه ي بوش شنيده شد كه :« دولت و مردم آمريکا در دوستی خود با افغانها هميشه پايدار خواهند ماند.» . «. اگر براستي امريكا و ناتو به جاي تمركز 20 هزاز سرباز ديگر در افغانستان و صرف ميلياردها دالردر جنگ هاي بي ثمرعليه طالباني كه روز به روز فربه تر و قوي تر شده مي روند، يك دهم اين مبالغ را صرف بازسازي و نوسازي كشور افغانستان و روستاها و شهرهاي آن مي كرد، نه طالبان از چنين شوكت و صولتي برخوردارد بودند و نه يك حادثه ساده ي « ترافيكي» كه روزانه صدها وبل هزارها انسان در نقاط مختلف جهان در اثر آن كشته و مصدوم مي شوند، سبب ويراني كابل و بروز بزرگترين حادثه خشونت آميزپساطالبان مي شد. امريكا، بي آنكه معضل افغانستان را حل كند و افغانها را آرام، هروله كنان به سمت عراق شتافت تا سكوهاي نفت را پيش از آنكه آتش بگيرند، فراچنگ آورد. با صرف ميلياردها دالر در عراق، نه تنها اين كشور را آرام نساخت كه روز به روز بر دامنه ي تشنج و نا آراميهايش افزود. مصارفي كه امريكا به استناد اسناد منتشره از سوي اين كشور و ارزيابي تحليلگران، سالانه در عراق هزينه مي كند، صدها بار از آنچه طي 5 سال براي افغانستان اختصاص داده است، بيشتر است. عراق با چنان وضع نا بسامانش رها خواهد شد و اينبار تمركز توجه غرب و امريكا به سكوهاي نفتي ايران خواهد بود. افغانستان كه هيچ سكويي ندارد بايد يكبار ديگر، در انتظار فاجعه اي بماند كه فقط چند سال پيش نيمه جانش كرده بود. 
· رفتار دوگانه و ابزاري غرب در باب مفاهيم عالي و ارزشمند انساني همچون: حقوق بشر، آزادي عقيده، آزادي بيان و... چنان ميان جهان اسلام و غرب شكاف انداخته كه ديدگاه هانتينگتون را در يك جلوه ي سياسي اش، بيش از هر زماني موجه ساخته است . اين « پندار» كه غرب و غربيها با ماهيت چيزي بنام «اسلام» سر ناسازگاري دارند، به تدريج در ميان جوامع مسلمان اوج مي گيرد. طبيعي است افغانستان كه يكي از سنتي ترين جوامع مسلمان است، سنتگراترين( طالبان) واصولگراترين گروههاي اسلامي (حزب اسلامي و القاعده) درآن نقش بازي مي كنند، بيش از هرجايي از اين نگرش تاثير خواهد پذيرفت. در اين صورت، بروز آشوب و تظاهرات ويرانگر به بهانه ي يك كاريكاتور، مسيحي شدن يك آدم، اهانت به قرآن و... امري دور از دسترس نخواهد بود. در دنيايي كه جمع كثيري از افراد بشر به دليل اعتقادات شان به گونه هاي آزار دهنده تحقير و سركوب شوند، طبيعي است كه ديگر بانگ آزادي عقيده نيز رنگ مي بازد. افزون برآن، اين تحقير رفته رفته به خشمي فروخورده تبديل مي شود كه روزي يا از محله ي «منهتن» در نيويارك سر دراورد و يا در افغانستان به طغياني مبدل گردد كه مهار آن با هزينه هاي كم ممكن نباشد. انسان تحقير شده و خلع سلاح، ابزاري جز «جان» و «تن» خودرا ندارد و لذا براي دفاع از خود ويا ضربه بر خصم، از "آنچه دارد" بهره مي گيرد و با فنا كردن آن، خشم خود را عليه جهان پرزور، مجهز و مسلط، نمايش مي دهد.
· همانطور كه احمد رشيد و ديگر تحليلگران، جنبه هاي بين المللي حادثه كابل را به دقت تبيين نموده اند، نقش زمينه ها و مناسبات داخلي اين حادثه را كمتر شكافته اند. در يك تحليل بدبينانه ترمي توان گفت كه افغانها نيز در چنين حوادثي بي تقصير نيستند وبل بسيار هم مقصرند. از مهمترين ويژگي ماافغانها، "فرافكني" كاستي هاست. قبول نمي كنيم كه ممكن است "خود" درمعايب موجود سهمي داشته باشيم. براي "خود" درمعادلات ناروا، هيچ سهمي در نظرنمي گيرم و خود را فراتر از آنچه مي پنداريم كه هستيم. فرافكني دولتي، عمدتا رويكرد بيروني دارد و ريشه هاي معايب را در« بيرون» جستجو مي كند. اما فرافكني مدني، دو سويه عمل مي كند: گاهي علل امور را به خارج وصل مي كند و گاهي به «رژيمها»ي داخلي. گويا در طول تاريخ، هرچه « رژيم» در افغانستان آمده « بد» بوده و العجب كه هيچكدام هم به جامعه افغانستان تعلق نداشته اند. اما منطق سليم نمي پذيرد كه «اين همه رژيم بد»، هيچ نسبتي با افغانهاو جامعه آنها نداشته باشند. آنها از كجابرخاسته اند،چراو چگونه؟! از طرف ديگر، ممكن است عوامل نامرئي نيزپشت اين ماجرا نهفته باشند. اما تاكيد براينكه اين حادثه از قبل سازماندهي شده بود، چندان داوري عاقلانه و منصفانه نيست. مضحك تر از همه، خبر « اولين آتش گشودن از سوي تظاهر چيان به سمت امريكايي هاست!». چه كسي مي دانست كه در فلان روز و فلان ساعت، گروهي از نظاميان امريكايي تعدادي موترشهروندان افغان را زير مي گيرد و در آن زمان بايد مسلح و آماده بود؟ اما زماني كه در گيريها به خشونت و كشتار انجاميد و طيفهاي مختلف از نقاط گوناگون شهر خود را به محل حادثه رسانده سپس به سوي شهر هجوم بردند، ماجرا آهنگ ديگري يافت. از اين زمان است كه مي توان فرضيه ي ورود عوامل نامرئي ماجرا را نيز به ميدان كشيد. نشانه ها حاكي از آن است كه تظاهرات در ابتدا به صورت خودجوش بود اما به تدريج نظم ديگري يافت و شعارها نيز سمت وسوي ديگري گرفتند. بنا به بعض حكايتها، از اين زمان، افراد مسلح غير دولتي نيز اينجا و آنجا ديده شدند كه شعار مي دادند و مردم را به غارت و ويراني شهر و اماكن تجاري ترغيب مي كردند. بدين ترتيب، غارت و چپاول شروع شد و آتش زدنها آغاز. اگربر اين فرضيه اصرار ورزيم، بايد سراغ طالبان والقاعده نيزرفت. براي آنها، اين طلايي ترين فرصتي بود كه هم ناتواني دولت را به نمايش بگذارند و هم نفرت افغانها را از خارجي ها دو چندان سازند. با وجودي كه موجب اصلي آن حادثه، تعدادي نظامي امريكايي بودند، هجوم به سمت دفاتر و اماكني كه محل سكونت خارجيان غير نظامي بودند شدت گرفت. حمله به دفتر سازمان مراقبت بين الملل، موسسات امدادي و هوتلهايي كه به خارجيها تعلق داشتند ويا براي آنها ساخته شده اند و همچنين حمله به دفاتر تلويزيونها كه نماد فرهنگ غربي تلقي مي شوند، از فلسفه ي ديگري حكايت دارند. 
· با يك ارزيابي بدبينانه تركه برخي تحليلگران عنوان مي كنند، دو طيف ديگر را نيز نبايد از قلم انداخت : يكي «ناراضيان جمعيت اسلامي» و ديگري «گروههاي چپ و راست كمونيستي» است. در مورد اول، برخي گزارشها نيز تلويحا اشاراتي داشته اند. نيويورك تايمز در تازه ترين گزارش خود نوشت : « در ميدان اصلي شهر، آشوبگران، بنر بزرگ تصويرحامد كرزي را آتش زدند ومخالفانش به جاي آن كاريكاتور وي را به عنوان مزدور واشنگتن رسم كردند . در كنار آن، تصوير مشابه ديگري از فرمانده احمد شاه مسعود، رهبر اتحاد شمال را كه توسط القاعده به قتل رسيد، دست نخورده باقي گذاشتند.». از منظر اين تحليلگران، آتش زدن تصوير كرزي- كه رييس جمهور كشور است و مسئول حوادث- در آن روز قابل تصوراست اما وقتي تصويرمسعود در كنارآن، آسيبي نمي بيند، شك و ترديد در مورد انگيزه ي آتش زنان را بر مي انگيزد. اين ترديد زماني قوت مي گيرد كه فرصت رسامي كاريكاتور كرزي را به جاي تصوير سوخته اش، در چنان روز وحشتناك در نظر آورد . از قتل مسعود توسط القاعده 5 سال مي گذرد و او در حالي كه ديگرزنده نيست، نبايد مسئول حوادثي كه در سراي شمالي اتفاق مي افتد تلقي شود. اما كرزي هنوز رييس جمهور كشور است و تظاهر چيان مي خواهند با سوزاندن تصوير او، تنفر خود را از سياستهايش نشان دهند. با وجود اين، تظاهركنندگان خشمگين درچنان حوادثي كه تظاهرات روند طبيعي و خودجوش داشته باشد، احتمال اينكه هر عكسي را كه كنار عكس رييس جمهورببينند، پاره كنند زياد است. هرگاه تظاهر چيان به شهروندان عادي و طيفهاي سياسي كه برداشت شان از مسعود نيز با يك خط فكري مشخص كه در دوران حيات خود مسئوليتهايي هم عرض با مسئوليت رييس جمهور داشته است، تبيين گردد، پاره شدن و نشدن عكسها بيش از پيش به ترديدهاي مذكور دامن مي زند. اينكه حادثه در ساحه اي واقع شده كه عمدتا تاجيك نشين است، اين فرضيه را باطل نمي كند كه ممكن است احساسات آنان-تاجيكها- به سمت ديگري هدايت شده باشد. اما مورد دوم، كه نقش طيف هاي چپ وراست كمونيستهاي فاقد «سهم» رسمي دردولت افغانستان است، در هيچ يك از تحليلها و گزارشهاي رسمي ارزيابي نشده است. اما گمانه زنيهايي وجود دارد مبني براينكه آنان نيز انگيزه و رغبت كافي دارند تا از اينگونه حوادث به نفع خود سود جويند. بويژه اينكه درثبت رسمي احزاب سياسي خود در دوسال پيش، ناكام ماندند؛ حسرت يك شورشي را كه بتوانند در آن نقشي بازي كنند، دردل دارند. تجربه ثابت كرده كه كمونيستها، گاهي خطرناكتر از طالبان عمل مي كنند. آنها تجربه بهتري در سازماندهي حركتهاي تخريبي و قهر آميز دارند و در عين حال مهارت قويتري در تجسس، كشف و نفوذ. طالبان تمايل به «علني شدن» دارند و كمونيستها خاصيت « مخفي شدن» . آنها زماني كه احساس كردند دولت نجيب به دست مجاهدين سقوط خواهد كرد، به آرامي به درون لانه هاي جهاديون خزيدند و چنان در تارو پود آنان فرو رفتند كه تمييز شان از مجاهدان غير ممكن شد. تعداد زيادي از قوماندانان جهادي كه بعدها جز بوي مرگ و قساوت چيزي به دماغ شان دمساز نمي شد، از ميان طيفهاي چپ وراست كمونيست برخاسته بودند. زماني هم كه طالبان، سر برآورد، ستون پنجم اين گروه توسط «كمونيستهاي طالب» پر شد. صاحب نظران همواره مي گفتند جنبش طالبان از سه انديشه مركب شده است : طالبان سنت گرا(عمدتا مولويهاي مسن و اعضاي حركت انقلاب و...)، طالبان اصولگرا( جوانان تحصيلكرده در مدارس پاكستان) و طالبان ميانه رو( كمونيستهاي پشتونگرا). برخلاف عنوان « ميانه رو»، اين طيف هسته ي مركزي سازماندهي و مهندسي جنگي طالبان را تشكيل مي داد. بسياري نسل كشيها بابرنامه ريزيهاي آنان صورت گرفت. هنگامي كه طالبان سقوط كرد، آنان نيز به تكاپو افتادند تا سهم خويش را از دولت بين الافغاني بردارند اما با مخالفتهاي شديدي كه شد، موفق نشدند حزب و فعاليت رسمي داشته باشند . از اين زمان، تعدادي از آنها به گونه ي پراكنده و انفرادي به موازات طالبان سابق جذب دولت شدند وصداي شان موقتا خاموش . اما آنهايي كه جذب نشدند، چالاكتر از طالبان به مبارزه طلبي و جهاد عليه امپرياليزم پرداخته اند. تعداد كثيري آنان درممالك خارجي پناهنده اند و فعاليتهاي خود را اغلب به شكل نشراتي، از اين نقاط سازماندهي مي كنند. ازخصوصيات بارزفعاليتهاي نشراتي آنان بهره گيري فراواون از ادبيات خشن، پرخاشگرانه و تهاجمي است. 
· در حال حاضر چنين به نظر مي رسد كه «تعقيب و مجازات عاملان شورش اخير يكي از تلاشهاي دولت حامد كرزي» است. بي ترديد، خواسته ي مردم افغانستان نيز همان است . هرچند سابقه ي دولت در اين زمينه به اندازه اي ملوث است كه ديگر به اين شعارها اميد زيادي نيست، اما ممكن است به صورت تصنعي و به منظور اقناع وجدان عمومي و مجامع بين الملل، گروهي دستگير و يا محاكمه شوند. در اين فرايند، آنچه اهميت فراوان دارد اين است كه چه كساني بايد تعقيب و محاكمه شوند؟ همان «خرده دزدها» كه وقتي در شهر بلوا شد، به فكر سرقت يك « پنكه» برقي و يا يك دستگاه تلويزيون افتادند و از بخت بد شان دستگير شدند يا كساني كه زمينه ي دستبردهاي وسيع و ويراني هاي گسترده را فراهم كردند؟ تا كنون، چنين به نظر مي رسد كه افراد دستگير شده از همان خرده دزدهاي بد شگون هستند كه در حين فراربه دام افتاده اند. اين بد ترين فاجعه است كه گردانندگان و كساني كه به عنوان موتورحادثه عمل كرده اند، فراموش شوند ولي بي دست وپاها و آناني كه درغم نان شب عيال خود بوده اند به محكمه ي عدل سپرده شوند. حق آن است كه نخست، از محاكمه ي نظاميان امريكايي آغاز شود كه مسبب اصلي حادثه بوده اند وسپس سراغ آنهايي گرفته شود كه جريان اعتراض را به سمت و سوي ويراني شهر سازمان دادند و آنگاه به حستجوي تعقيب عوامل دست سوم بپردازند.
· ضمن عرض تسليت به تمامي هموطنان و خصوصا آناني كه در حادثه 29 مه، بستگان شان مظلومانه به قتل رسيدند و دارايي شان برباد، بايد به عنوان يك هموطن كوچك از ديگرهموطنان خود پرسيد : آيا جنگ، قتل، تاراج و يغماگري بس نيست؟ مي توان عليه نظاميان سرمست خارجي كه جز خود براي ديگران ارزش آنچناني قايل نيستند، انسانها را زيرموتر شان له مي كنند و به روي بستگان شان آتش مي گشايند، شوريد و هجوم برد. اما غارت شهر و ديار و سوزاندن كتابخانه، آرشيف، بانك و اموال دولتي و مغازه هاي شخصي هموطنان، چه ضرري متوجه آن نظاميان بيگانه يا رئوساي بي درد شان خواهد كرد؟ چه كسي متضرر خواهد شد و با چه بهايي؟ آن اموال دولتي كه آتش مي گيرد، في الواقع از آن كيست؟ با چه التماس و گدايي عايد افغانستان شده است؟ آن هموطني كه مغازه اش غارت مي شود، با چه دل پرخوني توانسته بود آن را سر و ساماني دهد؟ « داود سرخوش»، هنرمند خوش قريحه ي افغانستان، سالها پيش آهنگي اجرا كرد:« افغاني، افغاني- وارث ويراني». وقوع اين حوادث و نحوه ي رفتار افغانها با شهر و ديار شان، صدق اشعار اين آهنگ را هويدا مي سازد .
□□□
در پايان، يكبار ديگر بايد گفت، نقش روابط بين الملل وغربيها را در صعود يا سقوط مجدد افغانستان نبايد دست كم گرفت. اگر رفتارغرب با افغانستان درهمين سطحي باقي بماند كه هست، سقوط اين كشور، دير يا زود ميسرخواهد شد. لرزه هاي عظيم تر و سنگين تري در راه است و حادثه ي 29 مه كابل ممكن است از همان پس لرزه هايي باشد كه از لرزهاي ويرانگر ديگرخبر دهد؛ لرزه هايي شبيه آنچه قبلا در سه دهه پيش تجربه شد. اگر جهانيان و بوش وبلر درادعاهاي شان صادقند، بايد شيوه ي رفتار و استراتژي خود را تغيير دهند و كشوري را كه به تدريج به لبه ي پرتگاه نئوطالبانيسم نزديك مي شود، نجات دهند. نجات اين كشور از شر تروريسم و خشونت با اعمال خشونت و تحقيرممكن نيست؛ اين كشور و مردم آن از جنگ ، آوارگي، اهانت و سرمستي بسيارخسته اند و نيازمند آرامش، آسايش و اقتدارخود و شهر وديار خود اند . تحقق اين مقوله ها، بيش از آنكه در گرو گسترش نيروي نظامي باشد، به توسعه ي شهر، روستا وآباداني افغانستان بسته است. هرگاه، شكمهاي گرسنه سير شوند، ميليونها جوان بي كار به شغل و كار آبرومند دست يابند، كودكان مردم سواد و آموزش ببينند و ساختارزندگي بدوي و قبيلوي با يك ريفورم قابل اعتماد متكي به سرمايه گذاري، توسعه و سازندگي تغييريابد، طالبان و ترياك آنها نيز جذبه اي براي افغانها نخواهد داشت. والسلام. (11-3-1385) منابع: فهرست مراجع و پيوندهايي كه در تدوين اين مطلب از آنها بهره گرفته شده است - همراه با متن كامل